انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

گۆران ڕەسووڵ

کاک "گۆران ڕەسووڵ"، شاعیر و چیرۆکنووس، لەدایکبووی ۱۲ ئاداری ساڵی ١٩٨٨ـە لە هەولێرە.

  ادامه مطلب ...

ماهنامه ادبی رها

ماهنامه ادبی رها منتشر شد

  ادامه مطلب ...

علی لشنی نویسنده‌ی دورودی

علی لشنی و چهار فرزند گمنامش!
قلم تیام چشمی را مسحور نکرده، چرا؟!

استاد "علی لشنی"، متخلص به "تیام"، نویسنده و دارای چهار اثر چاپ شده است.
وی در نگارش کتاب‌هایش، از آثار تاریخی یا آرکاییکم از جغرافیا و شرایط زندگی زاگرس‌نشینان بهره برده است.
نکته‌ای که درباره‌ی آثار ایشان قابل توجه است، اینکه کتاب‌های او نیاز به تبلیغ دارند، چون آثار با فرهنگ و موقعیت بومی و ملی نوشته شده است، توجهی را شامل حالشان نشده است.
استاد لشنی، به گواه شناسنامه زاده‌ی ۱۰ شهریور ماه ۱۳۵۳ خورشیدی، در روستای "ترشاب" از توابع شهرستان دورود در استان لرستان است.
پس از سپری کردن دوران تحصیلی ابتدایی و راهنمایی به شهر دورود رهسپار شد و علی‌رغم میل باطنی‌اش در هنرستان فنی شهید بهشتی مشغول ادامه تحصیل شد در سال ۱۳۷۴ خورشیدی، دیپلم را گرفت و همان سال به خدمت سربازی رفت، و پس از پایان دوران سربازی، به استخدام یکی از سازمان‌های دولتی درآمد.
او تجربه‌های زیستن در موقعیت‌های سخت و پر از فقر و مشقت را داشت، پس از ازدواج به آرامشی نسبی و یکنواخت رسید و شروع به مطالعه، خصوصا تاریخ ایران و ادبیات کرد و پس از سال‌ها مطالعه، دست به قلم فرسایی برد و سه رمان آرکاییک به نام‌های "دلاور زاگرس"، "کانداش پهلوانی از کاسی" و "رستاخیز در نوروز" را نوشت، و پس از آن چهارمین کتابش که مجموعه داستانی با نام "فصل پنجم" است، را چاپ کرد.
لازم به ذکر است، ایشان کتابی دیگر در دست چاپ دارد، با عنوان "شوریده در فصل پنجم"، که امید هرچه زودتر به زیور چاپ آراسته شود.

◇ کتاب‌شناسی:
(۱)
[دلاور زاگرس]
رمان "دلاور زاگرس"، یک اثر ۱۹۰ صفحه‌ای، آرکائیک(تاریخی) است، که ریشه در تاریخ دارد و همه‌ی شخصیت‌های آن با استفاده از فرهنگ کاسیت(لر) و در جغرافیای اشترانکوه و دشت سیلاخور امروزی استفاده شده است. با خواندن این رمان به دوره‌ی حساس فراز  کوروش هخامنشی و فرود ماد سفر خواهید کرد.

داستان کتاب حاضر، پیرامون شخصی به «سنبران» است، که به همراه زن و دو فرزندش در کوهستان زندگی می‌کند. او به خاطر این که رئیس قبلی دهکده‌ی «طیان» دو برادرش را به سپاه شاه فرستاده و برادرانش در جنگ کشته شده‌اند، دل خوشی از دهکده و مردمانش ندارد. روزی رئیس جدید دهکده پیغامی به «سنبران» می‌فرستد و از او می‌خواهد که به حضور او برود. «سنبران» به رغم میل باطنی‌اش این دعوت را می‌پذیرد. رئیس جدید دهکده از «سنبران» و مردان دیگر، با آغوش باز پذیرایی و به آنها گوشزد می‌کند که سپاهیان یکی از شاهزادگان هخامنشی که در ایالت شرقی ماد، خراج‌گزار پادشاهی ماد در هگمتانه است، به سمت هگمتانه در حرکت هستند و قرار است از سرزمین‌های آنها عبور کنند. از این رو، هیچ‌کس نباید کوچک‌ترین مزاحمتی برای آنها ایجاد کند، در غیر این صورت، کشته خواهد شد. «سنبران» دهکده را ترک می‌کند و به نزد زن و فرزندانش در کوهستان بر می‌گردد، او همچنان نگران این موضوع است. تا این که، روزی در کوهستان، یک نظامی را می‌بیند که به داخل دره سقوط کرده و اسبش نیز مرده است. «سنبران» مرد نظامی را که «بهمن» نام دارد، نجات داده و به منزلش می‌برد. زن و فرزند «سنبران» با مهربانی با او رفتار می‌کنند و پس از چندی در می‌یابند که «بهمن» سرکرده‌ی سپاهیانی است، که در دشت نزدیک کوهستان اردو زده‌اند. بعد از این ماجرا، رابطه‌ی دوستانه‌ای بین «بهمن» و «سنبران» و نیز خانواده‌اش برقرار می‌شود و...

(۲)
[کانداش پهلوانی از کاسی]
رمان "کانداش پهلوانی از کاسی"، رمانی تاریخی ۱۶۰ صفحه‌ای است، که با خواندن این کتاب به دوره‌ی اردشیر سوم هخامنشی و جنگ ایران با یونان و حضور لرهای باستان(کاسی) سفر خواهی کرد و در این اثر همزادپنداری همراه با قهرمانان کاسی و دیگر ایرانیان به شما دست خواهد داد.

موضوع کتاب حاضر، داستانی فارسی به شیوه‌ی آرکائیک و باستان‌گرایی است. در این داستان زندگی یکی از پهلوانان خطه‌ی لرستان با نام «کاندیش» به تصویر کشیده شده است.
«کاندیش» نوجوان قوی هیکلی از روستانی «تودار» است، که در کودکی و هنگام تولد، مادر خود را از دست داده است. او از همان دوران به زن‌عموی خود «سارنگ» سپرده می‌شود و «سارنگ» او را همچون دیگر کودکان خود با مهربانی بزرگ کرده است. «کاندیش» که اکنون نوجوانی قوی هیکل و محبوب روستا است، همراه پدر و عموی خود به شخم‌زدن زمین‌ها می‌رود. یک شب او در میان جمعیتی که برای بازی چوگان بیرون روستا جمع شده‌اند، چشمش به «آرمیتا» می‌افتد و دل به او می‌سپارد. در همان شب پهلوانی به نام «هوشنگ» پیغام می‌فرستد که قصد کشتی گرفتن با «کاندیش» را دارد، که این اتفاق ماجراهای بعدی را به دنبال می‌آورد.

(۳)
[فصل پنجم]
مجموعه داستان "فصل پنجم"، کتابی ۱۱۶ صفحه‌ای، شامل پنج داستان است. نخستین داستان آن با همین نام که یک داستان با سبک رئالیسم جادویی است و باقی داستان‌ها رئال هستند، که آخرین داستان با نام "سپاه دانشی"، اندک سرگذشتی از مردمان سالخورده و یا مرده است که حال و هوای یک روستا را در دوره‌ی پهلوی بازگو می‌کند.

(۴)
[رستاخیز در نوروز]
کتاب "رستاخیز در نوروز"، یک کتاب ۱۲۶ صفحه‌ای، شامل قصه‌ای از عهد کهن است، که در آن از اساطیر میترائیسم بهره‌گیری شده است. همانگونه که انگره مینو(بدی‌ها) با سپنتا مینو(خوبی‌ها) در جدال هستند، و این جنگ و جدال در روز اول چله و زمستان آغاز می‌شود و انگره مینو با سوز سرما بر زمین چیره می‌شود و این پیروزی یک فصل زمان می‌برد و سپنتا مینو با یارانش در روز نوروز بر او می‌تازند و این جدال دوازده روز زمان می‌برد و در شب دوازدهم سپنتا مینو بر انگره مینو پیروز می‌شود و روز سیزدهم نوروز(سیزده بدر) مردمان به دشت و دمن می‌روند و شکست بدی‌ها را می‌بینند و به جشن می‌نشینند.
یاران انگره مینو(اپوش - اهریمن - تاریکی - دوروغ - آز)
یاران سپنتا مینو(آناهیتا - مهری - راستی - بهار - باران)

گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی


هۆگر ڕەنجدەر

ماموستا "هۆگر ڕەنجدەر" شاعیر کورد خەڵکی شاڕی هەوڵیر لە باکووری کوردستانە.

  ادامه مطلب ...

شیلان جیرانی

بهار من!

گرچه چنان ابری دلم گرفته است،

لیکن،

خوشحالم به داشتنت.

با تو آرزوهایم جوانه خواهند زد و 

آفتاب نگاهت

گرم و سرسبزم خواهد کرد.



شاعر: #شیلان_جیرانی (به کُردی: شیلان جەیرانی)

مترجم: #زانا_کوردستانی



ماهنامه ادبی رها

ماهنامه ادبی رها منتشر شد


  ادامه مطلب ...

حسام رمضان زاده

حسام رمضان‌زاده‎

  ادامه مطلب ...

داستان کوتاه

زجر کودکی

✍ زانا کوردستانی



چند دقیقه‌ای مانده بود که قطار مسیر من برسد.

روی یکی از صندلی‌های ردیفی ایستگاه نشستم. هیچکس نبود جز پسرکی سبزه با موهای سیاه فرفری.

چند قدم جلوتر، پنج-شش نفر ایستاده و منتظر رسیدن قطار مترو بودند.

نگاهی به کودک بغل دستی‌ام انداختم. چقدر شبیه بچگی‌های خودم بود.

او هم به من زل زده بود. چندین بار نگاهمان به هم گره خورد. با خودم گفتم که این بچه را کجا دیده‌ام؟! اما هرچه‌قدر فکر کردم، متوجه نشدم.

صدایم را توی گلویم انداختم و بلند گفتم: ببخشید! پدر و مادر این بچه کجان؟

دماغش آویزان شده بود.

هیچکس جواب نداد...

رو به خودش کردم و پرسیدم: بچه جون، بابا مامانت کجان؟

بدون جوابی، هاج و واج نگاهم می‌کرد.

چند لحظه‌ای همان‌طور دو نفری در سکوتی سنگین به همدیگر نگاه کردیم.

بعد دستم را طوری که نه بترسد و نه ناراحتش کنم، جلو بردم که شانه‌اش را بگیرم.

- یا خدا! 

دستم از شانه‌هایش رد شد. 

- یعنی چی؟!

چند بار دیگر دستم را آوردم و بردم، شانه‌اش را حس نمی‌کردم، دستم را به سرش کشیدم، سری نبود، خواستم دستایش را بگیرم، چیزی نبود.

از ترس، مثل دیوانه‌ها از جایم بلند شدم و از ایستگاه خارج شدم. توی یکی از راه‌روها باز دیدمش. به من زل زده بود. من همچنان داشتم فرار می‌کردم. 

به ایستگاه اتوبوس رسیدم. به نفس نفس افتاده بودم. روی یکی از صندلی‌ها نشستم تا هم نفسی تازه کنم و هم منتظر بمانم که اتوبوس خط واحد برسد و به مقصد بروم.

آرنج‌هایم را روی زانوهایم گذاشتم و دو دستی سرم را گرفتم و به کف پیاده‌رو خیره شدم.

- این چی بود خدایا؟ نکنه جن و پری بود؟ شایدم خیالاتی شدم.

با صدای بوق اتوبوس به خودم آمدم.

بلند شدم، دیدم همان بچه هم با من از روی صندلی ایستگاه بلند شد. 

پاهایم سست شد. صدای ضربان قلبم به گوشم می‌رسید. خواستم آب دهانم را قورت بدهم، نتوانستم. گلویم از ترس خشک شده بود. با صدای لرزان و پر از ترس و استرس، فریاد زدم: خدایا! 

ولی انگار هیچکس جز خودم. این فریاد را نشنید.

فورن به داخل اتوبوس پریدم. چند نفری داخل نشسته بودند. متعجب از رفتار من، شروع به پچ‌پچ با هم کردند.

رفتم و روی آخرین صندلی نشستم. می‌خواستم کسی را نبینم. دستم را روی لبه‌ی صندلی جلویی گذاشتم و سرم را روی دستم، و چشمانم را بستم.

هزار فکر و خیال جورواجور در ذهنم رفت و آمد می‌کرد. هنوز از ترس پاهایم می‌لرزید. زور زدم که لرزشش را متوقف کنم. نشد که نشد.

برای چند لحظه سرم را بلند کردم که ببینم کجای مسیرم. یک آن از گوشه‌ی چشمم، باز همان بچه را دیدم که کنارم، روی صندلی بغل دستی‌ام نشسته است.

به خودم آمدم. زل زدم توی چشمان میشی‌اش. 

- تو کی هستی؟ یا چی هستی؟ چی می‌خوای از من؟!

بچه همچنان ساکت و بی‌صدا به من نگاه می‌کرد.

- ببین بچه! من حوصله‌ی این مسخره‌بازی‌ها رو ندارم. هزار جور کار و گرفتاری دارم و تو این وسط افتادی به جون من و داری وقتم رو تلف می‌کنی.

جرأت نداشتم به او دست بزنم. می‌ترسیدم باز دستم از بدنش رد بشود.

- نکنه جنی؟! پری؟! شایدم شیطان؟!!!

- آه خدای من! من که به این اراجیف اعتقاد ندارم!

- نکنه دیوونه شدم... عقلم رو پاک از دست دادم! نگاه دور و برم، همه دارن با پوزخند بهم نگاه می‌کنن...

- تو رو خدا بگو کی هستی؟!

بچه از جبیش یک مشت برگه زردآلو در آورد و جلوم گرفت و گفت: نمی‌خوری؟!

گیج و منگ بهش نگاه کردم. دست بردم یکی از برگه‌ها را بردارم. باز چیزی به دستم نیامد.

حیران به بچه نگاه کردم.

لبخندی زد.

در جوابش لبخند تلخی زدم. پاک دیوانه شده بودم.

- چی می‌خوای از جونم؟

- منم!، خودت! بچگی‌هات!

- بچگی‌هام؟!!

انگار راست می‌گفت. خیلی شبیه من بود. شبیه بچگی‌هایم. بدترین قسمت زندگی سی و چند ساله‌ی من. دقیقن شبیه همان دورانی از کودکی‌ام که بیزار بودم از آن. شبیه دورانی که از خاطراتم برای همیشه حذف کرده‌ بودم.

با نگرانی دست بردم و از جیب کتم، کیف پولم را در آوردم. نگاهی به عکس بچگی‌هایم انداختم. کپ خودش بود. اصلن خودش بود.

- متنفرم ازت!، متنفرم از آن سال‌ها!

عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. سرمای دانه دانه‌اش را بر پوست پیشانی‌ام حس می‌کردم.

چند مرتبه سرم را به شیشه‌ی اتوبوس کوبیدم.

- نه این که حقیقت نداره...

دوباره به بچه نگاهی کردم. به عکس خودم هم نگاهی کردم. 

- بخدا دیوونه شدم!

بچه که همچنان به من نگاه می‌کرد، لبخندی زد و دوباره برگه زرد‌آلوها را جلویم گرفت و گفت: نخوردی ها!!!



#زانا_کوردستانی