"کردستان بزرگ"، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان بهبهان در استان خوزستان است.
دهریز (دِهریز) روستایی از توابع شهرستان بروجرد واقع در استان لرستان است. این روستا در دهستان بردسره از بخش اشترینان شهرستان بروجرد قرار دارد.
"دهلیز" و "دیک ریز" از نامهای پیشین این روستا بوده است.
جمعیت این روستا در سرشماری سال ۱۳۹۵ خورشیدی، ۱۴۷۹ نفر شامل ۷۸۹ مرد ۶۹۰ زن و جمعا ۴۳۶ خانوار بوده است.
دهریز، با وسعت دو هزار هکتار، (در اصطلاح محلی حدود ۱۰۸ جفت زمین) از شمال به دهکدهی کهکدان و از جنوب به دهکدهی رضاآباد و مشرق به دهکدهی واشان و ده یوسف علی و از مغرب به روستای گلدره و رحمان آباد منتهی میگردد.
مردم دهریز به زبان لری سخن میگویند و شامل چندین طایفه از جمله بومی، کولیوند، شلالوند، روزبه و زیار میباشند.
روستای دهریز در منطقهای وسیع، با زمینهای صاف و حاصلخیز واقع شده، که در طول تاریخش، محل مسکونی روستا در سه محل جابه جا شده است.
زمینهای کشاورزی این روستا، تا قبل از تقسیمات اراضی، توسط خانهایی به نامهای "ولیپور"، "محمدعلی خان"، "عزتاله خان"، "نصرتاله خان" و "محمدتقی خان" اداره میشده، که افراد ساکن به صورت رعیت مالکی بر روی این زمینها کار میکردهاند. در آن دوران، روستای دهریز، به دو بخش، "دو دانگ" و "چهار دانگ" تقسیم ،که هر کدام توسط مالکین نام برده شده در بالا اداره میشده است.
این روستای تاریخی در زمان "یزگرد سوم"، آشپزخانهی سپاه ایران در در مقابله با تهاجم اعراب بوده است. همچنین در این روستا، تپهای وجود دارد بنام چار طاقی (چهار طاقی) که این تپهی بسیار قدیمی، شناسنامهی قدمت تاریخی این روستاست. این تپه آرامگاه نخستین محل روستا بوده است.
دشت گشادهای که بین این روستا و مابقی روستاها واقع شده، سالها شاهد جنگ و گریز سپاهیان مختلف از ماقبل تاریخ تا زمان یزدگرد سوم که با حدود ۱۲۰ هزار سپاه در این منطقه سکنی گزیدند، بوده است. بنابر قراین و شواهد و مدارک، سپاهیان ایران در نبرد با مهاجمان عرب، محل این روستا را به عنوان آشپزخانه انتخاب کرده و از این مکان آذوقه لشکر را تامین مینمودهاند، که بعدها نیز به همین نام (دیک ریز، دهلیز) شناخته شده است.
گویا یکی از دلایلی که سپاه ایران، در آن زمان، این مکان را به عنوان مقر فرماندهی چندروزهی خود انتخاب کرده بود، وجود آتشکدهی بزرگ "چار طاقی" بود که "آتش مقدس" را در آن نگهداری میکردهاند.
از خرابههای فعلی چار طاقی، پیداست که آن مکان تاریخی، در دوران خود، مکانی بزرگ با وسعتی در حدود ۳۰۰ در ۳۰۰ متر بوده است.
تپهی چار طاقی، یکی از آثار ملی ثبت شده در ایران است که قدمت آن مربوط به قرون اولیه میانی اسلامی میباشد و در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۲۸ به شماره ثبت ۱۸۳۴۶ در مجموعه آثار تاریخی ایران ثبت شده است.
از دیگر مکانهای تاریخی این روستا، که در کتاب "تاریخ حزین" به ثبت رسیده است، وجود مقبرهی "شاه علی بیگ پیرناگ" (شاهزاده علی) میباشد.
از مدارک و متون تاریخی، مشخص گردیده که، در روزگار حکمرانی بزرگان آق قوینلو بایندریه، "بایسونقر میرزا ابن یعقوب بیگ" به کوشش "صوفی خلیل" به شاهی رسید و اما سایر امرای آن طایفه، "مسیح بیگ" نامی را به شاهی برگزیدند، میان "مسیح بیگ" و "صوفی خلیل" جنگ در میگیرد و "محمود بیگ آقرلو محمد" گریخته و راهی همدان میشود، در این بین "شاه علی بیگ پیرناگ" او را به سلطنت نهاد، اما "صوفی خلیل" لشکر بدان سو کشید و آنها را در حدود بروجرد در جنگی خونین بکشت و در روستای دهریز مدفون نمود.
از دیگر آثار تاریخی که از این روستا قابل ذکر است، وجود حمام قدیمی که به سبک معماری خاص با ملات، خشت، گل و ساروج ساخته شده و امکانات قدیمی که در آن تعبیه شده قابل توجه میباشد. قدمت آنرا به دوران حکومت تشمالها نسبت دادهاند.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)
دهریز (دِهریز) روستایی از توابع شهرستان بروجرد واقع در استان لرستان است. این روستا در دهستان بردسره از بخش اشترینان شهرستان بروجرد قرار دارد.
"دهلیز" و "دیک ریز" از نامهای پیشین این روستا بوده است.
جمعیت این روستا در سرشماری سال ۱۳۹۵ خورشیدی، ۱۴۷۹ نفر شامل ۷۸۹ مرد ۶۹۰ زن و جمعا ۴۳۶ خانوار بوده است.
دهریز، با وسعت دو هزار هکتار، (در اصطلاح محلی حدود ۱۰۸ جفت زمین) از شمال به دهکدهی کهکدان و از جنوب به دهکدهی رضاآباد و مشرق به دهکدهی واشان و ده یوسف علی و از مغرب به روستای گلدره و رحمان آباد منتهی میگردد.
مردم دهریز به زبان لری سخن میگویند و شامل چندین طایفه از جمله بومی، کولیوند، شلالوند، روزبه و زیار میباشند.
روستای دهریز در منطقهای وسیع، با زمینهای صاف و حاصلخیز واقع شده، که در طول تاریخش، محل مسکونی روستا در سه محل جابه جا شده است.
زمینهای کشاورزی این روستا، تا قبل از تقسیمات اراضی، توسط خانهایی به نامهای "ولیپور"، "محمدعلی خان"، "عزتاله خان"، "نصرتاله خان" و "محمدتقی خان" اداره میشده، که افراد ساکن به صورت رعیت مالکی بر روی این زمینها کار میکردهاند. در آن دوران، روستای دهریز، به دو بخش، "دو دانگ" و "چهار دانگ" تقسیم ،که هر کدام توسط مالکین نام برده شده در بالا اداره میشده است.
این روستای تاریخی در زمان "یزگرد سوم"، آشپزخانهی سپاه ایران در در مقابله با تهاجم اعراب بوده است. همچنین در این روستا، تپهای وجود دارد بنام چار طاقی (چهار طاقی) که این تپهی بسیار قدیمی، شناسنامهی قدمت تاریخی این روستاست. این تپه آرامگاه نخستین محل روستا بوده است.
دشت گشادهای که بین این روستا و مابقی روستاها واقع شده، سالها شاهد جنگ و گریز سپاهیان مختلف از ماقبل تاریخ تا زمان یزدگرد سوم که با حدود ۱۲۰ هزار سپاه در این منطقه سکنی گزیدند، بوده است. بنابر قراین و شواهد و مدارک، سپاهیان ایران در نبرد با مهاجمان عرب، محل این روستا را به عنوان آشپزخانه انتخاب کرده و از این مکان آذوقه لشکر را تامین مینمودهاند، که بعدها نیز به همین نام (دیک ریز، دهلیز) شناخته شده است.
گویا یکی از دلایلی که سپاه ایران، در آن زمان، این مکان را به عنوان مقر فرماندهی چندروزهی خود انتخاب کرده بود، وجود آتشکدهی بزرگ "چار طاقی" بود که "آتش مقدس" را در آن نگهداری میکردهاند.
از خرابههای فعلی چار طاقی، پیداست که آن مکان تاریخی، در دوران خود، مکانی بزرگ با وسعتی در حدود ۳۰۰ در ۳۰۰ متر بوده است.
تپهی چار طاقی، یکی از آثار ملی ثبت شده در ایران است که قدمت آن مربوط به قرون اولیه میانی اسلامی میباشد و در تاریخ ۱۳۸۵/۱۲/۲۸ به شماره ثبت ۱۸۳۴۶ در مجموعه آثار تاریخی ایران ثبت شده است.
از دیگر مکانهای تاریخی این روستا، که در کتاب "تاریخ حزین" به ثبت رسیده است، وجود مقبرهی "شاه علی بیگ پیرناگ" (شاهزاده علی) میباشد.
از مدارک و متون تاریخی، مشخص گردیده که، در روزگار حکمرانی بزرگان آق قوینلو بایندریه، "بایسونقر میرزا ابن یعقوب بیگ" به کوشش "صوفی خلیل" به شاهی رسید و اما سایر امرای آن طایفه، "مسیح بیگ" نامی را به شاهی برگزیدند، میان "مسیح بیگ" و "صوفی خلیل" جنگ در میگیرد و "محمود بیگ آقرلو محمد" گریخته و راهی همدان میشود، در این بین "شاه علی بیگ پیرناگ" او را به سلطنت نهاد، اما "صوفی خلیل" لشکر بدان سو کشید و آنها را در حدود بروجرد در جنگی خونین بکشت و در روستای دهریز مدفون نمود.
از دیگر آثار تاریخی که از این روستا قابل ذکر است، وجود حمام قدیمی که به سبک معماری خاص با ملات، خشت، گل و ساروج ساخته شده و امکانات قدیمی که در آن تعبیه شده قابل توجه میباشد. قدمت آنرا به دوران حکومت تشمالها نسبت دادهاند.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)
نگاهی به کتاب خانهام کجاست؟
کتاب "خانهام کجاست؟" نوشتهی "پاتریشیا ویلیز" نویسندهی آمریکایی با ترجمهی "فریبا جعفرزاده" است.
این کتاب چاپ اول ۱۳۸۴ انتشارات سوره مهر در ۲۲۰۰ نسخه، ۱۵ فصل و ۲۱۴ صفحه است.
خانهام کجاست؟، ماجرای پسری است به نام "هانری" که طی جنگ جهانی دوم در مزرعهای مشغول به کار میشود، در حالی که سیزده سال بیشتر نداشت. نویسنده، این رمان را بر اساس ماجرای زندگی پدرش نوشته است. پدری که در اثر جنگ جهانی دوم، در سیزده سالگی، شهرش را ترک میکند. شهری که در آن زیبایی موج میزده و کلبهی قشنگی در وسط زمینهای مزرعه، خانهی او را از دیگران جدا میکرد. او به شدت وابسته زمین و خانهاش بوده است. پس از سرگردانی و دوری از شهر و دیار که به اهایو رفت در آنجا که بیشتر از سیزده سال نداشت مشغول به کار شد.
هانری شخصیت اول داستان یتیم بود. او پس از مرگ ناپدری اش آقای "کامپتون"، مجبور شده بود در این مزرعه کار کند. در اهایو مردان زیادی به جنگ رفته بودند، و کار مزارع بر روی دست زنها یا پدر و مادرهای پیر تلنبار شده بود.
صاحب مزرعه خانم مرموزی بود، به اسم "سارا موریسن" که هانری را برای کار به آنجا فرستاده بودند. سارا رازی در سینه داشت که هانری برای دانستن آن تلاش بسیار میکرد. او میخواست به این راز پی ببرد.
سارا در جوانی بر خلاف میل والدینش با مهندسی ازدواج میکند و مهندس بعد از چند وقت او را ترک میکند و سارا که حالا باردار هم هست و از سوی والدین نیز طرد شده، به مزرعهی مادربزرگش پناه میآورد و ...
کتاب حاضر، نخستین رمان او است که برندهی جایزه ادبی زیر شده است:
The Socitey of middland Autboys Award
#زانا_کوردستانی
استاد "حجت یکتا" نویسنده، بازیگر و کارگردان تئاتر، لرستانی، زادهی سال ۱۳۵۶ خورشیدی، در بروجرد میباشد.
فروش بهشت
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم میفروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتی از بهشت را از آن خود میکردند.
استاد "صالح سیدیوسفی" معروف به "بابا صالح" شاعر و دبیر شیرازی است.
استاد "صالح سیدیوسفی" معروف به "بابا صالح" شاعر و دبیر شیرازی است.
بانو "مرضیه رشیدپور" متخلص به "کیمیا"، شاعر و هنرمند گلستانی، زادهی هفتم خرداد ۱۳۵۸ خورشیدی، در شهرستان مینودشت است.
" />وی دانشجوی دکترای اگروتکنولوژی کشاورزی (گرایش فیزیولوژی گیاهان زراعی) دانشگاه صنعتی شاهرود است، که در کنار شعر، محقق کشاورزی است.
ایشان فعالیت ادبیاش را بطور جدی از سال ۱۳۹۰، با انجمن بیدل مینودشت آغاز نمود.
▪کتابشناسی:
- رویای نمناک - ۱۳۹۷
- در چهارخانههای پیراهنت - ۱۳۹۸
- شیار - ۱۳۹۹
- زنبق وحشی - ۱۳۹۹
- دلم گنجشک شده بود - ۱۴۰۰
- روزنه بنفشه - ۱۴۰۱
همچنین ایشان در بیش از ۱۲ کتاب مشترک شرکت داشته است.
▪نمونهی شعر:
(۱)
من باید حتما فرو بروم در لمس
تنیده به درخت
چون شاخ و برگ.
باید برسم به قراری
و از روزنهی بنفشهای
بهار را ببینم،
من باید حتما
گیسویی شوم در باد
و رهایی را در شباهت چشمهای تو
به بیداری
تماشا کنم،
من باید اصلا
به ارتفاع بریزانم
طول خاطره را
تا از ذهن من بگذرد
درد بالهایی که هرگز نگشودهام،
از سمت خواب
به سمت هر چه رفت
بیتو
تُردِ آفتاب است
و من از نبش آن پنجره
که انگور میزایید
با تو حرف میزنم.
ذائقهی باران!
ریشه کرده در گندمهای سر مست
و خوشهها
به ضخامت تازهای از نسیم
آویزانند...
من باید
من حتما باید
به این افق فرارو
رسیده باشم
درخشیده باشم
با نشانههایی که از سوختن خودم
در این شبها
کنار ستارهها میبینم...!
(۲)
چگونه است؟!
که در من نخواهم بود
نیمی پخش در ساقهها
و نیمی دیگر
گراییده به افق،
که باز
سر بسته مانده در خوشهها
چنین رها
در برم گرفته
باد.
چگونه است؟!
به تابیدن
که دستم میرسد به خورشید،
و تنهام را پوشانیده
بهار،
از این جا
جایی میان بنفشهها
باران
درز میکند از میان انگشتانم
و پرنده
میرود از آن روزنه بیرون.
چگونه است؟!
که میتوانم
به وقت پریدن
فرو بریزم در تو
و بعد از شکفتن
به غنچهای سپید تبدیل شوم
که گاه نوشتن
به پاک کردن است
به عبور...!
از آوندهایی
که آواز روئیدن
رسانیده به رگبرگ جوانهای
در نور.
(۳)
به این نگاه میکنم
به آن
به همین دور و ور
و بافتههای ذهنام.
تو را زیر و رو میکنم
دست از شاخ و برگ بر میدارم و
در اندامِ سطرها دل میکارم.
رفتار کن به فهمیدن
به برداشت
از این ابر گاه و بیگاه
که در میانِ نسیم بال میزند
با همان حس و حالِ
از خوابهای پریده
تا
شرجی هوای تو.
چه روان
تمام آبهای جهان شدهام
بر ساقههای تردِ نگاهات
و چه عریان پوشیدهام از نور
چند خوشه آفتاب...
بگو چه بگویم از تو؟
که برخیزد احساسات
عاشقانه دست بزند
تا کمی شعر تکان بخورد!
(۴)
از آن پس من
اندوه بیشهزاری را
بر دل آویختم.
سکوت کردم و
آن روی من
چنان پژمرد
که مرگ را
در چشم گل بنفشهای دیدم.
از آن پس من
اندازه میگرفتم خورشید را
بر هر پارهی تنم
که سوخته بود و
حالا
همه جایم
در شعر
درد میکرد...!
(۵)
و بالها
بسته در من
تا باز به نام تو
پرنده به زندان آورد.
پرواز بود
که میریخت
به جمع پرهایم
آزادی
کی بر میگردی...!
(۶)
با من فاصله دارد!
مثل ستارهها،
از دریچهای نور
به من میرسد.
از آن سوی اشک میروم
در میان رویاها،
نمیخواهم
آب در دل شعر
تکان بخورد...!
(۷)
در خانه نیست
در خیابان نیست
در شهر نیست
کوهی
که به آن تکیه کردهام...!
(۸)
رهایم کنید ای بادها
پیش از شما یک نفر
قلب مرا
از ریشه کنده است!
(۹)
پیچیدهام به خود
عطری از تو
در باد.
(۱۰)
حرف حساب نیست
اندوهمان
کتاب شد.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)
❀✦•┈❁
بانو "سمیرا چراغپور" شاعر ایرانی، زادهی سال ۱۳۶۶ خورشیدی در کرمانشاه است.
او دربارهی خود گفته: سمیرا چراغ پور هستم: کارم رو در حوزهی روابط عمومی با خبرنگاری شروع کردم و به سرعت به صورت تخصصی وارد این حرفه شدم... من همسر یک مدرس ارتباطات هستم و بنابراین سالهاست خودم را در زمینهی روابط عمومی و ارتباطات به روز نگه داشتهام... جدا از اینها، اگر بخواهم از روحیات شخصی و سایر علائقم صحبت کنم: (من نویسنده هستم. مولف ۴ جلد کتاب در حوزه ادبیات، و نوازنده ی سازهای سه تار و سنتور هستم).
او کارشناسی مهندس کشاورزی از دانشگاه پیام نور و کارشناسی ارشد محیط زیست از دانشگاه ملی خلیج فارس دارد.
▪کتابشناسی:
- وقتی خوابها بیدار شوند
- سکانسهای سیاه و سفید
- خونم را به هواخوری بردهام
و...
▪نمونهی شعر:
(۱)
[ترانهای برای احسان]
نه اینکه گریه میکند منم
نه تو آن سایهی افتاده بر دیواری
ما دو ابر دیوانهایم در باران
حالا زمین را برای چند سال
در دست ویرانیاش رها کن
بگذار پدر را در چشمهایت خاک کند
زنی که شیطان موهایش
طلسم طلاهای گمشده را
به گردن طناب
آویزان کرده است.
نه اینکه میخندد منم
نه تو آن سرباز تفنگهای بیشلیکی
ما دو شعر ناخواندهای در باران
حالا کنار خواب جهان
چشم پوتینهایت را بگذار.
(۲)
[سفید خوانی در ماه]
از فرقی که ندارد این زندگی حرف میزنم
به اندازهی اشتیاق کودکی که نیست
به دنبال پروانهای که نبود
دویدهام
و در کوچهای که نیامدی
به آغوش کشیدمت
اما عزیزم
حالا عصر دلتنگیهای مانده در گیسوی من نیست
با فشار یک دکمه
صفحهای در من بالا میآید
که میگوید
دختری در آن سوی آبها
هنوز عطر پیراهنت را دارد
و من به تعریف دیگری از فاصله میرسم
درون خودم
به کوهی دلتنگ رسیدهام
که تنها صدایی است
که تو را بر میگرداند
حالا به این نیامدن
همه چیز میآید
حتا ترانهای که با صدای بلند
میرقصد
و گاهی
بازی به نفع ماست
که تمام نمیشود.
(۳)
[در تنهایی یک اتاق]
در تنهایی یک اتاق
میخواستم بگویم
من قهرمان بزرگی که میگفتم
نبودهام
هنوز نرفتهای
گریه اولین قولم را شکست
حتا نتوانستم
همه چیز را بین خودم نگم دارم
و حالا دلواپسی
شبیه پنجرهای باز
در دل دیوارم نشسته است
کوچهی ما را که میدانی
خبرها مثل کلاغ
زود میپیچد.
میدانم
عصر خوبی برای گریه نیست
اما تا شب
موهای آخرین عروسکم را هم جویدهام
و شصت سال
از آغاز این تلفن گذشته است
آنوقت کوچهها، مغازهها، آدمها
ما را به اشتباه میاندازد
عزیزم
در تنهایی یک اتاق
خانهای جهنم میشود
پشت سرت در را که بستی
خانوادهای که نخ کرده بودم
پاشیده شد
میبینی؟
همه چیز به انگشت نرفتنی
بند میشود
نگاه کن
دوباره تیزی یک دلتنگی
نبضم را بریده است
و تو که نباشی
مرگ
از سوراخ کوچکی هم
عبور میکند.
(۴)
[تهران]
از همان کوپهای که راه افتاد
میدانستم
تهران نقشهی بزرگی است
که برای من کشیدهاند
و این سفر نمیتوانست
به چند کتاب کوچک ختم شود
با اولین تکان قطار
پرندهای در من به آزادی رفت
و خون جریان دیگری داشت
شبی که میتوانست
کوتاهترین خواب دنیا باشد
از من زنی بیپروا میساخت
که ناباورانه
شکار بوسهای میشد
از این لحظهها نمیتوانستم
کوتاه بگذرم
که بند بند آن شب جاری
شبیه پنجرهی لرزان قطار
تکانم میداد
و هنوز تهران در من
مسافری است
در قطاری که
پایان نمیگیرد.
(۵)
به شمعی که روشن نکردهام در تاریکی فکر میکنم
به صدایی که نشنیدهام از تو
به دوریات
که میتوانست دیوانهام کند
به زن که امتداد موهایش هنوز
از پیچهای زندگیام بیرون زده است
به تو فکر میکنم
که تنها تکلیف سیگارت را
روشن میکنی
به من
که فکر میکند به اینها هنوز
و ساعت را برای روز بعدی کوک میکنم.
(۶)
[ما دستِ پنج انگشتیم]
از پردهی خانه
پدر کنار که میرفت
نوشتم:
زندگی نانی که ندارد نیست
تابیست که نمیآورم
مادر زیر چادر جوانیاش
برف که بارید
لبخندی از جنس نمیتوانم
گریه را به شکل صورتش برگرداند
خیابانی دستش را در برادر رها کرد
خواهر خودش را در دیگری
پزشکی در من
خواب موهایش را به تخت گره میزد
و من هنوز خطهای لباسم را
با راهرو بیمارستان ادامه میدهم.
حالا ما دست پنج انگشتیم
که روی قبری به شکل قلب کشیده میشود
و زندگی در هر کداممان
جوری مرده است
پدر که با مرگ صورت مهربانی دارد
خانه که به شبها نمیآید را
برای مادرِ آشپرخانه میآوَرَد
مادر باران را از روی لباسهای بند به خانه
برادر چراغ قرمز مرگ را
و خواهرم برای چند زندگیست که نمیمیرد
من اما شبها ک/تاب و تب از دست میافتد
جوانی پیراهن پدر را
روی سفیدی موهای مادر میپوشم
با ابر رویای برادر
کنار کفش پاشنهی خواهر
راه میروم
و خندهی مرگ را
مثل صدای
تلفن و
پرستار و
بیمارستان
در آوردهام.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)
منابع
https://t.me/samicheragh
www.harfetaze.com
www.aghalliat.com
www.jobinja.ir
www.chouk.ir
زندهیاد "خانمیرزا اولاقباد" از شعرای شیرین سخن لک بوده، که در شعرسرایی مهارت بسیار داشته و بیشتر در مایهی حماسه و مرثیه سخنسرایی میکرده است.
بانو "زینب میرزایی بسطامی" شاعر لرستانی، زادهی سال ۱۳۶۳ خورشیدی، در خرمآباد است.
استاد "رضا حدادیان" شاعر و منتقد کرمانشاهی، زادهی سال ۱۳۵۳ خورشیدی، در کرمانشاه است.
استاد "فریدون بدرهای" نویسنده، مترجم و زبانشناس نامدار ایرانی، زادهی ۱۹ دی ماه ۱۳۱۵ خورشیدی. در کرمانشاه است.
زندهیاد "سید یعقوب ماهیدشتی" مشهور به «سَی یاقو»، شاعر کرد کلهور زبان کرمانشاهی، زادهی سال ۱۱۹۱ یا ۱۱۹۲ خورشیدی، در روستای قمشه ماهیدشت، بود.
استاد "اسدالله حیدری" متخلص به "برکه" شاعر طنزپرداز همدانی، زادهی سال ۱۳۳۲ خورشیدی در نهاوند است.

کتاب "هنوز برای دوست داشتن، وقت هست" مجموعه اشعار "ابراهیم اورامانی" شاعر کُرد عراقی با ترجمهی "سعید فلاحی" (زانا کوردستانی) شاعر، نویسنده و مترجم کُرد ساکن بروجرد، چاپ و منتشر شد.
این کتاب برگردان اشعار مجموعهی "هێشتا کات ماوە بۆ خۆشویستن" است که در سال ۲۰۱۸ میلادی در اقلیم کُردستان چاپ و منتشر شده بود.
این کتاب چاپ اول زمستان ۱۴۰۱ انتشارات هرمز اهواز در هزار نسخه و ۱۱۳ صفحه با ویراستاری "لیلا طیبی" (رها) است.
پیش از این، دو مجموعه دیگر از اشعار این شاعر اهل حلبچهی عراق، توسط همین مترجم به فارسی برگردان و در ایران و عراق به دوستداران شعر و ادبیات عرضه شد.
روستای تاریخی و فرهنگی، "کاشتر" در دهستان ژاورود واقع در بخش مرکزی شهرستان کامیاران در استان کردستان قرار دارد، که بر اساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۹۵، جمعیت آن ۱۵۰ خانوار با ۶۵۰ نفر بوده است.
▪چند شعر هاشور از زانا کوردستانی
(۱)
اشک،،،
احساس روانیست؛
-شبیه رود!
و من،
با چشمهای خشکیده
--دلسنگ!
(۲)
پرندهای مغموم
بر درختِ کنج حیاط
میخواند،،،
--برای پیراهنهای آویخته بر طناب!
امیدوارست
قلبی درونشان
در تپش باشد!.
(۳)
مانند تاک پیر حیاط
دلتنگی،،،
ریشه دوانده است؛
در من!
***
هر چه با داس میبُرم
باز جوانه میزند!
(۴)
دوست داشتنت؛
سکوتیست مبهم!
پنهان در رُزهای سفید
--لابلای انگشتان لطیفات--
ای پریزاده!
(۵)
آنجا که تو باشی؛
در بهشت،
--تخته میشود.
(۶)
شمعی فروزان،
در هجوم تندباد
تن به صلح نداد وُ
ایستاده شهید شد.
(۷)
ضجّهای بیامان،
درونم پا به ماه است!
نه تاب حملاش هست؛
نه توان فراغش
ترسی درونم (گاگله) میرود
--سقط نشود!
(۸)
اگرچه از وسعت آغوشت،
سهمی ندارم؛
--خوش باش!
***
در این قحطی عشق،،،
نم نمای اشکی-
نصیب ما هست!
(۹)
[برای مقام معلم]
و تو بودی که
نهال فهمیدن را در دلم غرس کردی؛
آن زمان که نفهمها
در جهان تنومند شده بودند!
(۱۰)
در من بتی بود
لات،
منات،،
عزی!
من بردهی نادانیها بودم؛
عشق تو یکتا پرستم کرد...
(۱۱)
زیر ساطور سلاخ،
یا به چنگال گرگ گرسنه!
چه فرق میکند: [نوازش]؛
مرگبار است؛
برای گوسفند فلک زده!
(۱۲)
به زوزههای گرگ دل بست؛
میش بخت برگشته،
چوپان که لالایی نمیدانست!
#زانا_کوردستانی
شهر "لوشان" در میانهی راه قزوین به رشت قرار دارد و برخلاف سایر نقاط استان گیلان، دارای آب و هوای گرم و خشک است. این شهر، بخشی از شهرستان رودبار و مشهور به شهر آفتاب گیلان است.
شهر "لوشان" در میانهی راه قزوین به رشت قرار دارد و برخلاف سایر نقاط استان گیلان، دارای آب و هوای گرم و خشک است. این شهر، بخشی از شهرستان رودبار و مشهور به شهر آفتاب گیلان است.