اسماعیل خویی درگذشت
اسماعیل خویی شاعر معاصر و عضو کانون نویسندگان ایران، درگذشت.
اشعار خویی در کشورهای مختلف و به زبانهای انگلیسی، روسی، فرانسه، آلمانی، هندی و اوکراینی ترجمه شدهاند. او همچنان با تسلطی که به زبان انگلیسی داشت، به این زبان نیز اشعاری سروده است و نخستین شاعر ایرانی است که جایزه روکرت درکوبرگ را در سال ۲۰۱۰ از آن خود کرده است. خویی در سال ۱۳۶۳ از ایران مهاجرت کرد و از آن زمان در لندن زندگی میکرده است.
«بیتاب»، «از صدای سخن عشق»، «درنابهنگام»، «جهان دیگری میآفرینم» و «قهقاه ناشنیدنی مرگ» از جمله آثار اوست ...
#هاشور_در_هاشور ۱۰۷
گونه هایم ،،،
این روزهای زخم ودرد
لگدمالِ پای اشک ست و،
-خونابه...
آه؛
چه برسرت آمده ست
-- ای دل؟!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#هاشور_در_هاشور ۱۰۶
گیرم که آفتاب بر آید وُ،
از لقاح با افقِ باکره
سایه روشن سحر،
--صبحی بزاید زیبا!
...
مرا چه سود که؛
بی تو--
همهی روزهایم
تاریک است!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
سربازِ بیاراده،
انگشت بر ماشه میفشارد!
زندانیی نگونبخت
با چشمهای بسته،
دندان به دندان میخاید، اما'
***
اسلحه حتا،،،
--فکر نمیکند!
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور_در_هاشور
#کتاب_اعجاز_عشق
منصور اوجی
منصور اوجی شاعر معاصر ایرانی بود که در ۹ آذر ۱۳۱۶ خورشیدی در شیراز زاده شد. در رشته فلسفه از دانشگاه تهران موفق به کسب مدرک لیسانس فلسفه شد و پس از آن در رشته مشاور و راهنمایی (روانشناسی) از دانشسرای عالی تهران مدرک فوق لیسانسش را کسب کرد. پس از آنکه به زادگاهش بازگشت بار دیگر به دانشگاه پهلوی (دانشگاه شیراز) رفت و مدرک لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی و کارشناسی ارشد جامعهشناسی را گرفت.
منصور اوجی به دلیل ذهنیت سراسر لحظهایاش در شعر کوتاه به توفیق بیشتری رسید به گونهای که ما اکنون میتوانیم اوجی را پراهمیتترین نمایندهٔ شعر کوتاه، در شیوهٔ نیمایی بدانیم.
در تاریخ دوم اسفند ۱۳۸۰ به پاس یک عمر شاعری منصور اوجی در کانون فرهنگی، هنری فارس در مجتمع فرهنگی احسان شیراز از او تجلیل شد.
او که دارای نشان درجه یک هنری در حوزه ادبیات بود، سرانجام در بامداد روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۰ در سن ۸۴ سالگی درگذشت.
▪︎زندگی خودنوشت اوجی:
فرزند کوچک و پسر خانوادهای باشی که پدر شاعر باشد و همهٔ اعضای خانواده شعر دوست و بزرگترین تفریح و سرگرمیشان حافظخوانی باشد و سعدیخوانی و مشاعرهکردن در مهمانی و برادر بزرگتر که بهترین نشریات را تدارک ببیند و صفحات شعرش را بلند بلند بخواند و بخوانی تا کشف کتاب خطی خیام در کتابخانهٔ پدر در سالهای آخر دبستان؛ معلوم است که همهٔ اینها زمینهساز شاعریت بشود که شد و شدم.
رباعی را ابتدا گفتم و غزل را بعد که پدر تشویقها کرد و اینها زمینهساز گفتنهای بعدی شد. در دبیرستان با شعر نو آشنا شدم، با اخوان، شاملو و سرانجام نیما و شروع کردم به شعر نو گفتن. برای رفتن به سیکل دوم دبیرستان گرچه خانواده دوست میداشت به رشتهٔ تجربی و بعد پزشکی، ولی به رشتهٔ ادبی رفتم و به بهترین دبیرستان شیراز که سلطانی نام داشت و اقلیدس، هم استاد ادبیات و دستورش بود و هم رئیساش بود... دورهٔ دبیرستان با نمرهٔ اول رشتهٔ ادبی در فارس تمام شد. میتوانستم بدون کنکور به دانشکدهٔ ادبیات شیراز بروم که نرفتم و سال ۱۳۳۷ در کنکور سه رشته شرکت کردم؛ حقوق سیاسی، فلسفه، زبان و ادبیات انگلیسی و در هر سه رشته قبول شدم. سال اول حقوق با سیمین بهبهانی و همایونپور همدرس بودم. دو سه هفته نشد که نتایج دو رشتهٔ دیگر اعلام شد. خرج هتل زیاد بود و دنبال اتاق میگشتم. از طرفی، نفر سوم کنکور رشتهٔ فلسفه بودم و میتوانستم از امکانات کوی دانشگاه استفاده کنم. بعد از کلی کلنجار رفتن با خود که حقوق بخوانم یا فلسفه و… و حرفهای دکتر صفدری هم در نهایت تأثیری نداشت که میگفت حیف است حقوق را رها کنی؛ آیندهات را خراب نکن و… سرانجام از هتل یک راست رفتم امیرآباد به کوی دانشگاه. در دانشسرا استادان تأثیرگذاری داشتم؛ دکتر محمود هومن، دکتر امیرحسین آریانپور، پروفسور هشترودی، دکتراحسان نراقی، دکتر علی محمد کاردان، دکتر بهاءالدین پازارگادی، دکتر جلالی و استادانی دیگر و با دوستانی همدانشگاهی بودم و همرشتهای و همکلاسی، اسماعیل خویی، منوچهر آتشی، محمد حقیقی، باقر پرهام، عبدالعلی دستغیب، ع. پاشایی، باجلان فرخی و… که هرکدام امروزه از بزرگان شعر و ترجمه و فلسفه و ادبیات ایران هستند و اما شعرهایم در همان ایام دانشجویی در نشریات فردوسی که دبیر صفحات شعر آن محمد زهری بود چاپ میشد و هم در روشنفکر که دبیرش فریدون مشیری بود و کمی بعد هم در کتاب هفته و خوشهٔ شاملو و بازار و سایبان محمدتقی صالحپور و رودکی و یکی دو نشریهٔ دیگر. این را هم اضافه کنم که در آن ایام شعر به آسانی امروز چاپ نمیشد و شعر باید شعر باشد.
درسم که تمام شد به شیراز برگشتم و در تربیت معلمهای شیراز شروع به تدریس کردم و همزمان در دو رشتهٔ تحصیلی پذیرفته شدم؛ یکی در کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی و دیگری کارشناسی ارشد جامعهشناسی در دانشگاه تهران. اوایل به همهٔ آنها میرسیدم و در کلاس استادان تأثیرگذاری چون دکتر غلامحسین صدیقی شرکت میکردم. نیمهٔ سال که شد، دیگر بریدم و فقط زبان را تمام کردم اما چند سال بعد برگشتم تهران و در رشتهٔ کارشناسی ارشد مشاور و راهنمایی تحصیل کردم و بورسیه گرفتم. بعد از انقلاب نیز دورهای را در رشتهٔ روانشناسی در دانشگاه تربیت معلم گذراندم و سالهای سال تدریس کردم و مشاور بودم و هنوز هم هستم.
▪︎آثار:
از منصور اوجی بیش از ۳۰ مجموعههای شعری منتشر شده است؛ از جمله:
- باغ شب (۱۳۴۴)
- خواب درخت و تنهایی زمین (۱۳۴۴)
- شهر خسته (۱۳۴۶)
- برگزیده اشعار (۱۳۴۹)
- این سوسن است که میخواند (۱۳۴۹)
- مرغ سحر (۱۳۵۶)
- صدای همیشه (۱۳۵۷)
- شعرهایی به کوتاهی عمر (۱۳۵۸)
- حالی است مرا (۱۳۶۸)
- کوتاه مثل آه (۱۳۶۸)
- خوشا تولد و پرواز (؟)
- شعرهای مصری (عاشقانهها) (۱۳۸۸)
- کجاهای جهانهای شیراز (۱۳۹۸)
- یک عمر شاعری (برنده جایزه کتاب سال استان فارس)
وی از دوستان نزدیک سیمین بهبهانی و سیمین دانشور بود. نامهنگاریهای خاطرهانگیز اوجی با این دو ادیب فقید در کتابی به نام «۱۱۰ نامه به دو سیمین» منتشر شده است.
▪︎نمونه اشعار:
(۱)
بهار
گفتم بهار کو؟
تابوتی در غروب نشانم داد
بر شانههای مردان
در شیون زنان
یا لالهای که سرخ و سراسیمه رسته بود
از لای درز آن.
(۲)
سکوت سنگ چه زیباست زیر این نیلی
سکوت سنگ چه بشکوه، در هزاران سال
سکوت سنگ...
سکوت یعنی من
(سکوت سنگ)
کلام یعنی تو
و شعر یعنی کلام سنگ شده
(۳)
آسمان سیاه
پرده ای به روی ماه
این همه کلاغ از کجا رسیدهاند؟
بر سپیده
آه!
(۴)
گفتم تو را بخوانم
کز صبح بگذریم
باران چنان گرفت که خورشید پیر شد
در انتظار تو
اینک من، آه... من-
مردی هزار ساله کنار دریچه ها!...
(۵)
این موی سپید، برف پیری نیست
یک عمر تمام در زمستانم
بی هیچ بهار.
بی هیچ بهار؟
(۶)
از عمر ما چه باقیست
جز حیرتی از آن خوش
گیلاس سهم ما را
امسال گو مچینید
سهم کبوتران باد...
(۷)
من نوشتم سنگ
گنجشکی پرید
تا نماند هیچ گنجشکی به جا
کودک همسایهی ما سالهاست
مینویسد سنگ، تا فرسنگها.
(۸)
هر کسی را در این جهان سهمی است
تا که در سهم ما سهیم شود؟
سهم ما حیرتی، گلی، شعری...
(۹)
پرندهای میافتد از درخت
و تو بی آن که نشانی خانهی مردگان را بگیری
میمیری!
(۱۰)
بیخود از سفر مگوی
شاخهای کنار پنجره است
با شکوفههاش
باش!
(۱۱)
پاییز میرویم
ما از میان این همه پاییز میرویم...
(۱۲)
در گشودهست عطر و رنگ بهار
در کلامت نه خندهای، نه گلی!
(۱۳)
پشت آن پنجره
مثل یک پنجره در تاریکی
که به یک پنجره میاندیشد
به تو میاندیشم.
پشت آن پنجره در تاریکی
به چه میاندیشی؟
(۱۴)
با تو زمستان گلیست
بی تو بهار جهان
برف سراسیمه بود
یکسره بر هر چه سبز
خود کفنی بود و سرد.
با تو زمستان بهار.
(۱۵)
شب در این منظره باران است
شب در این منزل
تنهایی
مثل این ماهی
و پس از آمدن باران
سیب ها، عطر تو را دارند
عطر اندوه و گیاهی سرخ.
گردآوری و نگارش:
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
منابع
- شافعی، خسرو (۱۳۸۴)، زندگی و شعر صد شاعر از رودکی تا امروز، تهران: کتاب خورشید، شابک ۹۶۴-۷۰۸۱-۰۵-۷
- ویژهنامهٔ ادبی فرهنگی «هنگام»، ضمیمهٔ روزنامهٔ عصر مردم شیراز، ویژهٔ منصور اوجی، «نیمهٔ پر لیوان زندگی»، منصور اوجی». روزنامهٔ عصر مردم، ش. ۷۳ (۲ مهر ۱۳۸۳).
- اوجی، منصور (۱۳۹۲).«اما پرنده و گل»، منصور اوجی در آیینهٔ آثارش. شیراز: انتشارات نوید. شابک ۹۶۴-۳۵۸-۲۲۲-۱.
- اوجی، منصور (۱۳۸۲).«باغ و جهان مردگان». شیراز: انتشارات نوید.
- دانشنانه آزاد ویکیپدیا فارسی.
- سایت ایبنا.
http://rain135.blogfa.com/tag
تنها؛
خیابانهای تهران را
زیر پا میگذارم.
میاندیشم:
--دخترکان لبنانی،
پای درختهای سیب،
یا،،،
دوشیزگان فلسطینی،،،
--در سایهسار پرتقالها
با کدامین کابوس
معاشقه دارند؟!
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور_در_هاشور
#کتاب_اعجاز_عشق
۱۰۳
امروزه روز،،،
تفنگم را زمین گذاشته ام وُ
به قلم پناه آوردهام!
***
چرا که سرزمینم
خسته از"خون و جسد"،
به تفکری نوین نیازمندست!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۰۴
تندیسهای گریان،
مترسکهای خندان،،
رباتهای منظبط...
انسانیت پشت نقاب مهجور است!
...
آییی جهان!
با نظم نوینات،،،
از ما چه میخواهی؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۰۵
آوردگاهم،
سطر سطر دفترِ من است!
وَ؛
از قلمم،
گلولههایی میروید که،،،
هیچ توپ و تفنگی شلیک نکردهست اما،
چرا
بیدادگاهها
در وحشتاند!؟
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
(۱۰۰)
ردّ بوسههایت
بر لبهایم ماسیدهست
سهمگین وُ،
--کشنده!
...
برایم،
فاتحهای بخوان وُ،
آغوش بگشا
تا لاَشهی مهجورم را
در بهشتِ 'سینهات'
--دفن کنم!
ــــــــــــــــــــــــــــ
(۱۰۱)
دیوارهای اتاق،
خسته از پنجرههای کاذب!
*
به ظهور دستی رهایی بخش
نشستهام،
تا،،،
به تلنگری بگشاید پنجره را
شاید؛
هوایی تازه کند'
--اتاق غمباد کردهام!
ــــــــــــــــــــــــــــ
(۱۰۲)
گاه،،،
یک لبخند ساده،
یا گلی سرخ،،،
چکمههای جنگ را
گم میکند!..
***
مگر به "معجزهی عشق"؛
ایمان ندارید؟!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#هاشور_در_هاشور
#کتاب_اعجاز_عشق
❆ رفتن مادر:
رفتی تو مادر
و دلتنگی
بر دل تنگ ما نشست
دیر زمانی است
در خانه جای تو خالی است
خالی از خوشحالی است.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#شعر_کوتاه
#هاشور
┏
انجمن شعر و ادب میخانه
۷۰
پنجرهها را گشودم وُ،
طرحِ دیواری بهاره ریختم تا؛
یاسهای پرچینِ خانه
از هجوم پاییز در امان باشند...
...
باور کن،
فردا، زمهریرِ 'زمستان'
راهی به فصل ندارد،
طلوع خورشیدِ چشمهایت
--نزدیک است!
______________________
۷۱
کاش،،،
انعکاسِ زمزمه های (تو و من)
به گوشِ جهان برسد...
اگرچه میدانم'
قاصدکِ ماه؛
سفرِ روزانه ندارد!
______________________
۷۲
سرگیجه ای بُهت برانگیزست'
-روایتِ تو..
یعنی:
چه ربطی دارد؛
خشکسالیهای جهان وُ،
سردرگمیهای چارفصل؟!
وقتی،،،
نباشی!
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور_در_هاشور
#کتاب_اعجاز_عشق
مجموعه اشعار هاشور ۱۴ #لیلا_طیبی (رها)
جاریاند،،،
--در من!
هزاران رودِ خروشان...
که در گذر از کناره ی تو
راهِ دریا را
گم کردهاند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر روز عصر،
--ما و تو،،
تمام خیابان های شهر را
قدم میزنیم!!!
من با یادت،
تو با یارت!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دور از بازوانت،،،
غریبِ "دور افتاده" از وطنم...
♡
در آغوشم بگیر!
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور
نگاه خیره ی من ،،،
با چشمانی بیگانه از خودم؛
ماتِ نگاهِ سردت بود...
دردانگیز بود برایم که،
چرا مثلِ گذشتهها'''
نگاهم را،
با تبسمِ همیشگیات
--پاسخ ندادی؟!
...
نکند--
سکّوی یخزدهی غسالخانه
گرمای مهرت را
سرد کرده بود؟!
آه!
آه؛
--پدر!
پ.ن:
و سخت است فرزندی، پدرش را غسل دهدو،
کفن بپوشاند!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روسریات را کنار بزن!
این مرز پارچهای،
دیواری مرگبارست
مقابل عاشقانههای من...
♥
اینجا،،،
سربازی جان بر کف متوقف ست،
پشت خاکریزی پارچهای!
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
مرا از اینجا ببر،
تا آبی آغوش نیلگونت،
تنگاتنگ موج بازوانت!
لابه لای مرجانهای سرخِ دامنت،
شناور با ماهیان دستانت!
مرا از اینجا ببر،،
مى خواهم "بهشتم"
--در اعماق پیراهن "تو" باشد.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#هاشور_در_هاشور
وَ چالهای خواهم کند،
تا،،،
دفترِ شعرهایم را،
زنده به گور کنم...
♡
شعری که نتواند عاشقت کند،
"تلقین"ِ میّت ست وُ،
به کارِ گورستان میآید..
--بگذریم!
ـــــــــــــــــــــــــــــ
کافر تر از آنم که،،،
"انسان"ت بدانم...
تو خدایگانِ منی
آی ی ی ی
--تندیسِ جاندار!
...
به اعجازِ
دستهای معجزهگرت
--مومنم!
ـــــــــــــــــــــــــــــ
بادبانها را ،،،
عَلم کردهام، امّا
توفان "عشق"
همچنان کشتیام را
به بندرگاه آغوش تو،
هدایت میکند!
...
چاره ای؛
مگر جز تسلیم'
دارم!؟
#لیلا_طیبی (رها)
#کتاب_اعجاز_عشق
#هاشور_در_هاشور
شیخ عباس کورد کومائین
شیخ عباس کرد کومائین(رحمه الله) ملقب به پیر شهابالدین از معتبران اهل تصوف بود و انواع کرامات و ریاضات داشته و در فنون علوم شریعت و طریقت کامل بوده است.
شیخ عباس در حدود یک قرن و اندی پیش در روستای کومائین زندگی میکرده و ضمن ارشاد و راهنمائی مردم این دیار به راه راستین و حقیقت دین، کارهای خارقالعادهایی را نیز انجام داده است، به گونهایی که بر اساس گفتههای مردمان منطقه این شیخ توانسته است با سلوک و چلهنشینی به قدرتی دست یابد که نه تنها ۷۲ بیماری را شفا میدهد؛ بلکه زمام امور مارها را به دست گرفته و بر آنان امر و نهی نماید.
اکنون پس از گذشت ۱۳۰ سال از مرگ شیخ عباس، مردم معتقد و دراویش و دیگر رهروان طریقت قادریه از هر گوشهی این سرزمین، خاک تربت وی را به عنوان تبرک در پارچهای ریخته و در جیب میگذارند، زیرا که اعتقاد دارند با وجود این خاک از گزند هر ماری در امان هستند.
گویند: «شیخ چهار خلیفه داشت که در گرمای فصل تابستان لباس از تنش بیرون میآورند و بر تنش عسل و شربت شیره میمالیدند و شیخ را در کوه هواره برزه میبستند تا جانوران و پرندگان به او هجوم آورند و ازخونش بمکند و گوشتش آب شود و گوشت و خون جدید در بدنش پدید آید».
شیخ عباس فرزند سید محمد ویسمراد، فرزند سید محمد گلمراد از سادات برزنجه عراق است که در دوران پدرش به ایران آمده و در روستای کومائین در منطقه «گاوه رو» بنام «هواره برزه» سکنا گزید.
نزد "شیخ عبدالقادر دولت آبادی" از پیران طریقت قادریه در "دولتآباد" طریقت علیّه قادریّه دریافت کرد.
او در تمام طول حیات خویش در «هواره برزه» در حال عبادت زیست و سر انجام در همانجا به عالم اعلی پر کشید و پیکر پاکش در روستای کومائین به خاک سپرده شد.
روستای کومائین از توابع بخش موچش و در مسیر جادهایی سه راه گاوشان قرار دارد. این مسیر پس از گذشتن از روستای خامسان و طی نمودن چندین روستا به روستای تاریخی و آیینی کومائین می.رسد. کومائین در ۶۵ کیلومتری شمال شرقی شهر کامیاران و ۷۵ کیلومتری سنندج قرار گرفته است.
وجه تسمیه این روستا معانی بسیاری دارد، اما معنی که بیشتر میتوان به آن اشاره کرد این است کومایین از ۲ جزء «کو» یا همان کوه و «مایین» که اصطلاح محلی دام است تشکیل شده است، آوردن لغت کوه به دلیل قرار داشتن در میان چند کوه و آوردن کلمه «مایین» به خاطر اینکه این روستا از قدیمالایام دامهای بسیاری داشته است ریشه لغوی کومایین را نشان میدهد.
گویند شیخ عباس، از داشتههای دنیائی جز گاوی که زندگیاش را با آن تامین میکرد چیزی نداشت.
شیخ علاءالدین فرزند حاج شیخ حسین پسر سوم شیخ عباس که پیر حاضر طریقت کومائین است میفرماید: «از پدرم شنیدهام که کرامات شیخ به حد تواتر رسیده است».
امروزه نیز هر گاه کسی دچارمارگزیدگی شود با استفاده از خاک مطهر شیخ عباس که بر آن زخم مینهند بهبود مییابد و بیماران روحی نیز با ورود به مرقد مطهر ایشان شفا مییابند.
شیخ عباس یک برادر بنام محمد شریف و هفت پسر به نامهای جبرئیل، ابراهیم، حسین، حسن، احمد، محمود و عبدالرحمن داشته که همگی اهل علم و تقوی و عبادت بودهاند.
نسب ایشان با بیست نسل به امام موسی کاظم(ع) میرسد:
شیخ عباس > سید ویسمراد > سید گلمراد > سید سلیمان > سید رسول > سید یوسف > سید یاسین(یس) > سید قلندر > سید عبدالسید > سید عیسی الاحدب > سید حسین > سید ابایزید > سید عبدالکریم > شیخ عیسی برزنجی > سید بابا علی همدانی > سید بابا یوسف همدانی > سید بابا منصور > سلطان سید عبدالعزیز > سلطان سید عبدالله > امام اسماعیل محدث > امام موسی کاظم(ع).
لازم به ذکر است طریقت قادریه کردستانات هر کدام جداگانه با سلسلههایی به حضرت عبدالقادر گیلانی رحمهالله میرسند؛ از جمله آنها میتوان به فِرَق زیر اشاره کرد:
▪︎کومایینی
▪︎صولهای
▪︎طالبانی
▪︎کسنزانی
سه شاخه کومایینی و صولهای و کسنزانی، به شیخ سید اسماعیل ولیانی و شاخهی طالبانی به شیخ محمود طالبانی میرسند و از آن بزرگان پس از چند شخصیت دیگر سلسله ایشان به حضرت عبدالقادر گیلانی(غوث گیلانی) خواهد رسید. بنابر روایات مردم محلی، غوث گیلانی پسر امام موسی کاظم(ع) و برادر امام رضا(ع) میباشد. البته روایات دیگری نیز هست که در این مقال نمیگنجد.
سلسله طریقت (بیعت و توسل و استادی) شیخ عبدالقادر گیلانی:
- حضرت رسول اکرم(ص)
- حضرت علی(ع)
- شیخ حسن بصری
- شیخ حبیب عجمی
- شیخ داود طایی
- شیخ معروف کرخی
- شیخ سری سقطی
- شیخ جنید بغدادی
- شیخ ابوبکر شبلی
- شیخ عبدالواحد تمیمی
- شیخ ابوالفرج طرسوسی
- شیخ علی هکاری
- شیخ ابو سعید مخزومی
- شیخ سید عبدالقادر گیلانی.
جمعآوری و نگارش:
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
منابع
http://komaeen.blogfa.com/post/9
http://shahokhabar.com/news/1787
http://www.qudsonline.ir/news/580295
@komaein
- پناه:
پناهت منم
بارها گفته ای این را!
اما اکنون دلگرم شده ای
در پناه شعر هایت...
#لیلا_طیبی(رها)
#هاشور
- نابودی زولمت:
ای دل طاقت بار، شه وار چیده سهر
زولمت نابود بؤد، وه پرشهٔ خوهر
هوهو بایهقش، وهی خاکه لاچود
وه حول و قوهٔ خدای بانهسهر
∞ برگردان:
دل من طاقت داشته باش، که شب به پایان خواهد رسید
تاریکی با طلوع خورشید نابود خواهد شد
صدای نحس جغد شوم از این سرزمین برچیده میشود
به خواست و ارادهٔ خداوند بزرگ
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#دوبیتی_کوردی
یک چیز آدم را میکشد
گاهی یک تیر،
گاهی یک تصادف،،
گاهی یک شعر
و یا یک رفتن
ولی هیچ آدمی
از تنهایی نمرده ست،
فقط بسیاری دق کردهاند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر از این سیاسیتر؟!
دنیا بی تو،
زندانیست بزرگ!!!
...
و من اسیر در سلولی انفرادی
محکوم به ابد وُ
تبعید به قلب بی وفای تو...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاییزیست تلخ...
میان سمفونی باران وُ،
--غروبی دردمند!
که رقص برگریزانش حتا؛
حسِ دلگیرم را
به وجد نمیآورد!
وَ در این شبها
مهتابی سراغم را نمیگیرد
***
آه، پاییز!
اندوهم بیپایانست!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#هاشور_در_هاشور
#کتاب_اعجاز_عشق
استپان زوریان
استپان بقایی آراکلیان متخلص به «استپان زوریان» داستاننویس بزرگ ارمنی سوم سپتامبر سال ۱۸۸۹ در شهر قره کلیسا ـ گیروواکان امروزی ـ بهدنیا آمد. در سال ۱۹۰۶ به تفلیس مهاجرت کرد و به قلمزنی در نشریههای ارمنی زبان این شهر پرداخت.
نخستین داستان کوتاه او در سال ۱۹۰۹ به چاپ رسید و بهطور جدی وارد دنیای ادبیات شد. سال ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۰ به ارمنستان بازگشت و فعالیتهای گسترده اجتماعی ـ ادبیاش را شروع کرد.
استپان زوریان، سالهای زیادی رییس انجمن نویسندگان ارمنستان و سردبیر نشریههای گوناگون ادبی ـ علمی بود و انستیتوهای فرهنگی بسیاری را اداره کرد. آثار استپان زوریان به زبانهای بسیاری از ملل جهان ترجمه شده و خود او نیز بسیاری از آثار نویسندگان بزرگ جهان را از زبان روسی به زبان ارمنی برگردانده است.
او که از پرکارترین نویسندگان معاصر ارمنستان به شمار میرود، ۱۴ اکتبر سال ۱۹۶۷ بدرود حیات گفت.
مجموعه داستانهای کوتاه و داستانهای بلند و رمانهای این نویسنده نامدار ارمنی در سال ۱۹۶۰ میلادی در ۱۰ جلد انتشار یافته است. کتاب «باغ سیب، باران و چند داستان دیگر» را« احمد نوری زاده» به فارسی برگردانده است.
در کتاب باغ سیب میخوانیم:
در روستای اوران باغ سیبی وجود دارد که متعلق به پیرمردی سرزنده به نام بابا مارتین است. بابا مارتین که سال گذشته همسر خود را از دست داده دو دختر به نامهای نوین و آنگین دارد...
بابا مارتین، پیرمرد مهربان یک سال پس از مرگ همسرش، با چهرهای شکسته اما روحیهای قوی، همچنان با کمک «ساهاک » به امور باغ رسیدگی میکند. شامه قوی داماد دکاندار او که گرایش لئیمانهای به مالاندوزی دارد و استعدادی خاص برای انجام کارهای غیراخلاقی، متوجه تصاحب باغ سیب میشود.
او هر هفته به بابا مارتین سر میزند و با ابراز مهربانی و دلسوزیهای ریکارانه و کاملاً ظاهری برای بابامارتین هدیه میبرد، با این خیال و انگیزه که باغ سیب هر چه زودتر به همسر او برسد. نقطه مقابل دکاندار باجناقش، «وانس» خیاط است که نه چربزبانی میکند و نه برای تصاحب باغ سیب نقشه میکشد. بابامارتین دنیادیده و باهوش تفاوت وانس را با آرتوش کاملاً دریافته است.در میان کارگران آنها زنی به نام نونوفر توجه بابا مارتین را جلب می کند و چندی بعد بابا مارتین برای انجام کارهای خانه از او کمک می گیرد. هنگامی که دو خواهر لباسهای مادرشان را تن نونوفر می بینند از پدرشان می خواهند...
جمعآوری و نگارش:
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
گلونی وه سهر
وهقتی گلونی بسی
یا که خهلخال وه دسی
وه ئو خهنینه مهسی
دنیای روژن کیده سی
♡
وهقتی بسی گُلوهنی
بیده دِتی ئهرمهنی
وه پیکنین و خهنی
گیان وه مِنو سهنی
♡
بورهو جور جاره جاران
کهمی بنیش وه لامان
خهو نهمنده ئرامان
دی بوروه تُ قُرئان
♡
بالهو گِرِن له شیونِد
بیونیان بیسه بیونِد
پهپولکان وه چیوند
مِهرِن، کشتهٔ نبیونِد
♡
ههر چی داره چُیْوْزهدان
مَهل و پهری خُوهش خوهشان
هوریل مرژنن واران
لیلا تیهیدهو له باوان
♡
خودا نکید بِتوری
دهس له وه مهن بشوری
زهجری فِراقِت هوری
ئاخر خیدمه کوری
♡
تُ را وه ئی ئیواره
قهسهم وه ئی شهواره
رهختی فِراق دهراره
بورهو دیتر وهاره
♡
تُ را قهسهم وه قورئان
نهگرَه خهنهت وه لیمان
دی بسکه دوره هجران
لیلا بنشین تو لامان.
________
▪︎ برگردان:
وقتی گلونی(روسری محلی زنان کورد و لک و لر) میبندی
یا خلخال(النگو) به دست میاندازی
با خندههای مست کنندهات
دنیای روشنم رو سیاه میکنی
♡
وقتی گلونی میبندی
مانند دخترکان ارمنی زیبا میشوی
با خندیدنهایت
جانم را میگیری
♡
برگرد و مثل سابق
مدتی کنارم بنشین
بیخواب شدم از دوریات
تو را قرآن دیگر برگرد
♡
پر میگیرند به دنبال تو
دیدهشان منتظر دیدار توست
پروانهها دنبال تو میگردند
میمیرند بعد از تو
♡
درختان جوانه میزنند
پرندگان و پریان خوشحال
ابرها باران میبارند
بخاطر تو که برمیگردی
♡
خدا نکند که قهر کنی
دست از من بکشی
درد دوری تو
مرا کور خواهد کرد
♡
قسمت میدهم به وقت غروب
قسمت میدهم به شبانگاهان
رخت دوری در بیاور
برگرد که بهار شده
♡
قسمت میدهم به قرآن
خندههایت را از من نگیر
دیگر دوریت را پایان بده
لیلا تو برگرد پیشم.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#شعر_کوردی
#چهارپاره
- خهم بار:
نه وه شو آرام، نه وه روژ قهرار
دل سهردو ملویل، وه دسیله یار
بیسه وه بشم، خهم خروار خروار
دل بیه وه ریش، فریاد روژگار
∞ برگردان:
نه شب آرامش دارم و نه روز قراری
دلسرد و نالانم از دست یار
سهم من شده غمهای بیشمار
دلم ریش و زخمی شده ای روزگار
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#دوبیتی_کوردی
▪︎گلباخی:
تهمام حسرت و هوس
فقط تویی هرچی تو کهس
ئرای تو کیشم من نهفهس
یی روژ نکیشی لیم تو دهس
گلباخیگهی وقتی بههار
□
تو ههور ئاسمان کهوی
روشنگری، مانگه شهوی
شیرین زوان، نیور چهوی
خرامان جور آهو دهوی
رحمی بکه وه منه زار
□
تره و تازه جوره وههار
تهک دارهگهی ناو حصار
بالاگهد بهرز جوره چنار
ترش و شیرینی ئهی ههنار
کم حرص من دی تو درار
□
گل و گهلای قهی دارهگان
خورشید و نیور ئاسمان
نازارهگهی کل کرماشان
شیرین دم و شیرین زوان
نیرم ئراد صورو قهرار
□
دنیا وه سهر تو کیده جهنگ
له سهر تو بن دهس وه تفنگ
ئهگر بکی تو شوخ و شنگ
زیباترین، حوری، قهشهنگ
ئی باعث ههر کارو و بار
□
تو نیور نیور مانگ و خور
وقتی که چیده وه در
وه پنجره و دیوار و دهر
چویلن که بونه تهر
له سهر فراق تلخ یار
□
بالاگد بهرزه جور پهراو
عشقت محال جور سراو
خهنهت مهس کهی جوره شراو
جهرگ و دلم بیسه کواو
وه دهسی تو بالا چنار
□
زنبق و یاس و سوسنی
وقتی بسی تو گلونی
مرم،کهفهم، بوم مردنی
وقتی وه میل تو مهخهنی
شیرین تر وه هرچی ههنار
□
آلوچه دم، چهو بایهمی
فرشتهیی یا ئایهمی؟!
وه کل جهان سهرمایهمی
داره بهرزه پهر سایهمی
وه دهس نچی ای سایهسار
______
برگردان
تمام حسرت و تمتای من تویی
فقط تو ای همه کسم
نفس کشیدنم بخاطر توست
روزی نکند منو تنها بزاری
ای گل زیبای فصل بهار
□
تو مثل ابر در آسمان آبی هستی
مثل آفتاب روشنی و مثل ماه شب مهتاب
شیرین زبانی و نور چشم من
همچون آهو خرامان می دوی
بر من زار و تنها رحم کن
□
زیبا و جوانی مانند بهاری
مثل تک درخت داخل حیاط
بلند بالا چون چناری
ترش و شیرینی چون اناری
حرص من رو در نیار
□
گلی و شکوفه ی روی درخت
خورشیدی و روشنایی آسمان
عزیز و نازنینی برای همهی کرمانشاه
از بس که شیرین زبانی
دیگه برای دیدن تو صبر و قراری ندارم
□
تمام مردم بخاطر به دست آوردن تو در جنگاند
بخاطر تو دست به تفنگ شدن
اگر تو شوخی و شادی کنی
زیباترین حوری خواهی شد
ای دلیل هر کار و امری
□
تو نور و روشنایی ماه و خورشیدی
وقتی که از خانه بیرون میزنی
از در و دیوار و پنجره
همهی دیده ها و چشمهای برایت گریان میشوند
در غم و غصهی فراق و دوری تو
□
قدت همچون کوه پراو بلند است
عشقت همچون سراب ناممکن است
خندههایت همچون شراب مست کننده است
از غمت جگر و دلم کباب شده
از دست تو ای قد رعنا
□
به زیبایی زنبق و یاس و سوسنی
وقتی که گلونی(روسری محلی زنان کورد و لک و لر) به سر میبندی
و من با دیدن تو ناتوان میشوم و میمیرم
وقتی از ته دل تو میختدی
شیرین تر از هر انار شیرینی
□
دهانت خوشمزهچون آلو و چشمانت بادامی
تو فرشتهای یا آدمی؟!
تو تنها دارایی و سرمایهی منی در جهان
درخت بلند و سایهی سر منی
خدا نکند سایهات از سرم کم شود.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)