آلزایمرم که بیدار میشود
نمیدانم امروز، دیروز است!
یا که دیروز، فردا!!!
به گمانم قرنهاست
که ماه های سال را
--خورشید میدانم!
قرص هایم،
لب طاقچهست؛
میخورم وُ
--شاید میخورانندم!
تا به خودم بیایم،
اما!!!
من کیام؟!
چه توفیر دارد!؟
کولبری باشم در کوردستان،
یا زبالهگردی
--آویزان سطلهای خیابان،
امنیهای در مرز،
یا رفتگری در شهر...
ایمان دارم کسی هستم،
مانند همهی انسانها وُ
کم
کم
خودم را مییابم...
من کیام؟!
مردی در بروجرد،
--آواره از شهر و دیار!
یا کرگدنی در آفریقا
--در خطر انقراض!
شاید
کتابیام!
زیر تیغِ سانسور!
یا که تنبوری،
له شده،،،
از چکمه های جهل!!!
من کیام!؟
مادری در آغوش فحشا،
بابت سیری چند کودک!
یا پدری پیر و خسته،
به کنجِ کارگاهِ بدبختی!
من چه سرگردان،
به دنبال خویش میگردم خداوندا!!!
آیییی،،،
گمانم ناویام،
سوخته میان پارهآهنهای سانچی!
یا که آن دخترِ نو بالغ
--بخت برگشته،،،
برای جوریِ اندک جهازش
میکرد در پلاسکو،
--خیاطی!
شایدم،
یکی از صد و چند تن
--مسافرانِ اوکراین!
افتاده به پای مرگ
از تیر تکتیراندازهای داعش در اِدلب!
من کیام؟!
آزاد؟
یا که بسته بالی
--یک پرنده!
میان میلههای سرد آهن...
شایدم سنگام،
درختم،،
رودم،،،
آفتابم یا که باران!
چهرهام زردوُ چروکستهست،
چنانِ برگهای فرو افتاده در پاییز،
و جاری است
جویباری
از چشمهایم،،
پا به پایِ صد کبوتر
--بغض کرده!
اسیرِ محبوسگاهِ گلویم!
دلم
حمام فینست،
--پُر خون،،،
و آشفتهست افکارم،
چنان عصرهای پاییزوُ
تنام،
جنگلهای مخمل(۱)
سوخته،
خاکستر!
من کیام؟!
گبرم؟
مجوسم؟!
آتش پرستم؟!
گر مسلمانم،
چرا دنبال کتاب عهد عتیقام!
و گردن آویزم
صلیبِ عیسایِ مصلوب است؟!
شایدم،
روهینگاهیهای شرقِ چینم،
خوابیده در گورهای امیرآباد!
یا که کودکهای سربازِ سومالی،
--میانِ کورهپزهای آجرِ شمسآباد
یا که یک روسپیِ تایلندی
که میفروشم گل
سرِ چهارراهِ نظامآباد!
کیام من؟!
هوادارِ حزبِ بادم
ولی پای صندوق
به لیبرالها رای دادم!
دموکراتم؟!
سوسیالیست؟!
پیرو گفتارهای نلسون؟!
تروریستم؟!
اسیر عرفانهای شرق یا غربم!
کمونیستم؟!
--چنان فیدل،،،
و خوشحالم که سیگاری
لبِ لبهای مسلولم،
همچو چه(۲)، من نیز دارم!
و از صلح دم میزنم،
--چون گاندی...
کیام من؟!
من دختری یتیم و وامانده
میان آوارهای فولادی(۳)
مادری درمانده
میکشم انتظارش را،
سیییی سال!
که برگردد پسر،
--از جبهههای غرب!
ولی افسوس،
آیییی...
دست و پا بسته
زیر خروارها خاک مدفونم،
به همراه غواصان همرزمام...
من کیام؟!
نمیشود باور، مرا!
که آن کودکِ بازیگوش وُ
--خوشحال،
محصلِ پانسیونی
--در زوریخ،،
باشم من!!!
منم آن کودک گشنه
شکم برآمده
از درد سوءتغذیههای کنیایم،،،
من آن دخترکْ طفلِ کوردم
به کوردستان
که اجبارِ دین،
میبُرد آلتم را!!!
من کیام؟!
آخر چرا اینگونه سرگردانم؟!
کاش میدانستم پاسخ سوالم را،
کاش می گفتی،
-میدادی،
جوابم را...
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- جنگل مخمل کوه خرم آباد
۲- چگوارا
۳- محله فولادی شهر سرپل ذهاب
تو درخت سبز تناوری
که شاخههایت در هر بهار
گنجشک های شهر را
بی منت، به مهمانی میخواند
و من
پیرمردی خسته را میمانم
که شخم زده
تمام خاک سرزمین اش را
از غرب تا شرق
و اکنون زیر سایه ی آن درخت
خستگی یک روز سخت را
از تن بیرون میکند.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
شیون فومنی
میراحمد سید فخرینژاد، متخلص به شیون فومنی، شاعر و معلم گیلانی بود.
شیون فومنی در ۳ دی ۱۳۲۵ در شهرستان فومن متولد گردید. او تحصیلات ابتدایی و سه سالهٔ خود را در رشت سپری کرد و بعد از آن به کرمانشاه کوچ کرد و سه سالهٔ دوم دبیرستان را تا اخذ دیپلم طبیعی در ۱۳۴۵ در آنجا گذراند. او در کرمانشاه با محافل ادبی و شاعران این شهر ارتباط داشت و با افرادی همچون جعفر درویشیان و عباس درویشی در مراوده بود.
شیون در سال ۱۳۴۶ وارد سپاهی دانش در طارم شد و یک سال بعد به استخدام ادارهٔ آموزش و پرورش استان مازندران درآمد و در سال ۱۳۴۸ وارد زندگی زناشویی شد. حاصل ازدواجش چهار فرزند به نامهای حامد، کاوه، دامون و آنک بود. در کوچی عهدهدار مدیریت و تدریس در یکی از مدارس فولاد محله ساری گشت و تا سال ۱۳۵۱ به کار تدریس مشغول بود. پس از آن نیز در دیگر نقاط گیلان به این شغل ادامه داد.
او در سال ۱۳۷۲ مبتلا به بیماری نارسایی کلیه شد و یک سال بعد برای درمان این نارسایی به وسیله دیالیز به تهران کوچ کرد و در همین سال با وجود درد شدید موفق به اخذ مدرک تحصیلی لیسانس در ادبیات فارسی، از دانشگاه تربیت معلم شد. شیون در سال ۱۳۷۶ پس از سالها تدریس، بازنشسته شد.
او در شهریور ۱۳۷۷ پس از یک دوره بیماری مزمن کلیوی و انجام پیوند کلیه در یکی از بیمارستانهای تهران از دنیا رفت. آرامگاهش در بقعه سلیمان داراب رشت بنا به وصیتش در کنار مقبرهٔ میرزاکوچک جنگلی قرار دارد.
شیون در کنار شعر گیلکی و شعر فارسی فعالیتهای پردغدغهای در سایر حوزههای ادبی داشتهاست که از آن جمله است: شعر و ادبیات کودکان، قصه، داستان کوتاه و فیلمنامه (سناریو) که طبعاً برشی دیگر از تواناییهای وی بهشمار میرود.
غزلهای شیون، از برجستهترین غزلهای معاصر شعر فارسی است که وی را در ردیف ممتازترین شاعر غزلسرا در حوزهٔ غزل امروز نئوکلاسیک قراردادهاست. غزلهای شیون، شیوهٔ تخیل و فکرپردازی شاعران سبک هندی، تشبیهات، استعارات، تصاویر و زبان امروزی همراه با تمثیل، ترکیبسازی، مضمونیابی و پارادوکسهای زیبایی را در خود دارد که البته همهٔ اینها در کنار عناصر بومی و چه با اصطلاحات و ترکیبات زبانی گیلک، همانند: این سفر (این دفعه)، وعده خلافی، خرسخواری، تن شده، چموش پا تاوه و … به واقع دیده میشود که کلمات را به راحتی دستکاری میکند و با آنها فضای تخیلی میسازد.
- آثار:
۱- پیش پای برگ (برگزیده اشعار): این مجموعه شعر برگرفته و برگزیده اشعار فارسی شاعر از قالب غزل، مثنوی، رباعی، دو بیتی، نو و سپید از اواخر دهه چهل تا اوایل دهه هفتاد سالهای شاعری شیون است. ناشر: شاعر، چاپ اول بهار ۱۳۷۴.
۲- یک آسمان پرواز (برگزیده اشعار): این مجموعه شعر برگرفته و برگزیده اشعار فارسی شاعر از قالب غزل، رباعی، دو بیتی، شعر نو، شعر سپید از اواخر دهه چهل تا اوایل دهه هفتاد سالهای شاعری شیون است. ناشر: شاعر، چاپ اول بهار ۱۳۷۴.
۳- از تو برای تو: این مجموعه در برگیرنده ی غزل، رباعی، دو بیتی، مثنوی سروده ی شاعر است، به کوشش: حامد فومنی. ناشر: خجسته، چاپ اول ۱۳۷۸.
۴- رودخانه در بهار: این مجموعه در برگیرنده ی اشعار سپید شاعر همراه با مقدمه ای از شیون در باب دیدگاه وی از شعر و زبان شعری است، به کوشش: حامد فومنی، ناشر: خجسته، چاپ اول ۱۳۷۸.
۵- کوچه باغ حرف: این مجموعه در برگیرنده ی کلیه اشعار شاعر در قالب رباعی است که در یک کتاب گردآوری و تدوین شده است، به کوشش: حامد فومنی. ناشر: هدایت، چاپ اول ۱۳۸۲.
- کاستهای شعر گیلکی شیون:
ارائه شش کاست نوار شعر گیلکی با صدای شاعر، سال انتشار ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۴ و ارائه هفتمین نوار کاست گیله اوخان به کوشش فرزند شاعر حامد فومنی با همکاری هنرمندان گیلانی در قالب منظومه محلی نمایشی، در فروردین سال ۱۳۸۲
گیله اوخان ۱ شامل: مره نه دوندگی ترانه پرچین پهلوان ترانه کاس برار پاخاری(غزل) منظومه فوخوس درد دیل به؟ نیبه (غزل) ترانه برگ نار منظومه آقادار ترانه ماری ماری جنگل (غزل)
گیله اوخان ۲ شامل: مجموعه های دو بیتی گیلکی
گیله اوخان ۳ شامل: غزلهای قبله نما وطن میرزا تنگه لنگه و مخمس میزقانچی منظومه گاب
گیله اوخان ۴ شامل: غزل انعام رخش و مخمس "بی بی بی چادری " منظومه هیچ
گیله اوخان ۵ شامل: منظومه گیشه دمرده بیست دوبیتی محلی گیلکی
گیله اوخان ۶ شامل: پنج غزل محلی گیلکی بیست دوبیتی محلی گیلکی
گیله اوخان ۷ شامل: منظومه "گاب دکفته بازار" ترانه محلی "سل کول نی زن".
- نمونه اشعار:
(۱)
کهکشانسیرم و دارم سرِ پرواز دگر
تا به خطی رسم از نقطۀ آغاز دگر
کاهی از کوه نیاید که به جولانگهِ باد
شدهام ریگ روان را علمافراز دگر
شد گلوگیرِ قفس نغمهام ای مرغ هوا
به هوایی که شوم طعمۀ شهباز دگر
به تماشای خود از آینه روگردانم
درنگر همّتم از چشم نظرباز دگر
جز من ای عشقِ بلندآمدهدرگاه، هنوز
خاکبوس قدمت نیست سرانداز دگر
خالیام همچو نی از ناله، دم گرم تو کو؟
تا به لب آیدم از پردۀ دل راز دگر
جز به جبران زمینگیری خود چرخ نگشت
آسمان دگری خواهم و پرواز دگر
گر موافق خورَدَم زخمه به ساز ملکوت
هم به شور آورمت باز به شهناز دگر
نتراشیده سر آنگونه قلندر شدهام
که به گیلانکدهام خواجۀ شیراز دگر
«شیون» این مایه که دم میزنی از قول غزل
به ردیفت نرسد قافیهپرداز دگر
(۲)
روباراَ آب بآمو دریا نانسته
ببرده عالماَ دونیا نانسته
اَجل وختی بآیه پیر شنو باز
دیمیره آب من گوزگا نانسته
∞ برگردان فارسی:
آب رودخانه بالا آمده بی آنکه دریا بداند
و عالم را آب با خود برده بی آنکه دنیا بداند
اجل وقتی رسیده باشد شناگرپیر هم
در آب غرق خواهد شد بی آنکه بچه قورباغه بداند
(۳)
اگه روراس بیبی دونیا تی جایه
تیره کیشمیش نخود موشکیل گوشایه
تی سر دوشمندِ سایه جیر نیبه سبز
بکفته دارِ گول لانتی کولایه
∞ برگردان فارسی:
اگر صادق باشی همه ی دنیا از آن توست
و حتا کشمش نخود برایت مشکل گشاست
هیچگاه سرت در زیر سایه دشمن سبز نمی شود
زیرا گُل درخت افتاده قارچ است.
جمعآوری: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ـــمنابعـــ
- ویکیپدیا فارسی.
- «زندگینامه و گزیدهای از آثار میر احمد سید فخری نژاد «شیون فومنی» - گیل و دیلم پایگاه خبری تحلیلی شمال کشور.
- «وبسایت رسمی روزنامه خزر | گیلان».
- «شیون فومنی؛ شاعر شعرهای شبنم گون | وب سایت شهرستان فومن».
♡ فوتبال خون:
▪به شهدای زمین فوتبال چوار ایلام:
خیس خون شد
زمین سبز فوتبال
و پاهایتان
دیگر به گل ننشست.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#هاشور_در_هاشور
شیخ محمد کسنزانی
شیخ محمد کسنزانی حسینی، فرزند سید عبدالکریم، فرزند سید عبدالقادر، فرزند سید عبدالکریم، مشهور به لقب «شاه کسنزان» است که نسب او به امام حسین(ع) مىرسد؛ در صبح روز جمعه ۲۶ فروردین سال ۱۳۱۷ خورشیدی (۱۴ صفر ۱۳۵۸ قمری - ۱۹۳۸/۴/۱۵ میلادی) در روستای "کربجنە" از نواحی شهر سنگاو در کرکوک کردستان عراق به دنیا آمد.
شجره خانوادگی ایشان را چنین ذکر کردهاند:
سید شیخ محمد فرزند سید عبدالکریم فرزند سید عبدالقادر فرزند سید عبدالکریم شاه کسنزان فرزند سید حسین فرزند سید حسن فرزند سید عبدالکریم فرزند سید اسماعیل ولیانی فرزند سید محمد نودهی فرزند سید علی بابا وندرینه فرزند سید بابا رسول کبیر فرزند سید عبدالسید ثانی فرزند سید عبدالرسول فرزند سید قلندر فرزند سید عبدالسید فرزند سید عیسی احدب فرزند سید حسین فرزند سید بایزید فرزند سید عبدالکریم اول فرزند سید عیسی برزنجی فرزند سید باباعلی همدانی فرزند سید یوسف همدانی فرزند سید محمد منصور فرزند سید عبدالعزیز فرزند سید عبدالله فرزند سید اسماعیل محدث فرزند امام موسی کاظم(ع) فرزند امام جعفر صادق(ع) فرزند امام محمد باقر(ع) فرزند امام زینالعابدین(ع) فرزند امام حسین(ع) فرزند امام علی ابن ابیطالب(ع) و فاطمهالزهرا(س) دخت گرامی خاتمالانبیا محمد مصطفی(ص).
او در سال ۱۹۷۸ و بعد از وفات پدرش شیخ عبدالکریم کسنزانى، به ریاست طریقت قادریه کسنزانیه رسید و مقر صوفی قادری کسنزانی را در سلیمانیه عراق بنا نهاد. نص بر قطبیت او را نیز همنشینی با پدرش عبدالکریم کسنزان در مقام قطبیت و ریاست صوفیان دانسته شده است و محتسبان و درویشان و سماعیان گوناگونی شاهد بر استخلاف او از سوی پدرش بوده اند.
لقب "کسنزان" که بر خانواده شیخ اطلاق میشود لقب جدشان سید عبدالکریم اول است. "کسنزان" کلمه ای است کُردی به معنی شخصی که حقیقت او را هیچکس نمیداند و علت اطلاق این نام بر ایشان، آن بود که ایشان چهار سال از مردم کناره گرفت و در یکی از کوههای قرهداغ (یعنی کوه سیاه – در اطراف سلیمانیه) با پروردگارش خلوت کرد و از قرب او لذت برد و با عبادتش مأنوس گشت و وقتی کسی از شیخ در این مورد سوال کرد ایشان پاسخ داد: (کسنزان) یعنی هیچکس نمیداند. اینچنین شد که این کلمه لقبی شد برای ایشان که پس از او نیز به فرزندان و نوادگانش رسید.
شیخ محمد علاوه بر علوم تصوف و آداب طریقت، علوم فقه و قرآن کریم و عقاید و ادیان تطبیقی را نیز خواند. او بسیار به تنهایی و مطالعه و جمع کردن و تحقیق در کتابهای علمی، عمومی و به ویژه عرفانی و فرهنگها و جوامع مختلف علاقه داشت و به این ترتیب بود که کتابخانه بزرگ و با ارزشی از کتابها و دستنوشتهها را جمعآوری کرده است. یکی از تأثیرات آشنایی وی با دیگر فرهنگها و وسعت نگاهش، نامیدن بعضی پسرانش با اسامی چون "نهرو" و "گاندی(غاندی)"، از رهبران آزادیخواه هند علیه استعمار انگلیس است.
شیخ محمد کسنزانی، صبح روز شنبە ۱۴ تیرماه ۱۳۹۹ بر اثر بیماری و کهولت سن در آمریکا به سن ٨٢ سالگی درگذشت.
- تألیفات:
شیخ محمد کتابهاى زیادى نوشته است که بعضى از آنها منتشر شده و بعضى دیگر تا به حال، خطى باقى مانده است. برخى از کتابهاى ایشان بدین قرار است:
- جلاء الخاطر من کلام شیخ عبدالقادر الگیلانی
- الأنوار الرحمانیة فی الطریقة العلیة القادریة الکسنزانیة
- الطریقة العلیة القادریة الکسنزانیة
- دایرةالمعارف کسنزان در مورد اصطلاحات اهل تصوف و عرفان (این دایرةالمعارف بزرگ، شامل 24 جلد است که در آن تعداد زیادى از تعریفات و افکار صوفیه از ابتداى تدوین آن تا امروز گنجانده شده است)
- حیات روحى رسول اعظم محمد(ص)
- اعجاز علمى در قرآن کریم
- مفهوم طریقت در شریعت اسلامی
- رؤیا و احلام از نظر صوفی
- کارهاى خارقالعاده در شفاى بیماران توسط صوفى و طب جدید
- کرامات در اشکال نوین
- کسنزان و انسان
- تصوف، قانون اول آسمانی
- دعا، مغز عبادت
- بلند کردن گیس در اسلام
- تسبیح در اسلام
- خلوت در اسلام
- تکیهها خانه خدا
- میلاد پیامبر(ص) و اهمیت آن در عصر جدید
- بیعت و معاهده نزد صوفیه.
جمع آوری: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع
- پایگاه http://www.kasnazan.com
- ویکینور - دانشنامه تخصصی نور
- خبرگزاری کردپرس
- دانشنامه آزاد ویکیپدیا
جوزفین کاکس
جوزفین کاکس معلم، رماننویس و نویسنده اهل انگلستان بود. وی بیش از ۶۰ کتاب منتشر کرده که اغلب آنها پرفروش بودهاند.
او، در ۱۵ ژوئن سال ۱۹۳۸ در بلکبرن انگلستان متولد شد. او ۱۰ خواهر و ررادر داشت.
در سال ۲۰۰۸ در مصاحبهای به گاردین گفت: «ما حتی برای غذا و لباس هم پول کافی نداشتیم، چه برسد به کتاب. اما من یک کتاب کوچک سبز چرمی از ویلیام وردزورث پیدا کرده بودم که بسیار برایم ارزشمند بود.»
در ۱۶ سالگی با همسرش "کِن" ازدواج کرد که صاحب دو پسر شدند. کاکس به شغل معلمی مشغول شد و نخستین رمانش با عنوان «گناهان پدرش» را در شش هفته و زمانی که به خاطر بیماری در بیمارستان بستری بود نوشت و در سال ۱۹۸۷ منتشر شد.
وی در طول ۳ دهه نویسندگی، بیش از ۶۰ کتاب به چاپ رساند و بیش از ۲۰ میلیون نسخه از رمانهای عاشقانه، تراژدی و درام او در سراسر جهان به فروش رفت. جدیدترین کتاب او، «دو خواهر»، در ماه فوریه ۲۰۲۰ منتشر شد. آثار کاکس از بیشترین آثاری هستند که در کتابخانههای بریتانیا قرض گرفته شدهاند.
او در ۲۰ جولای ۲۰۲۰ در ۸۲ سالگی، درگذشت. ناشر تخصصی «کاکس» در انتشارات «هارپر کالینز» در بیانیهای نوشت: «جوزفین به وسیله داستانهایش که ارتباط عمیقی با میلیونها نفر برقرار کردهاند و به عنوان زنی که مسیر نویسندگی را به عنوان یک تازهکار فروتن تا نویسندهای پرفروش طی کرده است، میراثی از خود به جای گذاشت.»
جمعآوری: لیلا طیبی (رها)
- خوبم، تو چطور؟!
خوبم؛
شبیه فانوس کنج انباری،
که دل پری از لامپها دارد
خوبم،
شبیه گلدان کنار پنجره
که با حسرت
گلهای آفتابگردان مزرعه را نگاه میکند
خوبم؛
شبیه قایقی پیر
در خشکی
که میداند دیگر به آب نمیاُفتد
خوبم؛
شبیه کاسِتی
که سالهاست
آواز عشقاش،،،
در پس خاطرهها جا مانده
خوبم اما؛
--حال تو چطور است؟!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
- برکه:
ماه ست که،
سَرَک کشیده ست
برای دیدنِ تو
از پشت ابرها!
باید پلکِ چشمهایم را
بهبندم...
--من،
بِرکهای حسودم!
#لیلا_طیبی (رهـا)
#هاشور_در_هاشور
عزیز نادری
خداوندگار ابیات فاخر لری
عزیز نادری شاعر پیشکسوت و خالق ابیات بسیاری از موسیقیهای فاخر لری است. مجموعه اشعار لری او با عنوان «پریسکه خیال» (انتشارات شاپورخواست) چاپ و منتشر شده است. شعر آهنگ معروف «سایقه شویی» با صدای «داریوش نظری» را نادری سروده است.
عزیز نادری به گویش های لری، بروجردی و زبان فارسی اشعار زیادی سروده است. کتاب هایی که از ایشان به چاپ رسیده عبارتند از: گزیده اشعار فارسی تحت عنوان خاکستر عشق، گزیده اشعار لری به نام آتش دل و یک فرهنگ نامه لغت لری از جمله منحصر بهفردترین داستانها و افسانههای زیبا و منظوم لری نادری، حکایت نسران و گل است. همانگونه که خود در پایان منظومه ۳۰۷ بیتیاش در کتاب (تش دل) یادآور شده، برای هموطنان لر زبانشان شبها بیدار نشسته و نوشتهاند تا بلکه در ادبیات سرزمین به یادگار بماند. تقریبا ۲۰۰ قطعه از شعرهای عزیز نادری بصورت نوار کاست درآمده که تعدادی از آنها نیز از شبکه افلاک لرستان پخش شده است.
- نمونهٔ اشعار:
- نی خدا:
سایقه شوئی دِ حونه زَم وِ در
رِکُ رَکِم بی دِ پا تا فرخِ سر
لیوئی دیم پا تشی کور و کِلیز
هی می گُت تش بُو بلیز تش بُو بلیز
بُو بلیز حاوات بیام تا تی خدا
حا بُحونِم مورِئی وانی خدا
جاشِ دونِم ها کجا نی میزِنه
کَس چی مه نونه خدا کی میزِنه
نِصمه شُو وختی که مِه سردِم مُوه
وَختِ جَرّ و تاوِّ قی دردِم مُوه
وختی مِه سرتا وه پام دی میزنه
آسِمو سیم ساز چپی میزنه
وختی تا صو یی مِجُو بارو میا
وِ مینه تَژگا نُوَه دارو میا
وختی ژاری شُونه بی شُم سر میکه
دردِ دل وا ساقی کوثر میکه
وختی درویشی میمیره بی صدا
پُرسِ پوئه ش گرمِ گرمَ تی خدا
هر که گوش بیره خدا نی میزنه
دِل زِوین رِنگِ وی وی میزنه
هی میوَن وِشونِ رونِ نی خدا
هی می گُت مَر هی خدا مَر هی خدا
مَر خدا ئی شُونِه زیتِر کِل بَکه
زِل وِرَز اَفتاو دِرا مِل مِل بَکه
شُو دِرازَ ای تش کور و کِلیز
بُو بلیز و بو بلیز و بو بلیز
یِه دَفَ سیلی دِ سرتا پامِ کِرد
تُن وِریسا دَس تَمَنا وامِ کِرد
گُت فِدای قد و بالات بام مِری
دیر جونِت تو دِمِه لیوَه تِری
مَر چی مِه آوارِ و بی مَسکِنی
نَنگِ دوس و خَنِه زارِ دُشمِنی
رُو مِنِ ول کو و حال زارِ خُوم
تا دِرارِم سر دِ کار و بارِ خوم
وِش گُتِم ای عاشق پاکِ خدا
باثِباتی رونَقِ خاکِ خدا
تو دِ ظاهر لیوِئی جونِ دلِم
مِنِ بیچاره دِ ظاهِر عاقِلِم
- زمین کربلا:
جرینگه تیخِ شِمشیر عَطَش دار
هجوم نیزه خی ریزِ جَفا کار
سِتم،آتش،زمینِِ داغ وُ تشنَه
سَرِ پُر مایه وُ بیدادِ دِشنَه
فِرات وُ مَشکِ حالی ، تیزیِ تیر
غَم وُ بُغض وُ عزاداری وُ زنجیر
زِمی داغ ، آسِمو بی لکه اُوری
دِلِ سی کافِرُ چی بَردِ زُری
دِ زیر ایی حَفارِ اَفتاوِ داغ
چه پَرپَر بینَه یِی سَر غنچه یا باغ!!
دَنگِ ناله دِ ویرونه اَسیری
خوشالی دُشمِنون وُ گوشه گیری
فِراتِ ساکت وُ شوم غَریوو
شکارِ عاشق وُ دَم غریوو
زِمینِ کربِلا وا سَروِدارو
کَشی نقشه ی وِ سینه روزگارو
جمع آوری و نگارش:
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- بُتِ من:
از تو،،،
بتی ساختهام بزرگ و مقدس!
محال است بگذارم،
ابراهیمی در من،
مبعوث شود!
#لیلا_طیبی (رهـا)
#هاشور
ماک دیزدار
قله ی بلند شعر بوسنی
ماک (محمد علی) دیزدار متولد ۱۹۱۷ – وفات ۱۹۷۱ استولاتس شهری در جنوب کشور بوسنی و هرزگوین از قلههای ادبی معاصر این سرزمین و به باور عدهای بزرگترین شاعر بوسنیایی، است. شعر ماک دیزدار را به خاطر صلابت و اصالت با هیچ شاعر بوسنیایی نمیتوان قیاس کرد.
اولین مجموعهٔ شعرش، «شبهای ووپولیسکا» را در نوزده سالگی به چاپ سپرد، اما این کتاب در سانسور پلیسی یوگسلاوی (سابق) گرفتار شد و بههمین دلیل تا بیست سال بعد اثری از شعر او نبود. در ۱۹۵۴ سرانجام دومین کتاب شعرش را منتشر کرد و از آن به بعد نزدیک به ۱۰ کتاب شعر به خوانندگانش هدیه کرده، که مشهورترینش «خواب سنگی»، منتشر شده در ۱۹۶۶، است. عدالت، عشق و انسانیت جانبخش واژههای دیزدار است.
سبک شعری ماک دیزدار که در مجموعه اشعار او بویژه در کتاب سنگ خفته؛ بر منحصر به فرد بودن این شاعر، در نوع بیان و استفاده از ترکیبات و واژه ها و صور خیال حکایت دارد. شعر ماک دیزدار در فضای سانسور ادبی سوسیالیستی کمونیستی به پیچیدگی توانست راه خود را برای بیان تجربه و الهامات شاعرانه باز کند.
دیزدار شاعری آزاده بود. در جوانی و در جنگ جهانی دوم او و برادرش به جنبش پارتیزانی می پیوندند و حکومت فاشیستی کرواتها (اوستاشا) مادرش را به اردوگاه مرگ یسنوواتس میفرستد. دیزدار در زندگی خود رویهای مستقلی داشت. او بخاطر همین از کارهای دولتی یکی پس از دیگری اخراج میشود. در اواخر دهه ۵۰ در بحث بر سر اعطای جایزه به یک نویسنده مسلمان، شغل خود را از دست میدهد.
ماک دیزدار در سنگ خفته، مهمترین مجموعه شعریش به اوج بیان هنری خویش میرسد. او شعرش درباره بوسنی و هرزگوین و ساکنانش است. زیرکارانه درباره هویت بوسنی و رنجها و مرارتهایی که بر بوشنیاکها رفته، سخن میگوید. او الهام گرفته از سنگ قبرهای (استچی) که در بوسنی و هرزگوین، کرواسی، صربستان و مونتهنگرو است به عنوان سمبل بوسنی در شعرش بکار میبرد. این سنگ قبرهای حجیم با نوشته های حکاکی شده، روایتی از ساکنان کهن بوسنی است.
ماک دیزدار در زمان خود بخاطر شجاعت در بیان ادبی، درباره روایت شاعرانه تلخ از سرنوشت بوسنی مورد تعقیب دستگاه فرهنگی حزبی بود. او همچنین مورد حسادت سایر ادبای حکومتی بود. او در شانزدهم جولای ۱۹۷۱ به سن ۵۴ سالگی در اثر انزوا و فشارهای اجتماعی دیگر درگذشت.
نام ماک دیزدار در ایران با یدالله رؤیایی گره خورده است. نخستین بار، رؤیایی از دیدار با دیزدار در یکی از جشنوارههای شعری نوشت و شعرش را معرفی کرد. بار دیگر اما، انتشار کتاب «هفتاد سنگ قبر» رؤیایی بود که نام ماک دیزدار را به فضای شعری ما آورد. ماجرا تکرار اتفاقی بود که پس از انتشار مجموعهٔ «دریاییها»ی رؤیایی رخ داد. رضا براهنی در نقد این کتاب – که در «طلا در مس» تجدید چاپ شد – شعرهای دریاییِ آقای رؤیایی را چیزی شبیه به سرقت ادبی از شعرهای شاعر فرانسوی، سن ژون پرس دانسته بود. پس از انتشار «هفتاد سنگ قبر» نیز نقدی در مجلهٔ «جهان کتاب» به چاپ رسید که با مقابلهٔ شعرهای این کتاب با شعرهای ماک دیزدار، بار دیگر، رؤیایی در مکان متهم نشانده شد.
- نمونه اشعار:
(۱)
رودخانه کبود
کسی نمیداند او کجاست
کمی دربارهاش میدانیم و میدانیم
بالای بلندیها، بعد درهها
بعد هفت و بعد هشت
و کمی دورتر و بالاتر
بعد سروها و بعد دریاها
بعد صحرا بعد گیاهان
بعد صخرهها و بعد سنگها
بعد شک و بعد گمان
بعد نه بعد ده
آنجا زیر زمین
و اینجا زیر آسمان
و بازهم عمیقتر و بازهم قویتر
بعد سکوت و بعد تاریکی
جایی که خروسی نمیخواند
جایی که صدای شیپوری نمیآید
و دوباره بیچارهگی و دوباره دیوانگی
بعد ذهن و بعد فکر به خدا
یک رودخانه کبود هست
عریض و عمیق
به پهنای صد سال
و هزاران سال عمیق
درباره درازای آن فکر نکن
تاریکی و ظلمت آن بی پایان
یک رودخانه کبود هست
یک رودخانه کبود هست
و همه باید از آن بگذریم.
(۲)
یادداشتی برای سرزمین
روزی روزگاری مرد دانشمندی پرسید
آن چیست
کجا است
از کجا هست
به کجا است
بوسنی
بگو
مرد بی درنگ به سوال خردمند پاسخ داد
مرا ببخش زمانی سرزمینی نامش بوسنی بود
نحیف و لخت
سرد و گرسنه
و همچنین
مرا ببخش
مغرور
از
خواب طولانی
(۳)
راهها
ولی این همه نیست
تو عزم کردی من نباشم و به هر قیمتی
به سمت من میآیی با یورش
خندان و گریان
در مقابل ات
همه را پاکسازی
و نابود میکنی
تو عزم کردی من نباشم و به هر قیمتی
ولی نمیتوانی بیابی
راه واقعی را
تا من
...
چون
تو فقط راههای رفته را میشناسی
و هیچ راه دیگری را نه
و این راهها کوچک و بیراههاند
هر چند که برای تو
مغرور و قوی
سخت
و دراز
مینماید
...
تو تنها آن راههایی را میشناسی
که از چشمها
و
قلب عبور میکند
ولی این همه نیست
راههایی است مقابل ما گسترده
بدون ردی از کامیون
بدون صف قطار
بدون زمان
و بدون تاریخ مصرف
...
تو فکر میکنی راه تو به درون من
مطمئن و
آزموده
که از چپ
و راست تو
عبور میکند
...
خود را همواره برای آمدن به سویم فریب میدهی
با مسیری مشخص
از شمال یا جنوب
...
ولی این همه نیست
...
طاعون
چشمانت همواره
مرا را میجویند
زیر شاخهها باد زوزه میکشد
از ریشههای زمین جایی که تاریکی آن را فرا گرفته
...
و از بلندی بینهایت
ازونجا
فشار
بر سینه
میآورد
هر چه بیشتر
و هر چه ممکنتر
...
ولی این همه نیست
...
تو قانون تقاطع را نمیدانی
بین روشنایی
و
تاریکی
...
ولی این همه نیست
...
تو نمیدانی در زندگی تو
سختترین حقیقت
و جنگهای واقعی
در درون
تو جریان دارد
...
و تو نمیدانی که تو کمترین شر من هستی
در بین انبوهی
از بزرگترین
شرهای من
...
تو نمیدانی با چه کسی
طرفی
...
تو هیچ درباره نقشه راههای من نمیدانی
تو نمیدانی راه تو به من
همان راه من به تو نیست
...
تو چیزی درباره غنای من نمیدانی
از چشمان قوی تو پنهان است
تو نمیدانی
و نمیتوانی فکر کنی
که سرنوشت بیش از آن که
تو فکر کنی
برایم مقدر کرده
و داده
...
تو خواستی مرا به هر قیمتی نابود کنی
ولی هیچ جوری راه حقیقی
را تا من نمییابی
...
میفهمت
انسانی هستی در یک مکان و زمان
که در اکنون و اینجا زندگی میکند
و نمیداند ابدیت را
و فضای زمانی
که در آن هستم
...
من اینجا هستم
از دیروز دور
تا فردای دور
در فکر کردن به تو
...
ولی این همه نیست.
جمعآوری: لیلا طیبی (رها)
سلیمان لایق
شاعر سیاستمدار
سلیمان لایق، شاعر، نویسنده و یکی از بنیانگذاران حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود.
او در ۹ میزان/مهر ۱۳۰۹ خورشیدی در روستایی در ولایت پکتیا در جنوبشرق پادشاهی افغانستان زاده شد. او پسر «عبدالغنی» ملای قبیله خروتی (زیرمجموعه قبیلههای پشتون) بود. پدر لایق از خلیفههای عرفان صوفیگری نقشبندیه بود. در آن زمان رهبری این عرفان به دست خاندان مجددیها بود که در هند و افغانستان جایگاه بالای مذهبی داشت. بنابراین پدر سلیمان با این امید که روزی پسرش مرید و پیرو این خاندان شود (که هرگز نشد)، نام او را «غلاممجدد» نامید.
او در ۱۰ مرداد ۱۳۹۹ در سن ۹۰ سالگی در گذشت.
غرزی لایق، پسر سلیمان لایق در صفحه فیسبوکش نوشته است که پدرش در اثر جراحاتی که در حمله انتحاری سال گذشته برداشته بود، امروز جمعه اول عید قربان، ۱۰ اسد/مرداد فوت کرده است.
آقای لایق در سالهای حکومت حزب دمکراتیک در مقامهای کلیدی از جمله عضو هیات موسسان و دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان و پسان یکی از چهار معاون نجیب الله در حزب وطن نیز بوده است. او مدتی به عنوان وزیر اقوام و قبایل، ریاست اکادمی علوم افغانستان کار کرده بود. در سالهای اخیر زندگی در افغانستان بود و فعالیت سیاسی نداشت.
دست کم هفت دهه بود که سلیمان لایق شعر گفت و نوشت. شعر و شاعری او را می توان به سه دورۀ مشخص دسته بندی کرد:
- سلیمان لایق از آغاز شاعری تا کودتای ثور ۱۳۵۷ خورشیدی.
- سلیمان لایق از ۱۳۵۷ تا سقوط حکومت حزب دموکراتیک خلق( هشت ثور ۱۳۷۱)
- سلیمان لایق از سقوط حکومت حزب دموکراتیک خلق تا مرگ!
در یک بررسی زمانی در مییابیم که شعر سلیمان لایق از نخستین دوره تا مرگ بیشتر و بیشتر سیاسی و ایدیولوژیک شده است. چنان که در دهۀ شصت خورشیدی او نه تنها یک سیاسی سرای تمام عیار بود؛ بلکه سایۀ ایدیولوژی نیز بر سرزمین عواطف و تخیل شاعرانۀ او سایه می اندازد.
- نمونه شعر:
(۱)
عیدِ قربان شد و من لایق قربان نشدم
چه کنم درخور تقدیم دل و جان نشدم
نرسیدم به شفا خانهى آغوشِ کسى
رنجها بردم و مستوجب درمان نشدم
به موازات جنون رفتم و در وادی عشق
نالهپرداز شدم ، ناى نیستان نشدم
درخیال وهوسِ بوسۀ جانبخش کسى
آستانبوس شدم، محرم جانان نشدم
نشدم کشته و قربانىِ یک تیر نگاه
وین غمم کشت که درتیررسِ آن نشدم
گرچه صدمرتبه رفتم به مصاف ددودیو
چون سلیمانِ نبى حاکمِ دیوان نشدم
بارها کشتى من در طلبِ ساحلِ عشق
غرق دریا شد و در ساحل امکان نشدم
بال و پر هرچه گشودم نرسیدم به مراد
کِرمِ شبتاب شدم، مهرِ زرافشان نشدم
لایقا در یَمِ توفانی دنیای عجاب
بَردهى تن شدم و روحِ غزلخوان نشدم.
(۲)
بیا بیا که فضاگرد کاینات شویم
که آرزوی بزرگ است و این جهان تنگ است
سرم زمشت حوادث فرو نمیآید
سرمبارزه سرنیست، صخرۀ سنگ است
(۳)
صدای ناخدا پیچید در شب
که هان ای رهروان بیدار باشید
من از وضع فلک دانم که امشب
نبردی می رسد هشیار باشید
سرو دل در کف توفان گذارید
تن وجان قدرت پیکار باشید
که این امواج توفان زای آبی
سرودی می نوازد انقلابی
(۴)
دوست دارم این وطن را
دوست دارم سنگ او را کوه او را
دوست دارم قلب خود را، خانۀ اندوه او را
دوست دارم این وطن را
خاک او را
ابرهای مست و هیبت ناک او
رودهای یاغی و بی باک او را
بر فراز کوهساران آسمان پاک او را
دوست دارم این وطن را
(۵)
در نیمه شب ها، از کوهساری
آید صدایی
فریاد نایی
چون موج دریا
شاید جوانی، عاشق شبانی
از مهر رویی
وزبرق مویی
نالد شبانگاه
(۶)
ای شعلۀ حزین
ای عشق آتشین
ای درد واپسین
این شور تست یا که جنون سرشک ها
یا شعر من که می دهدم سوز جاودان
(۷)
همیدون، همین مرز مرز من است
همین طرز اندیشه طرز من است
اگر بند و زنجیر استمگران
بریزد مرا بارۀ استخوان
نگردم ز راهی که بگزیده ام
که بگزیده ام آن چه بگزیده ام
(۸)
ما نسل انقلاب، بی ترس و بی حجاب
راهی کشیده ایم، روشن تر از شهاب
راهی به آفتاب
راهی به انقلاب
آینده گان به پیش، بالنده گان به پیش
در راه افتخار، با کاروان به پیش
تا پای جان به پیش
تا جاودان به پیش
(۹)
افتاده بود وسلی جلاد خورده گی
در کنج نامرادی « اکسا» خویده گی
لب ها ززخم مشت ستمگرشگفته تر
چشمان کبود و بیره و دندان شکسته گی
زیر فشار و ضربت اشکنجه وعذاب
آنگشت خون چکان و سرانگشت خورده گی
بینی شکسته، ناصیه خندان ز زخم چوب
رخسارها شکسته وناخن کشیده گی
نالان ز درد گردن و غلتان میان خون
کالا دریده، موی سر و رو رسیده گی
زیر عذاب برق، ز آدم کشان پست
دشنام گونه گونه و نفرین شنیده گی
وان سوی تر شکنجه کشان وطن پرست
بعد از هزار سانحه و جور مرده گی
(۱۰)
برما گواه باش که سرباز صادقیم
از بیم مرگ و هیبت اعدام رسته گی
بر ما گواه باش که پیش «امینیان»
سرخم نکرده ایم به عنوان بنده گی
دادیم زندهگی و خریدیم آب رو
پاکیزه داشتیم ره و رسم زندهگی
جمعآوری:
لیلا طیبی (رهـا)
فرجالله کمالی
شاعر دشتستان
فرج الله کمالی در دوم تیر ماه سال ۱۳۲۸ خورشیدی در محله ی بازار روز و مسجد دلگشا شهر برازجان به دنیا آمد.
او هفتمین فرزند یک خانواده پر جمعیت بود. پدر کربلائی فتحالله کمالی و مادرش فاطمه مستوفی نام داشت.
تا پنجم دبیرستان در رشته طبیعی در برازجان تحصیل کرد و ششم دبیرستان را در دبیرستان سعادت بوشهر ادامه داد و همان جا دیپلم طبیعی گرفت و در سال ۱۳۵۰ در رشته ی زیست شناسی از دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شد.
پس از طی دوران سربازی با عنوان کارشناسی مواد غذایی، آشامیدنی، آرایشی و بهداشتی در شیراز و بوشهر و برازجان در استخدام وزارت بهداری بود.
در سال ۱۳۵۴ با زهره سلیمی ازدواج کرد و سال بعد صاحب نخستین فرزند خود شدند. او دارای چهار فرزند بود.
نکته ی بارز در زندگی او غیر از شعر و هنر اینکه او طی سالهای ۱۳۵۷تا۱۳۶۰ به عنوان مربی بسکتبال تیم برق برازجان فعال بوده است.
در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹ ایشان در پی یک دوره ی بیماری درگذشت.
°°°°
وی از نام آورترین شاعر محلی سرای دشتستان است و اگر برای تایید این ادعا تنها به دو شعرِ معروف او «دشتسون (دشتستان)» و غزل زیبا و عاشقانه ی «قمرو» استناد کنیم، عنوان نام آورترین شاعر محلی سرای دشتستان برای او کاملاً سزاوارانه است.
سلوک دیرپای کمالی در شعر محلی و علاقمندی مفرط او به بازگویی واژه ها، اصطلاحات و تمثیلات بومی دشتستان به همراه تسلط کامل اش بر زاوایای ادبی و عروض و قافیه، به او در عرصه ی شعر بومی تشخص ویژه ای بخشیده است.
او از میان نام آوران عرصه ی شعر محلی استان بوشهر، نخستین شاعری است که مجموعه ای از برجسته ترین شعرهای محلی خود را در کتابی با عنوان «دشتسونی» به چاپ رسانده است. [سال ۱۳۸۴ توسط انتشارات زوّار تهران].
گویش محلی شعرهای کمالی، گویش غلیظ دشتستانی و اختصاصأ برازجانی است.
- جر عاشقونه:
خواسم بگم یه چی و نفهمیدی
فرصت و سر رسی و نفهمیدی
دیدم که گوشلت نه بدهکارن
هی میزدیش کری و نفهمیدی
دادی جواو صادقونه ترین حرفل
حرفل دری وری و نفهمیدی
می پنبه نرم بیدم و می سیزن
در میمدی جری و نفهمیدی
کر کرده داشتی پس مرزنگت
صد تیر دلبری و نفهمیدی
خاری زدی دلم و ولم کردی
تو حال پنچری و نفهمیدی
نادی کله سرم خم صد دعفه
عودا زدم خری و نفهمیدی
خواسم قلا نبی که مو وت دادم
تعلیم کمتری و نفهمیدی
دادی هزار فحش و بدم نومه
به رسم نوکری و نفهمیدی
رفتی تو اوج جهل و نگفتم چی
سی محض بختری و نفهمیدی
گپ غرق عشق بید و نبردیدی
بویی و عاشقی و نفهمیدی.
- رسم زنده ی:
پرندوش عقل مهمون بی ور ما وخت خوسیدن
چه ذا گفتم بویس بیدن که عمر خاش سر کردن
کل و کشتیر هم بیدیم سحر تا وخت صو گینی
یه پشت و بی نفس خردن و خسه لار در کردن
خلاصه نقل ای مطلو گپ بسیا زدیم پی هم
چه میگو سیت میگم اما، و جزوی مختصر کردن
میگو اول حواست بو که پا دیندی خطر نیلی
بنی عمر بویس بیلی کار بی خطر کردن
دویم عاشق نواوی که نداره حاصلی اصلا
بجز تو مجلس هجرون لواس درد بر کردن
سویم غیر و ناچاری قدم سی کس نورداری
تو فکر غیر خت بیدن تموم از سر و در کردن
تو افتادی تو هر جمعی نزه دل و نکو شرمی
که ای خواسن بدن سهمی همی چی خوش پر کردن
کوکات و خت ایه مثلا دو جا دارین سی خوسیدن
سر جی بخترو حکما نهاتر پاش جر کردن
اما تا وخت کار آوی ایه ری اختیار آوی
همو کاری که هیچ زحمت نداره شو نظر کردن
خت سیشو بگی گپتر که تا سهمی و شو زه سر
تو بیلی دنیی ری سر خود طبل و تشر کردن
دای که هر چه داری خت کنی پونصد برابر گت
سر بوق حموم گفتن، ولات وش خور کردن
مثل ای کپکپو داری، نرونی وش و لجماری
بدی گازش و سر حد ولات پر غر کردن
تفنگی ای دست افتاد، فشنگ بنداز گلیش در جا
سی محض باکلی بی جا، بنا کو تیر در کردن
نده قولی و ای دادی نمیخوا وش کنی یادی
تو تارف کردن آزادی فقط تا حد خر کردن
دو تا پی هم که دلخوارن تش کینه هم دارن
شو چاله کینه ی اونگل، ریا پی چو گتر کردن
کتاو و شعر کو شو گل، نرو پی کارل باطل
که دیر آدم عاقل، و کار بی ثمر کردن
میگو مخلص نکو کاری که توش صرفی نمیخواری
و همچی رنج بیغاری، بویس حکما حذر کردن
گتم ورسا کرم کردی، و ره پاکی درم کردی
برو که کافرم کردی، چه سخته پات سر کردن
دل مو طالو درده، کجا پی صرفه میگرده
کلو اما نه نامرده، خوشا پی دل سفر کردن
دلی که درد می سازه، قمار عشق می یازه
چه تزوینی د بندازه، سی محض خیر و شر کردن
نکش ای عقل د زحمت، که د نیسی حواسم وت
کمالی کی کنه عادت و کار بی ضرر کردن.
جمعآوری: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
#رهایی
این روزها؛
گونههای یکسانم؛
زیر پای اشکهائی خشن،
--لگدمال شدهاند...
وقتهایم میخواهند،
از یک تهاجم وحشی
پاندولی سرعتی بسازند
تا برسم به آرامشی کمیاب!
دستی بکش،
به شیارهای راهراهِ حدودی گمراه
تا فلشی مطمئن
به نگرانیام
پایان
بدهد!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#عشق_پایکوبی_میکند
- پشیو و ههژار:
وه عشقت بیمه بیکهسْ بیقهرار
جور مهجنون گهردم، دیار وه دیار
دیدهو دل گِرین، پشیو و ههژار
جور ماران گهسته، ههر مهکم هاوار
∞ برگردان:
با عشق تو بیکس و بیقرار شدم
همچون مجنون آوارهٔ این شهر و آن شهر شدم
چشم و دلم گریان و پریشان حالم
مانند کسی که مار نیشش زده دائم داد و فریاد میزنم.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
مخدومقلی فراغی
شاعر ملی ترکمنها
مخدومقلی فراغی (مختومقلی هم نوشتهاند) (زادهٔ ۱۱۰۲ خورشیدی - درگذشتهٔ ۱۱۶۹ یا ۱۱۷۶ خورشیدی) شاعر ترکمن است که از بزرگترین شاعران زبان ترکمنی و یکی از مهمترین شخصیتهای مردم ترکمن به شمار میآید. وی در اشعار خود بیشتر به مسائل اجتماعی و سیاسی میپرداخت. تخلص وی "فراغی" است اما غالبأ در پایان بند آخر اشعارش نام خود «مختومقلی» را می آورد. وی از شعرای صوفی و در عین حال رئالیست بود. در شعر ترکمنی قوشغی، دوبیتی را وارد نمود.
مخدومقلی در سال ۱۱۰۲ هجری شمسی(۱۸ مهٔ ۱۷۲۴) در روستای "حاجیقوشان" در شمال شرق گنبدکاووس و به قولی در "گینگجای" غرب مراوهتپه، به دنیا آمد. واژه مخدوم به معنی «خدمتکردهشده»، فرد دارای خدمتکار، و سرور است و قلی به معنای غلام؛ و مخدومقلی به معنای «غلام سرور».
سیدعلی میرنیا در کتاب ایلات و طوایف درگز تولد و ماوای او را درگز می داند و به قول خود شاعر که می گوید: "یوردیم اتک آدیم مختومقلی" استفاده می کند.
پدرش نام وی را به دلیل پیمان برادری که با شخصی به نام «سلیم مختوم» بسته بود «مختومقلی» به معنای «غلام مختوم» گذاشت. پدرش "دولتمحمد آزادی" از شاعران سرشناس قرن دوازدهم ترکمن و گوگلان و مادرش "اوراز گل" از طایفه گوکلان، تیره گرکز بودند. وی سومین از شش فرزند آنها بود.
تحصیلات ابتدایی و زبانهای فارسی و عربی را نزد پدر خود آموخت، سپس برای تحصیل به مدرسه شیرغازی در خیوه رفت و پس از آن سفرهای دیگری نیز داشت؛ از جمله به بخارا و افغانستان و هندوستان.
او در جوانی عاشق دخترخالهٔ خود منگلی شده بود که نتوانست به او برسد، پس از کشته شدن برادر بزرگتر خود عبدالله در افغانستان که به درخواست احمد شاه درانی (بنیانگذار افغانستان فعلی) به آنجا رفته بود با بیوهٔ برادر خود به نام آققیز ازدواج کرد و از او دو فرزند به نامهای بابک و ابراهیم داشت که هر دو در کودکی از دنیا رفتند.
با اینکه بعضی از صاحب نظران و عالمان ما از ازدواج بیوه عبدالله با مختومقلی را تایید می نمودند اما عدهای دیگر آنرا اشتباه و سهلانگاری دانستهاند. عبدالله در راه افغانستان مفقودالاثر می شود. پس از ۹ سال از این واقعه یعنی در سال ۶۵-۱۷۶۴ در سنین ۳۲-۳۱ سالگی مختومقلی شاعر به یاد برادر مرثیه زیر را می سراید :
نه سال است که رفتهای ، کجا مأوی گزیدهای برادر عبدالله ، آیا انسان رفته بازنخواهد گشت ، کجا مأوی گزیدهای برادر عبدالله ، رو به کوه ، خبر از تو گرفتم ، گنگ گشته است و رنج تو را نمیگوید، چه تحملی در توست دور از پدر و مادر ، کجا مأوی گزیدهای برادر عبدالله و …
شعر فوق گم شدن برادر بزرگتر مختومقلی (عبدالله) و چشم به راه بودن وی را بیان میکند. پس عبدالله مفقودالاثر شده بود و طبق شریعت اسلام هیچ کس حق ندارد با زنانی که شوهرشان مفقودالاثر شده است ازدواج نمایند. کتاب فقهی مختصر الوقایه در این باره چنین بیان می دارد : «همسر شخص مفقودالاثر نمیتواند به نکاح دیگری درآید و اموال وی ماترک محسوب نمیشود تا ۹۰ سال حکم برآنست که شخص مفقود شده زنده است و پس از آن میتوان وی را مرده انگاشت و اموالش را بین وراث تقسیم کرد.»
بر پایهٔ برخی منابع مختومقلی در سال ۱۱۶۹ ه.ش در کنار چشمهٔ اباساری در دامنهٔ کوه سونگی داغ درگذشت. او را در کنار روستای آق تقه در ۴۰ کیلومتری غرب مراوهتپه (شمال شرق استان گلستان) و در جوار آرامگاه پدرش به خاک سپردند. اگرچه در برخی منابع به جا مانده تاریخ وفاتش ۱۷۹۰ ذکر شدهاست، اما به تازگی دستنوشتهای یافت شده که از مناظرهٔ شاعرانهٔ مخدومقلی با ذنوبی (شاعر معروف) در سال ۱۷۹۷ میلادی (۱۱۷۶۶ خورشیدی) خبر دادهاست. در صورت درستی این دستنوشته تاریخ درگذشت او را باید حداقل هفت سال بعدتر یا پس از آن در نظر بگیریم.
در دهه ۱۳۷۰ آرامگاهی برای مختومقلی فراقی ساخته شد. ساخت این آرامگاه در سال ۱۳۷۸ پایان یافت و در ۲۸ اردیبهشت همزمان با سالگرد تولد او با حضور و سخنرانی صفر مراد نیازوف رئیسجمهور وقت ترکمنستان و عطاالله مهاجرانی وزیر وقت فرهنگ و ارشاد ایران افتتاح شد. در زادروز فراقی همواره جمعیت زیادی از مردم منطقه و مقامات دولت ایران و ترکمنستان برای برگزاری مراسم به این آرامگاه میآیند.
مخدومقلی در شعر خود مسائل اجتماعی و سیاسی را مورد توجه قرار داده و به اتحاد ترکمنها و تقبیح جنگهای آن دوران بخصوص حملهٔ نادرشاه افشار میپردازد. او در مورد حمله نادر به ترکمنها با وجود کمکهای قبلی ترکمنها در اوایل حکومت او شعری گفته که در آن نادر را فتاح و محکوم به فنا مینامد و از عواقب کشتار آگاه میکند:
بوگون شاه سن ارتیر گدای بولارسن
ایلدن گوندن جدا بولارسن
قازانارسن چوخ گناه نی سن فتاح
بیرگون جانین چیقیپ فدا بولارسن
ترجمه:
امروز شاهی، فردا گدایی
از ایل و زمان جدایی
خیلی گناهکاری ای فتاح
عاقبت روزی کشته و فدایی
پیشبینی او بزودی با ترور نادر شاه توسط یکی از اقوام خود به واقعیت پیوست.
او همچنین مسائل اجتماعی همچون چند همسری، سوادآموزی و نقش زنان در جامعه، فقر و اختلاف طبقاتی و معضل مواد مخدر را مورد توجه قرار میدهد. او به دلیل اعتراض به ریاکاری دینی عالمان دو رو و کنایاتش به روحانیان و صوفیان مورد تحریم قرار گرفته و محاکمه شده و بهطور کلی مورد غضب اغلب خانها و قدرتمندان زمان خود بود.
بیشتر اشعار او در جنگهای آن دوران (جنگهای ترکمنها با حکومت قاجار ایران، خاننشین خیوه و خاننشین بخارا و نیز جنگهای بین قبایل ترکمن) نابود شده، اشعار باقیمانده او در دههٔ ۱۸۷۰ توسط آرمینیوس وامبری، جهانگرد و خاورشناس مجار گردآوری شده و در کتابخانه بریتانیا نگهداری میشود. سه دهه پیش از وامبری هم مختومقلی توسط دو پژوهشگر لهستانی به نامهای بوریهو و آلکساندر شودزکو به دنیا معرفی شدهبود.
محمدعلی جمالزاده، مخدومقلی را فردوسی ترکمانان نامیدهاست.
♦ نمونه اشعار:
♥ بولارسن
بییک داغلار، بییکلیگنگه بویسانما
گدازدا سوو بولان زر دک بولار سن
ترینگ دریا، هیبتینگا قووانما
وقتینگ یتسه، قوریپ، یر دک بولار سن
داغلارینگ آرسلانی، ببر - پلنگی
بیر گون دنگ بولار فیل، پشه جنگی
مجمع البحرینینگ، نیلینگ نهنگی
قولاغینا اورلان خر دک بولار سن
قیامتدان بیر سوز دییدیم بایاقدا
قاراو باردیر یرسیز اورلان تایاقدا
ظالملار خوار بولار، قالار آیاقدا
غریب، سن ییغلاما، شیر دک بولار سن
یاغشی بدو مونن، خوب محبوب قوچان
بیله التیپ میدیر، باقیه گوچن
حقیقت نامرد دیر ایمانسیز گچن
ایمان بیله بارسانگ، نر دک بولار سن
یاغشیلار یانیندا یورگول سن اوزونگ
در بولسون دائما سوزلهگن سوزونگ
عالملارا اویسانگ، آچیلار گوزونگ
جاهللارا اویسانگ، کور دک بولار سن
لقمان کیبی دردلر درمانین قیلسانگ
سلیمان دک دیونی فرمانه آلسانگ
اسکندر دک یرینگ یوزونی آلسانگ
یره یکسان بولوپ، یر دک بولار سن
مختومقلی، قاراپ گوزله داشینگنی
جایین بیلیپ صرف ات نان و آشینگنی
کامل تاپسانگ، قوی یولوندا باشینگنی
ار ایزیندا یورسنگ، ار دک بولار سن
ترجمه:
فردا
ای کوههای بلند!به عظمت خود نبالید
روزی میان گدازه ها،چون زر آب خواهید شد
ای دریای ژرف! به هیبت خود مغرور مشو
روزی چون بیابانی خشک خواهی شد
و آن روز شیر و ببر و پلنگ کوهستان و فیل و پشه
هیچ یک زورمندتر از هم نخواهد بود
و نهنگ نیل دریاها
چون الاغی خواهد شد که بر گوشش سیلی زده اند
من از قیامت سخن می گویم
اگاه باشید
چوب زدن به ناحق،کیفری در پی دارد
و روزی تمام ستمگران زیر پا له خواهند شد
ای تهی دست زاری مکن
که فردا بسان شیری خواهد شد
آیا کسی که براسبی تیزپا سوار است
و محبوبی زیبا در کنار دارد
خواهد توانست آنها را به همراه خود
به دنیای جاودان ببرد
کسی که بی ایمان بگذرد نامرد حقیقی است
پس باایمان همراه شو تا بزرگمردی شوی
ای دوست!
همواره با خوبان همراه شو
و با سخنهایت دُر افشانی کن
بیا از دانایان پیروی کن تا چشمت باز شود
از نادانها بپرهیز که کورت خواهند کرد
اگر چون لقمان راه علاج دردها را بیابی
و چون سلیمان دیوها را به فرمان خودکشی
و چون اسکندر تمان زمین را زیر سلطه ی خود
عاقبت باخاک یکسان خواهی شد
مختومقلی!
بااحتیاط سخن بگو
و به خوردن و آشامیدن کمتر بپرداز
مردی کامل را بیاب و قدم در پی او بگذار
زیرا اگر بابزرگمردان همراه شوی
مردی بزرگ خواهی شد.
♥ گوزلهمهینبولارمی؟
بیر کاکیلیک آلدیرسه ذریه بالهسین
سایرای - سایرای، گوزلهمهیین بولار می؟
بیر بلبل ییتیرسه قیزیل لالهسین
حسرتیندان سوزلهمهیین بولار می؟
کرهسی الیندن گیتسه اشهگینگ
تلموریپ دورت یانا، گوزلار اوشاغین
آق مایه آلدیرسه الدن کوشهگین
باغرین بوزیپ، بوزلاماین بولار می؟
بیر جرن آلدیرسه الدن آولاغین
باله سسین دینگلاپ، سالار قولاغین
دوکه - دوکه گوزیاشینینگ بولاغین
مالای - مالای ایزلامایین بولار می؟
آغساغینگ الیندن آلسانگ آغاجین
یامان درده دوشر، تاپماز علاجین
بیر گویچلی دوشمانه دوشسه مکهجین
جوجوغینی گیزلهمهیین بولار می؟
آیرالیغا آدم اوغلی نیلهسین
کیم قالار گورمهین اجل حیلهسین
مختومقلی، حیوان بیلسه بالهسین
انسان باغرین دوزلامایین بولار می؟
ترجمه:
خون جگر نخورد؟
وقتی جوجه دلفریب کبکی را می ربایند
با فغان و زاری در پیش نمی نگرد؟
بلبلی که گل سرخش را گم کرده
در حسرتش نغمه ها نمی خواند؟
اسبی که کره اش را از دست داده
جستجوکنان به چهارسو شیهه نمی کشد
اشتری مادر که نوزادش را برده اند
با دلی صد پاره فریاد نمی کند؟
آهویی که هو بره اس را گرفته اند
گ شهایش به انتظار صدایش نمی ماند؟
با چشمان اشکبار
ماغ ماغ کنان در پیش نمی گردد؟
اگر عصای مفلوجی را بگیری
غرق در درد بی علاج نمی ماند
آیا گراز با دیدن دشمنی بزرگ
بچه اش را پنهان نمی کند؟
در برابر جدایی از دست انسان چه بر می آید
کیست که حیله مرگ را نبیند؟
مختومقلی!
وقتی که حیوانها برای کودکانشان می نالند
مگر انسان می تواند خون جگر نخورد؟
♦ سخنان برخی از بزرگان دربارهٔ مختومقلی:
- سیدمحمد خاتمی(رئیس جمهور سابق ایران): مختومقلی متعلق به تمام بشریت است.
- صفرمراد نیازوف (رئیس جمهور سابق ترکمنستان): مختومقلی فراغی تاج مرصع و پر تلاءلوی ستون روحی مردم ترکمن است. طبع بلند و بزرگمنشی مردم ترکمن، شرم و حیای آنها و معیار عدل و انصاف آنها در اشعار این سخنور بزرگ نمایان است.
- چنگیز آیتماتف (نویسنده جهانی و معاصر قرقیز) در مورد او لب به اعتراف میگشاید و اورا از بزرگان شعر جهان میداند: قرن ۱۸ در ترکستان، قرن اشعار مختومقلی است. این شخصیت بزرگ سخنور که بخشی از خزائن شعری جهان است که توانسته با شعر سخن بگوید.
- و...
جمعآوری و نگارش: لیلا طیبی (رها)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع:
- برگذیده اشعار مختومقلی فراغی - عبدالرحمن دیهجی.
- «زندگینامه مختومقلی فراقی». پایگاه اطلاعرسانی دانشجویان و دانشآموختگان ترکمن ایران. دریافتشده در ۱ خرداد ۱۳۸۹.
- در قلمرو مازندران، صمدی، معرفی شعرای ترکمن
- لغتنامه دهخدا: مدخلهای مخدوم، و قلی.
- امین گلی، تاریخ سیاسی و اجتماعی ترکمنها، اول، نشر علم، ۱۳۶۶، ص ۲۵۱–۲۴۹.
- دانشناماه آزاد ویکیپدیا.
محمد عمر عثمان
ژنرال پاییز
محمدعمر عثمان متخلص به ژنرال پاییز در سال ۱۹۵۷ میلادی در شهر سلیمانیهٔ عراق چشم به جهان هستی گشود. وی در دههٔ هشتاد، در کردستان عراق جزو شاعرانی بود که تأثیر بسزایی بر شعر معاصر کردستان گذاشت. عثمان شاعری متفاوت، پیشرو و آوانگارد بهشمار میرفت و با چاپ مجموعه شعرهایش تحت عنوان «در غربت» سبک و زبان تازهای در شعر معاصر کردستان بهوجود آورد، شعرهایی که به زبانهای فرانسه و فارسی نیز ترجمه شدهاند. هرچند، شاعر این مجموعه شعر را در غربت نسروده، ولی در وطن خویش، در شهر خود احساس تنهایی و غربت و بیکسی میکند و جمعیت پانصد هزار نفری سلیمانیه هیچ رفع تنهاییاش نمیکند و در شهر پرازدحام، باز غربت و بیکسی با اوست و این خود، برای شاعر دردناک و کشنده است و همین حسوحال شاعر موجب میشود شعرهایش بوی غربت، تنهایی، ناامیدی و هیچانگاری/نیستانگاری (نیهیلیسم) به خود بگیرد و در نهایت، متأسفانه وی تاب و توان اینهمه را نمیآورد تا آنکه سرانجام در اکتبر ۲۰۱۹ در منزل شخصیاش در سلیمانیه خود را حلقآویز کرد و به زندگی خود پایان میدهد.
محمد عمر عثمان معروف به ژنرال پاییز در یکی از شعرهایش نوشته است که:
ئەگەر ھاتوو بیستت خۆم کوشت
بزانە کە نەمتوانیوە
شیعرێک بڵێم ئازارمی تیا جێ بێتەوە
اگر روزی خود را کشتم
بدانید که نتوانستم
عری بسرایم که دردهایم را در آن جای بدهم.
- نمونه شعر:
(۱)
امشب جشن تحویل سال است و
اما تنها من،
تک و تنهایم و اتاقم سرد و زمهریر است
دست و پنجههایم یخ زده است
درین ویرانهٔ دل من،
گولّهگولّه برف میبارد بر روی زلف رعدها
باران نمنم میبارد
آسمان مویه میکند و
کاخها هم چراغانیاند
دلم میگرید و
شعرهایم پیرهن میدرند از جدایی
نه آتشکدهای سراغ دارم
نه جایی گرم
سرما جسمم را به آغوش خود میفشرد
خدایا، این داد را به گوش چه کسی برسانم.
(۲)
میدانید چرا دنیای شعرم
مدام پاییز،
مدام باد و توفان است؟
من، تنها و تنها پاییز را دارم
پاییز برای من سرزمینم است
خودم، غربتام
از من مپرس غربت چیست…
زندگی من،
آوارگی و تنهایی
و از هم گسستن است
من آرزو دارم به ابری بدل شوم
بر قد و بالایت ببارم
پروانهای باشم
شباهنگام دودهٔ دور چراغت شوم
همانند دو شبنم،
فردا میبردمان آفتابِ بدبیاری
یا همانند دو برگ،
باد سهمناک پاییز
سرمان را میکوبد به کاخ غربت.
(۳)
عصر است و
زوزهٔ باد میآید…
ابر آسمان را در خود تنیده است
عصر است و
درختهای پاییز
آهنگ مرگ را مینوازند…
برگها میرقصند
عصر است و
من تنها در ازدحام حجمی از تاریکی رهگذران
از سرما میلرزم و
گام برمیدارم بر روی بال یکریزِ باران
عصر است و
من بدون کاپشن…
بدون چتر…
اسیر باد و توفان و سرما نیستم!
عصر است و
دل هیچکس برای اندوه و غمهایم نمیسوزد
آه از آن سیهروزیهای دیگرم…
عصر است و
دوست داشتن و ترس از پاییز
تمام وجودم را تنیده است
عصر است و
پاییز در دل یخزدهام
آتش شعلهوری را برافروخته است
عصر است و
چه بسیار دوست میدارم
بهجای باران
برگهای زرد را بر سرم بریزند
عصر است و
به آغوش میگیرم
برگهای بیجان پاییز را
آن پاییزی که
رنگ چشم او را
گم نمیکند
عصر است و
چند لحظهٔ دیگر
مزارش را به آغوش میگیرم
از او میپرسم
آیا شبها هیچ سردت نمیشود؟…
آیا از رعدوبرق نمیترسی
و از زوزهٔ باد سیاه؟…
(۴)
ژهنهراڵی پاییز
منم ژهنهراڵی پاییز
منیههرگیز ئۆقره نهدیو
ژنهراڵم...ژهنهڕاڵی ههزارهها داری رووتو
ملیارهها گهڵای وهریو
***
منم ژهنهراڵی پاییز...
کاسکێتهکهی سهرم ههورهو
ئهستێرهکانی سهر شانم چهند گهڵایهک به ڕهنگی زیو
پاڵتۆی بهرم کزهبایه و
شمشێرهکهم لقی درهختێکی ڕزیو
***
منم ژهنهراڵی پاییز
خوێنێکی زهرد بهنێو دهمارما دهگهڕێو
چاوم ههروهک ههور نمناک
تهنیا من بووم کهله تابووتی شوشهدا
چهندین گهڵام سپارد بهخاک
***
منم ژهنهراڵی پاییز
من بووم لهگهڵ زریانی بیرچوونهوه دا...کهوتمه جهنگو
زۆرگهڵام دهرهێنا له چنگ
من بووم شهوی گهلاکانم...
خسته ژێر بالی تریفهو _ ورشهی گزنگ
***
منم ژهنهراڵی پاییز
پایز بهبی من ههتیوه و
من بووم وتم بهڵێ تهرمی نسێی سهوزه...
گهڵای وهریوی کۆچ کردوو
تهنیا منم که له میحرابی پایزا...
بۆ گیانی زیندووی گهلاکان...
نوێژی شههید دائهبهستم...ناوی نانێم نوێژی مردوو
♣
ژنرالِ پاییز
منَم ژنرالِ پاییز
منِ همیشه بی قرار
ژنرالم… ژنرالِ هزارها درخت عریان و
میلیاردها برگِ ریخته
منم ژنرال پاییز
کلاه خودِ سرم ابرست
و ستاره های روی شانه هایم برگِ نقرهای رنگ
پالتویم از ایاز است و
شمشیرم شاخه درختی است پوسیده.
منم ژنرال پاییز...
خونی زرد در رگ هایم جریان دارد و
چشمهایم چون ابر نمناک
تنها من بودم در تابوت شیشه
چندین برگ را به خاک سپردم.
منم ژنرال پاییز
تنها منم که با گردباد فراموشی به جنگ درآمدم و
شب برگ ها را زیر بال مهتاب و درخششِ آفتاب گذاشتم.
منم ژنرال پاییز
پاییز بی من یتیم است و
من بودم گفتم آری جسد سایه سبز است.
ای برگ ریخته ی مهاجر
تنها منم که در محراب پاییز...
برای جان زنده ی برگها
نماز شهید میخوانم...
نامش را نماز میت نمیگذارم.
جمعآوری و گزینش:
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع
- سایت کردانه
- رسانهٔ همیاری ونکوور کانادا
- سایت ادبیات پیشرو ایران آوان گاردها
ادهم مظفری
ادهم مظفری در پنجم شهریور ماه(خهرمانان) ۱۳۵۳ در روستای «پشته» از توابع شهرستان کامیاران در استان کردستان به دنیا آمد.
بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و ورود به دبیرستان شهید غفاری، در سال دوم دبیرستان رشته ریاضی فیزیک با شرکت در آزمون ورودی دانشسرای طرح دو ساله در خرداد ماه ۱۳۷۱ با نمرهی عالی در دانشسرای شهید بروجردی سنندج پذیرفته شد و سال ۱۳۷۳ به جمع معلمان کامیاران پیوست.
در سال تحصلی ۷۴-۷۳ در روستای “درویان سفلی” در سال تحصیلی ۷۵-۷۴ در روستای “ورمهنگ”، در سال تحصیلی ۷۶-۷۵ در روستای “پشاباد” و در سال تحصیلی ۷۷-۷۶ در روستای “اَلَک” از توابع شهرستان کامیاران مشغول به تدریس شد.
او در کنکور سال ۱۳۷۶ه.ش در رشته روانشناسی دانشگاه اصفهان پذیرفته شود.
اما آنچه که نام او را برای همیشه در تاریخ ماندگار کرد، اینها نبود بلکه فداکاری و گذشت از حان خود در راه نجات جان دیگری بود.
در ۲۷ اسفند سال ۱۳۷٦ مصادف است با چهارشنبه سوری، ادهم به قصد آخرین دیوار با دانش آموزانش قبل از تعطیلات عید نوروز به طرف مدرسه رفت. هوا طوفانی بود. بارندگی بود. رودخانهی «کـام» خروشان می غرید.
یکی از دانش آموزانش (شهین فریدی) درون رودخانه افتاد. ادهم خود را در آب انداخت و همچون غواصی شناگر شاگردش را به روی تنه درختی انداخت و او را از مرگ حتمی نجات داد و خود طعمه کام رودخانه ی خروشان "کام" شد و چند روز بعد، جسم بیجانش را در چند روستای پایینتر از آب میگیرند.
به یاد بود و گرامی داشت فداکاری و نام و یاد آن معلم فداکار، در شهرهای مختلف اماکن گوناگونی را به اسم ادهم مظفری نامگذاری کرده اند:
- چهار راه ادهم مظفری در شهر کامیاران.
- هنرستان ادهم مظفری(اولین هنرستان کشاورزی کامیاران)
- دبستان ادهم مظفری (ناحیه ۱ سنندج)
- بنیاد خیریه ی ادهم مظفری.
و...
- یاد و خاطره ادهم مظفری در شعر شاعران:
مونسم، آموزگارم، یاورم روشنیبخش تمام باورم
ای همه زیبایی و مهر و گذشت روزهای با تو بودن چون گذشت؟!
دستهای گرم تو، کی سرد شد باغ سبز سینهات کی زرد شد
مهربانیهای تو رفته کجا من چرا دیگر نمیبیینم تو را
همدمم، حالا کجا داری مکان من کجا گیرم ز تو آخر نشان
ادهمم حالا دبستانت کجاست باغبانم، باغ و بستانت کجاست
باز درس جانفشانی میدهی تو ز جای خود نشانی میدهی
هیچ میدانی که بی تو خستهام دل فقط بر خاطراتت بستهام
هیچ میدانی امیدم مرده است طاقتم را آب با خود برده است
هیچ میدانی پریشان گشتهام در خودم صد بار ویران گشتهام
درد دوری، شانههایم کرده خم خانهی قلبم شده مأوای غم
هیچ میدانی که در آن روز تار بی تو من تا کَی کشیدم انتظار
بی تو من تا کی شکستم پیش رود بیتو من تاکی نشستم پیش رود
تا که باز آیی، بگویم حال خود غصهها و تلخی احوال خود
تا که باز آیی بگویم نازنین من کمک میخواستم، تنها همین
چونکه افتادم میان آب رود چون نبردم از تقلا هیچ سود
چون نبود آنسو، کسی غیر از شما مهربان و مونس و درد آشنا
من ندانستم که کارم اشتباست رود “کام” روستا هم بیوفاست
من ندانستم مرا بینی به آب میدهی از کف، تمام صبر و تاب
میزنی خود را به سیلاب و خطر میشوی با آب دریا همسفر
من ندانستم که بی من میروی در میان آبها گم میشوی
من ندانستم که تنها میشوم در غم تو ناشکیبا میشوم
ورنه میماندم در آنجا بیصدا تا نیایی تو میان آبها
ادهمم، حالا ز تو شرمندهام بی تو اینجا یک گل پژمردهام
ماندهام در حسرت دیدار تو در عجب هستم از آن ایثار تو
باز میخواهم تو را قدر جهان دوستت دارم به قدر آسمان
نوگل عمرت اگر چیدم ببخش کودکی بودم نفهمیدم ببخش
تا ابد یادت برایم زنده است سینهام از عشق تو آکنده است.
[ماشاءالله فرمانی]
دانشآموز عزیزم، خوب من همنشین دیدهی مرطوب من
گفته بودی بعدِ من شرمندهیی نیست بر لبهای سُرخت، خندهیی!
گفته بودی که مقصر رود بود گفته بودی رفتن من زود بود!
گفته بودی که نفهمیدم ببخش گر گل عمر تو را چیدم ببخش!
واژههایت خاکی و افتادهاند مثلِ چشمان قشنگت سادهاند
نه عزیز من مقصر کس نبود دستِ ایزد، آب را بر من گشود
چون بُوَد تقدیر این، تقصیر کیست رودخانه یک بهانه بیش نیست
هیچ از کارم پشیمان نیستم چون که من با سربلندی زیستم
چون معلم یعنی این عشق و وفا یعنی دلسوزی او بی انتها
گوئیا تنها همین دیروز بود دست رود “کام” چشمت را ربود
سال نو آرام از ره میرسید باد تصویر بهاری میکشید
تا که خود آوای بلبل میشکفت پنجره تا خندهی گل میشکفت
ناگهان تصویر تو در مه نشست و سکوت دشت را در هم شکست
دستهای کوچکت در آب بود چشمهای خستهات بیتاب بود
از شُکوهِ آب پر عُمق و دُرُست گرچه میترسیدم از روز نخست
لیک در آن لحظهی ترس و شگفت آب رنگ دیگری بر خود گرفت
اشکهای من فواره میکشید هر دو پایم بی اجازه میدوید
آنقدر آن لحظه دل بیتاب بود گوئیا تخته سیاهم آب بود
ناگهان دستان من فریاد زد بر شُکوه آبها بیداد زد
تا مبادا دستهایت تر شود شمعدانیهایتان پر پر شود
تا مبادا بشکند از دوریت قلب سرخ چارشنبه سوریت
تا مبادا چشم تو تنها شود ماهی نوروزیت شیدا شود
گرچه اکنون تو نمیبینی مرا لیک هرگز نیستید از من جدا
روز و شب من؛ خسته، آهسته، مدام مینشینم در کنار رود “کام”
تا مبادا “کام” سینه گسترد دانشآموزی به “کام” خود برد
گر زمانی خسته افتادم زمین به دبستان چشم میدوزم همین
تا حیاط مدرسهتان میدوم با شما مشغول بازی میشوم
با قدمهای بدون رد پا مینشینم در بغل دست شما
چشم میدوزم به چشم سبزتان به نگاه ساکت و پُر رمزتان
به کلاس درستان تا میرسم دستهایم را به تخته میکشم
گوئیا تخته، هنوزم آشناست حرفها دارد اگر چه بیصداست
میشناسد رد پایم را هنوز مینوازد دستهایم را هنوز
مدرسه، تخته سیا، یادش بخیر رودخانه، روستا، یادش بخیر
گوئیا انشاست این زنگ شما باز هم این زنگِ دلتنگِ شما
باز، موضوع شما امروز چیست؟! سوژهی اصلی انشای تو کیست؟
دفتر انشای خود را دوباره باز کن باز با احساس خود آغاز کن
باز هم، بنویس بابا آب داد رفت، اما هدیهیی نایاب داد
هدیهیی که دیگر اسمش، زندگیست دیگر اسمش ماندن و پایندگیست.
[امجد ویسی]
جمع آوری:
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
ــــــــــــمنابعــــــــــــ
- کتاب تولدی دیگر (زندگینامهی ادهم مظفری) - محمد باقر پیری.
- پایگاه خبری ،تحلیلی سلام پاوه.
- پایگاه خبری کورد تی وی.
- خبرگزاری فارس.
http://zanakordistani.yektablog.net/upload/picture/_20200630_064553.JPG
وقتی تو کنارم نیستی
نمیتوانم خود را
از عمق تنهایی ام بیرون بکشم
دستم به شعر نمیرود
و ذهنم سرگردان کوچه پس کوچه های
یادت میشود
دل را که نگو
خود را به در و دیوار سینه میکوبد
و نام عزیزت را فریاد
و چشمهایم
از بیخوابی لال میشوند.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- گرمای دستهایت:
#لیلا_طیبی (رها)