استاد زندهیاد "ولی فتاحی"، معلم، نویسنده و فعال فرهنگی اهل روستای شوشمی بخش نوسود شهرستان پاوه بود که سالها به فرهنگ و ادبیات اورامانات خدمت کرد.
استاد بانو "صدیقه صنیعی" شاعر خوزستانی در سال ۱۳۳۲ خورشیدی، در شهرستان اهواز دیده به جهان گشود.
ایشان دارای مدرک کاردانی آموزش ابتدایی و بازنشستهی آموزش و پرورش خوزستان است. از میان اشعارش «پلاک» که در سال ۱۳۸۴ در حضور رهبر ایران، قرائت شد منحصر به فردترین آنهاست.
از ایشان تاکنون چند مجموعه شعر غزل، چهارپاره و رباعیات از خود منتشر کرده، از جمله:
- تا کدامین اوج، ۱۳۸۵
- هیشکی خودت نمیشه، ۱۳۸۹
- تو حرف آخر منی، (رباعیها) ۱۳۹۰
- زندگی میکنم کنار خودم (منتخب غزلها و چهارپاره)
▪نمونهی شعر:
(۱)
باغ آفت رسیدهای ای دل
چینی لب پریدهای ای دل
تو کجا و سعادت عشقش؟
میوهی نارسیدهای ای دل
باز بینم سکندری خوردی
بلکه با سر دویدهای ای دل
روی گلبرگ گونهام از اشک
باز هم خط کشیدهای ای دل
در شب تار و سرد زندگیام
چون ستاره دمیدهای ای دل
از تمام جهان تو را دارم
گرچه در خون تپیدهای ای دل
ای که با مرگ آرزوهایت
به ته خط رسیدهای ای دل
تو که پیراهن شکیبایی
بر تن خود دریدهای ای دل
تو که از باغ آرزوهایت
غنچهای هم نچیدهای ای دل
گرچه گفتی صبوری و ساکت
بینم آخر بریدهای ای دل.
(۲)
رفتی و بجز یاد تو را باد نیاورد
جز بوی خوش از آن همه اجساد نیاورد
در یک شب آؤام تو را هدیه به من داد
این بار خدا بر دو به فریاد نیاورد
در شهر چه شیرین دهنان منتظر، اما
بر دوش، کسی زان همه فریاد نیاورد
چون برگ گلی باد تو را برد از اینجا
اما خبری زان قد شمشاد نیاورد
از جبهه کسی بهر عروسان پریشان
حتی یکی از آن همه داماد نیاورد
افسوس، همه دست تهی آمده بودند
یک فرد، کسی زان همه افراد نیاورد
بهر دل صد مادر دلواپس دل خون
جز یاد، کسی زان همه اولاد نیاورد
نه ساعت و پیراهن و حتی نه پلاکی
از آن گل نشکفته که افتاد، نیاورد
حتی نفسی نیست که بییاد تو باشد
ای آنکه دلم غیر تو را یاد نیاورد
جاوید شمائید که جز خاطرههاتان
چیز دگری همره خود باد نیاورد.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)
منابع
www.abritarin-ehsas.blogfa.com
www.tarnamayjonoob.ir
www.qudsonline.ir
www.shooshan.ir
www.shaer.ir
استاد "سعید شیری" نویسنده، شاعر، مصحح و پژوهشگر اراکی در سال ۱۳۳۶ خورشیدی در روستای اناج دیده به جهان گشود.
این شاعر، که بدر بیشتر قالبهایی شعری طبعازمایی کرده، شعر را آیینهای میداند که واقعیت و حقیقت اطرافش را انعکاس میدهد، و همین تعریف از شعر سبب میشود که کمتر شعری از او ببخوانیم که شعر باشد و از طبیعت بهرهای نبرده باشد. شعرهایش عجیب رنگ و بوی طبیعت دارد و جالب است که از میان شاعران نیمایی به سهراب که او نیز شاعرِ طبیعت است، عشق و علاقهای وافر دارد.
اشعار و نوشتههای ایشان در نشریات سراسری مانند دنیای سخن، چیستا و گوهران و نشریات استانی مانند لاله سرخ و رازان منتشر شده است و با شادروان مرتضی ذبیحی نیز در نوشتن بخش مطبوعات تاریخ اجتماعی اراک همکاری و مشارکت داشتهاند.
▪کتابشناسی:
- بر پلکان گردباد (شعر نو)، تهران، انتشارات صدا - ۱۳۷۲
- میتراود مهتاب (یادنامهی نیما یوشیج)، کار مشترک با دیگر نویسندگان استان، نشر ارغنون - ۱۳۷۳
- سهراب سپهری، از مجموعهی «چهرههای قرن بیستمی ایران» موضوع زندگی و شعر سهراب سپهری، تهران، نشر قصه - ۱۳۸۱
- دیوان منوچهری دامغانی (مقدمه، تصحیح، ویرایش و گزارش)، تهران، انتشارات نگاه - ۱۳۹۶
- جنگ شتریه، (تصحیح)، با یوسف نیکفام، نشر علم - ۱۳۹۷
- دیدار اولین شکوفه گیلاس، ترجمهی هایکوهای ژاپنی، با تاریخچهی هایکو و زندگی هایکوسرایان. (کار مشترک با آقای مجتبی مسعودی)، انتشارات ورا - ۱۳۹۸
و...
▪نمونهی شعر:
(۱)
دور از تو در سکوتِ خودم پیر میشوم
همچون هوای مانده نفسگیر میشوم
روزی هزار مرتبه بر سفرهی ملال
از عمر و زندگانی خود سیر میشوم
چون جنگلِ خزانزده در بادِ مهرگان
با خاطرات سوخته تسخیر میشوم
خوابم هنوز و صحنهی کابوس ماندهام
با این خیالِ خام که تعبیر میشوم
وقتی برای گریه مجالی نمانده است
چون هقهقِ بریده گلوگیر میشوم
چون چشمهای که حسرتِ دریاست در دلش
در این کویرِ تفزده تبخیر میشوم
با جرم اینکه تن به تباهی نمیدهم
محکومِ تازیانه و تعزیر میشوم
تنهاتر از مسیح در این جٌلجَتای وهن
بر دار میکشندم و تکفیر میشوم
آیینهای به خانهی متروک ماندهام
کی از تو باز صاحبِ تصویر میشوم؟
(۲)
شبی بخوابی و خوابِ زلالِ آب ببینی
درخت و سبزه و باغ و بهار خواب ببینی
در آسمان و افق، شسته از طراوتِ باران،
وفورِ آبی و اسرافِ آفتاب ببینی
به چشمِ بازِ تماشا، در آفتابِ بهاری
نسیم و موجِ علف را به پیچ و تاب ببینی
فقط رهاییِ راحت، فقط فراغتِ دلخواه
نه ردِّ هول و هراس و، نه اضطراب ببینی
هرآنچه پرسشِ پاسخ نداده هست به جانت
در آن مکاشفهی لببهلب، مجاب ببینی
در این تراکمِ تاریکِ خوابهای گلآلود
شبی بخوابی و خوابِ زلالِ آب ببینی.
(۳)
ایکاش بشر به صلح عادت میکرد
هنجارِ حیات را رعایت میکرد
قانونِ شکوفاییِ آغازِ بهار
از گل به بشر نیز سرایت میکرد.
(۴)
مقصد به کار نیست
تنها مناظرِ مسیر حقیقت دارند
تنها همین درختهای سرِ راه
تنها همین صدای باد.
مقصد درونِ ماست.
(۵)
صبح است
زندهام هنوز
در خانه نانِ یک شبانهروزِ دیگر هست
الکل، مواد ضدعفونی، ماسک
صابون و دستکش.
امروز هم نیاز به بیرون رفتن نیست.
...
صبح است
گنجشکها کنار پنجره میخوانند
باران زده است
آمار مردگان هنوز در نیامدهست.
(۶)
گلِ سرخ
گلِ سرخ
درآورده باز از کنار چپر سر.
...
گلِ سرخ
گلِ سرخ میکوبد انگار پشت چپر در.
...
در این صبحگاه بهاری
چه پیغام دارد به لب، باز آیا
گلِ سرخ با آن دهانِ معطّر.
(۷)
شب، شب، شبِ پاییز و
اورادِ عاشقانهی باران
در گوشِ خستهی زمین.
همین.
(۸)
باران
یعنی خدا هنوز از زمین
قطعِ امید نکردهست.
▪نمونهی نوشتهها:
(۱)
[حنای عید]
با اکبر زیر درختهای سیبِ حیاطشان نشستهایم و مثل روزهای قبل با گِل مجسمه میسازیم. از پای سیبها گِل بر میداریم و ورز میدهیم و بعد گاو و گوسفند و اسب و خر درست میکنیم.گاهی حیاط و خانه و ایوان هم میسازیم. هر روز کارمان گِلبازیست. هر وقت مادرم سراغم میآید دست و لباس من گلیست. با اخم و تَخم دستم را میگیرد و میبردم خانه. اکبر تنها میماند و نگاه میکند، دلم برایش میسوزد.
در خانه مادرم اول تمیز دست و رویم را میشوید، و بعد رختهای تمیزی را که صبح تنم کرده است و من کثیف کردهام، بیرون میآورد، و باز رختهای شسته تنم میکند. سرکوفت میزند که انضباط ندارم. تا نیمساعتی مراقب من است، اما دوباره سرگرم کار و بارِ خانه میشود و من دزدکی از خانه بیرون میآیم و میروم تا با اکبر بازی کنم. اکبر هم رختهای شستهاش را پوشیده و مادرش با او دعوا کرده است.
اما حالا سه چهار ساعت است با گل مجسمه میسازیم، و مادرم نیامدهست سراغم. دیگر خودم نگرانم. دارد غروب میشود. باید به خانهی خودمان برگردم. آن وقت مادرم لباسهای کثیفم را خواهد دید، و باز دعوا خواهد کرد. اکبر هنوز سرگرم گلبازی ست. از پای سیبها گل میکَند، و ورز میدهد. یک لحظه انگار مادرش را میبیند و گُندهٔ بزرگِ گل تالاپی از دستش میافتد. من چشم باز میکنم. در خانهمان توی اتاق روی تشک خوابیدهام. لحاف هم رویم هست. صبح است مادرم نزدیک رختخوابِ من ساکت نشسته و دارد خمیر ورز میدهد. صدای ورز و تاپ تاپِ خمیرش میآید. پس صحنهی گل بازی را من خواب دیدهام! خوشحال میشوم اما احساس میکنم زیر لحاف دستم گِلیست!، گل لای انگشتانم خشکیدهست!.
از ترس پیش از آن که سر از بالش بردارم اول شروع میکنم به گریه؛ با این هدف که مادرم دلش به رحم بیاید و کاری به من نداشته باشد. وقتی دلیل گریهام را میپرسد میگویم: «دستم گلیست». اما این بار برخلاف روزهای قبل، همچنان که سرش پایین است و به کارش مشغول است، لبخند میزند و مهربان و صمیمی میگوید: «گِل نیست گُلم، دستات رُ شب که خواب بودی خودم حنا گرفتهام، فردا عیده؛ حالا هم میخوام برات فطیر درست کنم». من با خیال راحت لبخند میزنم و میروم زیر لحاف. اما دیگر از ذوق عید و دست حنایی خوابم پریده است.
(۲)
[خوابِ سفید]
شبهای آخرِ پاییز است. در خانهی قدیمیمان هستم، در دهکده. از شب سهچار ساعتی گذشته و خوابم میآید. خوابِ کنارِ کرسی دلچسب است. اول کمی ادامهی بازی در کوچه است. و بعد، پشت پلکهایم گویی از بامِ خانه خوشخوشک صدای بالِ کبوتر میآید. من روی بام ایستادهام، و دستهدسته هی کبوترِ سفید از هوا فرو میآید و، آرام روی بام مینشیند و... باز از نو؛ آرام و ساکت و پیوسته. تا اینکه نرمنرم، بام و حیاط از فرودِ کبوترها یکدست ساکت و سفید میشود؛ یکدست، ساکت و سفید و تماشایی. خوابم لبالبِ کبوتر است و پر از پرواز.
آهسته پلک باز میکنم. صبح است. نورِ زلالِ پشتِ پنجره این را میگوید؛ نورِ سپیده و سفیدیِ صریحِ برف؛ برفی که بر حیاط و پشتبام نشستهاست و، توتِ حیاط را سفیدپوش کرده است. از سمتِ جادهی قلمستان، تکتک صدای برفیِ کلاغها شنیده میشود. یکدست کوچههای دهکده سفیدِ سفید است؛ یکدست، ساکت و سفید و تماشایی. گویی ادامهی خوابم را میبینم، اما کنارِ پنجرهی صبح و، با پلکهای بازِ باز.
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
[پیشکش به حضرت بانو(س)]
(۱)
دنبال مزارِ مخفیات،
--زهرا جان!
در روضهی سهشنبه شب میگردم!
(۲)
نام تو قرنها،
--یکه تاز است!
***
نامهای غیر فاطمه
گمنامیست!
(۳)
ای تو قلبِ قبله!
سوی بقیع میکشانیام،
--چرا؟؟!
#زانا_کوردستانی
استاد "علی امرایی" شاعر و نویسندهی لرستانی زادهی سال ۱۳۵۰ خورشیدی، در روستای حسینآباد نظرعلیوند از توابع شهرستان رومشکان است.
در سال ۱۳۸۶ بعد از یک وقفهی ده ساله، با آشنا شدن با انجمن خورشید شعر رومشکان شروعی تازه در دنیای شعر و ادبیات آغاز کرد. مسئولیت کنونی این انجمن که الان به انجمن ادبی شعر چرداخ رومشکان تغییر نام یافت، با ایشان است.
تاکنون دو کتاب به نامهای "شیدای دیدار" (گزیدهی اشعار فارسی و لکی)، و "قرتیسه درد" (مجموعهی غزل و مثنوی لکی) از ایشان چاپ و منتشر شده است.
دو اثر دیگر به نامهای "علی خُصه حور" (گزیده دوبیتیهای لکی) و "چالشهای فراروی خانههای بهداشت" از جناب امرایی آماده چاپ و انتشار است.
▪نمونهی شعر لکی:
(۱)
اگر شاهی جِهون بَهنَه خِلاتم
اگر بَن تا ابد مژده حیاتم
اگر دنیا تموم پَل مِه بکوئن
اگر پسن بهن صوم و صلاتم
اگر بوَه گُلِسو باخ و راخم
مدوما هر وَ را بو سویر و ساتم
بنیشم ار سر گنج و خزینَه
وَ یا بوشن رییس صد دهاتم
اگر ارا جِنِک و جنس و جولم
کهنه کاری بارن بوَه خیاطم
اگر اژ شَش درا ای داو شطرنج
هزارو گِل بِهَن هر کیش و ماتم
اگر وارو نواری ار زمینم
بزونم ول معطل انگلاتم
زمین و آسمون هم سر بَنو یک
بِسینِن اژِنِم شور و نِشاطِم
رَوَدگه و ری روِم بوَه دِرِک کو
هُمال بای او ری وَ قصد مماتم
مِه سرسام جنونم لیوه عشقم
ارا یَسَه کِلِک نِشو ولاتم
بوری یِه رُخصتی بیَه مِنِ پیر
نِهَه ویشتر ای یَه لومَه بِساطم
بزون خسرو منی ای ناز نازار
هره روژ اول مه خاک پاتم
تا و روژی که گیو دیرم مجویلم
چمم دائم چمه ری وَ تماتم.
(۲)
دلم جا بی کِش و بی دَنگَه مِه تی
شَکت اژ رنگ زِنیی بی رنگه مه تی
بیَه سَه خوین وَ دَس دو رنگی دنیا
دوری اژ مردم وَ فرسنگه مه تی.
(۳)
پا بِنی تا بومَه خاک ری یِت
بومَه نُتار ناز چَمَل سی یِت
حیزده چَمِت حالم خراوه خراو
تا کی باید بِنیشِم ار پَر دی یِت.
(۴)
تو نازاری، مه بی ناز ولاتم
تو خوش حالی که دمساز نهاتم
مه چاره رش، تو ایررازیا وَ میخک
وَ کیش مهره یِه سرواز ماتم.
(۵)
دلی دیرم نسار سرده جاره
فره گیریا و دلتنگ چوی ایواره
دلی دیرم ای سویک سینه قایم
هونه بی کش مری سنگ مزاره.
▪نمونهی شعر فارسی:
(۱)
من از دالان تو در توی ناهموار میترسم
من از ناروی بیهنگام این بازار میترسم
من از شمشیر بران با تن عریان هراسم نیست
از آن چاقوی پنهان در پس دیوار میترسم
هراسم از تشر هرگز ولیکن در دلم شوریست
من از غوغای توخالی طبل یار میترسم
زمانی دور راستی بود در گفتار و در کردار
از آن شوری که نیست در کردار میترسم
من عادت کردهام بر تنگدستیهای اینگونه
از این رو تنگدستیها شود بسیار میترسم
همه گویند یکدل بست بنشینیم در خانه
از این اشعار تکراری در تکرار میترسم
امید است قامت واژه بپوشد رخت پیروزی
ز الفاظ دهن پر کن ناهنجار میترسم
مهیار گشتهام بهر نبردی با خود و با دیگران
تحمل کن، ز خشم خالق دادار میترسم
«علی» گوید سکوت من پر از فریاد تنهائیست
من از داروی بیهنگام این بازار میترسم.
(۲)
جیب من خالیست در فکر گدایی نیستم
بر تمنای شکوه، نان و نوایی نیستم
من درختی سر فرود آورده بر خاکم ببین
مرد صدقم، اهل کبر و خودستایی نیستم
شانههایم را گران درد زمان از هم گسست
باز هم بر پای ایستاده، هوایی نیستم
شاعران شهر من دارند نوای آتشین
پا به پای شاعران، اهل جدایی نیستم
هرچه آمد بر سرم از رنجهای مختلف
پختهتر گشتم، وجود دارم، فنایی نیستم
مردمان شهر من هستند از قومی کهن
خادمم بر مردمم گرچه کذایی نیستم
حال مردم خوب باشد حال من هم بهتر است
سینهام مملو درد است بیوفایی نیستم
از تبارم درس آموختم بگویم حرف دل
گر نبودم این چنین پس من «امرایی» نیستم.
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
توانا امین (تەوانا ئەمین / Twana Amin) با نام اصلی، "توانا جبار محمد امین"، شاعر، نویسنده، مترجم، کنشگر اجتماعی و فعال حامی حیوانات، کرد زبان، عراقی زادهی ۱ نوامبر ۱۹۸۱ میلادی در سلیمانیه و اکنون ساکن استکهلم سوئد است.
استاد "یونس تراکمه" نویسنده، منتقد و ویراستار ادبی ایرانی، در سال ۱۳۲۶ در آبادان به دنیا آمد. بعدها در دانشگاه اصفهان مشغول به تحصیل در رشتهی ریاضی شد و در حال حاضر کارشناس وزارت مسکن و شهرسازی است.
《سومین کتاب تنهایی منتشر شد!》

کتاب "سومین کتاب تنهایی" مجموعهای از اشعار ترجمه شدهی "ابراهیم اورامانی" شاعر و روزنامهنگار کُرد عراقی با برگردان فارسی، "زانا کوردستانی" و ویرایش "لیلا طیبی"، توسط انتشارات گنجور تهران، چاپ و روانهی بازار کتاب شد.
این مجموعه، ترجمهی شعرهای کتاب "نامەکانی ناو جانتای شاعیرێک" (نامههای درون چمدان یک شاعر) است و دومین اثر از "ابراهیم اورامانی" با برگردان "زانا کوردستانی" است که برای علاقهمندان به شعر و ادبیات ایران، منتشر شده است.
کتاب "سومین کتاب تنهایی" با شماره شابک ۹-۲۹۹-۳۰۲-۶۲۲-۹۷۸ در شمارگان ۳۰۰ نسخه و ۱۰۸ صفحه، شامل ۱۰۰ قطعه شعر کوتاه است.
در این کتاب میخوانیم:
《 همه چیز جانشین خداوند است!
خورشید،
درختها،
مساجد،
جادهها،
کاخها،
پرندگان،
فقط، آدمیست،
که چون ایام گذشتهاش زندگی میکند! 》
لازم به ذکر است تمامی نسخههای این کتاب جهت استفادهی عموم دوستداران شعر و ادبیات به کتابخانههای عمومی استانهای کردستان، لرستان، کرمانشاه، همدان و استان حلبچه در اقلیم کردستان اهدا شد.
خانم "نسرین حسامیان"، شاعر معاصر لرستانی، در شهر بروجرد دیده به جهان گشود.
ایشان از زنان هنرمند و فعال فرهنگی بروجرد میباشد؛ که بیش از پانزده سال است که عضو فعال انجمن ادبی استاد مهرداد اوستا و انجمنهای ادبی شهر بروجرد است.
ایشان تاکنون مقالات متعددی در حوزه ادبیات و همچنین امور تربیتی و روانشناسی در نشریات محلی به چاپ رسانیده است.
▪︎کتابشناسی:
- جاده در بنبست - چاپ اول ۱۳۹۷ انتشارات سفیر اردهال.
- آن سوی پایان - چاپ اول ۱۳۹۷ انتشارات سفیر اردهال.
▪︎نمونه شعر:
(۱)
ای کاش
چراغی برایم میگذاشتی
تا نترسم
از رد پایی که نقش بر آب شد
این بیراههها مرا به راه نمیآورد.
(۲)
خیلی وقت است
تمام درها باز است
نه تو میآیی
و نه خیالت میرود.
(۳)
وقتی شاعر شوی
دردهایت شعر میشود
و بر تن سفید کاغذ
میریزد
کاش میدانستی
شعرهایم
در ازدحام درد
چقدر تیر میکشند.
(۴)
قطار وقتی سوت زد
ما از ریل خارج شده بودیم
و جایمان
در چارچوب جدول
از سر بود.
(۵)
چه بگویم
حسرت
کولهباری است از ابر
که میبارد
میبارد
و شانههایم را سنگین میکند
با خود میگویم
سنگینتر میشوم.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)
منابع
- کتاب مشاهیر و مفاخر بروجرد، احمد معطری
www.mashahireborujerd74.blogfa.com
www.alihosein-azizi.blogfa.com
بانو "بهاره سالارآبادی" شاعر و نویسندهی کرمانشاهی زادهی بهمن ماه سال ۱۳۶۳ خورشیدی در کرمانشاه است.
وی در مقطع کارشناسی، فلسفه خوانده است. غزل میسراید و اکنون دبیر انجمن ادبی تخصصی شعر و موسیقی بهار کرمانشاه است که یکشنبههای هر هفته در تالار غدیر برگزار میشود.
او در جشنوارههای مختلف و کنگرههای ملی و استانی شعر و شاعری خوش درخشیده است.
کسب مقام سوم مقالهنویسی، سال ۱۳۸۴ استان کرمانشاه - شاعر برگزیده جشنواره استانی پیامبر اکرم(ص) اسفند سال ۱۳۸۵ کرمانشاه - کسب مقام دوم شعر کلاسیک، اولین کنگره ملی شعر زاگرس آذر سال ۱۳۸۶ استان کهگیلویه و بویر احمد - کسب مقام دوم شعر کلاسیک، سومین کنگره ملی شعر زاگرس اسفند سال ۱۳۸۹ استان کهگیلویه و بویر احمد - شاعر برگزیده اولین کنگره منطقهای شعر علمدار کربلا، آذر سال ۱۳۹۳ استان ایلام از جمله عناوین کسب شدهی اوست.
▪کتابشناسی:
- خوب نیست (مجموعهای مستقل از شعرهایی که بین سالهای ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۳ سروده شده و توسط نشر «فصل پنجم» بهار سال ۱۳۹۴ همزمان با نمایشگاه کتاب تهران به چاپ رسید)
- ایلواژهها (گزیدهای از شعرهای کلاسیک و ترانه شاعران جوان کرمانشاه است، که بخش ترانهی آن را "الهام ریزوندی" گردآوری کرده است.)
و...
▪نمونهی شعر:
(۱)
دزدیدهام هر شب خودم را از صدایت
تا پر نگیرم چون کبوتر در هوایت
پروازت از من شوق بودن را گرفته
دیگر به چشمم تا ابد خالیست جایت
مانند چین بعد از عبور قوم چنگیز
جا مانده بر ویرانههایم رد پایت
ای کاش مثل فیلمهای عاشقانه
میشد که من مال تو باشم در نهایت
دامن مکش از دست آن ماهی که امشب
جان میسپارد در حریم دستهایت
بیهوده میکوشم تو را از خود بگیرم
هر شب که میدزدم خودم را از صدایت.
(۲)
مرد افغان نشست در کلبه
باد خواب درخت را آشفت
دره در خود سکوت را بلعید
مرد با سایهاش سخن میگفت:
وقت عید است و جشن دهقانها
باید از مرز خود عبور کنیم
به تماشای لالهها برویم
دشت را گل به گل مرور کنیم
شب برای رها شدن خوب است
جانپناه من است و راه نجات
سایه! دیگر بس است بی وطنی
شب که شد میرویم سمت هرات
اینوَرِ مرز، بی هویت بود
سایه بود و شناسنامه نداشت
پدر افغان و مادر ایرانی
اعتباری به چشم عامه نداشت
حق او را به رسمیّت نشناخت ـ
ـ کس ـ که او نیز احترام کند
با فرارش به این روش میخواست
طبق قانونِ خود قیام کند
با دوتار هراتیاش میخواند:
«در شکوه تنت که حل بشوم
رود باشم! به دامنت بخزم
دشت باشی! تو را بغل بشوم»
شب که شد ضمن ائتلافی شوم
آسمان چادر سیاه به سر
چشم غرّه به ماه میرفت و ـ
ماه رو میگرفت از تندر
مرد افغان پرنده شد آن شب
در دلش اشتیاق کوری بود
نام او را چه میگذاشت جهان:
گل؟ پرنده؟ درخت؟ دریا؟ رود؟
آنور مرزها نوای رباب
قصهای عاشقانه در خود داشت
باد هوهوکنان رسید از راه
پرده از روی سایهها برداشت
آشیان پرنده ویران شد
احتمال تبر به شاخه رسید
سیمهای دوتار پاره شدند
خنده روی لب جهان ماسید
جشن دهقان به خانهاش نرسید
آنور مرزها بهار نشد
از نفس نالهی رباب افتاد
لاله در دشتها، قطار نشد
مرد افغان مچاله شد در خود
رد خون خانه را نشان میداد
مرز تنهایی خودش را خورد
سایهای روی سایهای افتاد.
(۳)
خسته از هوای زندگیام
میروم با خودم قدم بزنم
میروم از خودم رها بشوم
میروم با خودم بهم بزنم.
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
منابع
@bahare.salarabadi
www.bagheri6298.blogfa.com
www.dellneshin.blogsky.com
www.hamshahrionline.ir
علم بهتر است یا ثروت؟
"احمد" تخته سیاه را پاک کرد و با فوتکنان، گردهای گچی روی دستش را پاک کرد و همان جا ایستاد و گفت: آقا اجازه! بشینم؟!
آقا معلم به "احمد" اجازهی نشستن داد و حین اینکه "احمد" در حال رفتن به طرف نیمکتاش بود، از جا بلند شد و جلوی تخت سیاه رفت.
کلاس از سه ردیف پنج نیمکت شکل گرفته بود و روی هر نیکمت، سه دانشآموز قد و نیم قد نشسته بودند. اغلب قد بلندها را آخر کلاس جای میدادند تا که جلوی چشم کوتاه قدها را نگیرند.
- علم بهتر است یا ثروت؟
با صدای آقا معلم که محکم و رسا این سوال را پرسید، توجه دانشآموزها به طرف او جلب شد.
آقا معلم، تکه گچ صورتی رنگی را از داخل جا گچی پای تخته سیاه برداشت و با خط زیبای شکسته، پرسشاش را نوشت.
(علم بهتر است یا ثروت؟)
آقا معلم، جوان قد کوتاه، تپلی بود، با صورتی مهربان و خندان، اسمش آقای "طیبی" بود. او را نه تنها تمامی دانشآموزان کلاس، بلکه تمام دانشآموزان دبستان نیز، او را دوست داشتند.
- بچهها امروز بجای اینکه انشاء بنویسید و هفتهی دیگه بیارید، همینجا دربارهی موضوع انشاء صحبت میکنید.
میان دانشآموزان همهمهای برپا شد.
- ساکت! هر کی را صدا زدم، در سه دقیقه به این سوال جواب میدهد.
- آقا یعنی این هفته انشاء نداریم دیگر؟!
- آقا اجازه! یعنی لازم نیست چیزی بنویسیم؟!
- آقا اجازه ما نمیتوانیم!
- آقا اجازه...
- بچهها ساکت! ساکت لطفن!
بعد آقا معلم، میان ردیف نیمکتها رفت و ادامه داد: قرار نیست که تا آخر عمر از روی دفتر و کتاب مطلبی را بخوانید!... شما باید قدرت ارائهی مطالب و حرفهایتان را هم داشته باشید. به این توانایی میگویند، فن بیان!
- آقا ما که فن بیانمان عالیست!
و با این حرف "پدرام"، صدای خندهی بچهها کلاس را منفجر کرد.
آقا معلم به طرف نیمکت "پدرام" رفت. با دو دست شانههایش را مقداری فشار داد و گفت: حالا که شما فن بیانتان عالیه، بیزحمت تشریف ببرید جلوی تخته و بهعنوان اولین نفر، سه دقیقه دربارهی موضوع انشاء حرف بزنید!
"پدرام" به هن و من کردن افتاد، اما چارهای نداشت و جلو رفت. سه دقیقه حرف زد و بعد ساکت شد.
- تمام؟!
- اجازه آقا! بله.
کلاس دانش، دانشآموز پایهی پنجم بودند و بزرگترهای مدرسه به شمار میرفتند. مدرسه شش کلاس داشت، دو کلاس برای سال اولیها و چهار کلاس دیگر برای دومیها و سومیها و چهارمیها و پنجمیها. داشآموزهای پایه پنجم، اغلب در حال و هوای خود، به این فکر میکردند که با قبولی در امتحانات نهایی سال دیگر را باید در مقطع راهنمایی و مدرسهای دیگر درس خواهند خواند.
- خیلی هم عالی، بچهها پدرام را با تشویق جانانه، در نشستن سرجایش همراهی کنید.
و بعد به "پدرام" اجازه داد، که بنشیند.
- آقا اجازه! این کار یک نوع کنفرانس و سخنرانی هم نیست؟!
آقا معلم به طرف "مازیار" که این سوال را پرسیده بود، رفت و گفت: بله که هست. و شما لطفن نفر بعدی باشید که جلوی تخته میروید و کنفرانس میدهد!
"مازیار" بلند شد و رفت. قبل از اینکه شروع به حرف زدن کند، آقا معلم گفت: راستی بچهها! اگر کسی میخواهد بیشتر از سه دقیقه، دربارهی موضوع سخنرانی بکند، اجازه دارد و از من هم نمرهی بیشتری خواهد گرفت!
بعد به "مازیار" اجازه داد که شروع کند. "مازیار" هم، مانند "پدرام" از بهتر بودن علم سخن گفت. چند نفر دیگر هم که پای تخته رفتند، از خوبیهای علم گفتند و ثروت را نکوهش کردند.
کنفرانس سه دقیقهای "رسول" که تمام شد، آقا معلم "اکبر" را صدا زد. "اکبر" تا آن لحظه نه حرفی زده بود و نه اظهار نظری کرده بود.
"اکبر" از جا بلند شد و پای تخته رفت.
- آقا اجازه! به نظر ما ثروت از علم بهتر است!
آقا معلم، نگاهی به "اکبر" انداخت و گفت: این نظر هم میتواند قابل دفاع باشد! شما از الان سه دقیقه میتوانید از انتخاب خود دفاع کنید. بفرمایید که چرا ثروت بهتر است؟!
"اکبر" که چشمهایش را به کنجی از کلاس دوخته بود، شروع کرد: پدرم نویسندهست، او حدود چهل جلد کتاب نوشته و چاپ کرده است، اما هنوز به قول معروف یکش گروی دوش است! ماه به ماه برای تهیه مخارج زندگی از قبیل اجاره خانه، دوا و درمان مادرم و تهیهی جهیزیهی خواهر بزرگم، به قول خودش سگدو میزند، تا دو ریال پسانداز بکند، از ته کوچه تا سر خیابان ما بجز "مش غلامحسین" و آقای "اسدی" بقال محل، کسی دیگر به پدرم اعتنایی نمیکند، سالی دوازده ماه، کسی در خانهی ما را نمیزند و قوم و فامیل سراغی از ما نمیگیرند، اما عموی من بنکداره، دو سه دهنه بنگاه خوار و بار فروشی دارد، به قول ننه، زن و بچهاش چپ و راست بریز و بپاش میکنند و کسی نیست غر بزند که بچه لامپ اتاق را خاموش کن، بچه نرو فوتبال، که پیرهنشلوارت پاره میشود و دیگر جای رفو ندارد... تازه هر هفته پنجشنبه و جمعهها عمو، دست زن و بچهاش را میگیرد و میروند شمال، ولی ما پارسال که بابا قول داد، برویم زیارت شاهعبدالعظیم، یک سال گذشته و هنوز نرفتیم.
آقا معلم آهی از ته دل کشید و اکبر را از ادامهی گفتن منع کرد. او را فرستاد که بنشیند. خودش هم تخته پاک را گرفت و کلماتی از جملهاش را پاک کرد.
( بهتر است ثروت)
#زانا_کوردستانی
#روایت_موضوعی
▪اشعار هاشور ۵۵ زانا کوردستانی
(۱)
تنها تویی که
از دهانم بیرون میآیی،
دهانم را هم
که ببندند.
(۲)
-ابرکوه،
-الشتر،
- بیستون...
آه!
هر جا گذرم میاُفتد،
میبینمت!
***
تو؛
--همه جا با منی!
(۳)
من،،،
پرندهام،
گلبوتهام...
اگرچه؛
شبیه تنهایی
--بیحجم!
#زانا_کوردستانی
زندهنام "سید نوشاد ابوالوفایی" شاعر چیرهدست و شهیر لکستان در زمان نادر شاه افشار میزیسته است. وی از سادات طایفهی ابوالوفا در بخش طرهان میباشد، که هم به فارسی و هم به لکی شعر میسروده است.
نگاهی به کتاب پادشاه فراری
کتاب "پادشاه فراری" (از پادشاهی فرار کن... تا سلطنت را حفظ کنی) از سری سهگانهی صعود (۲) نوشتهی خانم "جنیفر ای.نیلسن" با برگردان بانو "رقیه بهشتی" است.
▪اشعار هاشور ۵۷ لیلا طیبی (رها)
(۱)
آغوشت را،،،
به آغوشم گره بزن؛
محکم تر از همیشه!
♡
بگذار ناگسستنی باشیم!
(۲)
وقتی ستارههای دور
کم رنگ سوسو میزنند؛
چراغهای نئون
به طعنه نگاهشان میکنند!
(۳)
رو سیاهی،،،
به عمو فیروز میماند؛
در نوروزِ زیرِ فقر!
#لیلا_طیبی (رها)
استاد "امیر شعبانی" شاعر لکزبان لرستانی، زادهی سال ۱۳۴۹ خورشیدی، در روستای کناروند از توابع ورکوه شهرستان بروجرد، از طایفه شعبان ایل بیرانوند است که اکنون بیش از سی سال ساکن تهران میباشد.
استاد "موسی بیدج" شاعر و مترجم کرمانشاهی، زادهی ۷ مهر ماه ۱۳۳۵ خورشیدی، در گیلانغرب است.
استاد "همتعلی اکرادی" متخلص به "هـ.الف.پندار" شاعر کرمانشاهی، در شهریور ۱۳۴۲ (در شناسنامه ۱۰ فروردین ماه ۱۳۴۴ ثبت شده) خورشیدی، در محلهی ده بالای هرسین دیده به جهان گشود.
دکتر "رفعت عبدالله سلیمان حسین" شاعر و نویسندهی مصری در ۲۷ اکتبر ۱۹۵۴ میلادی در قاهره دیده به جهان گشود.
زندهیاد دکتر "حسن ذوالفقاری"، نویسنده، استاد زبان و ادبیات فارسی و پژوهشگر ادبیات و فرهنگ عامه، زادهی ۲۰ تیر ماه ۱۳۴۵ خورشیدی در دامغان استان سمنان بود.
آقای "فرشید فلاحی" زادهی شاعر ایرانی، اردیبهشت ماه ۱۳۵۰ خورشیدی طالقان در استان البرز است.
بانو "سمیه صفرزاده" متخلص به "مستوره کوردستانی"، شاعر، نویسنده ایرانی، زادهی سال ۱۳۶۱ در تهران است.
استاد بانو "آفرین پنهانی" شاعر لرستانی، در نخستین روز خرداد ۱۳۴۹ خورشیدی، در شهر معمولان به دنیا آمد.