انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

شعر سه‌خشتی

شعر سه‌خشتی


شعر کرمانجی‏، گرچه قرن‌هاست رکاب در رکاب این شاخه‏ از قوم کُرد، تمام مسیر غرب تا شرق ایران و از شرق در شرق را دویده است و گرچه شاعری بلند آوازه چون «جعفر قلی زنگلی‏» را همچون یادبودی شگفت بر شانه‌ی سده‌ی سیزدهم هجری از خود به جا نهاده است و گرچه قالب‌های ناشناخته مانده امّا پیشروش، حیرت‏‌انگیز است؛ امّا به دلیل مکتوب نشدن و آن هم به دلیل‏ نداشتن شیوه‌ی آوانگاری معین فرصتی برای عرض اندام و طرح و توجّه نیافته است.

سه‌خشتی، یک قالب شعر است که تاریخچه چند هزار ساله در بین کُردهای خراسان دارد. این قالب از سه مصراع تشکیل می‌شود و در هر سه مصراع آن، قافیه وجود دارد. این سه خشتی‌ها به زبان محاوره سروده می‌شوند و معمولاً فاقد وزن شعری شفاف هستند. پیرمردان و پیرزنان خراسانی سه‌خشتی‌های زیادی را حفظ هستند که شاعر آن نامشخص است. امروزه شاعران کُرد خراسان به این قالب علاقه‌ی خاصی دارند و سه‌خشتی‌هایی در هفت یا هشت هجا می‌سرایند که همان ویژگی‌های سه‌خشتی‌های محاوره ای و تاریخی را دارد.

گاهی سه‌خشتی در سه مصراع و در هشت هجا سروده می‌شود و دارای وزن و قافیه است. کُردهای کُرمانج شمال خراسان به هجا «شَلپه» می‌گویند. سه‌خشتی گاه به هایکوهای ژاپنی می‌ماند، گاه خودش است و گاهی برشی از یک تصویر بزرگ است. 


«خشتی» به معنی مصراع است و سه‌خشتی یعنی سه مصراع؛ سه مصراعی که هم‌وزن و قافیه‏‌اند. البته در سه خشتی‌های کرمانجی گاه به برداشت متفاوتی از قافیه‏ بر می‏‌خوریم:


ور کطمه مرزی مالان

بان دکمه و دسمالان

ازی مامه ژحولان



بر کوه پشت روستا فراز آمده‏‌ام

و دستالم را تکان می‏‌دهم

من جدا مانده‏‌ام از یارانم!


اصولا سه‌خشتی یک «مفاعیل» نسبت به دو بیتی کمتر دارد. از نظرگاه عروض، سه‌خشتی در بحر هزج سروده شده است، امّا از آنجا که وزن آن در شعر فارسی بی‏‌نظیر است، می‏‌توان با توجه به اینکه بحر «هزج مثمن سالم» دو برابر سه خشتی است -با احتساب دو مصراع آن در برابر دو مصراع این - سه خشتی را دارای وزن «هزج مربع» دانست‏. برای قافیه نیز، با توجه به‏ تبعیت زبان نوشتاری کرمانجی از الفبای فارسی، این نوع شعر، قواعد قافیه‌ی زبان فارسی را به کار می‏‌بندد.

هر خشتی یا هر مصراع سه‌خشتی را می‏‌توان با یکی از رئوس‏ مثلث متساوی‌الاضلاع مقایسه کرد. با این تفاوت که در سه‏‌خشتی به نظر می‏‌رسد ارتباط خطی بین سه رأس حذف شده‏ است. سه نقطه در برابر هم قرار می‏‌گیرند و به ناگاه فضایی‏ حماسی و عاطفی پدید می‏‌آورند. یعنی پس از روشن شدن سه‏ نقطه‌ی رأس، ذهن مخاطب و خواننده خود به خود سه ضلع مثلث‏ را روشن می‏‌کند و آنگاه مثلث نامریی سه‌خشتی در برابر چشم‏ احساس و اندیشه شکل می‏‌گیرد:


رأس یک: ازی طمه ژ میان‌دشطه

[من از میاندشت می‏‌آیم‏]

گرّگرّا اوره رش طه

[غرش ابر سیاه به گوش می‏‌رسد]

دنگی یاره و مه خش طه

[آواز یارم چقدر دلپذیر است‏]


نیاز به تذکّر نیست که نقش اساسی را در شکل دادن به این‏ فضای مثلثی «ایجاز» ایفا می‏‌کند. پیشتر گفته شد که در سه‏‌خشتی‏‌های کرمانجی گاه به برداشت متفاوتی از قافیه‏ بر می‏‌خوریم. به این معنی که در درصدی از این سه‌خشتی‌ها، گاه‏ ردیف به جای قافیه نشسته است و یا قافیه از کلماتی بهره گرفته‏ است که فاقد حرف روّی مشترک‌اند، امّا از مخرجی مشابه ادا می‏‌شوند و برای سرایندگان این شعرها، بیشتر حظّ سمعی قافیه‏ مد نظر بوده تا شکل بصری آن. شاید هم یکی از علل این موضوع‏ دخل و تصرّفی باشد که در انتقال سینه به سینه‌ی این سه‌خشتی‌ها صورت گرفته است.

سه خشتی بازمانده شعر خسروانی عهد ساسانی است که بعد از حمله عرب به ایران رفته رفته خاصه در زبان پهلوی و فارسی از بین رفت. اما کرمانج‌ها توانستند آن را حفظ کنند و تا امروز ادامه دهند. 

«مهدی اخوان‌ثالث» و «ملک‌الشعرای بهار» این قالب را یکی از زیباترین قالب‌های شعری دانسته اند. اغلب این اشعار به دلیل وزن قافیه و هجای کوتاه این ویژگی را دارند که هر کس به فراخور دل خویش به هر آهنگی و مقامی آن را بخواند. شعر کُردهای شمال خراسان هم نفس موسیقی رقص و زندگی آن هاست.

سه‌خشتی‌ها علاوه بر زندگی سینه به سینه نخستین بار در سال ۱۹۲۷ پس از سال‌ها تلاش و گردآوری توسط ایران‌پِژوه و کرمانج‌پِژوه روسی در مجله آسیایی «بنگال» منتشر و سپس در قالب کتابی به چاپ رسید. سال‌ها پیش نیز تعدادی از این اشعار توسط کرمانج‌پژِوه «کلیم‌الله توحدی» (کانیمال) منتشر شد.

سه‌خشتی یکی از قالب‌های بی‌بدیل در شعر ایران و جهان است. 

کرمانج‌ها (کُردها) دو قالب شعری خود را از ابتدای تاریخ خود حفظ کرده‌اند:

- لوبانگی. 

- سه‌خشتی.


سه‌خشتی‌های کُردی کُرمانجی خراسان (Sê Xiştîyên Kurmancî yê Xorasanê) به ثبت ملی رسیده است. پرونده این اثر معنوی توسط خانم «گلی شادکام» به سازمان میراث فرهنگی خراسان رضوی ارائه و با حضور و دفاع ایشان در جلسه ثبت در تاریخ سوم بهمن ماه با آراء کامل در زمره میراث معنوی ایران به ثبت رسید.






- نمونه شعر سه‌خشتی:


(۱)

تو له بلند ئه ز له نالی

نالی بیژه‌ن کرمه چالی

دانه سه‌ر می ته‌خته سالی

(هیوا مسیح)


(۲)

چاوینه ره‌ش کانیی کانِیی

من کلدانه ک ژی را هانیی

چاوان پر ره شن کل هلنایی

(هیوا مسیح)


(۳)

چیا سارن جؤلگه گه رمن

کویی یاری دا سه ری من

وی خا دایه هه مه ری من


(۴)

داری مه رخی چ گلوره

سینگی یاری ژ ه بلوره

هیفا وی کو ژمه دوره

(۵)

که چکان کوچ کر چونه ئاوی

تاو خارنه کوچه باغی

لاوک چونه له سؤراغی


(۶)

ژه کوچی دا هاتم چومو

ژه نؤنکی لنگان بوومو

تا وه رندی ئاشنا بوومو.


(۷)

ئه‌ز ئیرو پر غه‌مگینم

چاوا هه‌ر ده‌ری دگه‌رینم

به‌ژن ئو بالا یار نابینم


 (۸)

کچی گوندی مه هه‌ژمارتن

ئیک ناو دا بو ئه‌و بژارتن

یارا من بو لی وه قه‌تاندن





 (۹)

هه‌یوه شه‌وه هه‌یوه شه‌وه

یار شار نه‌بو ئه‌و لَ خه‌وه

ئه‌ز رامووسم لیو ئو ده‌وه


(۱٠)

ناوی یارا من عه‌زیزه

بی‌وی دلی من مه‌ریزه

چ بکم ته‌و من ناله ئیزه


 (۱۱)

ئه‌ز کچکا زنده‌شتی مه

وه‌ک حوریا بهه‌شتی مه

لَ به‌ندا ته روونشتی مه


 (۱۲)

ئه‌ز لاوکی زنده‌شتی مه

پش پیژویی رونشتی مه

بؤنا ته زوو گهه‌شتی مه





 (۱۳)

ئه‌ز قیزکا جه‌لالی مه

ناو زه‌ری‌یا ده‌لالی مه

بری خورا به‌رمالی مه


 (۱۴)

سه‌ری چیا مژ دوومانه

ئه‌ز نه‌خوشم ئه‌ل ئه‌مانه

برینی را ته‌نی یار ده‌رمانه.


(۱۵)

روبه‏‌روی من خانه‏‌اش را ساخت

و با همه‌ی کودکی عاشقم کرد

حالا من عاشقم و کسی نمی‏‌داند!


(۱۶)

چومه چیان، چیان سارکر

هاطمه کله مالان بار کر

عشقا یاره و مه کارکر


به کوهستان رفتم و هوا سر شد

به روستا آمدم و خانه‏‌ها کوچیدند

آه که عشق یار بر دلم سنگین شد.

(۱۷)

چرّه کرم یار قچّکه

ناکای کاری ماله بکه

چاوان بخم هین هند که


چه کنم یارم سن و سالی ندارد

و از عهده‌ی کارهای خانه برنمی‏‌آید

با این حال چشم‌هایش را بخورم باز کم است!


(۱۸)

طوشری نا سکنی

کله چنه طود چنی

دروینا طوو ژنی


می‏‌روی و لحظه‏‌ای نمی‏‌ایستی

آنها چه گل‌هایی هستند که می‏‌چینیشان

ای دروغ‏گو، تو زن داری!


(۱۹)

گلا گنّم گلا گنّم

پله طه‌نم طه بشکنم

ناوی گله خه‌له که‌نم؟


گل گندم، گل گندم!

اگر بر تو پا نهم و بشکنمت

نام گلم را روی که بگذارم؟


(۲)٠

هریه بشو هریه رَ خن

خلکی خایه شاره دَ خن

بسم اللّه که دمان وَ خن


پشم‌ها را بشور، پشم‌ها را بر بند بیاویز

از اینجا مردم دیده می‏‌شوند

روسری‏ات را سر کن،  بگو بسم اللّه و دکمه‏‌هایت را ببند!


(۲۱)

یارامه چو برفه بینه

هنکه سامه بشینه

و و مهانه مه بوینه


یارم رفته است تا از یخچال‌های کوهی برف بیاورد

کمی هم برای من خواهد آورد

به این بهانه مرا خواهد دید!



(۲۲)

له سری طه دو چنگنه نه

ایشو طنه ایلچیه طه نه

ایلچی نینن، مسخره‏نه


ای که روی سرت دو چنگه‏ داری!

امشب آنهایی می‏‌آیند که خواستگاران تواند

خواستگار که نه، مسخره‏‌گان‌اند!


(۲۳)

مالان دانی له ور زینه

بلبلکا له دخوینه

هره یا مه له نمینه


ایل، در کمر کوه چادر زد

بلبلی آواز می‏‌خواند

خدایا، بدهکار ما نماند!



جمع‌آوری و نگارش: 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) 


مجموعه اشعار هاشور ۰۸ سعید فلاحی

♥ مجموعه اشعار هاشور ۰۸ #سعید_فلاحی(زانا کوردستانی)



√ نیستی:


 آه..

دلتنگی،

     دلتنگی...

                                  *    

وقتی نبودن‌های تو؛

به درازا می کِشد!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 √ خواب:


در ادامه ی خوابِ شبِ پیش، 

‌به هم آغوشی خیالت -

                      می روم!

         

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


√ امید:


"امید"

     -- نوری‌ است"

(هر چند) کم‌سو؛

اما

       برقش به چشم می‌آید.



 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#هاشور

 کتاب عشق از چشمانم چکه چکه می‌ریزد!

هاشور در هاشور ۰۴

مجموعه اشعار هاشور در هاشور ۰۴ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)



- درد:


دردهای بی‌تکلّم

به روزِ خاصّی تکیه ندارند.

حالا؛

چه فرق می‌کند،

وقتی:

     مداوائی،،، 

          در کار نباشد؟!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 - اسیر:


چه توفیری دارد

در شکلِ اسارتم

 --لباس سفید،

          یا راه راه!؟

وقتی،،،

تن پوشِ روزهایم،

          -- سیاه‌ست!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


- بودنت:


از فصل‌های سال،

فقط بهار و زمستان را میشناسم!

که بستگی دارد به؛

--بودنت که چارفصل بهارست وُ،

بی تو،،،

همیشه زمستان!  


 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#کتاب_عشق_پایکوبی_میکند

#هاشور_در_هاشور


مجموعه هاشور در هاشور ۰۳

مجموعه اشعار هاشور در هاشور ٠۳ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) 


(۱)

زمین را به خیال نمی‌آورند

(بعضی)!!ها که،

          در آسمان نشسته‌اند

گل‌های معصوم اما،،،

بی‌‌اندیشهٔ آسمان

قالی‌نشین شده‌اند!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


(۲)

کاش،،،

 مترسکی‌ بودم

پای جالیز خیالت

تا غروب‌گاهان نوک بزنند

کلاغ‌های سمج،،،

         تنهایی‌ام را!


 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


(۳)

به تو که می‌رسم،

و گونه‌های گل انداخته از شرمت؛

تَرَک بر می‌دارد

در دست‌هایم انار!

♥      

 لبخندت،،،

     می‌شکوفاند

            روحم را!


 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

سیروس نیرو

سیروس نیرو

سیروس نیرو (زادهٔ ۱۳۰۹ — درگذشتهٔ ۱۳۹۵) شاعر و پژوهشگر ادبی ایرانی بود.
او از شاگردان بلافصل نیماست که همراه با اسماعیل شاهرودی محضر استاد شعر نو فارسی را درک کرده بود. او فارع التحصیل رشته ادبیات دانشگاه تهران بود و در زمینه های شعر کلاسیک ایران تخقیقات مفصلی انجام داده است. سیروس نیرو کتابی درباره‌ بنیانگذار شعر نو فارسی با عنوان "نیما" نوشته است.
سیروس نیرو نظراتی بحث برانگیز درباره شاعران قدیم و معاصر ادبیات فارسی داشت. از جمله اینکه مولوی و سنایی را شاعرانی شفاهی می‌دانست که در اواخر عمر، کیفیت آثارشان نزول پیدا کرده بود.
آقای نیرو معتقد بود که تا پیش از رضاشاه مردم عادی فقط قرآن و حافظ را می‌شناختند و کتاب‌های ادبیات فقط در اختیار عده خاصی بود. به عقیده او "رینولد نیکلسون"، خاورشناس بریتانیایی بود که ادبیات فارسی را در دوره معاصر احیا کرد.
او در گفت‌وگوی مفصلی با خبرگزاری ایسنا درباره شاعران مشهور پس از نیما گفته بود: "سهراب (سپهری) و شاملو و (فروغ) فرخزاد شعر فارسی نگفته‌اند. چیزهایی برای خودشان گفته‌اند که قشنگ هم هست، ولی با فرهنگ ما این‌ها شاعر نیستند. شعر ما همان شعر حافظ است که نمی‌توان یک کلمه از آن را جابه‌جا کرد."
او در روز سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۵ در پی ابتلا به عفونت ریه در بیمارستان طالقانی تهران درگذشت.

- آثار:
✓ با تهاجم باد (مجموعه‌شعر)، چاپ اول، ۱۳۷۸
✓ از غلس تا گرمگاه (منظومهٔ کوراوغلو)، چاپ اول، ۱۳۷۹
✓ مینیاتورهای ایرانی (مجموعه‌شعر)، چاپ اول، ۱۳۷۹
✓ عشقت رسد به فریاد (مجموعه‌شعر)، چاپ اول، ۱۳۸۰
✓ درّ یتیم (شرح کامل خسرو و شیرین حکیم نظامی گنجوی) با شرح بیت‌های پیچیده، سیروس نیرو؛ ویراستار: محمد مفتاحی، تهران: روزگار، چاپ اول، ۱۳۹۵
✓ پیامبر نامُرسَل (شرح کامل اسکندرنامهٔ حکیم نظامی گنجوی)، به‌اهتمام: محمد مفتاحی؛ شارح: سیروس نیرو، تهران: روزگار، چاپ اول، ۱۳۹۵
✓ دون ژوان (شرح کامل هفت‌پیکر حکیم نظامی گنجوی)، به‌اهتمام: محمد مفتاحی؛ شارح: سیروس نیرو، تهران: روزگار، چاپ اول، ۱۳۹۵
✓ گوهرفروشان مهتاب (شرح کامل لیلی و مجنون نظامی گنجه ای) به اهتمام محمد مفتاحی؛ چاپ اول ۱۳۹۵
سیاه مشق (شرح کامل مخزن الاسرار نظامی گنجه ای) به اهتمام محمد مفتاحی؛ چاپ اول ۱۳۹۵
✓ رد پا و از غلس تا گرمگاه به کوشش و ویرایش محمد مفتاحی؛ انتشارات ایلیا، ۱۳۹۵
✓ آیینه و آه؛ به کوشش و ویرایش محمد مفتاحی؛ انتشارات افراز؛ چاپ اول ۱۳۹۴
✓ داستان‌های پیش پا افتاده؛ به کوشش و ویرایش محمد مفتاحی؛ انتشارات افراز؛ چاپ اول ۱۳۹۵.

- نمونه شعر:

)
نوستالژیا 

شب دیرگاه خواب ام شکست
از قشقرقِ بلبلانِ پارک شدۀ کنار‌ِ خیابان                      
به: پوران فرخزاد عزیز

خیره به ظلمتٍ شب تا دیار کودکی پَر گشودم،
پَروازی حسرت بار و شیرین.
***
روی بام و خوابِ کنارِ ستاره‌ها
نوای مرغِ حق در زلالی مهتاب،
ـــ دنده‌ات نرم، چرا گندمِ یتیمی راخوردی؟
حالا هم راهِ قطرۀ خونی از گلو بیرون بریزـــ
پچ پچۀ جویبارِ اقاقیا،
تاطلوعِ گل‌گونِ فلق، از بامِ باغ و نَفسِ نسیم؛
آه تهرانِ قدیم!
***
از بوقِ سرسام و عبورِ کامیونِ آجر در شب
بدتر! غُرشِ گوش خراشِ هواپیما،
تا ریختنِ جیوه در گوش!
آسفالتِ داغ و له‌لهِ عابرین،
در تابستانِ بی‌درختِ کوچه‌ها.
***
شب‌های شب‌چره، قیلولۀ پیش از ظهر
بانوای گرمِ حسین، کردِ شبستری و فرخ‌لقا،
و مهربانی بزرگ‌ترها.
عبورِ زنی پا به ماه و بوی عطرِ شیر
صدای خش‌دارِ جغجغه‌ای و فریادِ بچه‌ها
آن‌گاه هدیه به کودکِ یتیم
آه تهرانِ قدیم!
***
باز بلبلانِ کنارِ خیابان نعره سر دادند.
باز چرتم پاره شد.

)
با کسی هیچ مگو!

با کسی هیچ مگو!
قصه‌ی غصه‌ی خود را هرگز
بر لب رود مگو
حاصلی نیست
که بی برگشت است  
 نتواند بزداید غم تو
     * * * 
در دل کوه مگو
زانکه این گنگ ابد
در سکوت است اسیر
 که نمی میرد و جاویدان است.
       ***
با درختان هرگز...
که پریشان دم هر بادند
 بدل فاحشه‌ها، بدنامان.
          ***  
 ابرها، می‌گریند!
برکه‌ها، پر لجن‌اند
اندرین ورطه‌ی پر رنگ و ریا چون من باش
با کسی هیچ مگو
                  هیچ مگو!

               
وبلاگ شخصی سیروس نیرو:
http://siroosniroo.blogfa.com

جمع‌آوری:
#لیلا_طیبی (رها) 

سلول انفرادی

❆ سلول انفرادی:


این خانه بی تو

شبیه سلول انفرادی است

و من اعدامی

منتظر اجرای حکم!  

 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#شعر_کوتاه

#هاشور

ما عقابیم!

✓ ما عقابیم! 



ما،،

برادران وطن؛

       --ملتِ کوردیم!

با تاریخ چند هزار ساله

به قدمت دردهای فراوان

که بلندای آسمان نیز

شاهدِشکنجه هامان بودست!

 اماشما جهانیان

هرگز صدای ما را

   به درستی نشنیدید.


ما حلبچه ی مسمومیم 

ما نادیای(۱) معصومیم

- مریم باکره ای در چنگال هوس

آلانیم(۲)،

غرق در دریا!

ما "بهروزیم"(۳)

محبوس درقفس های غربت وُ،

                              --آوارگی..

 ما،،،

-- کوردیم

محکوم به دربه دری

اما 

هرگز؛

ذلت نمی پذیریم

ما؛

    --عقابیم

(هه‌لوی به‌رزه فه‌ریم!)(۴)

دهانمان از خاک پر می‌شود،

--می شود ولی

          از تملق هرگز...

 


#سعید_فلاحی(زانا کوردستانی)


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ


۱- نادیا مراد دختری کرد از اقلیت دینی ایزدی اهل روستای کوجو در سنجار واقع در استان موصل است. او یکی از قربانیان داعش است. او در سال ۲۰۱۸ و به دلیل مبارزاتش علیه خشونت جنسی و استفاده از آن در جنگ‌ها به عنوان سلاح، به همراه دنیس موکویگی برنده جایزه صلح نوبل شد.

۲- آلان کردی پسر بچه سوری که در سال ۲۰۱۵ در دریای مدیترانه غرق شد. وی یکی از آواره‌های جنگ داخلی سوریه بود که جسدش را آب‌های دریا به ساحل آوردند؛ و عکس گرفته شده از جسد وی موجی از واکنش‌ها را در دنیا برانگیخت.

۳- بهروز بوچانی (زادهٔ ۱ مرداد ۱۳۶۲ در استان ایلام) روزنامه‌نگار و نویسنده کرد ایرانی است. شرح حال او با نام رفیقی نه مگر کوهستان که در اردوگاه پناهندگان مانوس نوشته که برنده جایزه‌های بسیاری شده است. او از سال ۲۰۱۳ (میلادی) تا نوامبر ۲۰۱۹ در جزیره مانوس گرفتار بود. 

۴- عقاب بلند پرواز..

مجموعه هاشور در هاشور ۰۲

✓ مجموعه اشعار هاشور در هاشور ۰۲ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) 


- دهان:


دهانم را هم ببندند

باز واژه های تلنبار شده

بسیارند در حلقم 

و در هر شعر ام

تنها تویی که

از دهانم بیرون می‌آیی


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


- تن:


بر تن دارم

پیراهنی از اندوه

که روزگار

بر تن من دوخته است


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


- گیسو:


در گیسوان تو 

زندانی شده است

نسیم بهاری

آزاد نخواهد کرد

هیچ اردیبهشتی

عطر گیسوانت را



#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#هاشور_در_هاشور

محدوده ای به وسعت دنیا

✓ محدوده‌ای به وسعت دنیا!

جغرافیای من
          --چشمان توست؛
سرچشمه‌ی کرانه‌یی گمنامِ رودها
کرانه‌ی تمامی‌ی دریاها!
وَ من،،،
کویری خشک
دلبسته‌ی نسیمِ نگاهت؛
چشمان روشنی که
نه لندن،
نه کازابلانکا با خودش دارد
این طُرفه در نجابتِ توست
که سرزمینم را می‌تابد

چشمِ تو اوجی‌ست
مانندِ اورست...
زیباتر از تمامِ کشمیر!
و تلخ مثلِ افغانستان
چیزی نظیر شعرِ کردستان!
--آه!

در بابِ فتح تو
چه مردانی
        جان سپردند!
ردِّ تو،
یورتمه‌ی اسب‌ها
جغرافیای چشمِ تو،،،
      پلنگ‌کُش است، آی!

شب‌های شب
در امتداد چشمانت
عبور می‌کنم تا
               مدیترانه.
و گم می‌شوم در
               -- مالدیو
می‌میرم در
           - لایزپیگ!
کاش راهی داشتم؛
از این حریمِ مقدس
                 تا میقات!
       
و کاش می‌شد،
             می شد،
               می شد،
نفس کشید و،
                  --نمُرد!


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

هاشور ۱۵

مجموعه اشعار هاشور ۱۵ #لیلا_طیبی (رها)


#هاشور


سال‌هاست،،،
پابندت مانده‌ام!
دلم روشن‌ست،،،
حتمن پا به زندگی‌ام می‌گذاری...


#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور
#شعر_سپید
#شعر_کوتاه
#کتاب_عشق_از_چشمانم_چکه_چکه_می_ریزد!

مجموعه هاشور در هاشور ۰۳ لیلا طیبی

- شعر ناکار:


چاله ای خواهم کند،،،

تا شعرهایم را،

       زنده به گور کنم...

                               ♡

شعری که نتواند عاشقت کند،

شعر نیست،

        - زخم است!

 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



 - جادهٔ قلبم:


برای تو،،،

در قلبم جاده ای ساخته‌ام

                      ‌_ بی‌انتها

نگران برگشت نباش...

...

دوست داشتنت؛

شبیه همین جاده-

          بی‌انتها ست!

 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



- بازیچه:


نه تو کودک بودی،،،

-- نه دل من؛

            اسباب بازی!

                              _♡_

آه!

چگونه مرا

به بازی گرفتی؟!

              



 #لیلا_طیبی (رها)

#هاشور_در_هاشور

هاشور در هاشور 01

هاشور در هاشور 01

می‌میرند
در من
تمام بولهوسی‌های جهان
من راهبهٔ راه توام
راهی معبد آغوش تو
آنجا که آخرین عبادتگاه جهان است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها
لگدمال شده‌اند
زیر پای اشک،
گونه‌هایم
مرهم بوسه‌هایت را می‌طلبد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

چه توفیری دارد
برای زندانی
رنگ لباسش سفید باشد
یا سرخ
همین کافی‌است
که بدانی
روزگارش سیاه‌است.

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#هاشور_در_هاشور

پوچی مطلق

✓ پوچی مطرق: 


وقتی که نیستی

یک چیز دنیا کم است...

مثلِ یک خنده،

یک بهار

 یا؛

    -- شهریور...


 به گمانم،

در غیابِ تو،

جهان یک پوچی‌ی مطلق‌ست.

یعنی:

همه‌ی دهان‌ها بسته است!


 وقتی که نیستی

من،،،

بی‌دلیل‌ترین اتفاق زمینم‌!


 

#سعید_فلاحی(زانا کوردستانی)

نوذر پرنگ

نوذر پرنگ

حافظ عصر معاصر


تقی حاج آخوندی با نام هنری نوذر پرنگ (زاده ۲۰ اسفند ۱۳۱۶ تهران -- درگذشته ۲۲ امرداد ۱۳۸۵ تهران) شاعر و ترانه‌سرا ایرانی که نام او بیشتر به خاطر سرودن شعر ترانهٔ مشهور «تولد، تولد، تولدت مبارک!...» شنیده می‌شود، امّا نزد علاقه‌مندان به شعر و ادبیات فارسی، وی به خاطر غزلیات بسیار زیبا و دلپذیری با در هم آمیختن مضامین تازه با مفاهیم کلاسیک سروده‌است، شهرت دارد.

پرنگ از شاعران بسیار برجسته‌ى عرصه ‏ى شعر پارسى است که به سبب گوشه‏‌گیرى ذاتى خود، آن چنان که شایسته‌ى نام و هنر اوست، شناخته نشده است. او شاعری است که در چندین قالب شعرهای عالی سروده است. قالب‌هایی که او به کار گرفته غزل، مثنوی، چارپاره و شعر نو هستند.

کسانى که شعر او را خوانده ‌اند و به ویژه آنانى که از سرِ ژرف‏‌نگرى و نکته‌سنجى، به خوانش اشعار او پرداخته ‌اند، نیک دریافته‌اند که نوذر پرنگ، از کم‏ نظیرترین و به جرأت مى‌توان گفت: تکرار ناشدنى‌ترین شاعران زبان پارسى است و او خود، تفاخرکنان و استوار و با اطمینانى خاص گفته است:


غیر نوذر نبُود هم ‏سخنى حافظ را

مدّعى گوى جدل با سخن حق تا چند؟

(فرصت درویشان، نوذر پرنگ، انتشارات پاژنگ، چ اوّل ۱۳۶۵، ص ۱۵۸)


و یا با خیالى رنگین سروده که:


رسیده بر لب نوذر دو مصرع رنگین

ز بیت حافظ عالى ‏جناب، نازک ‏تر

ز بعد خواجه - که این بنده از حواشى اوست -

کسى نگفته از این شعر ناب، نازک‏ تر 

(همان، ص ۱۵۴)


و یا به این صراحت اعلام کرده که:


خوش مى‏ زنند نوبت، یاران به نام یاران

نوذر به نام حافظ، حافظ به نام خواجو 

(همان، ص ۱۸۴)


و یا اگر این چنین از گل ‏چرخ رنگین خود در گلستان خیال ‏انگیز شعر پارسى سروده که:


بعد حافظ کس چنین گل‏ چرخ رنگینى نزد

بسته عهدى دیگر اى گل، چرخ با دوران تو 

(همان، ص ۱۱۳)


و نهایتاً اگر جسورانه و صد البتّه شاعرانه و زیبا، چنین ادّعاهایى کرده است که:


شعرم از طاقت صاحب‏ نظران بیرون است

سرزمینى است در آن سوى فلک، چامه‏ ى ما 

(همان، ص ۲۵۲)


این ادّعا بر خواننده، اثبات نمى‏‌شود مگر این که ساعتى و بلکه دقایقى در گلشن خیال این شاعر چیره ‌دست گشت و گذارى کند، همو که با قالب‏‌هاى متنوّع و شیوه‏‌هاى گوناگون سخن‏‌سرایى از غزل و مثنوى و چارپاره گرفته تا شعرهاى نیمایى و سپید و ترانه و تصنیف، ثابت کرده است که سخن چون موم در دستانش نرم است و به اقتضاى حال و مقام، آن را عرضه مى‏‌دارد.

او همچنین با مبانی زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی واژه آشنائی کامل داشت و در زمینهٔ زبانهای باستانی و زبان پهلوی و اوستایی در آمریکا تحصیل کرده بود.

او تحصیلات ابتدایی خود را در تهران انجام داد و برای دبیرستان به مدرسهٔ دارالفنون وارد شد. وی همچنین یک سال هم در دبیرستان ابوریحان تحصیل کرد. در دورا تحصیل با بهرام بیضایی، داریوش آشوری، نادر ابراهیمی و عباس پهلوان هم‌درس بود.

پرنگ سرودن شعر را از همان دوران دبیرستان آغاز کرد و کم‌کم برخی از اشعارش را برای صفحات ادبیِ نشریاتِ مختلف فرستاد. 

شعرهای او که به زودی شهرت و محبوبیت برای او به ارمغان آورد، نخستین بار در روزنامه‌های آن زمان و بعدها در صفحهٔ ادبی هفته نامه روشنفکر که ترانه‌های بهشتی نام داشت و فریدون مشیری این صفحه را اداره می‌کرد، چاپ شد.

در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۴۰ شعرهایش علاوه بر نشریه روشنفکر در ماهنامه سخن نیز چاپ می‌شد و خوانندگان بسیار داشت. او می‌خواست تنها به نام نوذر پرنگ نامیده شود. 

در نوجوانی و برای طبع‌آزمایی وی ترانه‌سرایی برای خوانندگان مرد و زن رادیو را آغاز کرد و برای خوانندگانی همچون ویگن، پوران، الهه، منوچهر، گوگوش، مهتاب و دیگر هنرمندان، بیش از یکصد ترانه سرود که معروف‌ترین آنها ترانهٔ بسیار مشهور تولدت مبارک (با آهنگی از انوشیروان روحانی که نخستین بار توسط ویگن اجرا شد)، «غروبا که میشه روشن چراغا» (با آهنگ و صدای منوچهر )، اسب سُم طلا (با آهنگ عطاءاله خرم و صدای ویگن) است.

ترانه های او بسیاری از خواننده ها خوانده اند:

- ویگن: فنجون طلا - غزال - اسب سُم طلا - تولدت مبارک.

- کوروش یغمایی: تفنگ دسته نقره - قصه - سرنوشت - غمناک - خیابان - باغ - دنیاها و فاصله‌ها.

- منوچهر سخایی: کلاغ‌ها.

- عارف: خواستگاری.

- رامش: خواب بیداری.

- گوگوش:  خواب بیداری - آسه برو ، آسه بیا - عروسک قشنگم - رویای نقش بر آب (خواب و خیال) همراه با رامین - عمر غمگین.

و...

وی همچنین از دوران جوانی خویش آشنایی نزدیکی با علی اسفندیاری (نیما یوشیج) پیدا کرد و با او رفت‌وآمد داشت که همین آشنایی موجب شد که وی در عرصهٔ شعر نو نیز به طبع‌آزمایی بپردازد.

در سال ۱۳۴۹ به دعوت برادرش راهی آمریکا شد و در آنجا نخست به تحصیل در رشته ادبیات پرداخت و سپس در دانشگاه رایس در حوزهٔ ادبیات تطبیقی و زبان‌شناسی باستان نیز تحصیل کرد.

حد فاصل سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۷ موفق‌ترین سال‌های زندگی هنری و ادبی وی بود، چرا که او، بهترین و زیباترین شعرهایش را در همین سال‌ها سرود و در ماهنامهٔ سخن و همین‌طور هفته‌نامه‌هایی همچون روشنفکر، سپید و سیاه، امید ایران، هفته‌نامه فردوسی و ماهنامه سخن منتشر شد.

نوذر پرنگ در ۲۲ مرداد ۱۳۸۵ در ۶۹ سالگی بر اثر ابتلا به آسم و سیروز کبدی درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.


- آثار:

- فرصت درویشان، مجموعه اشعار نوذر پرنگ» به کوشش: سعید نیاز کرمانی، انتشارات پاژنگ، چاپ سال ۱۳۶۵

- آن سوی باد، مجموعه‌ای از سروده‌های «نوذر پرنگ» (شامل غزل‌ها، شعرهای نیمایی، شعرهای سپید، مثنوی‌ها و چهار پاره‌های به هم پیوستهٔ او)، به کوشش: بیژن ترقی، انتشارات سنائی، چاپ سال ۱۳۸۲

- مقالاتی در حوزه ادبیات و نقد ادبی همچون «نظری بر مقدمه حافظ سایه»


- نمونه شعر:

(۱)

چو گهواره ای بی قرار و شکیبم                

که زنجیری جنبشی جاودانم

چو خواهم که یک لحظه آرام گیرم        

دهد دست سررشته‌داری تکانم


فروبسته گیتی به پایم رسن ها              

رسن ها که تابیده دست فریبش

علاجی ندارم به جز آنکه سازم                

گهی با فرازش، گهی با نشیبش


جهان را مخوان پیر، پیر پریشان            

که این طفل یکدانه پیری ندارد

بهل، تا برقصاندت هرچه خواهد              

که کودک ز بازیچه سیری ندارد


مرا روزگار درازی است دستی                            

فرو می کشاند به غاری

به هر سو نظر می کنم نیست پیدا               

نه جای درنگی، نه راه فراری


من اکنون چو خورشید بی سرنوشتی     

در این ظلمت جاودانی روانم

خوش آن دم که این شوخِ بازیچه فرسا     

ببرد رگ و بشکند استخوانم



(۲)

مى‌گذشت از سرِ بازارِ سحرخیزان، دوش

پیرِ خورشیدگران، شب‏ شکنِ آینه ‏پوش

من ز هنگامه‌ى قامت چه بگویم؟ مى‏‌بُرد

پیر ما، مژده‏‌ى صد صبحِ قیامت بر دوش

گفتم: «اى معنى جان، طرْفِ طرازِ سخنت!

باز کن گوشه‌ى حرفى به منِ راز نیوش»

نفسى خرج صفا کرد و تراوید چو نور

عرق آیه‌ی گُل، از دهن عطر فروش:

«پدرت راتبه‌ى صبح نخستین مى‏‌خورْد

اى پسر! دلقِ میانْ زرکشِ ازرق تو مپوش!

آتش سفسطه اندر جگر جام مزن

یعنى: از بهرِ غمِ سوختگان، باده منوش

مُهرِ لعلِ لبِ آن بُت، به لبت تا کى و چند؟!

چند چون غنچه، چراغت خورد آتش، خاموش

دیده را قاعده‌ى فهم طبیعت آموز

خواهى ار فهم کنى معنى پیغام سروش

نشنوى شیون افتادن مه‏ تاب در آب،

تا چو یاس از در و دیوار نیاویزى گوش»

به دو زلف تو، که از تاب خیالش گاهى،

مى‏‌رود معنى ابیات بلندم از هوش!



(۳)

گفتمش: کارت چرا پیوسته آزار من است؟

گفت: دارد هر کسی کاری و این کار من است

گفتمش: نرگس به دور چشم تو بیمار کیست؟

گفت: با من کرده هم‌شچشمی و بیمار من است

گفتمش: مجنون خود را چون کُشی منصور وار

گفت: او از سرفرازان سر دار من است

گفتمش: گر راست گویی پنجه با نوذر فکن

گفت: این فرهاد شیرین‌کُش گرفتار من است

گفتمش: پرهیز کن از سیل اشک سرکشم

گفت: سیلی زن بر این سیلاب دیوار من است

گفتمش: اشعار نوذر این ملاحت از چه یافت؟

گفت: این خاصیت لعل شکربار من است.



(۴)

لاله در آتش دل چون دهن خوشخوانی

غنچه در پرده‌ی خون چون سخن انسانی

شعله‌ور همچو پر سبز ملک در ره عرش

خط ریحانی طرف چمن روحانی

باد لیلاج قبا، سوخته، مجنون دستار

خاک چون پیرهن بولحسن عمرانی

سوختم در دهن خویش خرابات کجاست

تا زنم آب به سوز سخن پنهانی

دوش با یاد تو هنگامه‌ی محشر چون برق

گذری داشت ز دریای من توفانی

چون رگ پاره‌ی خورشید قیامت تا صبح

نعره می‌زد شب اخترشکن بارانی

نوذر این راه غم انگیز بگردد خوش باش

حافظ دهر نبندد دهن خوشخوانی



(۵)

شبی که تو رفتی چه دردآور بود

سیاه روی ز من هم سیاه روتر بود

به چشم‌های تو در حال گریه می‌مانست

که از سلاله‌ی شب‌های دور و دیگر بود

فضا چو دیده‌ی من سرد و تیره و نمناک

ز برگ ریز هزاران هزار اختر بود

در آن غروب زمین غریب را دیدم

که همچو آب در آواز خود شناور بود

در آن شب آینه‌ها با ستارگان رفتند

که عصر رجعت تصویر‌های بی‌سر بود

تمام پنجره‌ها بسته شد در آن شب، چون

“در” از تظاهر ”دیوارها” مکدر بود

گیاه‌ها همه آرام گریه می‌کردند

پر ترنم مرغان ز اشک و خون تر بود

تو رفته بودی و طرح تنت هنوز به جای

به روی گستره‌ی خوابناک بستر بود

مجال گریه در آن شب نیافتم هرچند

که آن جدایی بیگاه گریه آور بود



  ‌             ✍ #لیلا_طیبی (رها)


ــــــ منابع ــــــ

- فرصت درویشان، مجموعه اشعار «نوذر پرنگ» به کوشش: سعید نیاز کرمانی، انتشارات پاژنگ، چاپ سال ۱۳۶۵ (مقدمه)

- آن سوی باد، مجموعه‌ای از سروده‌های «نوذر پرنگ» به کوشش: بیژن ترقی، انتشارات سنائی، چاپ سال ۱۳۸۲ (مقدمه)

- دانشنامه آزاد ویکیپدیا فارسی.

- وبلاگ شرابستان / انجمن خانه‌ی هنرمندان شهرکرد

- خبرگزاری شبستان

- سایت ادبستان شعر پارسی

- کانال تلگرامی آیه‌های شعر.

مجموعه اشعار هاشور ۱۶ لیلا طیبی

- از تبار یعقوب:

یوسفِ من!
من از تبار یعقوب ام..
نگاه کن؛
چه صبورانه درد می کشم
           دوری ات را!؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- کتاب:

نه سنگِ لحد
نه باره و بارگاه،،،
                                *
بر گور من،
نامم بنویس وُ،
--جلدی کتاب بگذار!
   

#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور

مجموعه اشعار هاشور ۰۷ سعید فلاحی

مجموعه اشعار ۷ #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) 



- دوست داشتن:


زمستان باشد یا پاییز

فرقی نمی کند.

اگر،،،

دوست داشتن، 

به جان درخت‌ بیفتد؛ 

چهار فصلِ سال شکوفه می‌دهد!


 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 - کوچه:


کوچه‌‌ام؛

   -بُن‌بست‌،

        -خسته،

           -متروک‌ اما؛

سرریز ِحسِ

              آمدن ِتو!


 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


- دلتنگی:


- دلتنگی،،،

 شکنجه ی تیتری ست که،

وقتی نیستی

صبحانه ی من باشد!

 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#هاشور

لیلا

لیلا
[به روزهای تنهایی‌ی لیلا!]

تو ،،،
آب و هوا و ابرِ باران در من
وَ روشنی‌ی خانه و کاشانه!
ای خوب به من کمی بیندیش که سخت
                               دوستت می دارم!
تو،،،
قوس و قُزح در آسمانهای منی
یک لحظه نفس بکش مرا!
بر چهره‌ی من
طراوتی سبز بزن
از آبی و سرخ نیز
قابی از عکسم را
به اتاقِ ذهنت بسپار
و مرا آوازی در دِه از
تکرارِ بلوغی با هفده سالگی‌ات...
و برایم در تنهائی‌هایت
شعری بنویس!

به صدایت
تکرارم کن در بودن‌های خوابِ اتاق
تا مرا دریابی
            -- لیلا!


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

هوشنگ بادیه نشین

هوشنگ بادیه‌نشین

"آرتور رمبو" *شعر فارسی


هوشنگ بادیه‌نِشین (رشت ۱۳۱۴ـ تهران ۱۳۵۸ش) با نام اصلی، هوشنگ بیگانه‌طلب، شاعر ایرانی بود. 

تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش به‌پایان برد. سال‌هایی از زندگی‌اش را در آبادان، سیستان و بلوچستان، ترکمن‌صحرا و تهران خانه‌‌ به‌دوش بود.

هوشنگ بادیه‌نشین در زمره ی شاعران آوانگارد در دهه ۴۰ قرار دارد و همین مسئله سبب شد که دو شعر از بادیه‌نشین در مهرماه ۱۳۴۷ در کتاب اول «شعر دیگر» به چاپ می‌رسد.

نبود منابع و در دسترس نبودن آثار، سبب شده  است که نسل‌های پس از انقلاب در ایران اهمیت و جدیت هوشنگ بادیه‌نشین در شعر معاصر ایران درنیابند. بادیه‌نشین عمر کوتاهی داست و در ۴۴ سالگی جوانمرگ شد. به همین علت بود که منوچهر آتشی لقب «آرتور رمبو»‌ی شعر فارسی را به بادیه‌نشین داد.

در کتاب «هلاک عقل به وقت اندیشیدن» یدالله رویایی ریشه‌‌هایی از زندگی و اشعار بادیه‌نشین را می توان یافت. بعدها، رویایی در دفتر شعر «هفتاد سنگ قبر»، شعری در وصف بادیه‌نشین از خود به یادگار گذاشت:


«در وقتِ مرگ

فهرستِ کین اگرم بود

انگور می‌شدم

و می‌فشردمم»


بادیه‌نشین در سال ۱۳۲۴ در ۲۰ سالگی مجموعه شعر «یک قطره خون» را در قالب نیمایی و متاثر از سمبولیسم ارایه‌شده از نیما به چاپ رساند. یک سال بعد یعنی در سال ۱۳۳۵ بادیه‌نشین دومین مجموعه شعر خود به نام «چهره طبیعت» را با مقدمه‌ای از یدالله رویایی به چاپ رساند. مجموعه اشعار کوتاه به همراه یک شعر بلند.

 

او در ماندگارترین آثارش یعنی منظومه «ای تاریخ ما را به یاد داشته باش» تمامی خصوصیت‌های جهان‌بینی خودش و شعرش را در کمال ارایه می‌دهد:


«ای تاریخ، 

در ظلمت آب‌ها، 

هر چه دیدم سیاهی بود 

                   تنهایی بود

سیاهی در رگ‌هامان می‌دوید

تنهایی در قلب ما، 

              کلبه کهنه سکوت»


او وضعیت خود یا انسان آگاه به هستی را به عنوان یک شاعر را دوزخی مدام اعلام می‌کند:


«تاریخ! 

شاعران، 

قلب‌های خداوندان را دارند 

و روزگار شیطان‌ها را.»


شعر «بادیه نشین» بر بسیاری از شاعران هم‌نسلش و حتی شاعران بعد از او تاثیرگذار بود. ریسک و جسارت او در حوزۀ زبان، راهی را باز کرد که شاعرانی دیگر هم بتوانند، در حوزۀ زبان و فضاسازی‌های خاص برای مخاطب، خلاقیت و جسارت به خرج بدهند. تقریباً به جرئت می‌توان گفت شعر او (کم یا زیاد، شدید یا ضعیف) بر شعر، «سهراب سپهری»، «یدالله رؤیایی»، «منوچهر آتشی»، «اخوان ثالث» و چند شاعر دیگر در دهۀ ۴۰ و ۳۰، تأثیرگذار بوده و رد و نشانه‌های اندیشه و فرم و شیوۀ اجرایی شعر او، در شعر آن‌ها دیده می‌شود.

بیشترین تاثیر را از شعر او، سهراب سپهری گرفته است. تاثیری همه سویه، در حوزه زبان، وزن و موسیقی، ترکیبات و عبارات عجیب و نو و «شبه عرفان مدرن» اگر شعرهای سه دفتر شعر آخر سپهری را با شعرهای بادیه نشین مقایسه کنیم، دقیقاً متوجه می‌شویم که چقدر و چگونه از بادیه نشین متاثر است:


«باید امشب چمدانم را بردارم 

و به سمتی بروم

که همواره درختان حماسی پیداست.» (سهراب سپهری)


«ابر، صیقل می‌دهد شمشیر زنگ آلود 

آسمان را، پنجره بسته است

روز بر سنگ سیاه شب، بلورین جام بشکسته است.» (هوشنگ بادیه نشین)


از ویژگی‌های شعر او می‌توان به ابهام در کار و وهم‌آلود و رازآلود بودن، فضاسازی‌های کم‌نظیر، توجهش به فرم، تلفیق شعر متعهد از نوع سمبولیسم اجتماعی نیما و شعر رمانتیک سیاه، چیزی شبیه به کار‌های اولیه نصرت رحمانی و همچنین رفتن به سمت نوعی شعر انتزاعی و سورئالیستی و از جهتی نزدیک شدن به کار‌های هوشنگ ایرانی اشاره کرد.

 

بادیه نشین به معنای دقیق کلمه، شاعر نابغه‌ای است که کمتر دیده شده و چه در دوران حیاتش و چه در دوران پس از مرگ، در میدان شعر، نبوده! او حاشیه‌نشین شعر نو بود.



- نمونه ی اشعار:


(۱)

«ما و غروب تاریخ

در سرزمین بی‌مرده خورشید

ما و کنون جزیره سگ ماهیان

با ارتعاش دردآلود

با لحظه‌های سرشار از دود

ما و هزار اشکوب

با پلکان‌های سیاه

ما و هزار دخمه نمناک

با عنکبوت‌های تباهی

ای گیسوان زرد که دندان عاجتان

بر کتف روز و شب

- لکاته‌ها-

ما را رها ز قلعه یاقوت بازوان

ما را رها ز لطف و نوازش...» (با عنکبوت‌های تباهی)



(۲)

«یک لحظه زیستم

در زیر آسمان بلورین دست او

باران لطف‌ها

سرشار کرد پهنۀ خشک کویر را

آن لحظه زیستم

در لحظه‌یی که طعم دگر داشت زندگی

گلدان هر نفس

پر بود از ترانۀ زرین یاس‌ها

این زندگی و قصه تلخ بود و نبود

یک لحظه کاش بود.» (او با غروب رفت آتش تلخ ص ۱۰۷ )



(۳)

 «تک درختی مسلول

در خط گمشدۀ جاده باغ

باد پر کرده ز برگ

مشت‌ها را و خزان را بسیار…

باغبان رفته غم‌انگیز و فکور» (پاییز، از کتاب یک قطره خون)



(۴)

«هر شامگاه سرخ 

آن دم که آفتاب 

با قاره های سوخته و زرد آسمان 

دریاچه ها و قایق و توفان است

هر شامگاه سرخ 

آن دم که بی کرانگی نرم ابرها 

با خیمه های نقره و فیروزه 

تصویر یادها و خدایان است 

آه، ای برادرم 

هابیل! 

از ماورای کنگره ی روزگار دور 

افسانه ی تو بال گشاید

اسرار کاخ های طلایی کهکشان 

خون تو و سرود شهیدان است 

هر شامگاهِ سرخ 

آن دم که آفتاب عقابی ست آتشین 

بر جاده ها و بر پل بدعت 

تا بی کران محو که آن جا فرشتگان 

بر پلک هایشان 

الماس های اشک شکوفان است

قابیل 

آوخ، برادرم 

بر پیکر شهید برادرم 

با اسب زردِ خشم روان است 

آری 

از شامگاه «آدم»، تا شامگاهِ ما 

آلوده، رد پای جهان است.» (هابیل)



جمع آوری و نگارش: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)




★ پاورقی:

ژان نیکلا آرتور رَمبو، زادهٔ ۲۰ اکتبر ۱۸۵۴ و درگذشتهٔ ۱۸۹۱ از شاعران فرانسوی است. او را بنیان‌گذار شعر مدرن برمی‌شمارند. او سرودن شعر را از دوران دبستان آغاز کرد. ذوق و نبوغ شعریِ او در سنین ۱۷ تا ۲۰ سالگی خیره‌کننده است. رمبو در دوران کوتاه زندگی‌اش به نقاط مختلف دنیا سفر کرد و در سی‌وهفت سالگی به دلیل وجود تومور سرطانی پای راست‌اش را قطع می‌کنند و چند ماه بعد در ۱۰ نوامبر ۱۸۹۱ مطابق با ۱۹ آبان ۱۲۷۰ ه‍. ش. در کنار خواهرش ایزابل جان می‌سپارد.

علیرضا جباری

علیرضا جباری

علیرضا جباری (زاده ۱۸ بهمن سال ۱۳۲۳ در شیراز) با تخلص آذرنگ، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و فعال مدنی، ایرانی بود. جباری عضو فعال کانون نویسندگان ایران و نیز عضو افتخاری انجمن قلم کشور انگلستان بود.
او تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی در دانشگاه شیراز ادامه داد و در رشته اقتصاد از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و در مرکز نشر دانشگاهی به عنوان ویراستار مشغول فعالیت بود.
دو ترجمه او یکی با نام "اوالونا" از «ایزابل آلنده» و دیگری "آبی‌ترین چشم" نوشته نویسنده آمریکایی «تونی موریسون»، آثاری آشنا برای جامعه‌ی کتابخوان ایران هستند.
جباری با «پروانه شمیرانی» ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های «مهرآهنگ» و «آذرنگ» بوده‌است.
از جمله افتخارات او، دریافت جایزه‌ی هِلمَن هَمِت بود. جایزه هِلمَن هَمِت، جایزه‌ی متعلق به سازمان دیدبان حقوق بشر که از سال ۱۹۸۹ به خاطر تعهد به آزادی بیان و شجاعت در برابر فشارهای سیاسی به نویسندگان و روزنامه‌نگاران تعلق می‌گیرد.
جباری علاوه بر نویسندگی و ترجمه، فعالیت مدنی و سیاسی نیز داشت. او از جمله یکی از کنشگران "کارزار لغو اعدام" (لگام) بود.
جباری در سال ۱۳۸۲ به زندان افتاد. زندانی ‌شدن او با واکنش نویسندگان جهان از جمله «ایزابل آلنده» نویسنده شیلیایی مواجه شد. خانم «آلنده» در نامه‌ای به «سید محمد خاتمی»، رئیس جمهور وقت ایران، خواستار آزادی او شد. سرانجام جباری پس از نزدیک به ۲ سال حبس مشمول عفو قوه قضاییه شد و در تاریخ ۲۳ مهر سال ۱۳۸۳ خورشیدی از زندان گوهردشت کرج آزاد گشت.
این نویسنده، شاعر و مترجم، روز دوشنبه ۱۷ آذر (۷ دسامبر) بر اثر ابتلا به بیماری کووید۱۹ در سن ۷۶ سالگی،  درگذشت.


جمع‌آوری و نگارش:
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

مرگ مادر

❆ مرگ مادر:


مادرم که رفت

دلخوشی هایم کوتاه

و دلتنگی بزرگ‌ شد

و کوهی به بزرگی یک بغض

جایش را گرفت


 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#شعر_هاشور

#شعر_هاشور_در_هاشور

میرزا غلام قیسوندی

میرزا غلام قیسوندی


"میرزا غلام قیسوندی" فرزند بیگ‌رضا با تخلص شعری  "غلام" از طایفه جاف‌رحمان‌بیگی که رشته‌ایی از جاف مرادی می‌باشد در سال ۱۲۶۹ هجری قمری در روستای قیسوند در بخش بیلوار کرمانشاه دیده به جهان گشود.

ابتدا دروس مختلفه را نزد "ملا صید احمد" در قیسوند فرا گرفت و سپس در روستای ماویان و نزد "ملا محمد مراد" به ادامهٔ تحصیل پرداخت.

مدتی بعد به روستای کنوله(کندوله) رفته و در محضر "ملا میرزای کنوله" تحصیل کرد.

میرزا غلام در سن ۲۸ سالگی با دختر عموی خود ازدواج کرد و برای کسب معاش به داد و ستد مشغول می‌شود. 


میرزا غلام در نوشتن نثر و نظم تبحر خاصی داشته است و بیشتر وقایع اجتماعی و سیاسی دوران خود را به نظم درآورده است.

برای نمونه در شعر بلندی آزادی فرزندش از محبس را چنان منظوم نموده که گویی مسعود سعد است و حبس‌نامه می‌نگارد؛ وی همین حبس شدن فرزندش به دست حکام آن زمان را چنان به وقایع سیاسی منطقه و کشور مرتبط می‌سازد که خواننده ناخودآگاه ژرف‌اندیشی عمیق وی و آگاهی از وضعیت زمانه را در می‌یابد.


نثر میرزا غلام به زبان فارسی است و دو لهجه "هه‌ورامی" و "کلهر" را به شیوایی و رسایی این دو لهجه کُردی به نظم درآورده است.

وی در نثری شیوا این چنین روستای قیسوند را وصف می‌نماید: "(قیسه‌وه‌ن) روستایی با سبزه و گل‌های گوناگون طبیعت، آفریده ایزد که بسیار فرح‌افزا و شورانگیز است. پرآب، سراب و نهرهای لب‌ریزی دارد. اراضی حاصلخیز آن در کنار رودخانه "رازآور" واقع است و تپه‌ایی مخروطی بزرگی از آثار باستانی را داراست. خدا می‌داند که شکم این تپه آبستن چه حوادث و وقایعی بوده است، ولی خاک کهنه آن شاهد است که در قدیم محل قلعه ملوک الطوایفی گذشتگان بوده؛ به هرحال منظره مرموزی دارد که گویی ارواح گذشتگان است که سر از خاک بیرون آورده، شاهد حوادث دهر می‌باشد. این آبادی چمنزاران و نهرهای فراوان، درختان سر به اوج کشیده با صفا دارد. در بالای تپه مخروطی، رودخانه رازآور دیده می‌شود. در شیب ملایم جنوب قیسوند کوه آژوان به مانند شمشیری سخت در صحنه مصاف تاریخ قرار دارد و مراتع طبیعی و قدیمی آن چراگاه‌های گله‌های ماست. هر ساله بهاران دسته جمعی در آن جای با صفا چادر را علم می‌کنیم و چند هفته‌ایی را در آنجا می‌گذرانیم و از توده‌های برف استفاده می‌کنیم... ."



به کوشش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)


------------------------------------------------------------

منابع:

- وب‌سایت کورد تی‌وی.

- کانال تلگرامی "آوای آژوان (بیله وار)"

- http://bilvar1.blogfa.com

https://www.dana.ir

مجموعه هاشور در هاشور ۰۱

- تنهایی:

کاش،،،

کسی به‌پرسد:

چرا لبخندهای تو؛

اینقدر بی‌رنگ است!؟

و من،،،

همه چیز را

بیاندازم گردن تنهایی!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ


- بازوان تو:

روانشناس‌اند بازوان تو!

وقتی به آغوشم می‌گیری...

                            ♡

آه!

چه زیبا رام می‌شود

اسبِ سرکشِ خیالم!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- کافر:

کافر تر از آنم که

"انسان"ت بدانم!

تو هنوز خدایگانِ منی...

اگرچه،،،

دست‌های معجزه‌گرت

            به کار نیست!


#لیلا_طیبی (رهـا)


همراهی

- همراهی:


 می‌دانم

 --خوب می دانم...

ردیفی پاییز؛

از سر دلتنگی‌هایم 

دست بر نمی‌دارد.

 شاید،،،

  انبوهی‌ی برگ‌های زرد

--علیرغمِ تازیانه‌ی توفان--

 تنِ عریان شهر را پوشانده‌اند؟

 کاش؛

 فهمیده باشی،،،

دلواپسی‌هایم را که

دست،

     تکان می‌دهی!



#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

زخمیِ اسارت

✓ زخمیِ اسارات:

...باید از تو نوشت.
وقتی،،،
بهار از تو شروع می‌‌شود.
و اردیبهشت،
لحظهٔ حضور توست آن‌گاه که،
گردش جهان
حول آفتاب نگاه توست

باید
     از تو نوشت
وقتی سازهای جهان کوک می‌شود
با اشاره‌ی انگشت‌های تو
و تنت،
عبور می‌دهد
فقرات کش آمده را
تا انتهای دعوتِ پرندگی‌ی چشم‌ها.

تو،،،
نُتی هستی ادامه‌دار
با اندامی پیچیده در مهتاب!

با تو باید،
از جنون نوشت
از حوصله‌ای که
در ترکیبی فریاد لمس می‌شود
زیر ناخن‌های زِبرِ تردید
برای دریدن خیالهای تازه‌ساز
و هوسی شدید
که در انزوای یک جمع تشریح می‌شود؛
بعد از صد سال تنهایی!

با تو باید،،،
از خون نوشت
روی ملحفه‌های مچاله
در شبی میگرنی

با تو باید
تمام شهر را پرسه زد
زیر چتری که
رنگی نمی‌پذیرد
وَ راه رفت
    و راه رفت،،،
زیر نگاه‌های هرز خیابانی که پایانی ندارد

با تو باید از درد نوشت
از بی‌کسی‌های یک مرد
از دست‌هایی سرد
از مادران تابوت برپُشت
از دختران سوخته‌ی شهر!

با تو باید
از قرن‌های رج زده نوشت وُ،
--دختران نو رَس.

با تو باید
از خیابان‌های وحشی پرده بر داشت
محصور ِفواره‌های شهوت
از لاینِ روزهای اعتراض
باید،
--از آبان
      --دی
       و بهمن نوشت!

باید از تو نوشت
و زن های بسیاری که
با مرهم زخم‌هایشان
بکارتی نا مکشوف را
زیرِ سئوال می برند

با تو باید
از خودم به نویسم
زخمی‌ی  سال‌های اسارت
در شلوغِ یک بیداری
از انقلاب تا رسالت
و از زندان‌های تُو در تُو

با تو باید
از تاول‌هائی نوشت
که مسیری را زوم می‌کند
تا دایره‌ای تکراری...

با تو باید از اهریمنی هجا بگیرم
که در کالبدت اورنگ زده است

با تو باید
از گورستان‌های تازه نوشت
با تو باید از تو نوشت
                          از
                            تو!


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

امروز و فردا

❆ امروز و فردا:


می گویم بیا

تو می گویی که فردا!

فردا که فردا شد

ای در گیر و دار هر فردا

امروز مرا دریاب!

کم کن امروز و فردا!

 ‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎ ‎‌‌

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#شعر_هاشور

#شعر_هاشور_در_هاشور