انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

بهرام ادریسی

بهرام ادریسی


بهرام ادریسی در ۱۸ آذر ۱۳۲۳ هجری خورشیدی در شهرستان اراک دیده به جهان گشود. تحصیلات مقدماتی خود رادر این شهر به پایان رساند و موفق به اخذ مدرک دیپلم طبیعی گردید؛ سپس برای ادامه ی تحصیل رشته ی ادبیات و علوم انسانی را انتخاب نمود و در این زمینه موفق به اخذ مدرک فوق دیپلم شد؛ و سپس موفق به دریافت مدرک کارشناسی رشته شیمی گردید. او با سمت دبیر شیمی در شهرستان اراک مشغول به تدریس شد و در نهایت به سال ۱۳۷۵ بازنشسته شد.

او درباره آغاز شاعری خود می‌گوید: "تا تاریخ ۱۸ بهمن ۱۳۵۸ هرگز نه شعری سروده بودم و نه حتی فکر شعر گفتن در سرم بود؛ ولی همواره به شعر عشق می ورزیدم، پدرم فرهنگی بود و او نیز به شعر علاقه ی فراوان داشت. حادثه ای باعث شد تا نخستین شعر زندگی ام را در آن تاریخ بگویم و از آن پس تقریبا هر هفته شعر جدیدی نوشته‌ام که اکثرا در روزنامه‌های محلی چاپ و منتشر شده اند.

علاقه ی ایشان بیشتر به شعر سنتی است و از بین قالب های شعر، غزل، قصیده و رباعی را برای طبع آزمایی برگزیده اند. موضوع بیشتر شعر های ایشان مسایل روز جامعه و اجتماع است که با زبانی نرم و گاهی طنز آمیز بیان شده اند. علاوه بر آن از موضوعات عاشقانه و پندآموز و حکمی در شعر خود بهره می برند.   



حسرت

یادمه بچگی یام زندگی اینجوری نبود        

 این همه خون دل و این همه رنجوری نبود

کی کسی ماتم دیروز و غم فردا را داشت         

کی کسی تخم بدیها توی سینه میکاشت

غم نون و غم خونه تو دل هیچکی نبود        

صاف و صادق بودن و جز همه یکرنگی نبود

همه با هم بودن و تو زندگی یاور هم         

همشون آقای هم برار هم نوکر هم

برارا تو سختی هاشون واسه هم جون میدادن         

زناشون عین خوآر به دست هم نون میدادن

خونه هاشون یکی بود و غم و شادییا یکی        

سفره هاشون یکی و خنده و بازییا یکی

نه از آفت خبری بود و نه از دود و غبار        

 نه مریضی، نه گرانی، نه کمی و غم کار

آسمان آبی بود و چلچله ها وقت بهار        

مهمون ما میشدن بالای رف کنج دیوار

قدقد مرغ و خروس عوعو سگ و عرعر خر        

 می‌شنیدیم توی هر کوی گذر وقت سحر

شرشر آب روانی که میرفت از توی جو         

بع‌بع بزغاله‌هایی که میرفتن سوی کو

کاروان شترا میامدن از رای دور         

صدای زنگ اونا می‌ریخت به دل غلغل و شور

یاد اون روزا حالا جیگر ما خون میکنه         

زرق و برق زندگی دلا پریشون میکنه

این همه آدم و ماشین شده آفت واسمون       

 نمی‌باره دیگه از هیچ جایی رحمت واسمون

این جایی که خونه میگن خونه نیستا قفسه         

 این همه آهن و شیشه دیدنش والا بسه

آخه سر چلچله ها کجا بیان لونه کنن         

گربه‌ها پشت کدوم تاپو برن خونه کنن

لک لکا رفتن و اونا را دیگه هیچکی ندید         

دیگه غارغار کلاغا را خدا کس نشنید

اگر میگی زندگی اینه نمی‌خام فردا باشم          

با کدوم دلخوشیا صبح که میشه از جا پاشم

دوست دارم همراه بهرام به بیابونا برم           

تا به غربت بمیرم خاک بشه چشم ترم.


جمع آوری: لیلا طیبی (رهـا)

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.