انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

کتاب دنیا چنین است خدیجه

دنیا چنین است خدیجه


گزیده‌ی اشعار ماردین ابراهیم


برگردان به فارسی:

زانا کوردستانی




آقای "ماردین ابراهیم" (به کُردی: ماردین ئیبڕاهیم)، شاعر معاصر کُرد، زاده‌‌ی سال ۱۹۷۴ میلادی، در سلیمانیه‌ اقلیم کردستان است.


ماردین برای دو دهه، ساکن شهر لندن بود و در مقام رمان‌نویس، شاعر، جستارنویس، مترجم و استاد دانشگاه تاکنون چندین رمان، مجموعه شعر و ترجمه منتشر کرده است.


نخستین اثر داستانی او، "رؤیای مردان ایرانی"، در سال ۲۰۰۸ میلادی، توسط مؤسسه‌ی چاپ و پخش سردم سلیمانیه منتشر شد و با استقبال گسترده‌ای از سوی نویسندگان و منتقدان برجسته‌ای چون "شیرکو بیکس"، "بختیار علی" و "شیرزاد حسن" روبرو شد. 

 



■■■




(۱)

صبح‌ها با موهای ژولیده از خواب بر می‌خواستند و

غروب‌ها با کوزه‌ای شکسته از چشمه باز می‌گشتند،

خواهرانم،

عطر گیلاس‌های نرسیده را تداعی می‌کردند،

بوی انتظار!

انتظاری که همچون پیچک از پنجره آویزان بود.

انتظاری که شبیه غبار مرگ بر برگ‌ها نشسته بود.




(۲)

خواهر بزرگم می‌گفت:

- بگذار مرگ بیاید! گریه‌کنان بیاید!

چگونه نگریم؟! 

وقتی من می‌میرم و کسی نخواهد گفت دریغا!

من می‌میرم و مرگ من،

به اندازه‌ی افتادن سیبی کال،

تأثیری بر جاذبه‌ی زمین ندارد!

من می‌میرم و مرگ من،

به اندازه‌ی انعکاس برخورد 

هسته‌ی انگوری در آب چشمه

بر نظم فصل‌ها مؤثر نیست.

مرگ من به اندازه‌ی به گل نشستن نهنگی

خلق و خوی طبیعت را به هم نمی‌ریزد.




(۳)

تو هم فریب جهان را خوردی!

بله! دنیا چنین است!

اول شانه‌به‌سرها را کباب می‌کند و

سپس پرستوها را

و وقتی دلبسته‌اش شدی 

چون فاحشه‌ای تو را رها خواهد کرد.

و چون هرزه‌ای رو از تو می‌گیرد،

بله! دنیا چنین است خدیجه!




(۴)

مرا می‌گویی که غریبه‌ها رویا نمی‌بینند؟!

اما من، روزهایی که چون سگ در ترکیه

از سرنوشت خود بیزار بودم،

تو را به یاد داشتم و 

رویاهایم را با تو مرور می‌کردم.

تو در خاطرم بودی،

تو رویا و آرزویم بودی،

آن هنگام که در اسطبل‌ها بیگاری می‌کردم و

بر روی بتون‌های سرد بندرگاه‌ها می‌خوابیدم.




(۵)

چه وقت، بین من و تو چنین شکرآب شد، خدیجه؟!

به یاد داری که جوجه‌ای داشتیم

که از ترس غرش هواپیما‌ها خودش را پنهان می‌کرد!

جوجه‌ای که با گنج قارون هم عوضش نمی‌کردیم!

به یادداری در آغل قوچ‌ها،

شیر بزها را سر می‌کشیدی،

چونکه مادری نداشتی!

دوست دارم همچون شاعران بگویم: 

- روزگارت سیاه بود!

ولی واقعن روزگار سیاهی داشتی!

دخترکی بودی که حتا از اتومبیل هم می‌ترسیدی،

گمان می‌کردی که گاوی‌ست 

و خداوند تبدیلش کرده به آهن!




(۶)

مرا می‌گویی: 

- پسران رحمی در قلب و جانشان نیست!

اما من در اسکله، شب‌هایی که همراه ماهیگیران

خودم را با آتشدان‌های حلبی‌ گرم می‌کردم،

تو را به خاطر داشتم.

تو در یادم بودی تمام غروب‌هایی

که من در قایق‌ها، قرآن می‌خواندم.




(۷)

دنیا چنین است خدیجه!

ابتدا تابش آفتاب را بر تو عیان می‌سازد

تا که فریب پرتوهایش را بخوری.

صبح کاذب را بر سر راهت می‌گذارد،

تا که در دام نسیم صبحگاهی‌اش گرفتار شوی!

با زیبایی‌هایش فریبت می‌دهد،

که گمان کنی خوشبختی!

و بعد دقیقه به دقیقه عمرت را از تو می‌ستاند

ولی تو باز احساس خوشی و شادی می‌کنی!

و وقتی دنیای خائن،

با این همه خیانت‌ بر تو چیره شد،

آنگاه همچون رفیقی بی‌شرف،

دارایی‌هایت را از تو می‌گیرد،

و همچون دوستی ریاکار،

خنجر از رو بر تو می‌کشد!




(۸)

ستاره‌ای در گوشی به من گفت:

تو در غروبی غمگین،

در کنار جاده‌ای 

با وقار و عظمتی خاص خواهی مرد!

تو در میانه غروب و درخت لیمویی خیس 

تو در یورش مه‌ای غلیظ خواهی مرد!

تو خواهی‌ مرد و دخترکان از آرایش خود دست نمی‌کشند 

زندگی هم، نظم بی‌خود را از هم نمی‌پاشد 

سنگ‌ها نیز، سکوت خود را بر هم نمی‌زنند

دوستانت همچون گذشته در کوی و برزن

قهقه‌کنان و مست و مشنگ می‌چرخند

و تنها در تماشای آلبوم عکس‌های یادگاریتان

یادشان می‌افتی،

و به یاد می‌آورد که تو هم زمانی زنده بودی 

و زمانی به دخترانت، صبح بخیر می‌گفتی

و در عروسی‌ها رقص و پایکوبی می‌کردی

و آواز خوانان از کوچه‌ها عبور داشتی 

آری،

تو می‌میری و 

دوستانت تو را به فراموشی می‌سپارند...




(۹)

تو دوست پروانه‌هایی 

و من نیز در رویای گل‌ها باقی مانده‌ام!

تو در پی یافتن عطر گل سرخی و 

من نیز گرسنه‌ی عطر نانم...




(۱۰)

در پی سرچشمه‌های خوشبختی نباش،

اینجا،

آن دریایی‌ست 

که یا باید در آن خفه شوی

یا که بیاموزی شنای خیانت را...




(۱۱)

من مردی کینه‌توزی هستم 

که دلیرانه، به سوی جنگ می‌دوم

با تفنگم آبشارها را می‌ترسانم

خانه‌ی خواهران ابرها را به آشوب می‌کشانم 

خدا را از میان ستارگان فراری می‌دهم

لیکن،

تو به سوی جنگ روانه نشو!

تا کسی بماند گلدسته‌های شهر را بشمارد

تا کسی بماند 

دست بر سر گنبدهای یتیم افتاده‌ی شهر بکشد.




(۱۲)

مادرم!

آیا دیده‌ای که ماهیگیر

چگونه تورش را در دریا می‌اندازد و بر می‌چیند؟!

من آنگونه، سرنوشت خویش را 

در آتش می‌انداختم و بر می‌داشتم.

بیوه‌زنان را دیده‌ای که چگونه،

بخت خود را نفرین می‌کند؟

من آن‌گونه سیه‌روزی خود را لعنت می‌فرستم.

همچون چوپانی که بر آتشش فوت می‌کند 

من آن‌گونه، بر خاطرات فراموش شده‌ی خود فوت می‌کنم.

چون پهلوانی که گرز خود را در آسمان می‌چرخاند

من آن‌گونه رنج و مشقت‌های خود را می‌پرورم 

من آن‌گونه دربدری خود را وسعت می‌بخشم.




(۱۳)

چون جنگ شروع شد،

دعا می‌کنم که من کشته شوم،

ولی تو زنده بمانی.

تا باشد کسی 

به تماشای ابرها بایستند،

تا باشد کسی

ستارگان را بشمارد...




(۱۴)

تو هم گول ظاهر دنیا را خوردی

دنیا چنین است خدیجه!

ابتدا پروانهـهایش را به سویت گسیل می‌دارد و 

سپس سپاه ابابیلش را!

ابتدا ماه را با هاله‌ی نورش بر تو عرضه می‌کند و

آنگاه کژدم‌های سمی‌اش را!

و وقتی دلبسته‌اش شدی،

چون نامردی تنهایت می‌گذارد،

چون فاحشه‌ای عریان روی از تو می‌گیرد،

دنیا چنین است خدیجه!

دنیا چنین است...





(۱۵)

[بگذارید در تاریکی بمیرم]

بگذارید در تاریکی بمیرم

در تاریکی، 

پیک‌های خوشی

مستیِ بیشتری به ما می‌دهند

در تاریکی، 

زهرهای یقین، 

عسلین‌تر می‌نمایند

بگذارید در تاریکی بمیرم

روزی می‌رسد که ناامیدی ما را فرا می‌گیرد

ساعت‌هایمان

فاصله‌ی میان پریدن و نشستنِ

مرغابی‌ای را تعیین نخواهند کرد

تقویم‌های ما

فاصله‌ی میان غوره و انگوری را 

تعیین نخواهند کرد

روزی فرا خواهد رسید که عقل‌مان نمی‌تواند

ترکِ اناری را تفسیر کند

دست‌مان نمی‌تواند

فاصله‌ی میان بید مجنون و جویباری را اندازه بگیرد.




(۱۶)

[سرگذشت کوتاه و غم‌انگیز جیمز اوین]

نامش را گذاشتند جیمز اوین

خویشان آمدند، 

همسایه‌ها آمدند، 

مردان و زنان مقدس کلیسا آمدند، 

به یاد یحیای تعمید دهنده 

از آب بیرونش کشیدند، 

در گوشش سرود ستایش عیسی و 

قدیسان را خواندند، 

شراب سرخ را بر میزها گذاشتند 

که زیر نور شمع‌ها می‌درخشید و 

آن نام را چراغان کرده بودند، 

پدر و مادر در میان مهمان‌ها می‌درخشیدند و 

نمی‌دانستند روزگاری می‌رسد که آن بچه‌ی زیبا 

ـ جیمز اوین ـ 

بزرگ می‌شود و 

مثل ولگردها روی پیاده‌روها می‌خوابد.

...

یکی بود و یکی نبود، 

در بیرمنگام مردی بود

که زمانه همه‌ی تیرهایش را به او زده بود

نه یک تیر، 

نه دو تیر، 

نه سه تیر...

...

مردی بود که 

رؤیاهایش از بال‌هایش بزرگ‌تر بودند

روزی مثل شاهینی زخمی از پرواز افتاد

آویخته بر شاخه‌ها، 

میان آسمان و زمین ماند

منزلش بسیار دورتر از توان قدم‌هایش بود

غروبی مثل اسبی بیمار از پا افتاد

غمگین و پریشان، 

گیج و سرگردان بر سر دو‌راهی‌ها ماند

...

مادرش را بادی سیاه برد، 

به کجا برد؟ 

نمی‌دانم!

پدرش گلوله‌ای به سر خود زد، 

آن تپانچه مال که بود؟ 

نمی‌دانم!، نمی‌دانم!

کردها می‌گفتند آلبانیایی‌ها به او فروخته‌اند، آلبانیایی‌ها می‌گفتند کردها برایش آورده‌اند

کدام‌شان راست می‌گفتند، 

نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم!.

...

شبی در میان دود تریاک پیدایش کردیم

در براداستریت، 

بطری‌های آبجو دورش بودند

در فایو‌ویز بر آن زمین سرد خوابیده بود

...

پاییز است، پاییز است، پاییز...

پاییز برای جیمز اوینِ خانه‌خراب 

پر از آشوب و دعواست

بادی از دور بر می‌خیزد، 

ابری سیاه با خود می‌آورد

بارانی می‌بارد که 

کیسه‌خواب جیمز اوین را خیس می‌کند

...

بهار است، بهار است، بهار...

بهار برای جیمز اوینِ سرگردان به مِه بدل می‌شود

ابری غلیظ می‌آید از فراز واتیکان

جیمز اوین در مرداب رؤیاهای خودش فرو می‌رود

گره رنج برایش گشوده نمی‌شود، 

بار غم برایش برداشته نمی‌شود.

...

یکی بود و یکی نبود، 

در بیرمنگام مردی بود نامش جیمز اوین بود

سرنوشت گرگ‌هایش را 

به جانش انداخته بود

نه یک گرگ، نه دو گرگ، نه سه گرگ...

...

مثل فلامینگویی که در بیابان دنبال ماهی بگردد، 

در بیابان دنبال ماهی بود!

جیمز اوین در سوهو‌رود 

با بطری‌ای ودکا دنبال رؤیاهایش می‌گشت

کج و کوله راه می‌رفت و 

روزها از دستش می‌افتادند و 

دیگر بر نمی‌گشتند

ضربه‌ی بدبختی‌ها 

چنان ضربه‌ی گراز وحشی ویرانش کردند

نمی‌دانست آن چهره‌ی معصوم؛ 

با آن روزگار درنده سازگار نیست

...

نامش را گذاشتند جیمز اوین

هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد 

آن چهره‌ی روشن؛ 

به آن دوران تاریک می‌افتد

نمی‌دانستند روزی می‌رسد که 

با خودش و سگی غمگین

در پناه دیوار ایستگاه قطار 

با نگاهی پریشان 

به دنیا نگاه می‌کند

...

جیمز اوین را خواب می‌برد

به چه چیزی باید خواب ببیند؟

...

روزی گذرت به بیرمنگام می‌افتد، 

می‌روی به گورستان های‌گیت، 

از گوشه‌ی چپ گورستان قبری گمنام هست، 

میان دو گور، 

یکی‌شان جنگاوری ضد نازی‌هاست؛ 

آن دیگری دختری جوان است، 

در گورستان 

همسایه‌های جیمز اوین خیلی خوب‌اند، 

وقتی زنده بود 

همسایه‌هایش این‌قدر خوب نبودند، 

بر سنگش نوشته شده: 

- جیمز اوین -. 

کمی به زندگی کوتاه و غمناک 

جیمز اوین فکر می‌کنی و 

می‌روی بیرون به جاده، 

با چشمانی اشک‌بار 

به ماشین‌ها نگاه می‌کنی، 

راننده‌ها نمی‌دانند چرا گریه می‌کنی، 

بعد چشم‌هایت را پاک می‌کنی 

و به آن روزها فکر می‌کنی 

که مردی بود که رؤیاهایش 

از بال‌هایش بزرگ‌تر بودند.




(۱۷)

هرجوری که تکان بخوریم، 

زخمی را تازه می‌کنیم!

به هرکجا که پا بگذاریم، 

دردی را بیدار می‌کنیم...!




(۱۸)

اگر غروبگاهانی مرا یاد کردی،

ستاره‌ها را بشمار!

اگر غروبگاهانی مرا از یاد بردی،

خدا کند،

به تیر ظالمان گرفتار شوم!!



                            

(۱۹)

[وقتی جنگ تمام شد]

یا در بیمارستانی به ذلت می‌میرم،

یا به روستای خودمان باز خواهم گشت.

از آن روزها سخن می‌گویم...

که جنگی سخت در شهر به وقوع پیوسته بود،

کسی از سرنوشنم باخبر نبود.

که جنگ چون بچه‌ خرسی مرا می‌رنجاند!

از آن روزها می‌گویم که من در جنگ بودم...

یک روزش در پادگان‌های خاک‌آلود 

خشاب‌هایم را از فشنگ پر می‌کردم،

دیگر روزش زیر بارش برف 

برای دوستانِ کشته‌ شده‌ام 

گور می‌کندم.

و یک روز دیگر، چشم اسیران را می‌بستم.

ترانه‌ی «باز وقت تیرباران است» را زمزمه می‌کردم.

و روزی دیگر بر کامیون سوار بودم و

زنانِ هراسان را به بیابان منتقل می‌کردم.

کسی از من خبر نداشت، که جنگ

چون توله‌خرسی، مرا می‌آزرد.


بگذار دنیا بداند، 

که جنگ ما را تغییر داد.


باز می‌گردیم تا آن گِلی را لگد کنیم،

که پدران سرشته‌اند!

آن جنگی را تمام کنیم،

که پدربزرگانمان بر پا کرده‌اند.

دیگر نمی‌گوییم:

- «چه کسی ما را در این قیامت به غار فرستاد؟»

باز می‌گردیم تا در مراسم عزای برادرانمان 

چای تعارف کنیم!

دیگر نمی‌گوییم:

- «این‌همه جنازه را چگونه دفن کنیم؟»

باز می‌گردیم تا اسب‌ بدکاران را نعل کنیم.

از آن هدایای نامزدی که از ما دزدیده شد حرفی نمی‌زنیم.

باز می‌گردیم تا بر انگشت خائنان حنا بگذاریم.

سیبِ کرم‌خورده را 

به خانه‌ی عروس پرتاب می‌کنیم.

ناامیدی را در روح داماد می‌ریزیم.

از آن تف‌ها که بر پیشانی زنان است حرفی نمی‌زنیم!

چون سگی آمیخته به گِل و لای بر می‌گردیم.

چون کرکسِ غروب، 

محله را لبریز از شومی می‌کنیم.

باز می‌گردیم و برای هیچ‌کس دعای خیر نمی‌کنیم.

خود را از دوستان کودکی پنهان می‌کنیم.

و وقتی روحمان سردش شد

با غروب‌های بی‌مروت می‌پوشانیمش.

بگذار دنیا بداند، 

که جنگ ما را تغییر داد!


وقتی جنگ برپا شد، 

تو نرو به جنگ!




(۲۰)

خنده‌ی من بیابان را پر از ستار می‌کرد

گریه‌ی من آسمان را پر از خاک می‌کرد

خواهر بزرگم با یک دستش مرا در آغوش می‌گرفت و

با دست ملحفه‌ی لحاف‌ها را می‌دوخت

غربت را نوشیدم و بالا آوردم

غروب‌های دور کودکی‌ام را باز آوردم

آن فصل‌ها را بازآوردم که خواهرانم را

به‌زور سوار کامیون‌ها می‌کردند و

من نیز چون بچه‌ قورباغه‌ای

خود را زیر برگی پنهان می‌کردم

پیرزن‌های فانوس‌به‌دست را 

بیوه‌زنانِ غمگین را باز آوردم

آن روزهای سیل‌آسا را باز آوردم

که از میان رؤیاهای شانزده‌سالگی‌ام می‌گذشتم

همگی سقط شده بودند.




(۲۱)

ای داد و بیداد، 

تو در میان صنوبرها چه می‌کردی؟

تو را در آن تاریکی دیدم که سیگار می‌کشیدی

آتش سیگارت را دیدم 

- نخست پنداشتم ستاره‌ی دنباله‌دار است -

دلِ رنجور تو را دیدم 

که چون اخگر افروخته بود

گفتم در میان صنوبرها چه می‌کنی؟

تو گفتی بیا!

گرگ‌های من رام‌اند، 

بیا!

گاوهای من اهلی‌اند.



کتاب دنیا چنین است خدیجه

کتاب دنیا چنین است خدیجه منتشر شد

کتاب "کتاب دنیا چنین است خدیجه"، منتخب اشعار آقای "ماردین ابراهیم"، شاعر کُرد اهل اقلیم کردستان، با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" توسط نشر الکترونیک زیتون و همراهی انجمن شعر و ادب رها، منتشر شد.

 

ادامه مطلب ...

کتاب شبنم زیر مهتاب

بخش چهارم از اشعار کتاب شبنم زیر مهتاب

گزیده‌ی اشعار ناصح ادیب

مترجم: زانا کوردستانی


  ادامه مطلب ...

کتاب شبنم زیر مهتاب

بخش سوم از اشعار کتاب شبنم زیر مهتاب

گزیده‌ی اشعار ناصح ادیب

مترجم: زانا کوردستانی

  ادامه مطلب ...

علیرضا حکیم

علیرضا حکیم

استاد "علیرضا حکیم"، شاعر و پژوهشگر لرستانی، زاده‌ی ۷ مهر ماه ۱۳۳۶ خورشیدی، در یکی از روستاهای خرم‌آباد است.
 
ادامه مطلب ...

کتاب شبنم زیر مهتاب

بخش دوم از اشعار کتاب شبنم زیر مهتاب

گزیده‌ی اشعار ناصح ادیب

مترجم: زانا کوردستانی

  ادامه مطلب ...

غلامرضا طریقی

غلامرضا طریقی


استاد "غلامرضا طریقی"، شاعر و منتقد ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۶ خورشیدی، در زنجان است. 
 
ادامه مطلب ...

کتاب شبنم زیر مهتاب

شبنم زیر مهتاب

گزیده‌ی اشعار و هایکوهای

ناصح ادیب


  ادامه مطلب ...

کتاب شبنم زیر مهتاب منتشر شد

شبنم زیر مهتاب منتشر شد



کتاب "شبنم زیر مهتاب"، منتخب اشعار آقای "ناصح ادیب"، شاعر کُرد اهل اقلیم کردستان، با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" توسط نشر الکترونیک زیتون و همراهی انجمن شعر و ادب رها، منتشر شد.

  ادامه مطلب ...

علی اشتری

علی اشتری


شادروان "علی اشتری"، شاعر و نقاش ایرانی، متخلص به "فرهاد"، زاده‌ی سال ۱۳۰۱ خورشیدی در تهران بود. 
 
ادامه مطلب ...

فرخ غلامی

فرخ غلامی


استاد "فرخ‌ غلامی زرنه" شاعر ایلامی ساکن زرنه است، که در کنار مسئولیت‌های طولانی مدت خود در اداره‌ی دامپزشکی، به‌عنوان شاعری توانمند در عرصه‌ی ادبیات کُردی کلهری نیز شناخته می‌شود. 
 
ادامه مطلب ...

کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

بخش سوم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب


گزیده‌ی اشعار شرمین ولی


مترجم:

زانا کوردستانی




(۵۱)

["ماریا" آن زخمی که از تنِ میهن بر نمی‌افتد]

(طناب شهر - برای ماریا)

اندوهی را

در گلویم می‌کارم،

اندوهی دیگر

از آینه‌ی زندگانی‌ام

سر در می‌آورد...


گمان می‌کنم

که کاسه‌ای کوچک است

و دلم لبریز می‌شود،

از تصویرِ آشفته و پریشان...


بندی را مبدل به طناب شهر می‌کنم،

دراز ... دراز،

چنان فاصله‌ی میانِ

زندگی و مرگ!


بهانه می‌گیرم و،

یک به یک اندوه‌هایم را

آویزان می‌کنم،

تا به دست زمانه 

خشک شوند.


تو نیز، 

چون پرنده‌ای سپید

مابین کودکان شهر،

شروع به رقصیدن می‌کنی،

رقصی دیوانه‌وار!

رقصی که

گریبان آدمی را می‌گیرد و

هر مردی را می‌ترساند

و یقه‌ی زندگی را می‌چسبد...


من نیز در سکوت به تو می‌نگرم،

و با خود هذیان می‌گویم،

و آرام‌ آرام،

خود را به دستانِ

طوفان می‌سپارم...



(۵۲)

[زمانه]

زندگی، وجودش را از تو گرفت

در وجود خدا پنهانش ساخت،

و در من به زمین بخشید!


این،

سه سنگ بنیان وجودی

دیروز و امروز و فردا است

که به گوشِ عشقی جاودان،

هذیان می‌گوید!


از اینجا؛

زمین، زیبایی را گروگان گرفته است...



(۵۳)

[رنگم از من می‌چکد و خودم را جمع می‌کنم]

رنگ‌ها،

دستانم را می‌بویند

باران نیز عطر خودم را...


به رنگ شراب به پیش می‌روم

عطرت رنگم می‌کند و 

خودم را جمع می‌کنم

سرخ سرخ باز می‌گردم

آن وقت‌هایی

که در چشم به هم زدنی

خودم را در تو می‌بینم.


منم دلیل تپش‌های قلب

و غیر تو شبیه دیگری نخواهم شد

در هر کجا که

به من بنگری،

از آنجا سبز بازمی‌گردم و

دربدر و سرگردان بودنت می‌شوم

تا زمانی که

در غمت،

برای همیشه

تو را خواهم چید!



(۵۴)

[تابو]

شبیه گناهی هستم،

که هیچ قانونی آن را گردن نمی‌گیرد و

هیچ شرعی هم آن را پذیرا نیست!


گناهی در هنگامه‌ای دیر و دور

شبیه یافتن یک ستاره‌ای تازه

در هزاره‌ی سوم

توسط فضانوردان کشف شده باشد!


این گناهم را، 

به انداره‌ی انگشتِ شهادت

به اندازه‌ی خیسی چشمِ اشک‌آلودم

پس از گریستن،

به اندازه‌ی نَفَسِ روحم و

به اندازه‌ی همه‌ی موجودات زنده

دوست دارم...


این گناه، 

تابویی است،

که مابین خطوط کتاب‌های مقدس،

پنهان شده است!

در میانِ سیاهیِ ریحان‌ها

با عطری جاودانه

به سوی من می‌آید و

من او را به آغوش می‌فشارم

ولی او، 

از من تناول می‌کند!


من، 

تنها یک گناه هستم!

آن گناه، 

به تنهایی

هزاران درختِ صنوبر و

قرن‌ها زندگی و

میلیون‌ها ترانه و 

در نهایت، 

به تنهایی چندین عمر است در یک زندگی...



(۵۵)

[سفری کولیانه]

چراغ می‌شوم و

شب را به آغوش می‌گیرم...

هاله‌ی ماه می‌شوم و

آسمان را 

چترم می‌کنم!

تپشِ قلبِ

کبوتری بالِ شکسته می‌شوم

همراه با شاخه‌ای درخت

می‌رقصیم و 

و همراه با موج دریا 

به گفتگو می‌نشینیم.

دست و پا زنان و سراسیمه

با اخگرها می‌جنگم،

تا لحظه‌ی خاکستر شدنشان!

سفری کولی‌وارانه

که در طی مسیر 

ترانه‌ای،

برای وطن سر می‌دهم.



(۵۶)

[آنجا حتی مرگ هم زیباست]

از اینجا آغاز می‌کنم،

از همان جایی که همه‌ی ما می‌میریم

همه‌ی ما در برابرِ معجزه‌ها

سراسیمه‌ایم و

برای کاواک بزرگ

جهان را از عشق پر می‌کنیم.

تنها عشق است که می‌تواند

از نیستی

علم زیبایی به هستی ببخشد.

فقط زیبایی است 

که می‌تواند آسمان را به این خوبی بیاراید،

و دل‌های پژمرده را،

با باغچه آشنا  سازد.

من اکنون از آنجا باز می‌گردم،

از آنجا،

داستانِ باغچه را روایت می‌کنم.

در آنجا،

خدا از هر چیزی زیباتر است

و پیوندِ نورانی در مهربانی پیدا است

و همیشه ما را عشق ارزانی می‌بخشد...

در آنجا،

پاییز جوانه می‌زند،

و مرگ نیز زیباست!

خداوندا!

کاش من همیشه در آنجا باشم،

برای همیشه.



(۵۷)

همراه با خورشید،

قدم زدنی پرتقالی پرتقالی داشتیم

و از آنجا

برگشتم

در حالی که دست

به گردن ماه، انداخته بودم.



(۵۸)

چه کسی از من بی‌احساس‌تر خواهد بود؟!!

من خیالات درستی در سر دارم

که بی‌شک، مرا خواهد کشت...


چه کسی از من آگاه‌تر خواهد بود؟!!

وقتی که برای هستی‌ام در جستجویم

گم می‌شوم و 

یافتنم محال می‌گردد...



(۵۹)

[در خودم جای نمی‌شوم]

خود را در خودم می‌گردم،

به ظرفیت خودم می‌نگرم و

می‌گویم:

دیگر در خودم جای نمی‌شوم...

می‌خواهم ببارم

در عمق آسمانی

با قطره‌هایی به زلالی شبنم و

و چنان چشم‌ها پر از رنگ باشند.


در خودم جای نمی‌شوم

می‌خواهم پر بگشایم و

با دو بالِ لرزان،

به سوی آسمانی پرواز کنم

ستارگانش را بریزم و

سوسوی ستاره‌هایش را از عمرم برکنم.


در خودم جای نمی‌شوم

می‌خواهم بروم و

همراه رودخانه شوم

چندین چشمه بجوشانم و

از شکاف هر کوهی بالا بروم و

و در آغوشی آرام در خود گم شوم...


در خودم جای نمی‌شوم

می‌خواهم درخت شوم و

شاخه‌های امیدم را

با زندگانی تقسیم کنم،

و برگ‌هایم را

در حسرتِ پاییز

به گردن دخترانِ شهرِ بیاویزم...


در خودم جای نمی‌شوم

با زندگی مشاجره می‌کنم؛

غبار را از خود می‌تکانم و

با آهی سرد،

وطنم را به دوش می‌گیرم و

خود را در خویش گم می‌کنم...


در خودم جای نمی‌شوم

خورشید می‌شوم

گردباد می‌شوم

چشمه می‌شوم و

با "باد" همراه می‌شوم

و می‌روم،

هی می‌روم،

هی می‌روم،

و باز هم

در خودم جای نمی‌شوم.



(۶۰)

[به خواب‌هایت خواهم آمد]

به خواب‌هایت خواهم آمد،

همراه با باد می‌گردم و

با بوییدنِ عطرِ گلویت

خود را در آغوشت می‌بینم.


به خواب‌هایت خواهم آمد،

بی‌پرده و دور از چشمان شهر

باد می‌شوم و

تماشایت می‌کنم و می‌رقصم.


به خواب‌هایت خواهم آمد،

به تابش ماه می‌گویم که تو گلی و

به چشم‌هایت می‌گویم:

والله که تو چشم نیستی

بلکه ستاره‌ی راهنمایی!


به خواب‌هایت خواهم آمد،

همدم شمعی خواهم شد

تا از او، آب شدنش را سوال کنم

و بدانم آیا او هم چون من

خودش را تندیسی برای یار کرده است.


به خواب‌هایت خواهم آمد،

مانند جوجه گنجشکی

از بی‌پر و بالی‌ام نالانم

شوق پرواز، برایم به آرزویی تبدیل می‌شود

و از زندگی آزاد خواهم شد.


به خواب‌هایت خواهم آمد،

در بهشت 

یک به یک برادرهایم را ملاقات می‌کنم

و تو نیز، در دوزخی پر از خواهش و درخواست،

مراد چندین ساله‌ات را

به دوش می‌کشی

و به سوی من باز می‌گردی...



(۶۱)

وقتی که به گذشته می‌نگرم

زندگی در وجودم

آواز می‌خواند...

آسمان در وجودم

دعا می‌کند...

و زمین در وجودم

می‌خرامد و

و با نگاهی

سرشار از شوق و زیبایی 

به تو لبخند می‌زند و

بوسه می‌گیرد

و به یک باغ تبدیل می‌شود...



(۶۲)

هشت مارس را به مادرم تبریک می‌گویم!

آن زنی که زندگی را 

به دوش خویش گرفت،

تا ما؛

مسیر زندگی را به زیبا بپیماییم،

انسانی‌ بیاندیشیم و

مهربانانه رفتار نماییم،

بسان یک زن به خودمان بنگریم و

چنان مادری، وطنمان را دوست بداریم.

درود بر مادرم،

درود...



(۶۳)

[تو، آن‌گاه که من مریم هستم]

گاهی به عفت و پاکیِ خویش می‌نگرم

و گاه به تاجِ کج شده‌ی سرِ تو خیره می‌شوم

آه ای عشق آتشین!

گاه مریم می‌شوم

و گاهی هم مانند پرنده‌ای

به آسمان نگاه می‌کنم

و گاه به گاه به بالا و

گاهی هم بر پهنای آب

نسیم می‌شوم و 

خودم را می‌بینم.

به من بگو، تو کدامینی؟!

پسرم مسیح!، یا که همسرم؟

یا پدرِ مقدسِ من؟

هر کدام که هستی،

مطمئنم که تویی...



(۶۴)

بنگرید، خوشبختی کور و نابیناست!

او هیچکسی را نمی‌شناسد

و چون عمرِ یک پروانه

هر لحظه آزاد بود،

چرت چشمانش را می‌بندد.

برف برایش سیاه‌چادر می‌شود و

انگشتانش را در حسرت آغوشی به هم  می‌فشرد

تنهایی‌ام را تمسخر کرده

و خیالاتم را گرفته و بیرون می‌ریزد.



(۶۵)

[ترس]

چه جهالتی‌ست!

که چشم‌انتظار باران باشی

و فقط برایش دعا کنی.


چه خرابه‌ای‌ست دل!

آن‌گاه که اندوهت، در برش می‌گیرد

و تو بی‌وفایانه، فقط چرت بزنی!


چقدر می‌ترسم روزی،

نکبت، مرا به آغوش بگیرد

و چنان پشمک در سینه‌اش آب شوم.


و برای خودم آرامگاهی نداشته باشم،

خرد و خاکشیر شوم و

خودم را نتوانم بازیابم.



(۶۶)

[بهانه]

دردی مرا به تن می‌پوشد

و جوانه‌ای در وجودم موجود می‌شود

مستی‌ی جرعه‌ای مرا به باد می‌سپارد و

درخششی، مرا در خویش می‌نویسد...


من این همه غم و غصه را چگونه بهانه کنم

برای وصال به تصویر تو؟!

چقدر دست به دعا شوم

تا ذوب شوم در مذهبِ نگاه تو و

رسیده به قبله‌‌گاه تن تو!


همچون پرستویی

همراه با سوز و شورِ شعرهایت 

می‌گردم و به آرامی بر من می‌نشینی و

نرم‌نرمک،

به دریای عشقی ابدی تبدیل می‌شوم

تا هر گاه که نیاز داشتی 

در آن شنا کنی و 

از من سیراب گردی!


تا آنجا که چون کرمِ ابریشم

مرا نخ مهره‌های احساس می‌کنی و 

کالبدی پوشیده از شبنم، 

حزیز لذت و

لبخندهای پس از سر کشیدن قدح و 

و زمزمه کردن اذکار گریه

در میانِ رقصی مسکوت و

بهانه‌ی

آن شب‌هایی که شبیه گلایه‌ای سپیدند

برای مخاطب قرار دادن یار

یا اینکه

با نگاهی شرم‌آلود

در حالِ نواختنِ

بوسه‌های لب‌های تری،

برای نقاشی تصویری ارغوانی

بر تابلوی آسمانِ من!.



(۶۷)

[سلام بر عرعر]*

هر بار که کاروانی 

با گرد و غبار "عرعر" و

با عطر ریحان باز می‌گردد،

دلم می‌گوید این بار 

تو نیز با آن‌ها هستی...

بازنگشتی ای عزیزم!

دیر زمانی‌ست که چشم‌انتظارتم و

از آن دوردست‌ها،

بوی تنهاییِ تو را حس می‌کنم.

چه وقت بر خواهی گشت؟

تا که پیش از مرگم

چون شب‌های پر از شرمساری کودکی‌ات،

فقط یک بار دیگر

در آغوشِ قصه‌ی زیبای، کنار آتشدان

تو آغوشم را لبریز کنی از خنده و

من هم بگویم:

(گرگینه‌ی شبگرد

گرگینه‌ی شبگرد

نیایی به سوی پسرمان

برود به سوی دیگر)...

لهیب سوزان دوزخِ آتشین انتظار،

صفاک و بی‌رحم است!

مرا تبدیل به تکه چوب خشکی کرده است

که یک عمر شعله‌ور است و می‌سوزد و 

آهسته آهسته خاکسترم می‌کند و

کی باز خواهی گشت، ای عزیزترینم؟!

--------

*منطقه‌ای در کردستان



(۶۸)

[نخستین پناهگاه و آخرین خانه]

اربیل... ای شهری از روح و

                روحی از شهر...


درخت بلوط بلندبالایی

تا که زنده‌ای، محکم‌تری و

تا که هستی، شکوفه می‌دهی

جوانه‌هایت بی‌پایان شکوفاست.


آوازه‌ات

بر لب‌هایی سفین* است و

بسته‌ای عقد، با دخترک ابرهای آسمان...


تو شمشالی* هستی

که به سختی دل پر آشوبش را آرام کرده‌اند

به پایین می‌آیی و

در طنینِ یک تاریخ،

قطره قطره فرو می‌ریزی...


تو شهری از مرواریدی،

مملو و سرپر از گوهر

گوهرانی چون 

عزیز گردی

کاووس آقا

مسعود محمد

مامه‌ سیوه

و عبدالله پشیوه*


تو آرامشگاهی هستی

میزبان لختی آرامش و

عفو کردنی بی‌منت.


قد و بالای تو، به بلندای قلعه‌ اربیل است

که تاریخِ تو را در خود نگاشته است...


تو بر کوهستان قدیمی‌ات می‌رقصی و

گل‌تنی، خرامان

در برت سماع می‌کند.


معجزه‌ای هستی،

که هر ساعت تو

جادوی رویا را می‌نویسی و

و هر روزت

چشمانمان را لبریز از نگاه‌های ارغوانی می‌کند،

و روحمان را در خانه‌ی کمال و

در نسیم‌های عصرانه‌ی باغچه می‌برد...


اربیل!

تو واژه‌ای هستی، از هزارن واژه

کتاب مقدس نیز می‌گوید:

(در آغاز، واژه بود)

تو نخستین واژه‌ای

نخستین واژه!

در بخشش و 

در ابتدای آغاز

در پنجره، در آسمان و در زمین...


ای پایتختِ رویا و پرچم،

تویی آخرین پناهگاه

و آخرین واژه

و آخرین آسمان

و آخرین مقصد

و آخرین خانه...

----------

* سفین: کوهی در جنوب اقلیم کردستان

* شمشال: نوعی ساز

* اسامی تعدادی از بزرگان فرهنگ و هنر کردستان



(۶۹)

[رقصی در من]

رقصی در من پای می‌کوبد

درخت و برگ و پروانه و باد نیز

که همگی به سوی آن می‌روند!

به او حسد می‌ورزند

رقصی که نه شیطان بر او فائق می‌گردد

و نه فرشته‌ای، همراهی‌اش می‌کند!


این چه رقصی‌ست 

که تمام عمر، مرا به خویش مشغول کرده؟!

چه رقصی‌ست؟

که با هر لرزش‌اش،

مرا غرور در بر می‌گیرد...

غروری که

نه زندگی او را می‌شناسد

و نه مرگ بر آن چیره می‌شود!


رقصی که همیشه

در روح و جسمم جولان می‌دهد،

آه، من چه خاکی سرخوش و

چه آسمانی سعادت‌مند!

تو بهانه‌ی‌ای

که زندگی را در جانت جاری می‌کند،

تو چه سماع دیوانه‌وار‌ه‌ای هستی

که تا ابد در من گم می‌شوی...



(۷۰)

ببین، که نمی‌توانم در باغِ خداوند،

حتی به خیال و رویا نیز،

برای لختی زندگی کنم!

آخر ما را چنین آموخته‌اند

که گناهکاران را حقی نیست،

در باغ‌های خداوند

حتی برگی را بنوازند

آمیخته شویم و

حتی یک شب نیز در آغوشِ روح،

آرام بگیرند...

ما گناهکاریم!

به درگاه‌های شرمساری،

خویشمان را از خدا طلب کرده‌ایم!

از این رو مرا عفو کن،

اگر از بیرونِ باغ‌های خداوند

به وصل تو رسیدم...



(۷۱)

[گلدانی از تو]

کابوسی در سرم است

که خواب را از چشمانم می‌رباید!

کابوسی

که از قد و بالایم فرود می‌آید و

در تاریکی‌ فرویم می‌کند...

از جانب تو می‌آید

به دعا بدل می‌شود،

و در حضورِ دلم مستجاب می‌گردد.

من تکه‌پاره‌ام

گرچه تو که می‌آیی 

چون گلدانی سفالین

مرا به دست خودم می‌سپاری!

تا همیشه

بهشتم در میان آن سبز باشد

دیگر من از چه چیز کمتر هستم؟!

تو فریادِ دلِ منی و

جانم نیز معدن گل سایه!

مانند شکوفه‌ی سایه‌سار...

من برای خودم رمان می‌شوم

که از هزار سوی،

خواندن پایان می‌یابد

اما،

هیچ خواننده‌ای، هرگز نمی‌خواند

آن سطرهایی را که تو در آن نهانی!

تو با تمامِ خودت،

و من با تمامِ تو...



(۷۲)

پنج‌شنبه‌ها را می‌شمارم!

پنج‌شنبه‌ای برای بودن

پنج‌شنبه‌ای برای تماشاکردن

پنج‌شنبه‌ای برای یار و

پنج‌شبه‌ای هم برای شعر و

پنج‌شبه‌ای برای فقر و نداری‌ام و

پنج‌شبه‌ای هم برای خدا...

پنج‌شنبه‌هایم را دوست دارم!

تو بگو نکند در پنج‌شنبه‌‌ای بمیرم؟!

نه... نه!

پنج‌شنبه‌ها زیبا هستند

گرد و غبار مرگ نمی‌تواند بر آنها بنشیند!

مرگ از آن‌چه هست

بیگانه‌تر است

جمال زیبای پنجشنبه‌ها را زشت کند...

ولی! اگر مرگ هم نبود،

پنج‌شنبه‌هایمان زیبا نمی‌بودند.

پنج‌شنبه را دوست دارم،

تو هم بسیار شبیه منی!

پنجشنبه‌ها را دوست داری...



(۷۳)

شلوغی کوچه‌ها،

ناله‌ی دختران شهر است!

کودک همسایه‌مان، جیغ می‌کشد

و پیرزنی نذری پخش می‌کند!


آرامم نکنید،

می‌خواهم تا مرگ، گریه کنم!

آه، چقدر بدون ترس تکه تکه می‌شوم!؟


دختران محله،

همچون دسته‌ای از کبوترانِ بال‌گشوده،

دو تا و سه تا،

در حوضِ آب،

در پس سوختنشان،

رنگ و لعابشان را از دست می‌دادند!


شهر، پر از ازدحام 

و محله، آشفته است

آخرِالزمان است در کوچه‌ها

آخرِالزمان است نزد دخترها!


ببینید!

زندگی را در دختری زخمی 

دختری که قسمتی از تنش گم شده است

و دیوانه‌وار به دنبال آن می‌گردد.


روزی،

در تاریکیِ کوچه‌ای

در حیاط خانه‌ای پر از دختر

تکه‌ای از خود را گم کردم

پریشان حال برایش گریستیم

می‌خواهمش!

کودکی‌ام را می‌خواهم.

خودم با تمامِ پاره‌های از هم گسیخته‌‌ی تنم را

به من بازگردانید!

کالبدی بافته شده

از امید و هستی

لبریز از دخترانگی

لبریز از بوی خدا.



(۷۴)

زیر گریه می‌زنم!

گریستنی را بدهکارم،

گریستنی که شاهرگ‌هایم را مسدود ساخته

سرانجامم را

در هم ریخته است...


به رقص بر می‌خیزم!

آواز می‌خوانم و

با قهقهه می‌خندم،

اما روحم همچنان سرکش است و

عجولانه در تکاپوست،

گویی که برای پرواز و پریدن 

روزی دیگر را به چشم نخواهد دید

قلقلکش می‌دهم

برای خندیدن

اما،

لبخند است که قطره‌ قطره از سرش می‌چکد!


سپید می‌پوشم و

رنگ ارغوانی‌ از من می‌ریزد،

گل می‌پوشم و

شبنم از آن می‌چکد،

آه، من چه "حوا"یِ شرمگینی‌ام!

که در شهریور، سبز می‌شوم

همان وقت هم 

تا ابد،

گم می‌شوم.



(۷۵)

مرا نکُش!

هنوز به مرگ عادت نکرده‌ام،

پیش از کشتن،

به من بگو،

نفسِ شیرینِ روحت را 

برای تصویر کدامین نگاه

فرو می‌بری؟

رفتنت به مسیر 

کدامین آسمان در تکاپوست؟!


شرمنده‌ام!

پنجره‌ها با نگاه‌هشان

از عرق و شرم آکنده‌اند...


بینوایم!

خانه‌ای دارم در آنسوی تنهایی،

مرددم!

در آرامش غریب بوسیدن

به میانه‌ی فراخیِ چشمانِ عریان...


من دختری هستم

که همیشه می‌گریم 

به یاد تحلیل رفتن تن‌ها و

سیه‌بختی سرنوشتِ دوستانم.


من کی‌ام؟!

جز اندوهی بی‌رنگ 

خفته شده در لهیب و آتش

جز چهره‌ای آشنا پر از چین و چروک

عادت کرده به بوسه‌های سرد و بی‌جان؟!

من کی‌ام؟!

من اصلی هستم پر از بدبختی

لبریز از تنهایی

و از دعاهای نامستجاب،

و بیگانه با خوشبختی...


مرا نکُش!

من رگ‌هایم در رقص است،

پلک‌هایم در آواز و

گیسوانم منور به

درخشش بال‌های پروانه!


من آدمم! 

نفسم من!

من بخاطر ریواس زنده‌ام و

جای در جانب "هرگز" گزیده‌ام!

سراب، به سوی ابدیت می‌برم...


بپرس از من!

بپرس!

ببین که من کیستم؟!

من هم‌شکل ابرها و

و هم‌رنگ بی‌پروا‌یی رویاهای تو هستم!

من در فصلِ گرم و تشنگی ناامیدی

آرام‌بخش و سردکننده‌ی احساساتت هستم!

من همانم که هستم و بایدم باشم!!

من آغازم،

من روزنوشته‌ی ایامم،

هویتِ تنهایی،

بزرگ و خواستار جایگاهت هستم...


مرا نکُش!

هنوز به مرگ عادت نکرده‌ام،

من اندوهی پراکنده‌ام

که مرگ من، جواب تحیت و پاکی‌ تو را نمی‌دهد!

از این محله‌ی دورافتاده به سوی آن

محله‌ی آشنا به زور،

از این شهر به سوی آن شهرِ آغشته به زیبایی

از این دینِ بهشتی به سوی آن دینِ جهنمی

چون آب و چنان آتش دوره‌ام می‌کنی...


جویا شو که من کیستم؟

من "تو" هستم!

مطمئن هستم تو نیز از منی

و از جدا شدنت از من، رضایت نداری

می‌خواهی از سفرم باز ایستم،

سفری که مالامال ابدیت باشد و

و لبریز از چشم‌انتظاری‌های نگاهِ خورشید

و غمگینانه ایستادن در ایستگاهِ گریه

و دوستی با پچ‌پچ‌های یتیم و

و قطره‌ قطره ریختن به پای

سرنوشت...


پیش از مرگ،

بگذار بگویمت،

اگر تو به کشتنِ من عادت کرده‌ای،

مبارک بادت دست‌های خونینت!

اما من،

منِ زن،

به مردن عادت نکرده‌ام...



(۷۶)

[خطا]

من خطایی صورتی‌ام،

بیرون زده از یقه‌ی زندگی!

آن هنگام که در چشم به هم زدنی

ناله‌ی دلِ زن زیبای نازک‌اندام پیراهن بلندی می‌شوم...


من ستمی بزرگ و بی‌پروایم

در سرنوشتِ بید مجنون بیوه‌ای،

آن دم که دست بر گردن کبوتر خاکستری‌ی انداختم

از برای آرام نمودن خویش...


من زوزه‌ی گرگی زخمی‌ام

در دشت دامنه‌ی کوهی در روستایی ویران

در لحظه‌ای که شکارچی‌ای شکارش کرده است

به سبب شجاعتِ نرینه‌ی خود

مرا به خاطره‌ای فراموش‌ ناشدنی بدل می‌کند...!


من اندرزی مصنوعی زنگ‌زده‌ام!

در مجلسِ کدخدایان سرما

آن اوقاتی که دلم میل

ترانه‌ای فراموش‌ شده دارد و

آینه‌ام می‌گوید:

"تو رفتی و مرگ، چشم‌به‌راه توست!"

بگریز!

بگریز، که در آنجا هم کپک نزنی و

مسخره و ریشخند دو جهان نگردی...



(۷۷)

شرابی سرخ

بر لبانِ سرخ زنی،

آن‌گاه که گردِ بی‌وفایی بر خاکستر نشست؛

آن دم زندگی با هر داستانی

از آسمان می‌پرسد و

شکایتی از خویش دارد.


من قصه‌گویم

شبی نیست که با داستانی نو

گوشتان را پر نکنم از نفس‌،

نگاهتان را از خاکستر!


هر حکایتی درد زایمان گرفته است

و هر دردی نیز

اندازه‌ی دوستی را ترازو کرده است.


من اینجا،

سقوطِ آخرین برگ را می‌نویسم

که هر شب، به شکلی و

با تمام امیدش به چشم‌به‌راهی‌هایش

کبوتری بال‌گشوده را می‌بیند

می‌بیند...

نه نگرانی فاجعه‌ای

و نه صدای از هم گسستن...


تنها

تابشی به رنگ خاکستر

چون سرابی، خود را نشان می‌دهد

او نیز، از فرط خستگی

به پرتوهای درخشان می‌نگرد،

گویی که سرنوشت، 

تنها او را از خود جدا کرده است.


اما من، همچون خواندنِ

خطوطِ کفِ دستم،

آن سرنوشتِ شوم را می‌بینم،

درخششی به کلی ویران، گرد او را گرفته

هر روشنایی اندکی پاییز است و

هر پاییزی بی‌رنگ و بی‌بو!


نمی‌دانم داستانِ کدامین یلدا را تعریف کنم

کدام یک از قهرمانان خواب و رویا و

کدامین فریادرسِ ایام،

مرا قدرت می‌بخشد

تا با چند اهریمن، 

به پیکار برخیزم؟


من در گوشه‌ای از زندگی افتاده‌ام و

چشمانم در تصویرِ خرابات جا مانده

پژمرده‌ام، چنان کودکی که

در میانِ گروه مردم گم شده و

فریاد می‌زند:

کجاست مادرم؟

مادرم گم شده است!!!


همچون برگ تاکی خشکم،

که یخبندان زمستان آن را از میان برده باشد

آن‌گاه که

تو در گوشه‌ی ورقی کاغذ

برایم می‌نوشتی:

"تو رفتی، خوش باش!"


این است حکایتِ

زنی درمانده،

در دامانِ زندگی.


کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

بخش دوم اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب


گزیده‌ی اشعار شرمین ولی


مترجم:

زانا کوردستانی





(۲۶)

زمین، توقف‌اش در لحظه‌هاست 

و آن دیگر، در تو!

این سخنِ ققنوسی‌ست،

آنگاه که در آسمان در پرواز است!



(۲۷)

زندگی با چه چیزی سنجیده می‌شود؟!

با آگاهی‌مان یا لبخندهایمان؟

و با تجربه‌هایمان در هم شکسته می‌شود!

در پیشگاه تو، 

زندگی با چه چیزی سنجیده می‌شود؟



(۲۸)

شوخ و شنگول رفتم،

به آسمانی که،

از بطن زمین جدا شده بود!



(۲۹)

در کجای جهان

پنهان شوم

چرا که خویشتنم به دنبال من می‌دود!



(۳۰)

پنهانم کن

تا زمین از من نرنجد!

دنبال زخمی کردن ریشه‌هایم است...



(۳۱)

خواستن، 

اراده می‌سازد،

و اراده، 

تصمیم!!



(۳۲)

هرگاه که با زمین و زمان،

همراه می‌شوم

تو ساعتِ من می‌شوی!!



(۳۳)

من همانم که،

زندگی با تمام قدمت و سن و سالش

جرأت نکرد، 

دست به سویم دراز کند!

گرچه!

همین‌قدر فهمیدم،

به یک گناه بدل و

ممنوعه شدم...



(۳۴)

می‌خواهم به سوی آشیانه‌ی ویران

قمری‌ها

با پرسش‌های متمرد جانم همراه شوم،

طلب کشتنِ حقیقت را می‌کنم،

بر دروغ و ریا درود می‌فرستم.

نردبانی می‌گذارم و به آسمان عروج کرده و 

فرشته‌ی هراسانی را، تسلی می‌دهم

و با مردم چشمانم، 

دست به گیسوان زندگی می‌زنم،

و نورافشانی می‌کنم

برای زیباتر شدن اشعارم،

و در نهایت، 

به رحم مادرم باز می‌گردم،

و تبدیل می‌شوم به شعر...



(۳۵)

در سر یک دوراهی؛

کدام سویِ مرا به خود باز می‌گرداند؟

که همه‌اش بازگشت است؟

کدام سفر را  شروع کنم؟

که قدم‌هایم بر پاهایم سنگینی نکند!

کدام راه را پیش‌روی دل بگذارم؟

که همه‌ی دل‌خوشی‌ها

به سوی نابودی روان است،

همه‌ی رفتن‌ها،

در هم آمیخته شده‌اند و

در تو گم شده‌اند...



(۳۶)

[من اینجا هستم]

فصلِ جدیدی را به تن می‌پوشم،

که بوی تنهایی ندهد...

عطری ارغوانی به خود می‌زنم 

تا دیگر رایحه‌ی هیچ حسرت و اشتیاقی را نبویم!

اینجا، حسِ پیر شدن را

به دعایی می‌بخشم و

به ثانیه و دقایق می‌گویم:

من، دیگر اینجا هستم!!

---------

(*) نکته شاعر در متن اصلی: واژه "سو" به معنای حسرت و اشتیاق است و با "سیو" (سیب) متفاوت است.



(۳۷)

در قلبِ ملت‌ها، عشق است؛

عشق برای خاک،

عشق برای میهن،

عشق برای شهیدان جان‌فدا...


گرچه ظالم، گریبان ما را رها نمی‌کند،

ولی تنها می‌توانیم بگوییم:

ای شهیدان!

درود بر فداکاری شما،

درود بر امید و وفای شما،

درود بر شما ای نگهبانان ما!!



(۳۸)

ما نوادگانِ مبارزان کُرد هستیم 

و با دشمن خواهیم جنگید،

سرشاریم از انرژی و نیروی زندگی؛

می‌میریم، ولی خواهیم برید!

آن دست‌هایی که بخواهند

برکنن پرچم خونین ما را...


بگذار دشمنِ کُرد بدانند:

پایان آمد، دیگر عقب‌نشینی معنا ندارد؛

قله‌ی کوه تاج طلایی ماست،

هیچگاه اسارت بر ما پدیدار نخواهد شد!!



(۳۹)

کجا آسمانِ را به دنبالت بگردم؟

که تو، خودت آسمانی و 

آرام نمی‌گیری در زمین؛

کجای زمینم را تقدیمت کنم،

که تو، خودت بخشی از زمینی...


آسمان زندانِ توست و زمین نیز در اختیارت.


من هر دو را فدای تو می‌کنم،

آن هنگام که تو هنوز سرافرازی و

سرت را به سوی زمین خم نمی‌کنی!!



(۴۰)

شبیه زندگی

گیسوانم را می‌بافم،

تو نیز، 

چنان بیابان،

زندگی را خشک و 

ویران می‌کنی!


زیرا،

من انسانم و می‌اندیشم،

چون درختم و ثمر می‌دهم،

تو نیز، 

کلاغ سیاه سرگردانی هستی،

که فقط و فقط،

زیرِ عمامه و عبایت،

آسمان و خدا و 

زندگی را می‌بینی.


این است پارادوکسِ 

کُرد بودنِ من،

و تاریکیِ تو!!



(۴۱)

[یلدا]

از چلچراغ عشقمان،

قدم‌زدنی در روحمان نفوذ کرد...


از یلدای عشقمان،

نسیمی وزید به چلچراغمان...


نمی‌دانم ما شعله بودیم

یا که عشقی از دست رفته،

که وطمنمان را تغییر داد!


زیرا، سراسیمه بودیم و ندانستیم؛

من در تو به افق بدل شدم،

یا که تو به روشناییِ شمع تبدیل شدی!



(۴۲)

تو به هاله‌ی ماه لبخند می‌زنی و

من همچون ستاره‌ای دنباله‌دار 

به پرواز در می‌آیم،

در آسمانِ نگاهِ تو بال می‌زنم و

در آستانه‌ی مقدس آوازهایت، 

در خود فرو می‌روم.



(۴۳)

[به یادِ به دار کشیدن لیلا قاسم همیشه زنده]

دعایم کن و

همراه با مرگت،

مرا نیز به دار بکش؛

که من نیز از تبار شورشیان هستم،

من نیز آشنای ابر و

تار و پود واژه‌هایم...



(۴۴)

[سکوتِ ممنوعه، چنان یک بوسه]

سکوتی در نَفَس‌هایم‌ هست،

سکوتی نیز همراه احساساتم می‌دود!

با تغییراتم هم‌سو می‌شود و

آن هم، 

همچون شبنمِ روی گلبرگ‌های گل میمون،

آرام و ملایم می‌دود!

شرمگین می‌ایستد و

با آرامش، در گوشه و کنار تقدیر، می‌گردد

و اندک‌ اندک، 

خود را می‌خورد...


سکوتی

قلبم را پر می‌کند از نغمه‌،

چشمانم را پر می‌کند از تماشا 

فکرم را به پچ‌پچ وا می‌دارد و

اطرافم را نیز

به مسافری بی‌پروا بدل می‌کند...


من این سکوت را

مانند نوزادی می‌پرورانم

به کول می‌کشم و با خود

به کوچه‌ها می‌برم و

راه را به او نشان می‌دهم

به باغچه می‌برم و

شبنم بر رویش می‌افشانم،

زیر هر درختی، پناهش می‌دهم و

در گوشه‌ی هر میعادگاهی،

او را به خوابی آرام می‌سپارم،

و با بوسه‌ای ممنوعه،

به گناه آلوده‌اش می‌کنم،

و هم‌نوا با هر آوازی

در آغوشش می‌گیرم و

واژه واژه‌اش خواهم کرد

در هر شعر و

در نگاهت می‌گذارم...


من آن سکوت را

به چراغی مبدل می‌کنم و 

با درخشش، 

شمعی را بر می‌افروزم،

مروارید می‌شود و

بر گردن ماهیِ تنهایی، 

جای می‌گذارم.


دست خودم نیست،

سکوتِ من، آرام و بی‌صدا،

تو را می‌سوزاند و 

غمگین و ملول سر می‌افکند و 

در کوچه‌ای گیج،

در خود می‌پیچد و

به گره‌کوره‌ای بدل شده و

در بطن و وجودم،

گم می‌شود و

در حسرتم،

به رقص می‌آید...



(۴۵)

{تقدیم به شیرکو بیکس}

[تو از شعر، زاده شدی و شعر نیز از تو]

دو نیمه از ماه را 

بر روی مزارت گذاشته‌ام؛

یکی از آن‌ها خداوندا است، 

که با وطن خداحافظی می‌کند و

دیگری، دخترِ میهن را فرا می‌خواند...


از وقتی که تو اینجا نیستی، 

آن دو نیمه‌ی ماه،

تبدیل به نماد شده‌اند و 

برای وطن شعر می‌سرایند؛

تبدیل به پرچم شده‌اند و

وطنم را با گورستانِ چراغ‌ها،

آشنا می‌کنند...


از وقتی که تو اینجا نیستی

شعر،

خود را در سنگلاخ‌ها می‌شوید و

عاشقان نیز،

دست‌هایشان را به پاییز گره زده‌اند.


چقدر غریب است، شعر

چقدر بی‌التیام است، زخم تن وطن...


ای تو، یازده تابستان‌ست

که زبانِ گل‌ها را فراموش کرده‌ای و 

شورِ واژگان را پر از ابهام کرده‌ای،

اعتراف نمی‌کنی که چنین است؟!

اقرار نمی‌کنی که چنین است؟!


ای وای بر تو،

ای وای بر تو ای شعرِ زیبا!

چگونه به کهکشان‌های آسمان رفتی و

هر روز با شعری،

در خیالات وطن،

دوباره متولد می‌شوی...



(۴۶)

[بیدار شدن]

شعری سپید را پوشیده‌ام،

و بوسه‌ای شرابی نیز بر لبانم باقی مانده است.


و من در میان سپیدی و شراب،

به عشقی گلگون بدل شده‌ام.

در گریبان جهان، ابر شده‌ام و

چون دانه برفی، می‌بارم

و چنان باران بر زمین می‌ریزم...


زیرا من، دربدر سیبی‌ام

که تکه‌هایش 

در گلوی دروغی گیر کرده است،

و در اندوه گریه‌ای،

بر روی زانو فتاده‌ام و

به چنگالِ تقدیر آزاد شده‌ام...



(۴۷)

[نگرانی‌های کودکی]

آوازی از چشمانم می‌بارد!

لرزشی در قلبم تبسم می‌کند...


در کنار مادرم، نرگسی خودنمایی می‌کند و

از خودم سؤال می‌کنم:

با چه چیزی می‌توان از چنگالِ نگرانی رهایی یافت؟!

با چه بهانه‌ای روحمان را پر کنیم از تابش ماه؟!

و با چه دلخوشی به رجعت باور می‌آوریم؟!

که دیگر دروغی نیست،

در سوال احساسات...


دیگر از باران خجالت نمی‌کشیم،

تا زمانی که ما را لبریز از عطر خاک می‌کند،

و با تغییر یک نگاه دزدکی

گناهان وطن پنهان نمی‌شود...


این‌ها شک‌های کودکی بود 

از ترسِ سقوط،

فراموش کرده بود 

چگونه به آغوش زندگی برگردد،

تا زانوهایش 

بیش از این، به پناه زخم‌ها نروند!

تا دیگر 

این سوالات و تشکیکات

وی را به ژرفای نگرانیِ عمیقی فرو نبرد...



(۴۸)

[آیا انسان، ساده‌تر از نماز است؟!]

یک بار نشد که

از واژه‌ی «شکست» نترسم

مگر آدمی چند بار

می‌تواند شکست را تحمل کند!


تا به کی می‌تواند پنجره‌ی قلبش را

از هم جدا شده ببیند و دوباره تعمیرش کند؟


آیا شکستِ قلبِ آدمی،

سخت‌تر از شکستنِ نماز و روزه‌ی او نیست؟!

پس چرا پدرم می‌گریست

وقتی مادرم،

نماز و روزه‌اش را به او ترجیه می‌داد؟!


می‌گویند:

«آدمی، رگ و پی زندگی است!»

ولی کِی

آدمی از نماز و روزه‌اش والاتر است!

کِی به صدای شکست

خودش گوش سپرده است؟!



(۴۹)

[از چه چیز من می‌ترسند؟!]

از چه چیز من می‌ترسند؟!

از اینکه زنم و صاحب تدبیرم؟

از اینکه انسانم و دارای اراده‌؟

از اینکه سرشار از زندگی‌ام و پیش می‌روم،

از اینکه به معنا باور بخشیده‌ام...


از چه چیز من می‌ترسند؟!

از اینکه مخالف نادیده‌ گرفته‌ شدنم؟

از اینکه فکر و اندیشه، رهبرِ من است؟

از اینکه به زندگی لبخند می‌زنم؟

یا از اینکه بودن از من ریشه گرفته؟!


از چه چیز من می‌ترسند؟!

از اینکه به شما خواهش و التماس نمی‌کنم؟

از اینکه می‌توانم یاد بگیرم و بدانم!!

از اینکه مخالفم با باج دادن؟!

یا از اینکه گفتم:

دیگر می‌توانم...!!؟



(۵۰)

به آغوشم بگیر ای وطن،

می‌خواهم یک دل سیر عطر تنت را ببویم!

چرا که مدتی‌ست دشمن،

داغی سنگین بر قلبت، نشانده است...


من امروز به دیدارت خواهم آمد،

که وقت رقص زمین و جان است.

تو نیز ای مهربان،

آرامم کن،

لالایی‌های تو را هوس دارم!


کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

بخش نخست اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب


گزیده‌ی اشعار شرمین ولی


مترجم:

زانا کوردستانی





(۱)

پاییز تو را از شبنم رویاند.

ولی تو،

پاییز را گردن‌آویزی ساختی و 

به گردن زندگی آویختی...



(۲)

قبل از زاده شدن،

مرگی وجود دارد

و آن زندگی‌ست،

در آغوش من...



(۳)

چند صباحی‌ست 

که به قضا و قدر معتقد شده و 

چشم انتظار آمدن مرگ مانده‌ام.

چند وقتی‌ست که کولی و پناهجویم و 

و هیچ سرزمینی،

وطن من نیست...



(۴)

زندگی،

چه ننگی‌ست!

وقتی باید در آن سوی ناچاری 

آرام بگیرم و 

چشم انتظار معجزه‌ای بمانم.



(۵)

خاطراتمان را 

همچون دود سیگارت 

به باد بده،

نکند زندگی‌ات را بسوزانت!

و اینچنین، 

نه خاطره‌ای برایت می‌ماند و 

نه نفسی برای کشیدن...



(۶)

من آفتابگردان باغ عشقم!

باغی که گل‌هایش از بی‌آبی خشک شده‌اند و 

پروانه‌هایش از بی‌میلی آلاله‌ها 

از خود می‌گویند و 

قناری‌هایش از سردی صدایشان 

برای من می‌خوانند...



(۷)

باران کنارم است 

و من یواشکی به آغوشش می‌خزم و 

تمام اندامم پر از روشنایی می‌شود.

آسمان،

بارانش را 

از وجودم می‌گیرد و 

و من به رقص بر می‌خیزم 

آه! ای خدای من!

اکنون من ملکه‌ی باران شده‌ام و 

برای تمام عمر،

عطر تو از من بر می‌خیزد.



(۸)

من به رنگی خاص در آمده‌ام!

رنگی شبیه به امید،

عریان همچون آتش،

زمین خورده چون بخت زن و 

غیر قابل بیان...



(۹)

کُرد بودن، چه تاوان سنگینی دارد!

و علاوه بر کُرد بودن، زن هم باشی،

تاوانی بدتر!

و آنگاه زن کُرد می‌بایست،

شرافتمندانه زندگی کند.

در این شرایط او باید چه شیردل و شجاع باشد،

تا فقط بتواند خودش بماند...



(۱۰)

در سکوت، می‌گریم!

در سکوت، فریاد می‌زنم!

در سکوت، انتظار می‌کشم!

آه و فغان از این سکوت...

و این سکوت مرا گیج و منگ و ناشنوا ساخته،

و ریز ریز،

نگاه‌هایم را می‌ریزد...



(۱۱)

چگونه

از قلمدوش زندگی پیاده شوم؛

وقتی عشق،

دلخستگی‌هایش را

در من خالی می‌کند...



(۱۲)

کجای دنیا را زیر قدم بگذارم؟

که همه‌ی نگاه‌ها را 

تبدیل به روشنایی ماه کنم

و سمت تاریک ماه هم گم شود!!



(۱۳)

کتاب‌هایم را یک به یک کنار می‌گذارم؛

چرا که نتوانستند آن قصور را بنویسند

که احساساتم را به پرواز درآوردند و 

لیک بال‌هایش را در خود گم کردند...



(۱۴)

آستین زندگی‌ام را گرفته‌ام و

برای خویش می‌رقصم؛

گویی که

تمام دنیا با من به رقص درآمده است!

-----------

* تیلم: ئەو پارچە قوماشەیە کە زیاد دەبێ لە دروومان و فڕێ دەدرێت

* «تیلم» در کردی به پارچه اضافی که از دوخت لباس می‌آید گفته می‌شود؛ اینجا استعاره از بخش‌های حاشیه یا اضافی اما ارزشمند زندگی است.



(۱۵)

آن‌قدر خودت را ببخش...

که از خودت، 

گلایه‌ای نداشته باشی!



(۱۶)

دعا،

ما را پرستو می‌کند و

به پروازمان در می‌آورد،

و گناه نیز

کبوتری پر و بال بسته!



(۱۷)

نوروز من هستم،

آن زمانی که 

تو آتش می‌شوی و

من می‌سوزم!



(۱۸)

نوروز تویی!

آن زمانی که

من زندگی می‌کنم؛

شبیه تو!!


         

(۱۹)

احساس،

زندگی را پیش می‌برد؛

نه

عقل و منطق!



(۲۰)

زخم‌هایم را به لهیب تبدیل و

در کنار خورشید رهایشان می‌کنم!

زیرا تنها خورشید است،

که می‌داند چگونه باید بدهی‌اش را ادا کند...



(۲۱)

دیروزم را 

در خویش رویاندم،

آنگاه، 

از تو سرشار شدم!



(۲۲)

درخششِ موهای دختران کُرد،

خیره کرده

چشم خفاش‌ها را!



(۲۳)

ای کاش زندگی شبیه آن آواز بود،

که دخترکی از سرِ خوشی پوشیدن

دامنی سرخ،

در میانِ رقص‌اش سر می‌داد...



(۲۴)

آوازِ نت‌های تنبور،

با این ورد به گوش می‌رسد،

و آن اینکه:

درود! درود بر عمر و زندگانی‌اش،

که تنبور را هست و نیست من کرد!!



(۲۵)

[گلدانی شکسته]

در سکوت می‌نگرم و

همهمه‌ای بر پا می‌کنم،

ابری را از دلِ مادرم کنار می‌زنم و

شکایتی هم از زبانِ پدرم پاک می‌کنم!


چه می‌شد اگر بارانی بودم

و بر مزرعه‌ای خشکِ مناجات، می‌باریدم...

یا که سکوتی محض می‌شدم

مابینِ گفتگوهای پنهان شده‌ی 

درونِ گلوی یک نوجوان،

به صدا در می‌آمدم،

به زیر سایه‌سار پر محبت کپری خالی

پناه قلبی شکسته می‌شدم...


مگر، چه می‌شد؟!

گلوله‌ای برف می‌شدم

تا قلبِ کودکی را 

با خنده و قهقه‌ آرام می‌کردم...


یا که تکه‌ ابری سپید بودم

در آسمانِ زیبای دختری،

که حسرتِ فراق یار،

چنان پرنده‌ای در باغ

آمدن فصلی نو را،

در خوابِ "باد" می‌بیند...


هر چه می‌شد، می‌شدم!

غیر از گلدان شکسته‌ی

خانه‌ی تو!

که در تنهایی خویش،

ترک بر می‌دارد و

در اشتیاقِ انتظارِ شکفتنِ گلی

خرد و تکه‌تکه می‌شود و

بدل به سکوتی فرو ریخته می‌شود...

گویی که زندگی دست از من کشیده است،

و تو نیز،

چون دودِ سیگارت،

پک به پک مرا در خود فرو می‌کشی و

و همچون ته‌سیگاری سوخته،

به دست زندگی می‌سپاری...!!


اندوه ارغوانی یک سیب

اندوه ارغوانی یک سیب، شعر شد!


کتاب "اندوه ارغوانی یک سیب"، منتخب اشعار خانم "شرمین ولی"، شاعر کُرد اهل اربیل، با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" توسط نشر الکترونیک زیتون و همراهی انجمن شعر و ادب رها، منتشر شد.

 

ادامه مطلب ...

شاهین شیرزادی

شاهین شیرزادی

آقای "شاهین شیرزادی"، شاعر و مدرس ادبیات و زبان‌شناسی، زاده‌ی سال ۱۳۶۸ خورشیدی، در سوادکوه و ساکن تهران است.
 
ادامه مطلب ...

سه شعر کوتاه

(۱)

چوون خەم و پەژارە 

وڵاتمی داگیرکرد

دەسوری داکوو

دڵخۆشیان خەسان.

◇

در این سرزمین 

غم حاکم که شد،

فرمود که شادی را

اَخته کنند...





(۲)

لە دووری تۆ

کراسەکەم 

تیتۆڵیکە سپی

سێ پەلە،

پێچراو بە دوراندوری جەنازەم.

◇

دور از تو 

پیراهنم 

پارچه‌ای‌ست سفید 

سه‌ تکه،

پیچده بر جنازه‌ام...




(۳)

ئەمە مەراقی منه،

گەشەوبوونی من دەس پێ دەکات 

خونچەکانی 

مەرگ و نەبوون دەم دانەوە ئەبێت.

◇

این اندوه من‌ست،

روییدنم که آغاز می‌شود

غنچه‌های 

مرگ و نیستی دم وا خواهند کرد.




#زانا_کوردستانی


حجت بقایی

حجت بقایی


دکتر "حجت بقایی" شاعر اهل استان کهگیلویه و بویراحمدی، و شهرستان لنده می‌باشد.
 
ادامه مطلب ...

عبدالرضا بازگیر

عبدالرضا بازگیر

استاد "عبدالرضا بازگیر"، هنرمند ایلامی متخلص به "فریاد"، زاده‌ی دره‌شهر است.
 
ادامه مطلب ...

میان چشمه‌های شعر

میان چشمه‌های شعر
مجموعه اشعاری از روناک آلتون

برگردان به فارسی:
زانا کوردستانی
  ادامه مطلب ...

ماهنامه ادبی رها منتشر شد

ماهنامه ادبی رها منتشر شد

جدیدترین شماره‌ی ماهنامه‌ی ادبی، هنری و فرهنگی رها، با بررسی پرونده‌ی ادبی شادروان "مجتبی ابوالفتحی" شاعر و معلم نهاوندی، منتشر و در دسترس عموم قرار گرفت.

 

ادامه مطلب ...

کرم‌رضا کرمی

کرم‌رضا کرمی

استاد "کرم‌رضا کرمی"، متخلص به "تنها"، شاعر و معلم بازنشسته‌ی کرمانشاهی، زاده‌ی سال ۱۳۳۷ خورشیدی، در روستای زینلخانی بخش حسن آباد شهرستان اسلام‌آباد غرب است.
 
ادامه مطلب ...

من دریایم!

من دریایم!

گزیده‌ی اشعار دریا هورامی


مترجم:

زانا کوردستانی


  ادامه مطلب ...

حمیدرضا مداح

حمیدرضا مداح 


آقای "حمیدرضا مداح"، شاعر ایرانی، زاده‌ی آذر ماه ۱۳۷۱ خورشیدی است. 
 
ادامه مطلب ...

اسعد لرزاده

غنچه‌های پژمرده

گزیده‌ی اشعار اسعد لُرزاده


  ادامه مطلب ...

ترجمه‌ی شعرهایی از روناک آلتون

شعرهایی از روناک آلتون

بانو "روناک توفیق محمد"  (به کُردی: ڕووناک تۆفیق محمد)، متخلص به "روناک آلتون"  (به کُردی: ڕووناک ئاڵتوون)، شاعر کُردزبان، زاده‌ی سال ۱۹۷۵ میلادی، در سلیمانیه است.
 
ادامه مطلب ...

محمد کاظم علیپور

محمد  کاظم علی‎پور

استاد "محمدکاظم علی‎پور"، شاعر، منتقد و روزنامه‎نگار لرستانی و مدیر انتشارات سیفا، زاده‌ی سال ۱۳۴۲ خورشیدی، در روستای «شیخ‌آباد»، شهرستان «الشتر» و اکنون ساکن «خرم‌آباد»، است.
 
ادامه مطلب ...

کتاب من چشمه بودم

شاعری شعرهایش را چشمه کرد


کتاب "من چشمه بودم!"، منتخب اشعار خانم "روناک آلتون"، شاعر کُرد اهل سلیمانیه، با ترجمه‌ی "زانا کوردستانی" توسط نشر الکترونیک زیتون و همراهی انجمن شعر و ادب رها، منتشر شد.

  ادامه مطلب ...

داستانک توالت

توالت

[بر اساس ماجرایی واقعی]

  ادامه مطلب ...

شهرام معقول

شهرام معقول

آقای "شهرام معقول" شاعر گیلک، زاده‌ی سال ۱۳۵۳ خورشیدی در املش و اکنون ساکن تهران است.
 
ادامه مطلب ...