❆ فاصله:
تو
به خود می اندیشی
و من
به تو
تو از من
فاصله می گیری
و من
از فاصله میمیرم!.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#شعر_کوتاه
#هاشور
┏
- اعتکاف:
برای دیدنت،
معتکف پنجرهام.
♡
قسم به ضریح پنجره،
آمدنت را،،،
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
-- اجابتی!
- دوست داشتن:
میدانم!
دوست داشتن،
زمان نمیشناسد
مکان نیز!
♡
به تو میرسم!
ــــــــــــــــــــــــــ
- به دیدارم بیا:
چشمهایم
سفره انداختهاند..
*
به دیدارم بیا!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#کتاب_عشق_پایکوبی_میکند
#شعر_هاشور
بیژن نجدی
شاعر اندوهها
بیژن نجدی (زاده ۲۴ آبان ۱۳۲۰ خاش - درگذشته ۴ شهریور ۱۳۷۶ لاهیجان) شاعر و داستاننویس ایرانی است. خودش در مصاحبهای درباره خود میگوید: ”من به شکل غمانگیزی بیژن نجدی هستم، متولد خاش، گیله مرد هم هستم. متولد ۱۳۲۰ سالی که جنگ جهانی تمام شد. تحصیلات لیسانس ریاضی. یک دختر و یک پسر دارم. اسم همسرم پروانه است.”
او پس از گرفتن دیپلم در سال ۱۳۳۹ وارد دانشسرای عالی تهران شد و در سال ۱۳۴۳ از همان دانشکده در رشته ریاضی فارغالتحصیل و با سمت دبیر در دبیرستانهای لاهیجان مشغول به تدریس شد. پدرش از افسران مبارزی بود که در قیام افسران خراسان نقش داشت و در مسیر رفتن به گنبدکاووس به دست تعدادی ژاندارم کشته شده بود.
وی از سال ۱۳۴۵ فعالیت ادبی خود را آغاز کرد.
در سال ۱۳۴۹ با "پروانه محسنی آزاد" ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر است.
بیژن نجدی در ۵۶ سالگی در اثر ابتلا به سرطان ریه، درگذشت. آرامگاه او در شهر لاهیجان در کنار بقعه شیخزاهد گیلانی قرار دارد.
او در زمان زندگی خود تنها مجموعه داستان «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» را در سال ۱۳۷۳ منتشر ساخت که در سال ۱۳۷۴ جایزه قلمزرین، جایزه گردون را به خود اختصاص داد. بقیه آثار او پس از درگذشتش توسط همسرش به چاپ رسید. مجموعه داستان «دوباره از همان خیابانها» در سال ۱۳۷۹ نیز برگزیدهی نویسندگان و منتقدان مطبوعات شد. وی همچنین در کارنامه ادبی خود، تندیس یادمان بنیاد شعر فراپویان به خاطر برگزیده اشعار دهه هفتاد و لوح افتخار به پاس جانسرودهها در پاسداشت آیینهای ملی و میهنی را دارد. از وی اشعار گیلکی کمی نیز باقیمانده است.
همچنین پس از مرگ وی داستانهای «تاریکی در پوتین»، «سپرده در زمین»، «گیاهی در قرنطینه» و «استخری پر از کابوس» از مجموعه داستانهای «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» و نیز داستانهای «مرثیهای برای چمن» و «بیمارستان، نه قطار» از مجموعه «دوباره از همان خیابانها» به فیلم درآمده است.
نجدی از جمله شاعران و نویسندگان شمالی است که مسائل اجتماعی، فرهنگی و به خصوص سیاسی حوزه شمال در آثار او به خوبی جلوهگر شده است. در حقیقت یکی از ابعاد مهم زندگی او بعد سیاسی است. نجدی در دو مجموعه «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» و «دوباره از همان خیابان» از مجموع ۳۰ داستان این دو مجموعه، در ۱۸ داستان به شرح مسائل سیاسی سالهای ۱۳۲۰ تا دوران جنگ پرداخته است. رد تاریخ معاصر از قیام جنگل تا کودتای ۲۸ مرداد، انقلاب، جنگ و… را میتوان در آثار او یافت. این حوادث بستری مناسب برای داستانهای وی فراهم آورده و نویسنده با استادی تمام از آن بهره برده است.
بیژن نجدی نویسندهای با ذوق ادبی بود که داستانهایش در سبکهای واقعگرایی و فراواقعگرایی است. وی از پیشگامان داستاننویسی پست مدرن در ایران به شمار میآید. نشانههای سبک واقعگرایی از زندگی ملموس شخصیتها در بخشهای مختلف برخی از این داستانها و نشانههای سبک فراواقعیتگرایی از همذات پنداری با اشیای بیجان در تعداد دیگری از داستانها است که به طور بارز به ذهن خواننده کتاب منعکس میشود. وی از قریحه شاعری خود در متن داستانها بهره برده و استعارهها و تشبیههای فراوانی در متن کتاب موجود است.
- برخی از آثار :
- یوزپلنگانی که با من دویدهاند
- دوباره از همان خیابانها
- داستانهای ناتمام
- خواهران این تابستان
- نمونه اشعار:
(۱)
وصیت
نیمی از سنگها،
صخرهها،
کوهستان را گذاشتهام
با درههایش، پیالههای شیر
بهخاطر پسرم.
نیم دگر کوهستان،
وقف باران است.
دریایی آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی
میبخشم به همسرم.
شبهای دریا را
بیآرام، بیآبی
با دلشورهی فانوس دریایی
به دوستان دور دوران سربازی
که حالا پیر شدهاند.
رودخانه که میگذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیدهی من بر استخوان بلور
که آب
پیراهنات شود تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید، ششدانگ.
به دانههای شن، زیر آفتاب
از صدای سهتار من
سبز سبز پارههای موسیقی
که ریختهام در شیشههای گلاب
و گذاشتهام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به "نی" بدهید.
و میبخشم به پرندگان
رنگها، کاشیها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویدهاند
غار و قندیلهای آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصلهایی که میآیند
بعد از من...
(۲)
سلام ریخته زیر پای در
کنار خشخش لولا
خداحافظ با صدای کفش میگذرد
خداحافظ دور میشود
با صدای کفش
و سیاه از چراغ میبارد
(۳)
مادرم خیلی از تاریکی میترسید
دختر عموی من از تیغ
اسمش منیژه بود
شبی یک تیغ را تا صورتش بردم
گفتم: بگو منیژه خر است.
هم گریست هم گفت:
-منیژه هه، هه... خره.
پدرم میگفت: من از هیچچیز نمیترسم.
دروغ میگفت به خدا
روزی طشت رخت از دستهای مادرم افتاد
بر پلههای آنهمه کاشی
تا حیات آنهمه سنگ
و شعله از کبریت تا سیگار با انگشتان پدر لرزید
خدا رفتگان شما را بیامرزد
پدرم را، مادرم را هم
این روزها منیژه کجاست؟ نمیدانم
اما من میدانم که میترسم
از تاریکی مثل تیغ
از صدای افتادن طشت تا زلزله منجیل
از زلزله منجیل، تا جنگ خلیج فارس.
(۴)
کسی میداند شماره شناسنامه گندم چیست؟
کدامین شنبه آن اولین بهار را زائید؟
یک تقویم بیپائیز را کسی میداند از کجا باید بخرم؟!
هیچکس باور نمیکند که من پسرعموی سپیدارم؟
باور نمیکندکه از موهایم صدای کمانچه میریزد.
(۵)
چه کسی مثل من هندی است؟!
عاشق گاو!
کدام درخت مثل من بودایی است؟
هیچ تپهای مثل من
مسیحی نیست، جلجتا حتی!
من همان
رودخانهای هستم
که دیرسالی پیش
باز شدهام تا بگذرد موسی...
جمعآوری و نگارش: #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
آلزایمرم که بیدار میشود
نمیدانم امروز، دیروز است!
یا که دیروز، فردا!!!
به گمانم قرنهاست
که ماه های سال را
--خورشید میدانم!
قرص هایم،
لب طاقچهست؛
میخورم وُ
--شاید میخورانندم!
تا به خودم بیایم،
اما!!!
من کیام؟!
چه توفیر دارد!؟
کولبری باشم در کوردستان،
یا زبالهگردی
--آویزان سطلهای خیابان،
امنیهای در مرز،
یا رفتگری در شهر...
ایمان دارم کسی هستم،
مانند همهی انسانها وُ
کم
کم
خودم را مییابم...
من کیام؟!
مردی در بروجرد،
--آواره از شهر و دیار!
یا کرگدنی در آفریقا
--در خطر انقراض!
شاید
کتابیام!
زیر تیغِ سانسور!
یا که تنبوری،
له شده،،،
از چکمه های جهل!!!
من کیام!؟
مادری در آغوش فحشا،
بابت سیری چند کودک!
یا پدری پیر و خسته،
به کنجِ کارگاهِ بدبختی!
من چه سرگردان،
به دنبال خویش میگردم خداوندا!!!
آیییی،،،
گمانم ناویام،
سوخته میان پارهآهنهای سانچی!
یا که آن دخترِ نو بالغ
--بخت برگشته،،،
برای جوریِ اندک جهازش
میکرد در پلاسکو،
--خیاطی!
شایدم،
یکی از صد و چند تن
--مسافرانِ اوکراین!
افتاده به پای مرگ
از تیر تکتیراندازهای داعش در اِدلب!
من کیام؟!
آزاد؟
یا که بسته بالی
--یک پرنده!
میان میلههای سرد آهن...
شایدم سنگام،
درختم،،
رودم،،،
آفتابم یا که باران!
چهرهام زردوُ چروکستهست،
چنانِ برگهای فرو افتاده در پاییز،
و جاری است
جویباری
از چشمهایم،،
پا به پایِ صد کبوتر
--بغض کرده!
اسیرِ محبوسگاهِ گلویم!
دلم
حمام فینست،
--پُر خون،،،
و آشفتهست افکارم،
چنان عصرهای پاییزوُ
تنام،
جنگلهای مخمل(۱)
سوخته،
خاکستر!
من کیام؟!
گبرم؟
مجوسم؟!
آتش پرستم؟!
گر مسلمانم،
چرا دنبال کتاب عهد عتیقام!
و گردن آویزم
صلیبِ عیسایِ مصلوب است؟!
شایدم،
روهینگاهیهای شرقِ چینم،
خوابیده در گورهای امیرآباد!
یا که کودکهای سربازِ سومالی،
--میانِ کورهپزهای آجرِ شمسآباد
یا که یک روسپیِ تایلندی
که میفروشم گل
سرِ چهارراهِ نظامآباد!
کیام من؟!
هوادارِ حزبِ بادم
ولی پای صندوق
به لیبرالها رای دادم!
دموکراتم؟!
سوسیالیست؟!
پیرو گفتارهای نلسون؟!
تروریستم؟!
اسیر عرفانهای شرق یا غربم!
کمونیستم؟!
--چنان فیدل،،،
و خوشحالم که سیگاری
لبِ لبهای مسلولم،
همچو چه(۲)، من نیز دارم!
و از صلح دم میزنم،
--چون گاندی...
کیام من؟!
من دختری یتیم و وامانده
میان آوارهای فولادی(۳)
مادری درمانده
میکشم انتظارش را،
سیییی سال!
که برگردد پسر،
--از جبهههای غرب!
ولی افسوس،
آیییی...
دست و پا بسته
زیر خروارها خاک مدفونم،
به همراه غواصان همرزمام...
من کیام؟!
نمیشود باور، مرا!
که آن کودکِ بازیگوش وُ
--خوشحال،
محصلِ پانسیونی
--در زوریخ،،
باشم من!!!
منم آن کودک گشنه
شکم برآمده
از درد سوءتغذیههای کنیایم،،،
من آن دخترکْ طفلِ کوردم
به کوردستان
که اجبارِ دین،
میبُرد آلتم را!!!
من کیام؟!
آخر چرا اینگونه سرگردانم؟!
کاش میدانستم پاسخ سوالم را،
کاش می گفتی،
-میدادی،
جوابم را...
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- جنگل مخمل کوه خرم آباد
۲- چگوارا
۳- محله فولادی شهر سرپل ذهاب
تو درخت سبز تناوری
که شاخههایت در هر بهار
گنجشک های شهر را
بی منت، به مهمانی میخواند
و من
پیرمردی خسته را میمانم
که شخم زده
تمام خاک سرزمین اش را
از غرب تا شرق
و اکنون زیر سایه ی آن درخت
خستگی یک روز سخت را
از تن بیرون میکند.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
شیون فومنی
میراحمد سید فخرینژاد، متخلص به شیون فومنی، شاعر و معلم گیلانی بود.
شیون فومنی در ۳ دی ۱۳۲۵ در شهرستان فومن متولد گردید. او تحصیلات ابتدایی و سه سالهٔ خود را در رشت سپری کرد و بعد از آن به کرمانشاه کوچ کرد و سه سالهٔ دوم دبیرستان را تا اخذ دیپلم طبیعی در ۱۳۴۵ در آنجا گذراند. او در کرمانشاه با محافل ادبی و شاعران این شهر ارتباط داشت و با افرادی همچون جعفر درویشیان و عباس درویشی در مراوده بود.
شیون در سال ۱۳۴۶ وارد سپاهی دانش در طارم شد و یک سال بعد به استخدام ادارهٔ آموزش و پرورش استان مازندران درآمد و در سال ۱۳۴۸ وارد زندگی زناشویی شد. حاصل ازدواجش چهار فرزند به نامهای حامد، کاوه، دامون و آنک بود. در کوچی عهدهدار مدیریت و تدریس در یکی از مدارس فولاد محله ساری گشت و تا سال ۱۳۵۱ به کار تدریس مشغول بود. پس از آن نیز در دیگر نقاط گیلان به این شغل ادامه داد.
او در سال ۱۳۷۲ مبتلا به بیماری نارسایی کلیه شد و یک سال بعد برای درمان این نارسایی به وسیله دیالیز به تهران کوچ کرد و در همین سال با وجود درد شدید موفق به اخذ مدرک تحصیلی لیسانس در ادبیات فارسی، از دانشگاه تربیت معلم شد. شیون در سال ۱۳۷۶ پس از سالها تدریس، بازنشسته شد.
او در شهریور ۱۳۷۷ پس از یک دوره بیماری مزمن کلیوی و انجام پیوند کلیه در یکی از بیمارستانهای تهران از دنیا رفت. آرامگاهش در بقعه سلیمان داراب رشت بنا به وصیتش در کنار مقبرهٔ میرزاکوچک جنگلی قرار دارد.
شیون در کنار شعر گیلکی و شعر فارسی فعالیتهای پردغدغهای در سایر حوزههای ادبی داشتهاست که از آن جمله است: شعر و ادبیات کودکان، قصه، داستان کوتاه و فیلمنامه (سناریو) که طبعاً برشی دیگر از تواناییهای وی بهشمار میرود.
غزلهای شیون، از برجستهترین غزلهای معاصر شعر فارسی است که وی را در ردیف ممتازترین شاعر غزلسرا در حوزهٔ غزل امروز نئوکلاسیک قراردادهاست. غزلهای شیون، شیوهٔ تخیل و فکرپردازی شاعران سبک هندی، تشبیهات، استعارات، تصاویر و زبان امروزی همراه با تمثیل، ترکیبسازی، مضمونیابی و پارادوکسهای زیبایی را در خود دارد که البته همهٔ اینها در کنار عناصر بومی و چه با اصطلاحات و ترکیبات زبانی گیلک، همانند: این سفر (این دفعه)، وعده خلافی، خرسخواری، تن شده، چموش پا تاوه و … به واقع دیده میشود که کلمات را به راحتی دستکاری میکند و با آنها فضای تخیلی میسازد.
- آثار:
۱- پیش پای برگ (برگزیده اشعار): این مجموعه شعر برگرفته و برگزیده اشعار فارسی شاعر از قالب غزل، مثنوی، رباعی، دو بیتی، نو و سپید از اواخر دهه چهل تا اوایل دهه هفتاد سالهای شاعری شیون است. ناشر: شاعر، چاپ اول بهار ۱۳۷۴.
۲- یک آسمان پرواز (برگزیده اشعار): این مجموعه شعر برگرفته و برگزیده اشعار فارسی شاعر از قالب غزل، رباعی، دو بیتی، شعر نو، شعر سپید از اواخر دهه چهل تا اوایل دهه هفتاد سالهای شاعری شیون است. ناشر: شاعر، چاپ اول بهار ۱۳۷۴.
۳- از تو برای تو: این مجموعه در برگیرنده ی غزل، رباعی، دو بیتی، مثنوی سروده ی شاعر است، به کوشش: حامد فومنی. ناشر: خجسته، چاپ اول ۱۳۷۸.
۴- رودخانه در بهار: این مجموعه در برگیرنده ی اشعار سپید شاعر همراه با مقدمه ای از شیون در باب دیدگاه وی از شعر و زبان شعری است، به کوشش: حامد فومنی، ناشر: خجسته، چاپ اول ۱۳۷۸.
۵- کوچه باغ حرف: این مجموعه در برگیرنده ی کلیه اشعار شاعر در قالب رباعی است که در یک کتاب گردآوری و تدوین شده است، به کوشش: حامد فومنی. ناشر: هدایت، چاپ اول ۱۳۸۲.
- کاستهای شعر گیلکی شیون:
ارائه شش کاست نوار شعر گیلکی با صدای شاعر، سال انتشار ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۴ و ارائه هفتمین نوار کاست گیله اوخان به کوشش فرزند شاعر حامد فومنی با همکاری هنرمندان گیلانی در قالب منظومه محلی نمایشی، در فروردین سال ۱۳۸۲
گیله اوخان ۱ شامل: مره نه دوندگی ترانه پرچین پهلوان ترانه کاس برار پاخاری(غزل) منظومه فوخوس درد دیل به؟ نیبه (غزل) ترانه برگ نار منظومه آقادار ترانه ماری ماری جنگل (غزل)
گیله اوخان ۲ شامل: مجموعه های دو بیتی گیلکی
گیله اوخان ۳ شامل: غزلهای قبله نما وطن میرزا تنگه لنگه و مخمس میزقانچی منظومه گاب
گیله اوخان ۴ شامل: غزل انعام رخش و مخمس "بی بی بی چادری " منظومه هیچ
گیله اوخان ۵ شامل: منظومه گیشه دمرده بیست دوبیتی محلی گیلکی
گیله اوخان ۶ شامل: پنج غزل محلی گیلکی بیست دوبیتی محلی گیلکی
گیله اوخان ۷ شامل: منظومه "گاب دکفته بازار" ترانه محلی "سل کول نی زن".
- نمونه اشعار:
(۱)
کهکشانسیرم و دارم سرِ پرواز دگر
تا به خطی رسم از نقطۀ آغاز دگر
کاهی از کوه نیاید که به جولانگهِ باد
شدهام ریگ روان را علمافراز دگر
شد گلوگیرِ قفس نغمهام ای مرغ هوا
به هوایی که شوم طعمۀ شهباز دگر
به تماشای خود از آینه روگردانم
درنگر همّتم از چشم نظرباز دگر
جز من ای عشقِ بلندآمدهدرگاه، هنوز
خاکبوس قدمت نیست سرانداز دگر
خالیام همچو نی از ناله، دم گرم تو کو؟
تا به لب آیدم از پردۀ دل راز دگر
جز به جبران زمینگیری خود چرخ نگشت
آسمان دگری خواهم و پرواز دگر
گر موافق خورَدَم زخمه به ساز ملکوت
هم به شور آورمت باز به شهناز دگر
نتراشیده سر آنگونه قلندر شدهام
که به گیلانکدهام خواجۀ شیراز دگر
«شیون» این مایه که دم میزنی از قول غزل
به ردیفت نرسد قافیهپرداز دگر
(۲)
روباراَ آب بآمو دریا نانسته
ببرده عالماَ دونیا نانسته
اَجل وختی بآیه پیر شنو باز
دیمیره آب من گوزگا نانسته
∞ برگردان فارسی:
آب رودخانه بالا آمده بی آنکه دریا بداند
و عالم را آب با خود برده بی آنکه دنیا بداند
اجل وقتی رسیده باشد شناگرپیر هم
در آب غرق خواهد شد بی آنکه بچه قورباغه بداند
(۳)
اگه روراس بیبی دونیا تی جایه
تیره کیشمیش نخود موشکیل گوشایه
تی سر دوشمندِ سایه جیر نیبه سبز
بکفته دارِ گول لانتی کولایه
∞ برگردان فارسی:
اگر صادق باشی همه ی دنیا از آن توست
و حتا کشمش نخود برایت مشکل گشاست
هیچگاه سرت در زیر سایه دشمن سبز نمی شود
زیرا گُل درخت افتاده قارچ است.
جمعآوری: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ـــمنابعـــ
- ویکیپدیا فارسی.
- «زندگینامه و گزیدهای از آثار میر احمد سید فخری نژاد «شیون فومنی» - گیل و دیلم پایگاه خبری تحلیلی شمال کشور.
- «وبسایت رسمی روزنامه خزر | گیلان».
- «شیون فومنی؛ شاعر شعرهای شبنم گون | وب سایت شهرستان فومن».
♡ فوتبال خون:
▪به شهدای زمین فوتبال چوار ایلام:
خیس خون شد
زمین سبز فوتبال
و پاهایتان
دیگر به گل ننشست.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#هاشور_در_هاشور
شیخ محمد کسنزانی
شیخ محمد کسنزانی حسینی، فرزند سید عبدالکریم، فرزند سید عبدالقادر، فرزند سید عبدالکریم، مشهور به لقب «شاه کسنزان» است که نسب او به امام حسین(ع) مىرسد؛ در صبح روز جمعه ۲۶ فروردین سال ۱۳۱۷ خورشیدی (۱۴ صفر ۱۳۵۸ قمری - ۱۹۳۸/۴/۱۵ میلادی) در روستای "کربجنە" از نواحی شهر سنگاو در کرکوک کردستان عراق به دنیا آمد.
شجره خانوادگی ایشان را چنین ذکر کردهاند:
سید شیخ محمد فرزند سید عبدالکریم فرزند سید عبدالقادر فرزند سید عبدالکریم شاه کسنزان فرزند سید حسین فرزند سید حسن فرزند سید عبدالکریم فرزند سید اسماعیل ولیانی فرزند سید محمد نودهی فرزند سید علی بابا وندرینه فرزند سید بابا رسول کبیر فرزند سید عبدالسید ثانی فرزند سید عبدالرسول فرزند سید قلندر فرزند سید عبدالسید فرزند سید عیسی احدب فرزند سید حسین فرزند سید بایزید فرزند سید عبدالکریم اول فرزند سید عیسی برزنجی فرزند سید باباعلی همدانی فرزند سید یوسف همدانی فرزند سید محمد منصور فرزند سید عبدالعزیز فرزند سید عبدالله فرزند سید اسماعیل محدث فرزند امام موسی کاظم(ع) فرزند امام جعفر صادق(ع) فرزند امام محمد باقر(ع) فرزند امام زینالعابدین(ع) فرزند امام حسین(ع) فرزند امام علی ابن ابیطالب(ع) و فاطمهالزهرا(س) دخت گرامی خاتمالانبیا محمد مصطفی(ص).
او در سال ۱۹۷۸ و بعد از وفات پدرش شیخ عبدالکریم کسنزانى، به ریاست طریقت قادریه کسنزانیه رسید و مقر صوفی قادری کسنزانی را در سلیمانیه عراق بنا نهاد. نص بر قطبیت او را نیز همنشینی با پدرش عبدالکریم کسنزان در مقام قطبیت و ریاست صوفیان دانسته شده است و محتسبان و درویشان و سماعیان گوناگونی شاهد بر استخلاف او از سوی پدرش بوده اند.
لقب "کسنزان" که بر خانواده شیخ اطلاق میشود لقب جدشان سید عبدالکریم اول است. "کسنزان" کلمه ای است کُردی به معنی شخصی که حقیقت او را هیچکس نمیداند و علت اطلاق این نام بر ایشان، آن بود که ایشان چهار سال از مردم کناره گرفت و در یکی از کوههای قرهداغ (یعنی کوه سیاه – در اطراف سلیمانیه) با پروردگارش خلوت کرد و از قرب او لذت برد و با عبادتش مأنوس گشت و وقتی کسی از شیخ در این مورد سوال کرد ایشان پاسخ داد: (کسنزان) یعنی هیچکس نمیداند. اینچنین شد که این کلمه لقبی شد برای ایشان که پس از او نیز به فرزندان و نوادگانش رسید.
شیخ محمد علاوه بر علوم تصوف و آداب طریقت، علوم فقه و قرآن کریم و عقاید و ادیان تطبیقی را نیز خواند. او بسیار به تنهایی و مطالعه و جمع کردن و تحقیق در کتابهای علمی، عمومی و به ویژه عرفانی و فرهنگها و جوامع مختلف علاقه داشت و به این ترتیب بود که کتابخانه بزرگ و با ارزشی از کتابها و دستنوشتهها را جمعآوری کرده است. یکی از تأثیرات آشنایی وی با دیگر فرهنگها و وسعت نگاهش، نامیدن بعضی پسرانش با اسامی چون "نهرو" و "گاندی(غاندی)"، از رهبران آزادیخواه هند علیه استعمار انگلیس است.
شیخ محمد کسنزانی، صبح روز شنبە ۱۴ تیرماه ۱۳۹۹ بر اثر بیماری و کهولت سن در آمریکا به سن ٨٢ سالگی درگذشت.
- تألیفات:
شیخ محمد کتابهاى زیادى نوشته است که بعضى از آنها منتشر شده و بعضى دیگر تا به حال، خطى باقى مانده است. برخى از کتابهاى ایشان بدین قرار است:
- جلاء الخاطر من کلام شیخ عبدالقادر الگیلانی
- الأنوار الرحمانیة فی الطریقة العلیة القادریة الکسنزانیة
- الطریقة العلیة القادریة الکسنزانیة
- دایرةالمعارف کسنزان در مورد اصطلاحات اهل تصوف و عرفان (این دایرةالمعارف بزرگ، شامل 24 جلد است که در آن تعداد زیادى از تعریفات و افکار صوفیه از ابتداى تدوین آن تا امروز گنجانده شده است)
- حیات روحى رسول اعظم محمد(ص)
- اعجاز علمى در قرآن کریم
- مفهوم طریقت در شریعت اسلامی
- رؤیا و احلام از نظر صوفی
- کارهاى خارقالعاده در شفاى بیماران توسط صوفى و طب جدید
- کرامات در اشکال نوین
- کسنزان و انسان
- تصوف، قانون اول آسمانی
- دعا، مغز عبادت
- بلند کردن گیس در اسلام
- تسبیح در اسلام
- خلوت در اسلام
- تکیهها خانه خدا
- میلاد پیامبر(ص) و اهمیت آن در عصر جدید
- بیعت و معاهده نزد صوفیه.
جمع آوری: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع
- پایگاه http://www.kasnazan.com
- ویکینور - دانشنامه تخصصی نور
- خبرگزاری کردپرس
- دانشنامه آزاد ویکیپدیا
جوزفین کاکس
جوزفین کاکس معلم، رماننویس و نویسنده اهل انگلستان بود. وی بیش از ۶۰ کتاب منتشر کرده که اغلب آنها پرفروش بودهاند.
او، در ۱۵ ژوئن سال ۱۹۳۸ در بلکبرن انگلستان متولد شد. او ۱۰ خواهر و ررادر داشت.
در سال ۲۰۰۸ در مصاحبهای به گاردین گفت: «ما حتی برای غذا و لباس هم پول کافی نداشتیم، چه برسد به کتاب. اما من یک کتاب کوچک سبز چرمی از ویلیام وردزورث پیدا کرده بودم که بسیار برایم ارزشمند بود.»
در ۱۶ سالگی با همسرش "کِن" ازدواج کرد که صاحب دو پسر شدند. کاکس به شغل معلمی مشغول شد و نخستین رمانش با عنوان «گناهان پدرش» را در شش هفته و زمانی که به خاطر بیماری در بیمارستان بستری بود نوشت و در سال ۱۹۸۷ منتشر شد.
وی در طول ۳ دهه نویسندگی، بیش از ۶۰ کتاب به چاپ رساند و بیش از ۲۰ میلیون نسخه از رمانهای عاشقانه، تراژدی و درام او در سراسر جهان به فروش رفت. جدیدترین کتاب او، «دو خواهر»، در ماه فوریه ۲۰۲۰ منتشر شد. آثار کاکس از بیشترین آثاری هستند که در کتابخانههای بریتانیا قرض گرفته شدهاند.
او در ۲۰ جولای ۲۰۲۰ در ۸۲ سالگی، درگذشت. ناشر تخصصی «کاکس» در انتشارات «هارپر کالینز» در بیانیهای نوشت: «جوزفین به وسیله داستانهایش که ارتباط عمیقی با میلیونها نفر برقرار کردهاند و به عنوان زنی که مسیر نویسندگی را به عنوان یک تازهکار فروتن تا نویسندهای پرفروش طی کرده است، میراثی از خود به جای گذاشت.»
جمعآوری: لیلا طیبی (رها)
- خوبم، تو چطور؟!
خوبم؛
شبیه فانوس کنج انباری،
که دل پری از لامپها دارد
خوبم،
شبیه گلدان کنار پنجره
که با حسرت
گلهای آفتابگردان مزرعه را نگاه میکند
خوبم؛
شبیه قایقی پیر
در خشکی
که میداند دیگر به آب نمیاُفتد
خوبم؛
شبیه کاسِتی
که سالهاست
آواز عشقاش،،،
در پس خاطرهها جا مانده
خوبم اما؛
--حال تو چطور است؟!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
- برکه:
ماه ست که،
سَرَک کشیده ست
برای دیدنِ تو
از پشت ابرها!
باید پلکِ چشمهایم را
بهبندم...
--من،
بِرکهای حسودم!
#لیلا_طیبی (رهـا)
#هاشور_در_هاشور
عزیز نادری
خداوندگار ابیات فاخر لری
عزیز نادری شاعر پیشکسوت و خالق ابیات بسیاری از موسیقیهای فاخر لری است. مجموعه اشعار لری او با عنوان «پریسکه خیال» (انتشارات شاپورخواست) چاپ و منتشر شده است. شعر آهنگ معروف «سایقه شویی» با صدای «داریوش نظری» را نادری سروده است.
عزیز نادری به گویش های لری، بروجردی و زبان فارسی اشعار زیادی سروده است. کتاب هایی که از ایشان به چاپ رسیده عبارتند از: گزیده اشعار فارسی تحت عنوان خاکستر عشق، گزیده اشعار لری به نام آتش دل و یک فرهنگ نامه لغت لری از جمله منحصر بهفردترین داستانها و افسانههای زیبا و منظوم لری نادری، حکایت نسران و گل است. همانگونه که خود در پایان منظومه ۳۰۷ بیتیاش در کتاب (تش دل) یادآور شده، برای هموطنان لر زبانشان شبها بیدار نشسته و نوشتهاند تا بلکه در ادبیات سرزمین به یادگار بماند. تقریبا ۲۰۰ قطعه از شعرهای عزیز نادری بصورت نوار کاست درآمده که تعدادی از آنها نیز از شبکه افلاک لرستان پخش شده است.
- نمونهٔ اشعار:
- نی خدا:
سایقه شوئی دِ حونه زَم وِ در
رِکُ رَکِم بی دِ پا تا فرخِ سر
لیوئی دیم پا تشی کور و کِلیز
هی می گُت تش بُو بلیز تش بُو بلیز
بُو بلیز حاوات بیام تا تی خدا
حا بُحونِم مورِئی وانی خدا
جاشِ دونِم ها کجا نی میزِنه
کَس چی مه نونه خدا کی میزِنه
نِصمه شُو وختی که مِه سردِم مُوه
وَختِ جَرّ و تاوِّ قی دردِم مُوه
وختی مِه سرتا وه پام دی میزنه
آسِمو سیم ساز چپی میزنه
وختی تا صو یی مِجُو بارو میا
وِ مینه تَژگا نُوَه دارو میا
وختی ژاری شُونه بی شُم سر میکه
دردِ دل وا ساقی کوثر میکه
وختی درویشی میمیره بی صدا
پُرسِ پوئه ش گرمِ گرمَ تی خدا
هر که گوش بیره خدا نی میزنه
دِل زِوین رِنگِ وی وی میزنه
هی میوَن وِشونِ رونِ نی خدا
هی می گُت مَر هی خدا مَر هی خدا
مَر خدا ئی شُونِه زیتِر کِل بَکه
زِل وِرَز اَفتاو دِرا مِل مِل بَکه
شُو دِرازَ ای تش کور و کِلیز
بُو بلیز و بو بلیز و بو بلیز
یِه دَفَ سیلی دِ سرتا پامِ کِرد
تُن وِریسا دَس تَمَنا وامِ کِرد
گُت فِدای قد و بالات بام مِری
دیر جونِت تو دِمِه لیوَه تِری
مَر چی مِه آوارِ و بی مَسکِنی
نَنگِ دوس و خَنِه زارِ دُشمِنی
رُو مِنِ ول کو و حال زارِ خُوم
تا دِرارِم سر دِ کار و بارِ خوم
وِش گُتِم ای عاشق پاکِ خدا
باثِباتی رونَقِ خاکِ خدا
تو دِ ظاهر لیوِئی جونِ دلِم
مِنِ بیچاره دِ ظاهِر عاقِلِم
- زمین کربلا:
جرینگه تیخِ شِمشیر عَطَش دار
هجوم نیزه خی ریزِ جَفا کار
سِتم،آتش،زمینِِ داغ وُ تشنَه
سَرِ پُر مایه وُ بیدادِ دِشنَه
فِرات وُ مَشکِ حالی ، تیزیِ تیر
غَم وُ بُغض وُ عزاداری وُ زنجیر
زِمی داغ ، آسِمو بی لکه اُوری
دِلِ سی کافِرُ چی بَردِ زُری
دِ زیر ایی حَفارِ اَفتاوِ داغ
چه پَرپَر بینَه یِی سَر غنچه یا باغ!!
دَنگِ ناله دِ ویرونه اَسیری
خوشالی دُشمِنون وُ گوشه گیری
فِراتِ ساکت وُ شوم غَریوو
شکارِ عاشق وُ دَم غریوو
زِمینِ کربِلا وا سَروِدارو
کَشی نقشه ی وِ سینه روزگارو
جمع آوری و نگارش:
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- بُتِ من:
از تو،،،
بتی ساختهام بزرگ و مقدس!
محال است بگذارم،
ابراهیمی در من،
مبعوث شود!
#لیلا_طیبی (رهـا)
#هاشور
ماک دیزدار
قله ی بلند شعر بوسنی
ماک (محمد علی) دیزدار متولد ۱۹۱۷ – وفات ۱۹۷۱ استولاتس شهری در جنوب کشور بوسنی و هرزگوین از قلههای ادبی معاصر این سرزمین و به باور عدهای بزرگترین شاعر بوسنیایی، است. شعر ماک دیزدار را به خاطر صلابت و اصالت با هیچ شاعر بوسنیایی نمیتوان قیاس کرد.
اولین مجموعهٔ شعرش، «شبهای ووپولیسکا» را در نوزده سالگی به چاپ سپرد، اما این کتاب در سانسور پلیسی یوگسلاوی (سابق) گرفتار شد و بههمین دلیل تا بیست سال بعد اثری از شعر او نبود. در ۱۹۵۴ سرانجام دومین کتاب شعرش را منتشر کرد و از آن به بعد نزدیک به ۱۰ کتاب شعر به خوانندگانش هدیه کرده، که مشهورترینش «خواب سنگی»، منتشر شده در ۱۹۶۶، است. عدالت، عشق و انسانیت جانبخش واژههای دیزدار است.
سبک شعری ماک دیزدار که در مجموعه اشعار او بویژه در کتاب سنگ خفته؛ بر منحصر به فرد بودن این شاعر، در نوع بیان و استفاده از ترکیبات و واژه ها و صور خیال حکایت دارد. شعر ماک دیزدار در فضای سانسور ادبی سوسیالیستی کمونیستی به پیچیدگی توانست راه خود را برای بیان تجربه و الهامات شاعرانه باز کند.
دیزدار شاعری آزاده بود. در جوانی و در جنگ جهانی دوم او و برادرش به جنبش پارتیزانی می پیوندند و حکومت فاشیستی کرواتها (اوستاشا) مادرش را به اردوگاه مرگ یسنوواتس میفرستد. دیزدار در زندگی خود رویهای مستقلی داشت. او بخاطر همین از کارهای دولتی یکی پس از دیگری اخراج میشود. در اواخر دهه ۵۰ در بحث بر سر اعطای جایزه به یک نویسنده مسلمان، شغل خود را از دست میدهد.
ماک دیزدار در سنگ خفته، مهمترین مجموعه شعریش به اوج بیان هنری خویش میرسد. او شعرش درباره بوسنی و هرزگوین و ساکنانش است. زیرکارانه درباره هویت بوسنی و رنجها و مرارتهایی که بر بوشنیاکها رفته، سخن میگوید. او الهام گرفته از سنگ قبرهای (استچی) که در بوسنی و هرزگوین، کرواسی، صربستان و مونتهنگرو است به عنوان سمبل بوسنی در شعرش بکار میبرد. این سنگ قبرهای حجیم با نوشته های حکاکی شده، روایتی از ساکنان کهن بوسنی است.
ماک دیزدار در زمان خود بخاطر شجاعت در بیان ادبی، درباره روایت شاعرانه تلخ از سرنوشت بوسنی مورد تعقیب دستگاه فرهنگی حزبی بود. او همچنین مورد حسادت سایر ادبای حکومتی بود. او در شانزدهم جولای ۱۹۷۱ به سن ۵۴ سالگی در اثر انزوا و فشارهای اجتماعی دیگر درگذشت.
نام ماک دیزدار در ایران با یدالله رؤیایی گره خورده است. نخستین بار، رؤیایی از دیدار با دیزدار در یکی از جشنوارههای شعری نوشت و شعرش را معرفی کرد. بار دیگر اما، انتشار کتاب «هفتاد سنگ قبر» رؤیایی بود که نام ماک دیزدار را به فضای شعری ما آورد. ماجرا تکرار اتفاقی بود که پس از انتشار مجموعهٔ «دریاییها»ی رؤیایی رخ داد. رضا براهنی در نقد این کتاب – که در «طلا در مس» تجدید چاپ شد – شعرهای دریاییِ آقای رؤیایی را چیزی شبیه به سرقت ادبی از شعرهای شاعر فرانسوی، سن ژون پرس دانسته بود. پس از انتشار «هفتاد سنگ قبر» نیز نقدی در مجلهٔ «جهان کتاب» به چاپ رسید که با مقابلهٔ شعرهای این کتاب با شعرهای ماک دیزدار، بار دیگر، رؤیایی در مکان متهم نشانده شد.
- نمونه اشعار:
(۱)
رودخانه کبود
کسی نمیداند او کجاست
کمی دربارهاش میدانیم و میدانیم
بالای بلندیها، بعد درهها
بعد هفت و بعد هشت
و کمی دورتر و بالاتر
بعد سروها و بعد دریاها
بعد صحرا بعد گیاهان
بعد صخرهها و بعد سنگها
بعد شک و بعد گمان
بعد نه بعد ده
آنجا زیر زمین
و اینجا زیر آسمان
و بازهم عمیقتر و بازهم قویتر
بعد سکوت و بعد تاریکی
جایی که خروسی نمیخواند
جایی که صدای شیپوری نمیآید
و دوباره بیچارهگی و دوباره دیوانگی
بعد ذهن و بعد فکر به خدا
یک رودخانه کبود هست
عریض و عمیق
به پهنای صد سال
و هزاران سال عمیق
درباره درازای آن فکر نکن
تاریکی و ظلمت آن بی پایان
یک رودخانه کبود هست
یک رودخانه کبود هست
و همه باید از آن بگذریم.
(۲)
یادداشتی برای سرزمین
روزی روزگاری مرد دانشمندی پرسید
آن چیست
کجا است
از کجا هست
به کجا است
بوسنی
بگو
مرد بی درنگ به سوال خردمند پاسخ داد
مرا ببخش زمانی سرزمینی نامش بوسنی بود
نحیف و لخت
سرد و گرسنه
و همچنین
مرا ببخش
مغرور
از
خواب طولانی
(۳)
راهها
ولی این همه نیست
تو عزم کردی من نباشم و به هر قیمتی
به سمت من میآیی با یورش
خندان و گریان
در مقابل ات
همه را پاکسازی
و نابود میکنی
تو عزم کردی من نباشم و به هر قیمتی
ولی نمیتوانی بیابی
راه واقعی را
تا من
...
چون
تو فقط راههای رفته را میشناسی
و هیچ راه دیگری را نه
و این راهها کوچک و بیراههاند
هر چند که برای تو
مغرور و قوی
سخت
و دراز
مینماید
...
تو تنها آن راههایی را میشناسی
که از چشمها
و
قلب عبور میکند
ولی این همه نیست
راههایی است مقابل ما گسترده
بدون ردی از کامیون
بدون صف قطار
بدون زمان
و بدون تاریخ مصرف
...
تو فکر میکنی راه تو به درون من
مطمئن و
آزموده
که از چپ
و راست تو
عبور میکند
...
خود را همواره برای آمدن به سویم فریب میدهی
با مسیری مشخص
از شمال یا جنوب
...
ولی این همه نیست
...
طاعون
چشمانت همواره
مرا را میجویند
زیر شاخهها باد زوزه میکشد
از ریشههای زمین جایی که تاریکی آن را فرا گرفته
...
و از بلندی بینهایت
ازونجا
فشار
بر سینه
میآورد
هر چه بیشتر
و هر چه ممکنتر
...
ولی این همه نیست
...
تو قانون تقاطع را نمیدانی
بین روشنایی
و
تاریکی
...
ولی این همه نیست
...
تو نمیدانی در زندگی تو
سختترین حقیقت
و جنگهای واقعی
در درون
تو جریان دارد
...
و تو نمیدانی که تو کمترین شر من هستی
در بین انبوهی
از بزرگترین
شرهای من
...
تو نمیدانی با چه کسی
طرفی
...
تو هیچ درباره نقشه راههای من نمیدانی
تو نمیدانی راه تو به من
همان راه من به تو نیست
...
تو چیزی درباره غنای من نمیدانی
از چشمان قوی تو پنهان است
تو نمیدانی
و نمیتوانی فکر کنی
که سرنوشت بیش از آن که
تو فکر کنی
برایم مقدر کرده
و داده
...
تو خواستی مرا به هر قیمتی نابود کنی
ولی هیچ جوری راه حقیقی
را تا من نمییابی
...
میفهمت
انسانی هستی در یک مکان و زمان
که در اکنون و اینجا زندگی میکند
و نمیداند ابدیت را
و فضای زمانی
که در آن هستم
...
من اینجا هستم
از دیروز دور
تا فردای دور
در فکر کردن به تو
...
ولی این همه نیست.
جمعآوری: لیلا طیبی (رها)
سلیمان لایق
شاعر سیاستمدار
سلیمان لایق، شاعر، نویسنده و یکی از بنیانگذاران حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود.
او در ۹ میزان/مهر ۱۳۰۹ خورشیدی در روستایی در ولایت پکتیا در جنوبشرق پادشاهی افغانستان زاده شد. او پسر «عبدالغنی» ملای قبیله خروتی (زیرمجموعه قبیلههای پشتون) بود. پدر لایق از خلیفههای عرفان صوفیگری نقشبندیه بود. در آن زمان رهبری این عرفان به دست خاندان مجددیها بود که در هند و افغانستان جایگاه بالای مذهبی داشت. بنابراین پدر سلیمان با این امید که روزی پسرش مرید و پیرو این خاندان شود (که هرگز نشد)، نام او را «غلاممجدد» نامید.
او در ۱۰ مرداد ۱۳۹۹ در سن ۹۰ سالگی در گذشت.
غرزی لایق، پسر سلیمان لایق در صفحه فیسبوکش نوشته است که پدرش در اثر جراحاتی که در حمله انتحاری سال گذشته برداشته بود، امروز جمعه اول عید قربان، ۱۰ اسد/مرداد فوت کرده است.
آقای لایق در سالهای حکومت حزب دمکراتیک در مقامهای کلیدی از جمله عضو هیات موسسان و دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان و پسان یکی از چهار معاون نجیب الله در حزب وطن نیز بوده است. او مدتی به عنوان وزیر اقوام و قبایل، ریاست اکادمی علوم افغانستان کار کرده بود. در سالهای اخیر زندگی در افغانستان بود و فعالیت سیاسی نداشت.
دست کم هفت دهه بود که سلیمان لایق شعر گفت و نوشت. شعر و شاعری او را می توان به سه دورۀ مشخص دسته بندی کرد:
- سلیمان لایق از آغاز شاعری تا کودتای ثور ۱۳۵۷ خورشیدی.
- سلیمان لایق از ۱۳۵۷ تا سقوط حکومت حزب دموکراتیک خلق( هشت ثور ۱۳۷۱)
- سلیمان لایق از سقوط حکومت حزب دموکراتیک خلق تا مرگ!
در یک بررسی زمانی در مییابیم که شعر سلیمان لایق از نخستین دوره تا مرگ بیشتر و بیشتر سیاسی و ایدیولوژیک شده است. چنان که در دهۀ شصت خورشیدی او نه تنها یک سیاسی سرای تمام عیار بود؛ بلکه سایۀ ایدیولوژی نیز بر سرزمین عواطف و تخیل شاعرانۀ او سایه می اندازد.
- نمونه شعر:
(۱)
عیدِ قربان شد و من لایق قربان نشدم
چه کنم درخور تقدیم دل و جان نشدم
نرسیدم به شفا خانهى آغوشِ کسى
رنجها بردم و مستوجب درمان نشدم
به موازات جنون رفتم و در وادی عشق
نالهپرداز شدم ، ناى نیستان نشدم
درخیال وهوسِ بوسۀ جانبخش کسى
آستانبوس شدم، محرم جانان نشدم
نشدم کشته و قربانىِ یک تیر نگاه
وین غمم کشت که درتیررسِ آن نشدم
گرچه صدمرتبه رفتم به مصاف ددودیو
چون سلیمانِ نبى حاکمِ دیوان نشدم
بارها کشتى من در طلبِ ساحلِ عشق
غرق دریا شد و در ساحل امکان نشدم
بال و پر هرچه گشودم نرسیدم به مراد
کِرمِ شبتاب شدم، مهرِ زرافشان نشدم
لایقا در یَمِ توفانی دنیای عجاب
بَردهى تن شدم و روحِ غزلخوان نشدم.
(۲)
بیا بیا که فضاگرد کاینات شویم
که آرزوی بزرگ است و این جهان تنگ است
سرم زمشت حوادث فرو نمیآید
سرمبارزه سرنیست، صخرۀ سنگ است
(۳)
صدای ناخدا پیچید در شب
که هان ای رهروان بیدار باشید
من از وضع فلک دانم که امشب
نبردی می رسد هشیار باشید
سرو دل در کف توفان گذارید
تن وجان قدرت پیکار باشید
که این امواج توفان زای آبی
سرودی می نوازد انقلابی
(۴)
دوست دارم این وطن را
دوست دارم سنگ او را کوه او را
دوست دارم قلب خود را، خانۀ اندوه او را
دوست دارم این وطن را
خاک او را
ابرهای مست و هیبت ناک او
رودهای یاغی و بی باک او را
بر فراز کوهساران آسمان پاک او را
دوست دارم این وطن را
(۵)
در نیمه شب ها، از کوهساری
آید صدایی
فریاد نایی
چون موج دریا
شاید جوانی، عاشق شبانی
از مهر رویی
وزبرق مویی
نالد شبانگاه
(۶)
ای شعلۀ حزین
ای عشق آتشین
ای درد واپسین
این شور تست یا که جنون سرشک ها
یا شعر من که می دهدم سوز جاودان
(۷)
همیدون، همین مرز مرز من است
همین طرز اندیشه طرز من است
اگر بند و زنجیر استمگران
بریزد مرا بارۀ استخوان
نگردم ز راهی که بگزیده ام
که بگزیده ام آن چه بگزیده ام
(۸)
ما نسل انقلاب، بی ترس و بی حجاب
راهی کشیده ایم، روشن تر از شهاب
راهی به آفتاب
راهی به انقلاب
آینده گان به پیش، بالنده گان به پیش
در راه افتخار، با کاروان به پیش
تا پای جان به پیش
تا جاودان به پیش
(۹)
افتاده بود وسلی جلاد خورده گی
در کنج نامرادی « اکسا» خویده گی
لب ها ززخم مشت ستمگرشگفته تر
چشمان کبود و بیره و دندان شکسته گی
زیر فشار و ضربت اشکنجه وعذاب
آنگشت خون چکان و سرانگشت خورده گی
بینی شکسته، ناصیه خندان ز زخم چوب
رخسارها شکسته وناخن کشیده گی
نالان ز درد گردن و غلتان میان خون
کالا دریده، موی سر و رو رسیده گی
زیر عذاب برق، ز آدم کشان پست
دشنام گونه گونه و نفرین شنیده گی
وان سوی تر شکنجه کشان وطن پرست
بعد از هزار سانحه و جور مرده گی
(۱۰)
برما گواه باش که سرباز صادقیم
از بیم مرگ و هیبت اعدام رسته گی
بر ما گواه باش که پیش «امینیان»
سرخم نکرده ایم به عنوان بنده گی
دادیم زندهگی و خریدیم آب رو
پاکیزه داشتیم ره و رسم زندهگی
جمعآوری:
لیلا طیبی (رهـا)
فرجالله کمالی
شاعر دشتستان
فرج الله کمالی در دوم تیر ماه سال ۱۳۲۸ خورشیدی در محله ی بازار روز و مسجد دلگشا شهر برازجان به دنیا آمد.
او هفتمین فرزند یک خانواده پر جمعیت بود. پدر کربلائی فتحالله کمالی و مادرش فاطمه مستوفی نام داشت.
تا پنجم دبیرستان در رشته طبیعی در برازجان تحصیل کرد و ششم دبیرستان را در دبیرستان سعادت بوشهر ادامه داد و همان جا دیپلم طبیعی گرفت و در سال ۱۳۵۰ در رشته ی زیست شناسی از دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شد.
پس از طی دوران سربازی با عنوان کارشناسی مواد غذایی، آشامیدنی، آرایشی و بهداشتی در شیراز و بوشهر و برازجان در استخدام وزارت بهداری بود.
در سال ۱۳۵۴ با زهره سلیمی ازدواج کرد و سال بعد صاحب نخستین فرزند خود شدند. او دارای چهار فرزند بود.
نکته ی بارز در زندگی او غیر از شعر و هنر اینکه او طی سالهای ۱۳۵۷تا۱۳۶۰ به عنوان مربی بسکتبال تیم برق برازجان فعال بوده است.
در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹ ایشان در پی یک دوره ی بیماری درگذشت.
°°°°
وی از نام آورترین شاعر محلی سرای دشتستان است و اگر برای تایید این ادعا تنها به دو شعرِ معروف او «دشتسون (دشتستان)» و غزل زیبا و عاشقانه ی «قمرو» استناد کنیم، عنوان نام آورترین شاعر محلی سرای دشتستان برای او کاملاً سزاوارانه است.
سلوک دیرپای کمالی در شعر محلی و علاقمندی مفرط او به بازگویی واژه ها، اصطلاحات و تمثیلات بومی دشتستان به همراه تسلط کامل اش بر زاوایای ادبی و عروض و قافیه، به او در عرصه ی شعر بومی تشخص ویژه ای بخشیده است.
او از میان نام آوران عرصه ی شعر محلی استان بوشهر، نخستین شاعری است که مجموعه ای از برجسته ترین شعرهای محلی خود را در کتابی با عنوان «دشتسونی» به چاپ رسانده است. [سال ۱۳۸۴ توسط انتشارات زوّار تهران].
گویش محلی شعرهای کمالی، گویش غلیظ دشتستانی و اختصاصأ برازجانی است.
- جر عاشقونه:
خواسم بگم یه چی و نفهمیدی
فرصت و سر رسی و نفهمیدی
دیدم که گوشلت نه بدهکارن
هی میزدیش کری و نفهمیدی
دادی جواو صادقونه ترین حرفل
حرفل دری وری و نفهمیدی
می پنبه نرم بیدم و می سیزن
در میمدی جری و نفهمیدی
کر کرده داشتی پس مرزنگت
صد تیر دلبری و نفهمیدی
خاری زدی دلم و ولم کردی
تو حال پنچری و نفهمیدی
نادی کله سرم خم صد دعفه
عودا زدم خری و نفهمیدی
خواسم قلا نبی که مو وت دادم
تعلیم کمتری و نفهمیدی
دادی هزار فحش و بدم نومه
به رسم نوکری و نفهمیدی
رفتی تو اوج جهل و نگفتم چی
سی محض بختری و نفهمیدی
گپ غرق عشق بید و نبردیدی
بویی و عاشقی و نفهمیدی.
- رسم زنده ی:
پرندوش عقل مهمون بی ور ما وخت خوسیدن
چه ذا گفتم بویس بیدن که عمر خاش سر کردن
کل و کشتیر هم بیدیم سحر تا وخت صو گینی
یه پشت و بی نفس خردن و خسه لار در کردن
خلاصه نقل ای مطلو گپ بسیا زدیم پی هم
چه میگو سیت میگم اما، و جزوی مختصر کردن
میگو اول حواست بو که پا دیندی خطر نیلی
بنی عمر بویس بیلی کار بی خطر کردن
دویم عاشق نواوی که نداره حاصلی اصلا
بجز تو مجلس هجرون لواس درد بر کردن
سویم غیر و ناچاری قدم سی کس نورداری
تو فکر غیر خت بیدن تموم از سر و در کردن
تو افتادی تو هر جمعی نزه دل و نکو شرمی
که ای خواسن بدن سهمی همی چی خوش پر کردن
کوکات و خت ایه مثلا دو جا دارین سی خوسیدن
سر جی بخترو حکما نهاتر پاش جر کردن
اما تا وخت کار آوی ایه ری اختیار آوی
همو کاری که هیچ زحمت نداره شو نظر کردن
خت سیشو بگی گپتر که تا سهمی و شو زه سر
تو بیلی دنیی ری سر خود طبل و تشر کردن
دای که هر چه داری خت کنی پونصد برابر گت
سر بوق حموم گفتن، ولات وش خور کردن
مثل ای کپکپو داری، نرونی وش و لجماری
بدی گازش و سر حد ولات پر غر کردن
تفنگی ای دست افتاد، فشنگ بنداز گلیش در جا
سی محض باکلی بی جا، بنا کو تیر در کردن
نده قولی و ای دادی نمیخوا وش کنی یادی
تو تارف کردن آزادی فقط تا حد خر کردن
دو تا پی هم که دلخوارن تش کینه هم دارن
شو چاله کینه ی اونگل، ریا پی چو گتر کردن
کتاو و شعر کو شو گل، نرو پی کارل باطل
که دیر آدم عاقل، و کار بی ثمر کردن
میگو مخلص نکو کاری که توش صرفی نمیخواری
و همچی رنج بیغاری، بویس حکما حذر کردن
گتم ورسا کرم کردی، و ره پاکی درم کردی
برو که کافرم کردی، چه سخته پات سر کردن
دل مو طالو درده، کجا پی صرفه میگرده
کلو اما نه نامرده، خوشا پی دل سفر کردن
دلی که درد می سازه، قمار عشق می یازه
چه تزوینی د بندازه، سی محض خیر و شر کردن
نکش ای عقل د زحمت، که د نیسی حواسم وت
کمالی کی کنه عادت و کار بی ضرر کردن.
جمعآوری: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
#رهایی
این روزها؛
گونههای یکسانم؛
زیر پای اشکهائی خشن،
--لگدمال شدهاند...
وقتهایم میخواهند،
از یک تهاجم وحشی
پاندولی سرعتی بسازند
تا برسم به آرامشی کمیاب!
دستی بکش،
به شیارهای راهراهِ حدودی گمراه
تا فلشی مطمئن
به نگرانیام
پایان
بدهد!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#عشق_پایکوبی_میکند