انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

پرویز خائفی شاعر شیرازی

زنده یاد "پرویز خائفی" شاعر، نویسنده، محقق و حافظ‌پژوه ایرانی، زاده‌ی ۱۶ آذر ماه ۱۳۱۵ خورشیدی در محله‌ی دروازه کارون شیراز بود. پرویز خائفی نوه میرزا اسماعیل خائف، شاعر معروف و عالم متبحر شیراز، بود.

  ادامه مطلب ...

نبی یوسف زمانی شاعر سنندجی

زنده‌نام "نبی یوسف زمانی"، از شاعران و روشنفکران دهه سی کوردستان، در سال ۱۳۱۲ خورشیدی در سنندج به دنیا آمد. 

  ادامه مطلب ...

حمید نظرخواه شاعر گیلانی

آقای "حمید نظرخواه علیسرایی"، شاعر، نویسنده، داستان‌نویس، روزنامه‌نگار، پژوهشگر فرهنگ عامه‌ی گیلانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۷ خورشیدی در شهرستان کوچصفهان است.

  ادامه مطلب ...

حسین ذوالقدر شاعر اهوازی

زنده یاد "حسین ذوالقدر" شاعر خوزستانی زاده‌ی ۲۸ اسفند ماه ۱۳۳۲ خورشیدی در شهرستان اهواز و ساکن شیراز بود.

  ادامه مطلب ...

فهیمه مقربی شاعر زابلی

بانو "فهیمه مقربی" شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، فعال فرهنگی، مشاور در حوزه‌ی کودک و نوجوان و مربی کانون پرورش فکری سیستان و بلوچستان، زاده‌ی سال ۱۳۶۶ خورشیدی، در زابل است.

  ادامه مطلب ...

یزدان درویشی شاعر بروجردی

استاد "یزدان درویشی" متخلص به "درویش"، شاعر ایرانی زاده‌ی ۶ فروردین ماه ۱۳۵۲ خورشیدی، در شهر کوچک برزول واقع در شهرستان نهاوند در میان خانواده‌ای اصالتأ دلفانی و اکنون ساکن بروجرد است.

  ادامه مطلب ...

حسینعلی قضائی شاعر مینابی

زنده‌یاد "حسینعلی بن عبدالله بن حسین باقر" معروف به "حسینعلی قضائی علیایی مینابی" در حدود ۱۷۰ سال پیش یعنی در یکی از سال‌های ۱۲۱۰ تا ۱۲۲۰، در خانواده‌ای مذهبی و اهل شعر و ادب در روستای پنجاه تومانی میناب(هرمزگان) پا به عرصه وجود نهاد.

  ادامه مطلب ...

خلیل مختاری نیا شاعر بیجاری

آقای "خلیل مختاری‌نیا" شاعر شاعر ترک‌زبان، کردستانی، زاده‌ی شنبه ۵ تیر ماه ۱۳۵۵ خورشیدی، در بیجار است.


▪︎نمونه شعر فارسی:

(۱)

[سقف درد] 

باور کنید آبادی ما سقف دارد

اکسیژن خردادی ما سقف دارد 

ما بال و پر داریم و اما آسمان نه 

مثل پرستو شادی ما سقف دارد

دیوار باغ سیب‌ها کوتاه و کوتاه

آلونک مردادی ما سقف دارد

آهسته با باران پدر می‌گفت چشمش:

شکر خدا هم شادی ما سقف دارد

آلاله‌ها از قلب ما الگو گرفتند 

کی درد مادرزادی ما سقف دارد؟

ای دوستان دریا فقط دریای ما نیست 

امواج‌های بادی ما سقف دارد

ما برج میلاد و پل خواجو که نیستیم 

باور کنید آزادی ما سقف دارد 

حتی تمام خنده‌های کودکانه 

در خواب‌های عادی ما سقف دارد

از خشکی لب‌های گندمزار مادر

فهمیده‌ام که شادی ما سقف دارد.



(۲)

[دیوارهای نبودن‌هایت] 

من 

از تمام دیوارهای جهان 

بالا رفته‌ام

هیچ دیواری بلندتر از نگاه تو نیست 

که نیست 

دانه‌هایی را که 

از انارستان چشمانت بیرون زده‌اند 

تاوان کدامین پاییز شیرین من و اشعار من است 

ماه من!

مردم فکر می‌کنند 

قندهای نگاهت 

همان سیبی‌ست که 

جاذبه آدم را به هم می‌زند 

ولی من 

نگاه‌های تو را

همان باران پاییزی می‌دانم که 

شیرینی انارهای جهان را

در رگ‌های سرخ آبادی

به تلخی می‌کشاند 

رویاهای دیوانه‌ام را که 

سر می‌کشم 

می‌رسم 

به سرزمین قندهای وحشی 

با اکسیژن‌های دم‌بخت 

با چشمه‌های باکره

با

دیوارهایی از نبودن‌هایت 

که باید...



(۳)

[پائیز تروریست] 

حس غریبی توی چشمم لانه کرده

حس تروریستی که میلش انفجاری‌ست  

باور کنید پائیز شبیه داعشی‌هاست 

می‌ترسم از فصلی که فکرش انتحاری‌ست.



▪︎نمونه شعر ترکی:

(۱)

[من یاندیم قونشو باخدی]

یاغیش آلتیندا بیر گون دایاندیم قونشو باخدی

آلاو دوشدو جانیما من یاندیم قونشو باخدی

یول گوزله دیم بولودلار چئکلسین آی گورکسون

بولودلانیب هر آخشام، تالاندیم قونشو باخدی

اوره ک بوتون جارلاشدی مصرین یولون سپورسین 

کنعان کیمین غم اوسته قالاندیم قونشو باخدی

یاغیش یاغیب یاغار کن ایسلاندی ائنتظاریم 

قنوت الده اوت ایچره یوباندیم قونشو باخدی

یارگئتدی من دایاقـسیز دولوب بوشالدیم هرگون

گودن یئره بولود کیم جالاندیم قونشو باخدی

چئتیرسیز عاشیق اولماق، چتیندور چوخ ولی من 

یاغیش آلتیندا قانه بویاندیم قونشو باخدی

ققنوس کیمین گوزونده آلاو لاندیم کول اولدوم

یئنگیشدن اوز کولومدن یاراندیم قونشو باخدی

◇ برگردان:

روزی زیر باران ایستادم و در حالی‌که همسایه‌مان نگاه می‌کرد و این نگاه کردن شرری به جانم انداخت در حالی‌که نگاه همسایه نظاره‌گر این سوختن بود.

منتظر بودم تا ابرها بروند و ماه آفتابی شود در حالی‌که هر غروب دوباره هوای دلم ابری می‌شد و همسایه نگاه می‌کرد.

تمام دلم آماده جارو زدن راه مصر بودند ولی غم در چشمان کنعانی‌ام تلمبار شد و همسایه نگاه می‌کرد.

در حالی‌که باران می‌بارید و انتظارم خیس آب بود و من در میان آتش بودم و همسایه همچنان نظاره‌گر قنوت چشمانم و دستانم بود.

همسایه رفت و من مانند ابر مدام پر می‌شدم و خالی می‌شدم و همچون مه از زمین به طرف آسمان بخار می‌شدم.

بدون چتر عاشق شدن کاری سخت و طاقت فرسا است ولی من شبی بدون چتر در زیر باران به خون خود غلطیدم و همسایه نگاه می‌کرد.

و مانند ققنوس در چشمانش خاکستر شدم و دوباره از میان خاکسترم سر برآورده و زنده شدم در حالی‌که همسایه همچنان نگاه می‌کرد.



(۲)

[آی ناری ناری ناری]

آی ناری ناری ناری

نار فقط ساوه ناری

گور، کیمین دوواریندا

یازمیشام یادگاری

***

آی ناری ناری ناری

دولان گل منه ساری

منی بوردا اکیبسن 

کیمین اولوبسان یاری

***

آی ناری ناری ناری

گورورسن اوغلانلاری

ساپ سالیب قاش آلیرلار

کور قالسین روزگاری

***

آی ناری ناری ناری

تئل ساری تاراق ساری

بو اوزون ساچلاریوی

سن تاری منده تاری

***

آی ناری ناری ناری

گل گئدک چایا ساری

من کی سنه چاتمازدیم 

ساریرسان منی ساری

***

آی ناری ناری ناری

اوزونده جوت خال واری

سنسیز او قدر آغلادیم 

آپاردی سئل تالواری

◇ برگردان:

نار یعنی انار و اسم دختر (ناری) نیز می‌باشد:

آی ناری ناری ناری

انار فقط انار ساوه

ببین تو دیوار چه کسی 

نوشته‌ام یادگاری

***

آی ناری ناری ناری

همه جا را می‌گردی و آخر سر به طرف من می‌آیی 

در حالی که مرا اینجا کاشته‌ای

یار چه کسی شده‌ای؟

***

آی ناری ناری ناری

آیا پسرها را می‌بینی؟

با نخ انداختن تو صورت خودشان ابرو می‌گیرند 

الهی که روزگار خراب بشود!

***

آی ناری ناری ناری

گیسوانت طلایی و شانه‌ات نیز طلایی 

گیسوان دراز و طلایی‌ات را

هم خودت شانه می‌زنی و روزی هم من.

***

آی ناری ناری ناری

بیا به طرف رودخانه تالوار برویم 

ما که به همدیگر نخواهیم رسید 

پس اگر می‌خواهی مرا دست بیندازی دستی بینداز.

***

آی ناری ناری ناری

صورت زیبایت یک جفت خال دارد

در هجران تو آنقدر گریه کرده‌ام

که رودخانه تالوار را سیل چشمانم برده است.



گردآوری و نگارش:

#زانا_کوردستانی 




----------------

پ.ن:

* تالوار نام رودخانه‌ای در استان زنجان است که از کوه‌های کردستان سرچشمه می‌گیرد. این رودخانه در منطقه افشار شهرستان قیدار نبی در نزدیکی روستایی به نام "مصطافال" به رودخانه بزرگ قزل اوزن می‌پیوند و در شمال وارد دریای خزر می‌ریزد.

* لازم به ذکر می‌باشد که قالب اشعار فوق "بایاتی" می‌باشد که یکی از قالب‌های رایج و غنی و قوی و پر محتوی در ادبیات شفاهی (فولکلوریک) تورکی محسوب می‌شود؛ البته شایان ذکر است که با توجه به محتوای اشعار فوق می‌توان از آنها به عنوان (ماهنی) نیز یاد کرد.

ماهنی‌ها در ادبیات تورکی ریشه‌ای به درازای تاریخ ادبیات دارند که مضمونی عاشقانه داشته و عمدتا در وصف دلبری و دلداگی بوده و با زبانی ساده، همه فهم، روان، جذاب، دلنشین و نزدیک به زبان عامه، اصلا با زبان عامه سروده می‌شود و از دو بیت تشکیل می‌شوند.

ماهنی‌ها به سختی به زبان دیگری ترجمه می‌شوند چراکه یکی از فاکتورهای اصلی و شاخص آن احساس و زبان نرم و روان آن است که این دو فاکتور نیز در ترجمه به سختی قابل انتقال است.



زلیخا احمدی شاعر کرمانشاهی

بانو "زلیخا احمدی" شاعر و معلم کرمانشاهی، زاده‌ی سال ۱۳۵۱ خورشیدی، در کرمانشاه است.

  ادامه مطلب ...

احسان سیاوشی شاعر نهاوندی

آقای "احسان سیاوشی" شاعر همدانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۸ در نهاوند است. 

  ادامه مطلب ...

علی احسان فریدونی شاعر بیجاری

استاد "علی احسان فریدونی"، شاعر، مهندس عمران، نی نواز و موزیسین کردستانی، زاده‌ی ۲۶ دی ماه ۱۳۵۰ خورشیدی، در یک خانواده‌ی هنرمند، در بیجار است.

  ادامه مطلب ...

برگردان شعرهایی از لقمان لک

آقای "لقمان منصور" (به کُردی: لوقمان مه‌نسوور) مشهور به "لقمان لک" شاعر کُرد، زاده‌ی ۴ سپتامبر ۱۹۶۳ میلادی در کرکوک است.

  ادامه مطلب ...

جلاد شعری از علی حسنیانی

▪برگردان فارسی شعر جلاد از علی حسنیانی شاعر کُردی‌سرای مهابادی


  ادامه مطلب ...

دو شعر از بلور هورامی

بانو "بلور هورامی" شاعر کُرد زبان، زاده‌ی کرکوک در اقلیم کردستان است.

   ادامه مطلب ...

لوییز گلیک شاعر آمریکایی

بانو "لوئیز الیزابت گلیک"، شاعر و نویسنده آمریکایی، زاده‌ی سال ۱۹۴۳ میلادی، در نیویورک است.

  ادامه مطلب ...

محمد کریم مبشری نیا شاعر بروجردی

دکتر "محمدکریم مبشری‌نیا" شاعر بروجردی در یکم خرداد سال ۱۳۴۳ خورشیدی در شهر بروجرد دیده به جهان گشود.

  ادامه مطلب ...

بهمن قره‌داغی شاعر بیجاری

استاد "بهمن قره‌داغی" شاعر کُرد زبان در یکم مهر ماه ۱۳۵۰ خورشیدی، در بام ایران، بیجار دیده به دنیا گشود.

  ادامه مطلب ...

ضیاءالدین خالقی شاعر لنگرودی

استاد "ضیاءالدین خالقی"، شاعر، نویسنده، منتقد و فعال فرهنگی گیلانی، زاده‌ی سال ۱۳۴۲ خورشیدی، در لنگرود است.  

  ادامه مطلب ...

علی گودرزیان شاعر الشتری

استاد "علی پایدار گودرزیان القاص‌آباد" شناخته شده به نام "علی گودرزیان" و تخلص "ع-پایدار" شاعر، نویسنده‌، خبرنگار و فعال اجتماعی، سیاسی اهل لرستان، به سال ۱۳۴۷ خورشیدی، در یکی از روستاهای کنار «زز» الشتر، دیده به جهان گشود. 

  ادامه مطلب ...

جویس کیلمر شاعر آمریکایی

آلفرد جویس کیلمر (به انگلیسی: Alfred Joyce Kilmer)، شاعر، روزنامه‌نگار، منتقد ادبی، مدرس و ویراستار آمریکایی، زاده‌ی ۶ دسامبر ۱۸۸۶ میلادی، در نیو برانزویک، نیو جرسی آمریکا بود.

  ادامه مطلب ...

سیف‌الله غضنفری شاعر رومشکانی

استاد "سیف‌الله غضنفری" شاعر لرستانی، زاده‌ی سال ۱۳۳۸ خورشیدی در روستای "حسین‌آباد نظر علیوند" از توابع شهرستان رومشکان می‌باشند. 

  ادامه مطلب ...

حسین شکربیگی شاعر ایلامی

استاد "حسین شکربیگی" شاعر و نویسنده‌ی ایلامی، زاده‌ی سال ۱۳۵۴ خورشیدی، است. 

  ادامه مطلب ...

برگردان شعرهایی از نه‌به‌ز گوران

استاد "نەبەز گوران" (به کُردی: نه‌به‌ز گۆران) شاعر، نویسنده، مترجم و روزنامه‌نویس کُرد، است. 

"نه‌به‌ز" به معنی نستوه و شکست ناپذیر است.

وی در هفده مارس ۱۹۷۷ میلادی، در شهر کوچک بیاره واقع در منطقه‌ی هورامان اقلیم کردستان دیده به جهان گشود.

"هلمت گوران" دیگر شاعر و نویسنده‌ی کُرد، برادر اوست.

نه‌به‌ز، برای نشریات مختلفی همچون، روزنامه‌های هاولاتی، ئاوینە و مجلات جهان و لفین مطلب می‌نوشت و در خلال این همکاری‌ها، چندین بار توسط حزب بعث بازداشت و زندانی شد.



▪کتاب‌شناسی:

- حزب بعث و ایدئولوژی آن 

- شب مهتابی (رمان) 

- مرزبان (رمان) 

- دیوانەای در این شهر است (رمان) 

- میخانەی وسطی (رمان) 

- من بعد از تو پژمرده شده‌ام (شعر) 

- مازیار شنگالی (رمان) 

- امیرنشین خال و خاک (رمان) 

- نامه‌ها را از در داخل ننداز، کسی در این خانه نیست (شعر) 

- چشم آبی درسیم 

- دختر کاه‌فروش  

و...


■□■


(۱)

من از شهری می‌ترسم 

که مردمانش،

پنهانی عشق‌ورزی می‌کنند و 

آشکارا به هم کینە‌ می‌ورزند.



(۲)

دروازه‌ای می‌خواهم 

که بر روی زخم‌های حافظه‌ام بسته شود 

دروازه‌ای که هرگاه باز و بسته شد 

میان خاکسترهای تنهایی‌ام 

گرمای وجودم را احساس کنم.



(۳)

می‌خواهم ولگرد و ولنگار

هر روز، خانە بە خانە‌ و 

کوچە بە کوچە‌ی شهر را بگردم و 

از اهالی‌اش بپرسم:

-- آیا جایی را سراغ دارند، تاریک‌تر از درون آدمی...؟!



(۴)

نیمە شبان، از غریبه‌ای نامەای به دستش رسید 

نوشتە بود؛

اگر آنجا، در وطنت مُردی،

دوست داری بر سنگ‌ قبرت چه حک شود؟

گفت: می‌خواهم با خطی خوانا بنویسند 

دیگر خوشحالم که سرانجام صاحب خانه‌ای شدم

چون که تا زندە بودم، منزل و مأوایی نداشتم...



(۵)

رئیس جمهور تمام زندگی خود را

صرف نابودی زبان کُردی کرد؛

اما دقیقن شبی کە مُرد،

پسرم نخستین کلمەی کُردی را یاد گرفت...



(۶)

وطن،

برای برخی افراد آرامشگاه است و

برای برخی دیگر آرامگاه...



(۷)

بعضی اوقات 

زندگی آنقدر از من دور است 

که شبیه ستاره‌ای می‌شوم  

که تاکنون کشف نشده است!



(۸)

بعضی اوقات  

آنقدر مرگ را نزدیک خود می‌بینم 

که فراموش می‌کنم 

آغوش خاک

آخرین منزلگاه من است.



(۹)

بسان هر انسانی دیگر،

چه آرزوها که نداشتم!

لیکن،

بی‌سرزمینی آنقدر مرا آزار داد 

که همه آرزویم داشتن وطنی شد...



(۱۰)

چونکه خورشید غروب کند،

من جانشین او خواهم شد!

من و خورشید درد مشترکی داریم،

-- [بیرون راندن تاریکی از دنیا] 

...

تا وقتی که تاریکی 

بر روی زمین و درون آدمی باقی‌ست 

درد من و خورشید پایان نمی‌یابد...



(۱۱)

به ناگاه، 

احساس غریبی وجودم را فرا می‌گیرد و 

به خودم می‌گویم: 

-- ای نگون‌بخت! 

چرا با زندگی چنین در‌آمیخته‌ای؟!

وقتی میان این همه آدمی،

آنکه باید پشت و پناهت باشد،

بی‌پناهت می‌کند...


                            

(۱۲)

زمستانی را دوست دارم 

که با هیچ آغوشی گرم نشود!

انسانی را دوست دارم 

که هیچ جنگی، نابودش نکند!

عشقی را طلب می‌کنم،

که گذر زمان از رنگ و بویش نکاهد...


                                  

(۱۳)

تمام دروازه‌های بودنت را ببند،

کسی که تو را بخواهد، به روزن پنجره‌ای هم راضی‌ست.

تمام پنجره‌های بودنت را ببند،

کسی که تو را بخواهد، به خیال تو هم راضی‌ست.

                                 


(۱۴)

اگر که به کودکی باز گردم،

با خطی درشت،

بر تخته‌سیاه خواهم نوشت:

-- نمی‌خواهم بزرگ بشوم!.



(۱۵)

در تلاش بافتن فرشی هستم،

که طرح گل میانه‌اش، تصویر توست.

مشغول نقاشی تصویر دو کوه هستم،

که مابین آنها تو طلوع کنی.

می‌خواهم رویاهایم را زمانی ببینم،

که چون صدای تو پر باشد از زندگی.

                              

         

(۱۶)

انسان چون 

دل به ارتش خود ببندد،

پشت سر خود،

غیر از ویرانه،

چیزی به جای نخواهد گذاشت.

                                   


(۱۷)

این روزگار،

فقط به درد آن می‌خورد،

دورادور به آن بنگری و 

همچون رهگذری به آن بخندی.

                         


(۱۸)

هر شخصی 

برای پا گذاشتن به دنیا،

روشنایی می‌افروزد،

بی‌آنکه چشم به راه پروانه‌ای باشد که دورش بگردد

بی‌ چشم داشت نوری از چراغ دست کسی...

                     


(۱۹)

بنگر، که این دنیا پر از آدم‌های متکبر است،

که باید دور شوی از آنها،

دوری از آنها،

یعنی اینکه کماکان برای آدمی ارزشی باقی‌ست.



(۲۰)

چه می‌شود 

که این مرتبه،

پیش از باران،

تو بباری؟!...



شعر: #نەبەز_گوران 

برگردان: #زانا_کوردستانی 


برگردان شعرهایی از شادان علی احمد

دکتر "شادان علی احمد" مشهور به "شاده علی" شاعر کُرد است.

  ادامه مطلب ...

داستان کوتاه فریبا

[فریبا]


پیپ‌اش را گوشه‌ی لب گذاشت با طمأنینه... روی تخت نشست. با دست گرد و خاک و تکه‌های آوار شده‌ی سقف را پاک کرد.

اسباب و اثاثیه‌ی تخریب شده‌ی خانه‌اش را ورانداز کرد. آهی کشید و پکی عمیق به پیپ زد.

در زلزله‌ی دیشب، خانه‌های زیادی خراب شدند. 

پیپ‌اش را کناری گذاشت و سراسیمه به جستجو در اتاق پرداخت. تمام گوشه و کناره‌ها را با وسواس و دقت بررسی کرد. زیر یکی از کمدها پیدایش کرد.

- ببخش من را! گیج و منگم! تو را به کلی فراموش کرده بودم!.

دستی به سر و رویش کشید و صورت زیبایش را پاک کرد. زیبا، جوان و دلفریب بود؛ همچون اسمش.

- خدا را شکر صحیح و سالمی. بلایی سرت می‌آمد دق می‌کردم.

سراغ گرامافون رفت. جلوی یکی از پنجره‌ها، روی زمین افتاده بود.

- خدا کند سالم مانده باشد!. 

سالم بود. صفحه‌ی داخلش را چرخاند و سوزن را گذاشت.

- آه! ای الهه‌ی ناز...

نگاهی به فریبا انداخت. 

- نگران نباش؛ به کمک هم می‌سازیمش!

بعد قاب عکس را به آغوش کشید و زار زار گریه کرد.

 


#زانا_کوردستانی

داستان کوتاه قهرمان

[قهرمان] 


به زور سیزده، چهارده ساله می‌شد. چهره‌ای استخوانی و اندامی ترکه‌ای داشت. یک جفت کتانی رنگ و رو رفته به پا کرده بود. ساک ورزشی آبی رنگش را هم مورب به گردن آویخته بود.

عاشق فوتبال بود. مجذوب رونالدو و متنفر از لیونل مسی. پوسترهایی از تیم محبوب و بازیکنانش را به در و دیوار اتاقش چسبانده بود. 

صبح تا شب کارش فوتبال کردن بود و فوتبال دیدن. درس و مشق‌اش هم همین‌ها شده بود. آنقدر در زمین‌های خاکی، زمین خورده بود که کف دست‌ها و زانوهایش پینه بسته بود.

متأثر از این علاقه‌ی شدیدش به فوتبال، دلش می‌خواست فوتبالیست بشود، گل بزند و قهرمان جام‌جهانی. هر کجا که می‌رفت؛ توپی جلوی پایش بود و با فکر به قهرمانی به آن لگد می‌زد. 

در خیالات خود بود و نرم نرمک توپ‌اش را جلو می‌راند. بی توجه به خواهش‌ و التماس‌های رونالدو، که می‌خواست به او پاس بدهد؛ خودش یکه و تنها توپ را جلو می‌برد. دوست داشت خودش این گل را بزند و همین‌طور که می‌دوید به وسط...

صدای ترمز و بوق خودرو با ناله‌هایش در آمیخت.

 

#زانا_کوردستانی

رفیق صابر شاعر کرد زبان

استاد "رفیق صابر" (به کُردی: ره‌فیق سابیر / انگلیسی: Refiq) شاعر کُردزبان، زاده‌ی سال ۱۹۵۰ میلادی در قَلادزی، اقلیم کردستان است.

  ادامه مطلب ...

آرش آقایی شاعر پلدختری

آقای "آرش آقایی بازگیر" متخلص به "کشکان" شاعر، نویسنده و فعال فرهنگی لرستانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۵ خورشیدی، در پلدختر است.


  ادامه مطلب ...

مریم رضایی شاعر اسلام‌آبادی

خانم "مریم رضایی" شاعر کرمانشاهی، زاده‌ی مهر ماه ۱۳۶۳ خورشیدی در اسلام‌آباد غرب است.

  ادامه مطلب ...

حسین نوروزی‌پور شاعر ایرانی

استاد "حسین نوروزی‌پور"، شاعر و نویسنده‌ی ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۴۶ خورشیدی، است.

  ادامه مطلب ...