❆ اعتکاف:
برای دیدنت،
معتکف پنجره ام!
قسم به ضریح پنجره
آمدنت را
اجابت بفرما.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#شعر_هاشور
┏
مجری تلویزیون با ژست همیشگیاش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم».
و تلویزیون گزارش را پخش کرد.
پشت صحنه، یکی از عوامل از مجری پرسید: «مبارک باشه! کت و شلوار نو خریدی؟!»
- «آره دوخت ایتالیاس! پارچه اش پشمِ نیوزیلنده و آسترش ابریشم ترکیه... حدود دو و نیم برام آب خورده!»
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

ژیلا حسینی
فروغ کوردستان
ژیلا حسینی شاعر، نویسنده، محقق و گوینده رادیو، در ۳۱ شهریور سال ۱۳۴۳ در شهر سقز، در شرق کردستان بدنیا آمد. اهالی شعر و ادب در کردستان به او لقب "فروغ کوردستان" را دادهاند.
ژیلا حسینی شباهت های خاصی در زندگی و شعر با فروغ فرخزاد داشت. او نیز چون فروغ در خانواده ای سنتی با قواعد دست و پاگیر به دنیا آمده بود. در سن کم ازدواج کرده و در ۳۲ سالگی همانند فروغ در حادثهٔ اتومبیل، تسلیم مرگ شد.
خانوادهی او خانوادهای مذهبی و اهل علم و ادب بودند. مرحوم شیخ عبدالقادر جد پدرش خطاط و شاعر بوده است. پدر ژیلا نیز، مرحوم شیخ مهران حسینی قاضی دادگستری و فردی روشنفکر بوده است.
در پانزده سالگی با پسر عموی پدرش به نام وفا حسینی ازدواج کرد و این ازدواج پس از پنج سال به جدایی کشید و ثمره این ازدواج او دختری است به نام بهار زهره.
هفت سال پس از متارکه برای بار دوم ژیلا زندگی مشترکی را در سنندج تجربه میکند و با شاهرخ نوسودی ازدواج میکند. ثمره این ازدواج او پسری بنام رامین و دختری بنام ژینا بود.
ژیلا در ششم مهرماه ۱۳۷۵ در سن ۳۲ سالگی در حالی که برای دیدار استاد شیرکو بیکس، عازم تهران بود در اثر واژگون شدن ماشینشان در محور سنندج-دهگلان ساعت ۷:۳۰ صبح با دختر ده ماههاش، فوت کرد.
- زندگی هنری و آثار ژیلا:
او دو دوره اساسی را در شعر خود سپری کرده است.
دوره اول که او هنوز زبان خاص خود را نیافته و در چرخه دگردیسی زبان شاخص شعر خود را نیافته است. شعر او موزون، همراه با تمایلات رمانتیکی و اغلب رنجها و مصیبتهای زن روزگار خود است.
اما در دوره دوم او ناشکیبا و با نگاهی انتقادی به جنگ سنتها و قواعد مردانه رویمیآورد و علیه زبان مردانه در ادبیات بهنوعی قیام متوسل میشود.
اولین دست نوشته ژیلا داستان "برباد رفته" است که به زبان فارسی نگاشته شده است. و چون ژیلا بعدها خود تمایلی به چاپ آن نداشت از چاپ آن خودداری شده است.
اولین سرودن ها و نگارشهای ژیلا به زبان فارسی بود و این ادامه داشت تا سالهای "۱۳۶۳" و "۱۳۶۴" که ژیلا در بخش کردی رادیو سنندج در برنامه، ئیمه و گویگرهکان، (ما و شنوندگان) شروع به فعالیت نمود و این فعالیت ژیلا را به سمت و سوی نگارش و سرودن کردی سوق داد.
- آثار به چاپ رسیدهٔ او به شرح زیر است:
۱- دفتر شعر(کردی) به نام گهشهی ئهوین(شادی عشق)، چاپ اول سنندج، ۱۳۷۴.
۲- دفتر شعر(کردی) به نام قهلای راز(قلعه راز)، چاپ اول تهران، ۱۳۷۷. - این کتاب در سه قسمت چاپ گردید:
بخش اول : باقیمانده اشعار کردی ژیلا،
بخش دوم : برگزیدهای از داستانهای کوتاه کردی او ،
و آخرین بخش این کتاب مجموعه اشعار فارسی ژیلا است که خود عنوان باران را برای این مجموعه برگزیده بود.
- آثار ناتمام و چاپ نشده:
۱- مجموعه شعری برای کودکان
۲- ترجمه چند شعر از فروغ فرخزاد به زبان کردی
۳- ترجمه مجموعه شعری از بیژن جلالی به زبان کردی با نام "روزنهها "
۴- ترجمه داستان کوتاه "طلب مغفرت" از صادق هدایت به کردی. (چاپ شده در مجله رامان ههولیر کوردستان)
۵- نگارش داستان "بر باد رفته" به زبان فارسی که تا کنون به چاپ نرسیده است.
۶- ترجمه رمان دزیره از فارسی به کردی (ناتمام).
۷- مقالات متعدد.
۸- سرودن اشعار کوردی برای کودکان
نمونهٔ اشعار:
- سه تار:
دل تنگم چه تاریک است
آنگاه که پنجه های عشق ورزی
سوز تار اشتیاقش را می لرزاند
در آن هنگام،
یاد دوری ات
دل رنجورش را می لرزاند
می نوازد آواز غم
شعری نو را می سراید.
- شاید:
از آینه بپرس
از شانه ام
از متکایم
و از شب چراغ دل افسرده
که روز و شب چند بار
انار قلبم را می فشارد مهربانی تو
و عصاره ی عشق سرخ تو
گناه من را رنگ می کند
چند بار جمله عشق من، دوستت دارم
خاموش
می لرزاند لب های من را ؟!
- وقتی خوابت را می بینم:
خواب ترا می بینم
دستم را گرفته ای و در طوفان تعجبم
مرا با خود به کناری می کشانی
اما فردا
تو طوفانی.
تو در خوابم
قامتت را بلند کرده
دست می کشی
از باغستان همسایه
سیبی را دزدکی در دستانم می گذاری
من می ترسم
در خواب
تو باغبان پر از خشمی و
من سیبم را از تو پنهان می کنم.
در همه ی شب ها تو قهرمان خواب هایی
تو ستاره و قله و آسمانی
زیبا و پر خنده و مهربانی
برای فردا...؟
- چاولهچاوت ناترووکێنم:
نیگام چۆلهکهی ترساوی بێ لانهیه
ههربهتهنیا
لهنێدارستانی چڕی نیگای تۆدا
ئارام ئهگرێ
سهیرم بکه
چاولهچاوم مهترووکێنه ههتاکوو شهو
چونکه چاوم
چهندماندووبی
چهندبێزارودڵشکاوو وسهدپارهبێ
ههرشهودابێ
چیرۆکێکی تازهی پێیهو
مهلهکانی دارستانی نیگات
بهئارامی ئهکاتهخهو.
به همت: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
بلاهت!
(برای رومینا اشرفی)
داسی هولناک وُ گُنگ
کابوسی شد که،
به کمین گل رفت ...
و سَر زد
در صبحی تازه دمیده
غنچه ای نو شکفته را!!!
آه...
به کدامین گناه؟!
مگر عاشقی
در اندرونی ی سیاهت
جُرم بود؟!
در تاریکخانه ی ذهنی پلید
--کارتُنک بسته از جهل!
گلبوته ای معصوم
وجودش را،
به شقاوت داس سپرد...
داسی که
قرار بود
گندم های مزرعه را بچیند!
آه...
اعجازِ باغی سر سبز
در زمهریرِ زمستان
چال شد!
ای ناباغبانِ ابله
حاصل باغت را
چرا پَر پَر کردی؟
گردنت بشکند!
نفرین بر تو ای کابوسِ مرگ!
تو،،،
پدر،
نیستی!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
سواره ایلخانیزاده
پدر شعر نوی کوردی کردستان
سواره ایلخانیزاده فرزند احمد آغای ایلخانیزاده متخلص به کاک سواره (زادهٔ ۱۳۱۶ در ترجان - درگذشتهٔ ۱۳۵۴ در تهران) شاعر، نویسنده، فعال سیاسی و گویندهٔ بخش کُردی رادیو تهران بود.
سواره ایلخانیزاده در سال ۱۳۱۶ در روستای تُرجان، که آن زمان بخشی از شهرستان بوکان بود به دنیا آمد. زمانی که او تنها دو سال داشت، خانواده اش از روستای ترجان به روستای قرهگویز یکی دیگر از توابع همین شهرستان نقل مکان میکنند. دهستان ترجان در واقع همان بخش کوچک از منطقهٔ مکریان است که زمانی از توابع این منطقه و بوکان بود که در تقسیمات سیاسی سال ۱۳۴۴ دورهٔ پهلوی از استان آذربایجان غربی به استان کردستان، شهرستان سقز الحاق شده است.
سواره در سال ۱۳۴۱ مدرک دیپلم را در شهر تبریز میگیرد و برای تحصیلات تکمیلی در رشته حقوق قضایی به تهران میرود و در سال ۱۳۴۷ موفق به اتمام تحصیلات خود میشود.
سواره ایلخانی زاده در فعالیتهای سیاسی و فرهنگی با همراهی "ناصر یمین مردوخی کردستانی" حضور پیدا میکرد و ضمن سرودن شعرهای ملیگرایانه به فعالیتهای سیاسی هم میپرداخت. به دلایلی در سال ۱۳۴۳ به مدت ۶ ماه در زندان قزلقلعه تهران زندانی میشود.
در سال ۱۳۴۶ در قسمت کردی رادیو تهران مشغول به کار میشود و در زنجیره برنامههای ادبی-اجتماعی ضمن نقدهای ادبی، داستانهای کوتاهی را نیز ارائه میکند، اما در سال ۱۳۵۴ در حالی که کمتر از ۳۸ سال داشت بر اثر حادثهٔ تصادف در تهران درگذشت. پس از فوت، پیکر سواره ایلخانیزاده را به روستای حمامیان بوکان میآورند و در گورستان مخصوص خانواده ایلخانیزادهها دفن میکنند.
"سواره" با یک دختر آذری ازدواج میکند و حاصل این ازدواج پسری به نام "بابک" شد.
به باور برخی از شاعران و نویسندگان کُرد سواره ایلخانیزاده پدر شعر نوی کُردی در کردستان ایران شناخته میشود و از او به عنوان شاعری نوگرا یاد میشود، اما در قالب شعر کلاسیک نیز آثاری ناب نیز از سواره به جا مانده است که «پیره ههڵۆ»، یکی از آنها است.
سواره ایلخانی زاده اولین کسی بود که در کردستان ایران پا به عرصهی شعر نو کردی گذاشت و به نحوی می توان گفت که بانی و بنیان گذار شعر نو در کردستان ایران است. البته نباید این واقعیت را فراموش کرد که سواره بر روی فضا و بستری آماده وارد میدان شد چرا که کلیت شعر کردی در ذات خود مدتها پیش از سواره ، توسط عبد الله بگ (گوران ) در کردستان عراق دچار تغیر و تحول عمیق و بنیادی شده بود و تقریبا می توان ادعا نمود که شعر نو کردی به طور کلی از لحاظ محتوایی و ساختاری کانالیزه و فرموله شده بود چرا که گوران پیروان درخشانی به دنبال خود داشت همچون: شیرکو بیکس، لطیف هلمت، رفیق صابر، عبدالله پهشیو، انور قادر محمد و… که جهانبینی شعری هر کدام از این شاعران اگر نه تمام و کامل اما بخش بزرگی از انعکاس و تبلور نیازهای تازهی جامعه کردستان بود و در کردستان ایران نیز شاعران نئو کلاسیک همچون عبد الرحمن شرفکندی(ههژار)، محمد شیخالاسلامی(هێمن)، قانع و… محتوا و جوهرهی شعر کردی را از قالبهای سنتی، راکد و همچنین بیماری دیوان سالاری شعری نجات داده بودند و شعر را وارد لایهها و عرصههای مختلف اجتماعی نموده بودند. اما با وجود این توصیفات نباید اهمیت و نقش محوریت و کاریزماتیک سواره ایلخانی زاده را در این بخش از جغرافیای کردستان(ایران) نادیده گرفت. چرا که سواره با شناختی عمیق از بن مایههای ادب کلاسیک کردی از یک طرف و آگاهی از تغیر و تحولات در شعر جهان، بخصوص شعر همسایهها(بلاخص شعر فارسی) از طرف دیگر، چنان دستگاه منظم و منسجم شعری را پایه گذاری کرد و چنان افقهای تازه را در شعر کردی در کردستان ایران گستراند که حتی نقش استاد(گوران) را اگر نه کم اهمیت اما کم رنگ ساخت.
باید دانست که، مقام و جایگاه "سواره" را درشعر کردی ایران با شاعرانی چون "نیما یوشیج" در ادبیات فارسی و "نازک الملائکه" در ادبیات عرب مقایسه می کنند.
در اواخر سال ۱۳۹۳ خورشیدی، مجموعه آثار “سواره ایلخانی زاده” با نام «شهنگه سوار» به همت “عمر ایلخانی” برادر بزرگ “سواره ایلخانی زاده” جمع آوری و با ویرایش”صلاح الدین آشتی” و توسط انتشارات “غهزه لنووس” در شهر سلیمانیه اقلیم کردستان عراق منتشر شد. این کتاب در سه بخش “تاپۆ وبوومه لێڵ”، “شێعره کوردییهکان” و “اشعار فارسی” منتشر شده است.
- نمونه شعر کُردی:
یکی از اشعار بسیار معروف سواره «پیره ههڵۆ» نام دارد البته در کنار این شعر، شعر «شار» نیز شهرت فراوانی دارد. «پیره ههلو» از یکی از اشعار الکساندر پوشکین شاعر و نویسندهٔ روسی سبک رومانتیسیسم الهام گرفته شده که سواره آن را بازسرایی کرده است. فریدون خانلری اثری فارسی به نام عقاب در همین معنا و مفهوم دارد. ولی در کوردی دو اثر با این خصوصیات وجود دارد که یکی اثر ماموستا هژار موکریانی و دیگری اثر سواره به نام "پیر ههلو" (عقاب پیر) است.
داستان در مورد عقابی پیر است که توانایی شکار جوانی رو از دست داده و تقریبا از دنیا دست شسته است ولی یک چیز برای او سوال است که چرا آن زاغ که به سن از پدر او نیز بزرگتر است چه طور این چنین جوان مانده است. به پیشش میرود تا آن راز را بفهمد و از او سوال میکند. زاغ مردار خواری و راضی بودن به پست زندگی کردن را راز عمر زیاد خود میداند و آن را به عقاب توصیه میکند. ولی در نهایت عقاب مرگ را بر چنین زندگیای ترجیح میدهد:
...
ئێسته بـۆ وا ڕهبـهن و دامـاوم؟
من ههڵـۆ چــاو له دهمی قاڵاوم!
ساکـــه ئهو کاره وههــا ساکاره
مهرگــه میوانی گـهدا و خونکاره
هـهوری ئاسمان بێ خهڵاتم باشه
یا لهشم خاشـــه بکێشــن باشه
گوتی وا ژینی درێژ پێشکهشی خۆت
گۆشتی مردارهوه بوو ههر بهشی خۆت
ژینی کورت و به هـهڵۆیی مــردن
نهک پهنا بۆ قـهلی ڕووڕهش بـردن
لای هـهڵۆی بهرزهفڕی بهرزهمـژی
چۆن بژی خوشه نه وهک چهنده بژی.
یکی دیگر از شعرهای زیبا و رمانتیک و در عین حال پر سر و صدای سواره شعر «شهر» ایشان است. در این شعر نوستالوژیک شاعر سرخورده از محیط خشک و عبوس شهری آرزوی بازگشت به محیط ده را در سر میپروراند. از شهر و سردی و بی مهری و رنگ و نیرنگ شهری ها و به تعبیر جورج زیمل «توداری» زندگی شهری خسته است و راه رهایی از این مشکلات را در بازگشت به روستا -که البته به نوعی بازگشت به سنت ها نیز هست- می بیند.
گولم دلم پره له دهرد و کول
ده لیم بروم له شاره که ت
له شاره چاو له به ر چرای نیئون شه واره که ت
ده لیم به جامی ئاوی کانیاوی دییه که م
عیلاجی که م کولی دلی پرم
له ده ردی ئینتزاره که ت
ده لیم بروم له شاره که ت
له شاره چاو له به ر چرای نیئون شه واره که ت
وه ره ز بوو گیانی من له شارو هاره هاری ئه و
له روژی چلکنی نه خوش وتاو و یاوی شه و
برومه دی که مانگه شه و بزیته ناو بزه م
چلون بژیم له شاره که ت که پربه دل دژی گزه م
گولم دلم پره له ده رد و کول
ده لیم بروم له شاره که ت
له شاره که ت که ره مزی ئاسن و مه ناره یه
مه لی ئه وین غه واره یه
ئه وه ی که داره تیله مه زهه ری قه نارهیه
ژیان شه وارهیه
گولم ! هه ریمی زونگ و زهل
چلون ده بیته جاره گول
گولم دلم پره له ده رد و کول
دهلیم بروم له شاره کهت…
- نمونه شعر فارسی:
- جوی سبزینه:
من در آن معبد پاکیزهٔ صبح
من در آن خانهٔ اسفنجی سبز
کَفَش از سبزهٔ نورسته
سقفش از آبی دور
باد و بوی گل و نجوای هزاران برگ
من در آن فُصحت نور
گفته بودم که ترا دارم دوست
خانهام وسعت یک چشمانداز
و تراونده در آن بوی تن تُرد بهار
در دلم حسرت جاری گشتن
روی یک شط بزرگ
دل تو عصمت یک غنچه، به هنگام شکفتن در باد
من در آن خانهٔ مهتاب
من در آن نورآباد
گفتهبودم که ترا دارم دوست
دست من نسیمی که به زلفان تو میزد
عطر مهجور هزاران گل کوهستانی
و طبیعت همه در حنجرهٔ من میخواند
ای ز سرچشمهٔ چشمت جاری
جوی سبزینه
ای مرا آئینه
گفتهام من که ترا دارم دوست
باد چالاک و سبکروح
میربود از لبم تردست
باد، کوه و گل و سبزه
رود با زمزمهاش جاوید
همه با هم سرمست
همه تکرار همیکردند
جوی سبزینه
ای مرا آئینه
گفتهام من که ترا دارم دوست.
- سواره از دیدگاه نویسندگان و شاعران:
شیرکو بیکس شاعر معروف کُرد در گفتگوی خود با مجله سروه که در شماره ۶۸۸ این مجله منتشر شد، در خصوص سواره میگوید: "سواره ایلخانی زاده در شعر نو کُردی در ایران راهی تازه را در پیش گرفتهاست و به نظر من مهمترین ویژگی شعر سواره در این است که بازگوکننده سخنان دگیران نبود، سایه این و آن نبود و تنها خودش بود".
مسعود بیننده منتقد ادبی در خصوص شعر شار سواره چنین نوشته: سواره ایلخانیزاده فعالیت نوگرایانه خود را در عرصهٔ شعر کردی در فضای ادبی ایران که تجربهٔ نوگرایی را از طریق شاعرانی چون نیما یوشیج و دیگران از سرگذرانده بود آغاز کرد. سواره نیز همچون نالی محصول دوران گسست بود، گسستی که با روند تمرکز گرای رضاخانی در ایران شکل گرفته و باعث شده بود بخشی از آرزوهای شاعرانی چون سواره، یعنی شهری شدن جامعهٔ کردستان در افول جمهوری مهاباد نقش برآب شود. سواره این واقعیت اساسی را درک نموده بود که هرگونه نوگرایی نیازمند تجربهٔ مدرنیته و تعمیق روند شهرنشینی در کردستان است لذا در نتیجهٔ شکست فرایند شهری شدن در چارچوب پروژهٔ سیاسی اتونومی، تلاش نمود این فقدان مرتبط با عرصهٔ جهان واقعی را در قالب پروژهٔ نوگرایی ادبی و در عرصهٔ زیست جهان متن جبران نماید. سواره با تجربهٔ زندگی شهری در پایتخت ایران در دههٔ ۴۰ و ۵۰ شمسی، شعر «شار» را که بارزترین تجربه خود از نمادها و عناصر مدرنیته شهری است به شکل خارقالعادهای بازگو مینماید.
جمعآوری و نگارش:
سعید فلاحی (زانـا کـوردستـانی)
ـــــــــمنابعـــــــــ
- خهوه بهردینه(خواب سنگی). سواره ایلخانیزاده.
- سایت آوای کُردی.
- آژانس خبری-تحلیلی زریان.
- سایت نشریه فرهنگی اجتماعی اقتصادی جام کوردی.
- دانشنامه آزاد ویکیپدیا.
- سایت ساحت نگاه.
- سایت پیام بوکان.
- سایت صدای بوکان
- www.cloop.com/clup/post/show/clupname/suware/topicid
خلیلالله خلیلی
شاعر ملی افغانستان
خلیلالله خلیلی معروف به استاد خلیلی در سال ۱۲۸۶ در باغ جهانآرای شهر کابلِ افغانستان دیده به جهان گشود. پدرش محمدحسینخان مستوفی المالک از بزرگان منطقه کوهستان در شمال کابل و وزیر مالیه دوره امیرحبیبالله خان امیر افغانستان بود.
خلیلالله خردسال بود که پدر و مادرش را از دست داد و مجبور شد، درس را نیمهتمام رها کند. او در هفت سالگی، مادر و در یازده سالگی پدرش را از دست داد. خلیلالله سالها در کابل، کوهستان و بلخ زندگی کرد و در مناصب مهم بسیاری در سازمانهای دولتی داخل و خارج افغانستان کار کرد.
با اینکه استادخلیلالله زندگی پر مشقت و دشوار داشت، تنها شانزده ساله بود که در مکتب میربچه کوت به شغل معلمی پرداخت و به دلیل توانایی بسیار در وزارت مالیه منشی مخصوص شد و بعدها مستوفی ولایت مزار شریف شد. سیزده سال در دفتر صدارت کار کرد. او به دلیل باورها و فعالیتهای سیاسیاش چهار سال از عمر خود را در این دوره در تبعید و حبس سپری کرد و پس از خلاصی از حبس به معاونت دانشگاه (پوهنتون) کابل منصوب شد. علاوه بر این استاد خلیلی بعدها به مناصب متعدد دیگری نیز از جمله رئیس مستقل مطبوعات افغانستان و مشاور مطبوعاتی محمدظاهر شاه و همینطور نماینده در پارلمان و برای مدتی سفیر افغانستان در عراق و عربستان شد.
پس از سرنگونی حکومت محمدداود خان مدتی به آمریکا مهاجرت کرد و پس از آن البته در سالهای پایانی عمر اش به کشور پاکستان آمد.
استاد خلیلالله خلیلی یکی از بزرگترین شاعران کلاسیکسرای افغانستان است که در زمینه پژوهشهای ادبی و تاریخی نیز آثار بسیاری دارد. از آثار پژوهشی او میتوان به «آثار هرات»، «سلطنت غزنویان»، «فیض قدس»، «احوال و آثار حکیم سنایی»، «از بلخ تا قونیه»، «یمگان»، «نینامه» و «عیاری از خراسان» اشاره کرد.
در بین آثار پژوهشی استاد خلیلالله خلیلی، «هرات» از شهرت ویژه برخوردار است که در سه جلد منتشر شده است و در آن شرح حال شاعران، دانشمندان و هنرمندان هرات آمده است.
«سلطنت غزنویان» کتابی است که به ظهور و صعود و سقوط سلطنت غزنویان میپردازد و علاوه بر این از تمامی شاعرانی که در این دوره زندگی میکردهاند شعرهایی آورده میشود. کتاب «عیاری از خراسان» شرح زندگانی امیرحبیبالله کلکانی و دوره حاکمیت او است.
استادخلیلالله خلیلی در مورد زندگانی ادبی میرزا عبدالقادر بیدل کتابی با عنوان «فیض اقدس» نوشته است که بسیار مورد استناد بیدل پژوهان قرار میگیرد. استاد خلیلالله خلیلی در مورد مولانا بلخ نیز سه کتاب نوشته است که برای مولانا پژوهان بسیار مفید بوده است؛ «از بلخ تا قونیه»، «نینامه» و «درویش چرخان» نام سه اثری است که خلیلی در این زمینه به رشته تحریر درآورده است.
باید یادآور شد که استاد خلیلی به زبان عربی نیز آثاری نوشته و منتشر کرده است که یکی از این آثار درباره سفر جهانگرد عرب، ابن بطوطه به افغانستان امروزی است. این کتاب در بغداد به چاپ رسیده است. از اشعار استاد خلیلالله خلیلی میتوان به مرثیههایی اشاره کرد که در مرگ سخنوران دوستان و دیگران سروده است. او اشعار نیکویی در رثای بدیعالزمان فروزانفر، استاد بیتاب، علامه سلجوقی، سرمد، ملکالشعرای بهار، سرور گویا، عزیز الرحمن فتحی، شهزاده نادر و … سروده است.
مجموعه اشعار این شاعر بزرگ بارها در ایران و افغانستان و برخی از کشوهای غربی انتشار یافته است که مورد استقبال فراوان نیز قرار گرفته است. عبدالحی خراسانی کسی است که کلیات آثار خلیلی را گردآوری و منتشر کرده است. او در مورد آثار استاد خلیلالله خلیلی چنین میگوید: «زندگی استاد خلیلالله خلیلی را میتوان در سه مرحله کلی دید؛ مرگ والدین و آوارگی، شهرت و منزلت و خلاقیت ادبی و غربت و خلاقیت شعری.»
استاد خلیلی در مجموع ۶۲ اثر منظوم و منثور در بخشهای مختلف سیاست و فلسفه و ادب و عرفان دارد. دکتر عبدالغفور روانفرهادی پژوهشگر و نویسنده افغان و نماینده پیشین افغانستان در سازمان ملل که در عرصه تاریخ و نقد ادبی فردی صاحبنظر و شناختهشده است در صدمین سالگرد تولد استاد خلیلالله خلیلی قدرت بیان استاد خلیلی را کمنظیر توصیف میکند.
استاد خلیلی در میان اهل فرهنگ و حلقههای ادبی در ایران اعتبار فراوانی دارد. رضازاده شفق، بدیعالزمان فروزانفر، لطفعلی صورتگر بر دیوان اشعار خلیلی مطالب درخور و مناسبی نوشتهاند.
استاد خلیلی را شاعر ملی افغانستان لقب دادهاند؛ عنوانی که به راستی برازنده این شاعر بزرگ است. محمد کاظم کاظمی، شاعر و نویسنده در مورد لقب شاعر ملیِ خلیلی چنین میگوید: «البته عبارت “شاعر ملی”، به معنای قویترین شاعر از همه جهات و با همه معیارها نیست، همچنان که سرود ملی کشورها نیز الزاماً قویترین سرود کشور نیست. آنچه در اینجا مهم است، جامعیت محتوایی و تناسب این شعر، با مسایل ملی کشور است. با این وصف، به نظر میرسد که تجلیل سالیانه این شاعر برجسته زبان فارسی از سوی اهل قلم این کشور ضروری است و نیز رسمیتبخشیدن به روز درگذشت او با عنوانی خاص در سالنامه رسمی افغانستان کاری پسندیده و نیکو خواهد بود.»
استاد خلیلالله خلیلی در ۱۴ اردیبهشت ۱۳۶۶ شمسی در شهر اسلامآباد کشور پاکستان درگذشت. جسد وی پس از ۲۵ سال به کابل منتقل شد و با احترام و در یک مراسم رسمی در محوطه دانشگاه کابل و در کنار آرامگاه سید جمالالدین افغان به خاک سپرده شد.
♦ نمونههایی از اشعار:
(۱)
کشتند بشر را که سیاست این است
کردند جهان تبه که حکمت این است
در کسوت خیرخواهی نوع بشر
زادند چه فتنهها که مهارت این است.
(۲)
بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی
به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ جولانی
در این مکتب نمیدانم چه رمز مهملم یا رب
که نی معنی شدم، نی نامه و نی زیب عنوانی
از این آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من
صدای شیون زنجیر و قید کنج زندانی
به هر وضعیکه گردون گشت کام من نشد حاصل
مگر این شام غم را مرگ سازد صبح پایانی
جوانی سلب گشت و حیف کآمال جوانی هم
یکایک محو شد مانند اعلام پریشانی
ز یک جو منت این ناکسان بردن بود بهتر
که بشکافم بمشکل صخره سنگی را بمژگانی
گناهم چیست، گردونم چرا آزرده میدارد
ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی
(۳)
ناله به دل شد گره، راه نیستان کجاست؟
سینه به من شد قفس، طرف بیابان کجاست؟
در تف این بادیه، سوخت سراپا تنم
مزرعم آتش گرفت، نمنم باران کجاست؟
خوب و بد زندگی، بر سر هم ریختند
تا کند از هم جدا، بازوی دهقان کجاست؟
در تَف این بادیه، سوخت سراپا تنم
مزرعم آتش گرفت، نمنم باران کجاست؟
اشک در آبم نشاند، آه به بادم سپرد
عقل به بندم فکند، رخنهٔ زندان کجاست؟...
(۴)
راه خود رو که دیگران رفتند
نه چنان رو که دیگران رفتند
به تو دادند چون نگاه نوین
جستجو کن بجو راه نوین
آنچه رفتند رفتگان در سال
شوند اکنون به یک سحر پامال
گر کمی سر به خود فرود آریم
راه دشوار پیش رود داریم
طی این راه مرد میخواهد
عقل گردون نورد میخواهد...
راه دور است پیش باید رفت
لیک با پای خویش باید رفت
گر نه این ره به خود بری پایان
میبرندت کشانکشان دگران
میبرند آ نچنان که خواهانند
میکنند آنچه در پی آنند...
رفت عصری که گفت شیخ اجل
رهبر رهروان به علم و عمل
سعدی افتاده است و آزاده
کس نیاید به جنگ افـتاده
در جهانی که ما زنیم قدم
مرگ و افتادگی بود توام
کرکسان زمانه بیدارند
هر چه افتاده زود بردارند
هرکه افتاده پایمال شود
معرض ذلت و زوال شود.
(۵)
قلم در پنجهٔ من نخلِ سرما خرده را ماند
دوات از خشک مغزیها دهانِ مرده را ماند
نه پیوندی به دیروزی نه امیدی به فردائی
دل بی حاصل من شهر طوفان برده را ماند
تکانی هم نخورد از آهِ آتشبارِِ مظلومان
دلِ سختِ ستمگر سنگِ پیکان خورده را ماند
گل عشقم که بود از نوبهار آرزو خندان
کنون در پای جانان غنچهٔ پژمرده را ماند
سر بیدرد کز شتور تمنا نیستش بهره
بشاخ زندگانی میتتوة افسرده را ماند
ز بس در هر چه دیدم داشت رنگِ رنج و آزاری
جهان در چشم من یکسر دل آزرده را ماند.
جمعآوری و نگارش: سعید فلاحی(زانا کوردستانی)

- نوازشهایت:
بارانِ،
نوازش دستهایت را
بر گیسوانم ببار - تا،،،
بهار بیایدوُ،
موهایم بویِ بابونه بگیرد!
#لیلا_طیبی (رهـا)
#هاشور
نقدی بر سه سروده از بانو نگاه سهرابی در، نقد و بررسی شبانههای نقد ماهنامه سخن
چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۹
#سروده نخست
"بازتاب تصویر تو"
واج واج واژه هایت
نگاهم نگاهی می اندازد به مژگانت
نگاهت و مسخ واژنگاهش
تری تمنای تن در آغوشت و واژه هایت
آخ واژنگاهش
حوالی سه و خرده ای از صبح است .
واژنگاهش، مادرت ، واژنگاهش
میلاد مولود گاهشش منطبق بر زایش خداوندی.
جوانه، جواهر ، روییدنی
میکند تبلور
سر رسید زایشت از واژنگاهش .
یا ذوالجلال،
گاه زمانه دوباره زاییدت
در فرق دریده مژهایم .
_ونگ نوازده در لای واژنگاهش_
#سروده دوم
#اروتیسم_در_ادبیات
/قونسنس/
غسل بده زنی را در آغوشت
که "میم"مالکیت عزیز را
بر لب هایت بوسه زده
و
ندانم کاری را با ناف حیوان نا زاییده اش
بر تن خویش بریده
تا رد سفیدی غلط گیر دامنش را نیآلوید ...
غسل بده او را در جماع با تنت
که نزدیکی تو
مثل حفاظ شاخ گوزنی زیباست.
غسل بده او را با دم اطهرت
که
تند باد نفست هم بوسه است از برایش...
قسم تعمید را وصله ی تنش کن ، آغوشت را حلقه ی جانش
و چون نوزادی پس از زایش
غسلش بده
اینبار در عمق آغوشت.
#سروده سوم
" آزادی"
مفهوم آزادی
در دندان کلاغ های بالای برج
به" چَرا " میرود.
تاکسی با قوس میدان کژ میشود
و هم زمان
رادیو زمزمه "رستگاری در شاوشنک " میگذارد
مادامی که برگردان مقنعه زیر چانه ی دختری را میخاراند ، پیکی موتوری
با سود چهار درصد طرح ترافیک می فروشد .
اسپندی بر آتش،
چشم بلا را در دستان یک خیابانی
از این شهر به دور میکند
و پلیس به افزایش قرمزی چراغ چهار راه فکر میکند .
کودکی
فرق "دخل" و "خرج" را در ذهن، تحلیل میکند.
_برج میلاد آسانسوری سریع دارد
و آزادی گالری تعطیل!_
این را دانشجویی که انگشتش لای کتاب "زیبایی شناسی "
گیر کرده است ، میگوید و سوار بر پیک موتوری
که خودش پیک حامل آن است ،
صدایش را در دور میدان می کشاند...
تاکسی با صدای رستگاری در شاوشنک
به ایستگاه آخر میرسد.
یک نفر پول خرد ندارد
و مابقی اطلاع از افزایش نرخ کرایه ، راننده هم اعصاب.
کلاغ ها آزادی به دندان
در چَرا ی خانه ی قمری ها
خود را بستری معاشقه ای یک روزه می کنند
و پرچم های میدان در جایشان میلغزند و
همه چیز در دور میدان همانگونه که هست باقی میماند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درود و ادب و احترام
به دوست نادیدهام سرکار خانم نگاه سهرابی درود میگویم و خوشحالم که چامه های زیبای ایشان را مطالعه کروم.
خواندن شعرهای بانو سهرابی در ابتدای امر کمی برایم سردرگمی آورد... اما به مرور با آنها انس گرفتم. شاید به این دلیل بود که حقیر با این سبک و سیاق ادبی چندان ارتباط نداشتم و ندارم.
اشعار مهربانو سهرابی در دسته بندی ادبیات اروتیک یا ادبیات شهوانی قرار می گیرد؛ علی الخصوص دو شعر اول ایشان. ادبیات اروتیک ادبیاتی است که در بر گیرنده ی شعر، متون، داستانها و گزارشهای حقیقی و مجازی روابط جنسی انسان است.
از این قبیل کلمات: (واژنگاه - آمیزش - زایش و...)
شعر اروتیک نوعی شعر هجو که در آن با لحن بیپروا و گستاخانه، به مسایل جنسی و توصیف آلتهای تناسلی پرداخته میشود. مستهجنگویی، مُجُون، و خلاعت عذرا از دیگر اصطلاحات مترادف این نوع شعر است.
در ادبیات فارسی از کهن شعر شهوانی رواج داشته، بهطوریکه ازرقی به دستور طغانشاه، کتاب الفیه و شلفیهرا با تصاویری از نحوه ارتباط جنسی مرد و زن سرود. الفیه، به آلت تناسلی مرد و شلفیه به آلت تناسلی زن اشاره میکند. از شاعران زبان فارسی که دارای آثاری با محتوای هزل دارند میتوان از حکاک مرغزی، دهقان علی شطرنجی، طیان ژاژخای، حکیم کوشکی، حکیم شمس اعرج بخاری، مهستی گنجوی، سوزنی سمرقندی خاقانی، انوری، پوربها جامی، سراج قمری، و عبید زاکانی را نام برد.
از ادبیات بکار برده شده در هفت پیکر نیز به عنوان شاهکار ادبیات شهوانی و همچنین اثری اخلاقی یاد شدهاست.
همچنین در آثار فروغ فرخزاد عاشقانههایی هست که بیپروا و بیپرده به بیان احساسات شهوانی میپردازد.
فارغ از چیستی ادبیات اروتیک به نقدی اصلی اشعار شاعر محترم می پردازیم:
شما استعداد بالایی دارید و نشانه اش مثلا آن سطری است که گفته اید: «برج میلاد آسانسوری سریع دارد
و آزادی گالری تعطیل». بسیار عالی گفته اید و خصوصأ اینکه زبان یعنی انتخاب واژه ها بسیار عالی و استادانه است. کشف هایی بدیع و نو در این اشعار وجود دارد که می توانید آن را در یک شعر کوتاه هم بیان کنید و حیف است که این قبیل تماشاهای شاعرانه شما، لابلای یک شعر بلند گم شود و هدر برود.
شعر، متولد حقیقت است. میلادی که امکان طولانیتر کردن عمر جاودانگی آن را فراهم می سازد. بسیاری از سرنوشتها، قصهها، واقعیات تاریخی، عشقها و انسانها به کمک شعر، از گذشتگان به آیندگان رسیدهاند و اسباب آشنایی انسان ها را با گذشته ممکن کردهاند. سه متن ارسالی دوست ادیب و فرزانه ام، با چنین پیشفرضی خلق شدهاند. شاعر به واقعیات پیش روی خویش دقت دوچندانی داشته است و با هنرمندی و خلاقیت بسیاری از پدیدههای پیش چشم مخاطب را به متن ادبی تبدیل کرده است.
پیکی موتوری
با سود چهار درصد طرح ترافیک می فروشد .
اسپندی بر آتش،
چشم بلا را در دستان یک خیابانی
از این شهر به دور میکند...
خواندن این چند خط چه اندازه واقعیت های امروزمان را برای شما خواننده آشکار کرد و همین است که شاعر با هنرمندی خاص یک واقعیت ملموس روزمره را به اثری ادبی و ژرف تبدیل ساخته است.
میتوانیم بگوییم که شاعر در کشف معنا و مراجعات ذهنی تجربیات قابل توجهی داشته است و اگر این اتفاق در چرخهی سال های نخست شاعری بانو سهرابی باشد قابل ستایش و تحسین است. برای تقویت این استعداد و بهبود خلق ادبی بر مبنای ظرفیتهای شکلی باید شاعر سطح مواجهه و اصطکاک ذهنی خود را افزایش دهد. باید ببینم این شکل از شعر چه مولفههایی اختصاصی برای خود دارد که باید آنها را رعایت کنیم و چه امکاناتی باید به امکانات تجربه شدهی شعر های موج نو بیفزاییم.
یکی از مهم ترین برجستگیهایی که این اشعار دلرد؛ این است که اصالت زبانی خاص در این متن دیده می شود. منظور از اصالت زبانی این است که ما به واقع می دانیم شاعر از چه زبانی استفاده کرده است. یعنی شاعر تکلیف خود را با زبان مشخص کرده است و یک جا زبان محاوه نمی شود و جای دیگر عامیانه و زبان شعری شاعر یک دست و هماهنگ است. برای درک بهتر حرفم مثالی می زنم.
به این کلمات دقت کنید:
تن - آغوش - واژنگاه - مادر - زایش - مولود
در این چند کلمه چه می بینید؟! چه برداشتی دارید؟
کلماتی هماهنگ و مرتبط که یک سری فعل و انفعالات جنسی را مطرح که منجر به میلادی خواهد شد.
شعر های بانو سهرابی ارزشمند و قابل تحسین اند. ارزش چند بار خواندن را دارد. اما توصیه ای اکید دارم که نسبت به چکش کاری دوباره ی اشعارشان اقدام عاجل کنند. شعرهای شاعر همانند درختی است با شاخ و برگ بسیار گه شاعر از طریق آرایه های ادبی به هرس آن خواهد پرداخت تا شکل(بزرگی و کوچکی) و فرم(نوع درخت) و محتوا(کیفیت میوه) را بسازد.
امید است مجددأ شعرهای زیبای شاعر فرهیخته را ببینم و بخوانم و لذت ببرم.
با تقدیم احترام
#سعید_فلاحی(زانا کوردستانی)
۷ خورداد ۱۳۹۹ - ارومیه
حشمت منصوری
استاد حشمتالله منصوری جمشیدی از شاعران برجسته و توانمند کُردیسُرا در تاریخ ۱۰ دی ماه سال ۱۳۱۵ در ایلام به دنیا آمد. او فرزند رستم و از طایفهٔ بزرگ کورد و تیرهٔ تشمال دوستعلیوند بود. کامران و کیانوش دو پسر ایشان نیز از شعرای معاصر ایلام هستند.
تحصیلات خود را در مقاطع تحصیلی تا دیپلم در ایلام گذراند و در سال ۱۳۳۷ به دانشسرای تربیت معلم رفت. پس از فارغ التحصیلی به خدمت آموزش و پرورش درآمد و از سال ۱۳۳۸ در دورترین نقاط استان ایلام به تعلیم و تربیت روستاییان مشغول شد تا اینکه در سال ۱۳۷۳ از خدمت آموزش و پرورش بازنشسته شد.
او نامی آشنا در حوزه شعر کردی ایلامی است که دغدغه اصلی این شاعر انعکاس مسائل اجتماعی و محیط پیرامون در قالب مثنوی بوده است. ایشان در سرودن شعر به زبانهای کوردی، لری و فارسی طبعی و زیبا و روان داشت و اشعار کردی او مورد توجه بسیاری از مردم ایلام واقع شده است.
از وی دو مجموعه اشعار، "بهیان ده ئاسوو" به معنای طلوعی در افق و "دهلیل و دلبهر" چاپ و منتشر شده است. همچنین در سال ۱۳۸۸ کتابی شامل دو مثنوی بلند بالای "دلبر" و مثنوی "والیه" از ایشان به سعی و اهتمام آقای محمد جلیل بهادری چاپ و منتشر شد. استاد علاوه بر ذوق بینظیر شعری و ادبی در دیگر زمینههای هنری چون نقاشی رنگ روغن، سیاه قلم و مینیاتور و مجسمهسازی فعالیت داشته است.
مثنوی از او تحت عنوان "لفانگ" که داستانی در مورد دو دختر دو قلو به نامهای "گلچهره و حیران" هست که یکی دارای سیمایی زیبا و دیگری فاقد زیبایی چهره است، از زیباترین و پر مخاطبترین اشعار ایشان بود.
سرانجام استاد حشمت منصوری جمشیدی در شنبه دوم فروردین سال ۱۳۹۹ در سن ۸۴ سالگی درگذشت.
- برشی از منظومهٔ عاشقانه دلبر:
یهێ شهو جا خسۊم دهوهر ئهیوانه
رشانۊم جرعهێ دهتهێ لیوانه
جهم بۊمنهو یهک سێ چوار دێوانه
مِ بۊم و خێاڵ و مانگ و پهێمانه
وتم وه خیاڵ تون ئێ ئێمامه
دهرکهرهم ده دهس ئێ نهونهمامه
خیاڵ وت وڵ که ئێ فکرِ خامه
بنووڕ وهێ هووره دهێ حهڵقهێ جامه
تمهز مِ ده دهورِ خوهم بێ خهوهرم
دڵبهر ها دهکوڵ، دهبانِ سهرم
مانگهشهو دهژێر تاقِ ئهێوانه
عهکسێ خسگه ده رۊ لێوانه
لێوانه یهواش هاوردم ئهو بان
جوورێ نه خوهرێ دهسهیلم تهکان
شهراوه نووشیم ههوه یهێ هچان
دهنگ دڵبهر هات، وتهم: نووشِ گیان
وتم: قوربانت، یهکِ تر نووشیم
وه دهس پاچه کهرواسهم پووشیم
وه ئێحترامێ دهجا ئهڵپهڕیم
شهراوه ده رۊ دهس و دهم سڕیم
نهسیم دچهسپان خوهێ وه قامهتێ
قامهت چِ قامهت؟ چۊ قیامهتێ
عهترێ دیاورد دهلار ولهشێ
ئاێم حهز دکرد دهبوو خوهشێ
مانگه لێزگرتۊ دهژێرِ قاوێ
مانگِ ترخهفتۊگ دهپشتِ چاوێ
مهر مانی نهقاش راحهت بنیشێ
بتۊهنێ رهسم سیماێ بکیشێ
کی تۊهنێ بکهێ نهقڵ ئهو شهوه
وهسف جهماڵ ئهو خوداێ کهوه ...
جمعآوری: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
یحیی حسن
شاعر اسلامستیز
یحییحسن شاعر و منتقد اسلام، متولد ۱۹۹۵ در شهر آرهوس، دومین شهر بزرگ دانمارک، در خانوادهای فلسطینی به دنیا آمد. ظهور او در عرصه شعر دانمارک بیشتر شبیه به سقوط یکباره شهابی بود که هیچکس انتظارش را نداشت.
در سال ۲۰۱۳ اولین مجموعه اشعار او به نام «Gyldendal» در مدت کوتاهی رکورد فروش را در تاریخ دانمارک شکست و به تیراژ ۱۲۰ هزار نسخه رسید.
کتاب دوم او با نام «Gyldendal2» یک سال پس انتشار چنان موفق بوده که توانست این شاعر جوان را نامزد دریافت جایزه ادبی مهم نوردیک (جایزه ادبی شمال اروپا) کند.
ترجمه نروژی کتاب دوم یحییحسن که تنها یک روز قبل از مرگش در اسلو منتشر شد انتظار میرود در نروژ نیز بسیار پرفروش باشد.
نقدهای ستایشآمیز منتقدان از اولین مجموعه شعرش، او را در مرکز خبرها قرار داد. در همان سال کانال ۲ دانمارک مصاحبهای با او انجام داد و او بدون پردهپوشی، از خشونت پدر و ریاکاری پذیرفته شده در جامعه حاشیهنشین مهاجران سخن گفت.
یحیی حسن در این مصاحبه و مصاحبههای بی شماری که در روزنامهها و دیگر وسایل ارتباط جمعی شرکت کرد بدون خودسانسوری و با صراحت و با کلماتی خشن، خشم خود را از ریاکاری و زاهدنمائی را بیان کرد. رکگویی او و انتقاد بی محابای او از فرهنگ حاکم در جامعه حاشیهنشینن مورد استقبال جامعه دانمارک قرار گرفت ولی با ترشروئی و خشم از طرف حاشیهنشینانی که در مورد آنها دست به افشاگری زده بود روبرو شد. گروههای افراطی او را به خیانت متهم کردند و سیل تهدیدها و آزارها به سوی او روان شد اما او کسی نبود که از مواضع خود عقبنشینی کند و با جدی شدن تهدیدات تحت حفاظت پلیس قرار گرفت. او در تیراندازی به یکی از همین مخالفان هممحلیاش، برای یک سال و نه ماه به زندان افتاد و بعد از آزادی مدتها تحت درمان روانپزسک قرار گرفت.
یحییحسن در اشعارش با واژه هایی تند، خشونت خانوادگی را به باد انتقاد میگیرد و تنفرش از مذهبی که با آن بزرگ شده را نیز نشان میدهد:
«من از فلاکت تو متنفرم.
از حجابت،
از ق-ر-آ-ن تو،
از پیام-بران بیسوادت،
از والدین و فرزندان زورگو
و از عبا-دات تو متنفرم.»
...
کاش مرا به حال خودم وا میگذاشتند.
روزنامه «پولیتیکن» چاپ دانمارک با یحیی حسن که در آن زمان هنوز یک چهره ناشناخته بود گفت و گویی انجام داد. او که در آن زمان فقط هیجده سال داشت گفت: «من از نسل پدرانم عصبانی هستم.»
در سال ۲۰۱۵، وی برای انتخابات مجلس دانمارک وارد یک حزب تازه تاسیس که توسط جوانان خوش فکر مسلمان تاسیس شده بود، ثبت نام کرد، اما این حزب نتوانست واجد شرایط شود. در عوض، یحییحسن او با ۹۴۴ رای برای ورود به مجلس ناکام ماند.(برای ورود نیاز به ۲۰۰۰۰ داشت.)
جسد «یحیی حسن» شاعر جوان و مشهور دانمارکی روز پنجشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۲۰ برابر با ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ در خانهاش کشف شد. او که تنها ۲۴ سال سن داشت، از چند سال قبل مهمترین استعداد شعر دانمارک دانسته میشد.
پلیس درباره مرگ او رسما اعلام کرد که هیچ نشانه مجرمانهای در فوت این جوان شاعر نیافته است و با توجه به بیماری روانی و مصرف مواد مخدر، احتمال خودکشی او وجود دارد.
- اشعار:
دیگران با شوق در انتظار آمدن بابا نوئل بودند
اما من از او میترسیدم
همانطور که از پدرم میترسیدم!.
جمعآوری و نگارش:
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
• مستجاب:
پوتینهایت
خواب رفته اند
میان خاک و خون
و قامت تا شده ی مادرت
سالهاست
چشم به راه آمدنت
راه ها را مینگرد
بلکه روزی
میان قنوت های نمازش
استجابت شوی.
• پرنده:
ای پرنده ی رها
سالهاست
پرندهها
بر ته مانده ی پوتین ات لانه دارد!
• تفحص:
ای بازمانده ی محرم
در کربلای چهار
چنین محجور چرا مانده ای هنوز؟!
سکوت ممتد تو
عذاب میدهد گروه تفحص را
و در کشاکش خاک و خاشاک
دست هایشان،
طعم تاول گرفته.
• منتظر:
چهار سهل است
چهل سال هم بیاید
در انتظار بازگشتت، می مانم
تا استخوان هایت را
از لوث ترکش های زنگ زده ی بیالایم
و بذر گل های سوسن و یاس را
در چشم های خشک ات بکارم
و پیشانی بند سرخ یا حسین(ع)
بر پیشانی ات
گره زنم.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
سلام؛ سلامی گرم و صمیمی به یاری وفادار!
اگر روزی بخواهم بقچهٔ دلم را بگشایم، با چشم خودت میبینی، نام عزیزت را و دیگر هیچ!
انکار نمیشود کرد که هرچه دارم از لطف و مهربانی توست. این عشق، این زندگی، این شاعرانگی، وگرنه من کجا و دانستن دلدادگی کجا؟!... من کجا و فهمیدن راز پرواز پروانهها کجا؟!... من کجا و لطف بیپایان شما؟!
هر روز سرِ ساعت دلتنگی به تو و تمام مهربانیهایت فکر میکنم، به تو که کنارِ تو امنترین نقطهٔ جهان است. به تو که مطمئن هستم، بهشت گوشهٔ دامن توست.
برای من که دستانم بوی غزلهای حافظ میدهند و آغوشم پر است از شعرهای مولانا، لبخندهای شیرین تو شعر است و آغوشت دیوانِ بیپایانی پر از شعرهای عاشقانه و بابونه های وحشی و مادیانهای پر نفسِ مست.
گاهی با قاصدکهای کولیِ راه گم کرده به درد دل مینشینم و از درد جانکاهِ دوری از تو میگویم. تلخی آن، تمام آقاقی و اطلسیها را میگریاند، چه باشد قاصدکهای آواره را...
لیلایم!...
سخت است شاعر باشی و توان تحمل دوریت را!... درد کمی نیست عاشق بودن و هجران! به تکتک واژگان شعرهای مشوشم سوگند، دوریات شکسته است کمر احساسم را...
لیلای من!
در قلبم هستی و در کنارم نیستی، دوری ناگریز را توان چه کنم؟! درست مانند اسفند و فروردین!... چه کنم که من پاییزی ام و تو بهار شاد و پر شکوفه، اما فراموش نکن پاییز بهاری است که عاشق شده است.
اینجا دور از تو سختترین دوران حیات بشری است، بدون بودنِ تو!... برای من فرقی نمیکند چند شنبه است، وقتی نسیم مهربانِ حضورت را بر کویر وجودم وزیدنی نیست.
آنجا که تو نباشی، باغی است سوخته، برکهای است خشکیده، زمستانی است مداوم... بهارِ جاودان من، حلول کن!.
بدون شک و تردید میگویم؛ آرامش لحظه به لحظهٔ زندگیام، بایدِ بودنِ توست، ای با وفاترین... ای دوست...
به شوق زیارتت ای کعبهٔ آمال، روزهای سخت دوری را تحمل میکنم که می دانم به رسیدن به بهشتِ آغوشت، جبران تمام خواهی کرد.
دعا برای عاشقان را فراموش نکن!
پایان این دوری را آرزومندم...
آمین!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- چشم به راه:
امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چادری مندرس ساخته بود تا از گزند آفتاب سوزان تابستان در امانش بدارد، نشسته بود. رد پای گذر عمر بر سر و رویش، چین و چروکهای بسیار کشانده بود. مصمم و خستگی ناپذیر بود، بدون اینکه کاری کند، از طلوع تا غروب آفتاب بیآنکه لقمه نانی بخورد یا قطرهای آب بنوشد همانجا مینشست و برای باز آمدن تنها پسرش ذکر و صلوات میگفت.
قدش از داغ دوری فرزند، خمیده بود. چشمانش از بس که به راه آمدنت محبوب، دوخته بود، کمسو و ضعیف شده بود. ناماش خیرالنساء بود اما همهٔ اهل ده او را «ننهناصر» صدا میکردند.
دو سال بود که از تنها پسرش بیخبر بود. پسرش که بعد از شهادت شوهرش در کرمانشاه، به عنوان یک بسیجی به جبهه رفته بود. اوایل چند نامهای از او رسیده بود و دو سه باری هم از ایلام و مهران به او تلفن کرده بود. آخرین بار که با او صحبت کرد، به او گفته بود که به سوسنگرد اعزام شده است.
تقریبأ طی دو سال گذشته، در تمام روزها، پیرزن جلوی خانه مینشست و منتظر بازگشت فرزندش بود. پیرزن یا به جادهٔ متروک ده چشم میدوخت که شاید پسرش از جبهه برگردد یا که شاید شخصی، نامهای از یوسف گمگشتهاش به او برساند و یا گوش به زنگ بود که صدای زنگ تلفن از خانه به صدا در بیاید و او با تن نحیف و پاهای لرزانش با شتاب به سوی خانه می دوید بلکه پسرش باشد که تلفن کرده یا کسی از او خبری بدهد. اما این دو سال در بیخبری محض به سر میبرد. دلم برای او می سوخت. سه هفته پیش، ایرج پسر حاج قلندر از جبههٔ جنوب برگشته بود. یک پایش را جا گذاشته بود و به جایش مشتی ترکش و گلوله میان کمر و پشت و شکمش با خود سوغات آورده بود. او هم از ناصر، پسر پیرزن بیخبر بود.
به کنار پیرزن رفتم. عکس ناصر را در نایلون پوشانده بود و در دستی داشت. با دست دیگرش تسبیح تربتاش را میچرخاند و ذکر میگفت. صورت و دستهایش آفتاب سوخته شده بودند. روی دستهایش تصویر خالکوبی ماه و خورشیدی به سختی میشد دید. کف دستهایش رنگ حنا گرفته بود. بعد از سلام و احوالپرسی، کنارش نشستم. گرم صحبت بودیم که ناگهان صدای زنگ تلفن از خانهٔ پیرزن بلند شد.
پیرزن با عجله و بدون درنگ به سمت خانه دوید. خانهاش کوچک و محقر بود. چند درخا انجیر میان حیاط آن سایه انداخته بود. چند دقیقهای گذشت، خبری از او نشد. کنجکاو شدم. داخل خانه رفتم. پیرزن هراسان و مضطرب کنار میز رنگ و رو رفتهای نشسته بود. روی دیوار عکس شوهر شهیدش قاب شده بود. گوشی تلفن هنوز دستش بود. صدای تیک تاک عقربهٔ ساعت دیواری به گوش میرسید. یکی پشت خط داشت حرف میزد. چند لحظه یکبار صدایش را بلند میکرد و داد میزد: صدامو داری!
پیرزن به حرفهای او بیتوجه بود. جوابی نمیداد. خیره به پایهٔ میز نگاه میکرد. حلقههای اشک گوشهٔ چشمانش جمع شده بودند. تسبیحاش روی قالی، کنار پایش افتاده بود.
گوشی را از دست پیرزن گرفتم و به گوشم چسپاندم. مردی که پشت خط بود داشت از رشادتها و لحظهٔ شهادت ناصر میگفت. ماجرا را فهمیده بودم. پسر پیرزن شهید شده بود. بی آنکه حرفی بزنم، گوشی تلفن را گذاشتم و به پیرزن نگاهی انداختم. اندوهی عمیق اما پنهان در صورتش سایه انداخته بود. چند بار صدایش کردم.
- ننهناصر!!!... خیرالنساء جون!!؟
هرچه صدایش میزدم نمیشنید. یا که میشنید اما جوابم را نمیداد. بهت و حیرت در صورتش نمایان شد. گویی گرفتار دو راهیای شده بود، که نمی دانست بخندد یا که گریه کند.
دستان چروکیده و استخوانیاش را گرفتم. سرد و بیرنگ شده بود. اشک از چشمان پیرزن سرازیر شد. دلداریاش دادم.
- "ناراحت نباش ننه ناصر! تو پسرت را در راه خدا و حفظ دین خدا دادی... پسر تو با افتخار و با خواست خودش در راه آب و خاک و ناموس ایرانی شهید شده".
پیرزن، لبخندی بر صورت خسته و معصوماش رویید. با وقار و متانت گفت: "دخترم، ناراحتی من از شهادت ناصرم نیست، نه! از این ناراحتم که خودم هم نمیتوانم مثل پسرم در راه خدا بجنگم و شهید شوم. ناراحتم که ناصرم را دیگر نخواهم دید، اما از طرفی خوشحالم چون که پسرم در راهی کشته شد، که در درستی آن تردیدی ندارم. آرزو داشتم من هم مانند شوهر و پسرم در راه دفاع از اسلام و ایران شهید میشدم...".
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#داستان_کوتاه
محبوب من
به یاد بیاور
سوگواریهایم را برای چهارشنبه
در پنجشنبه های خاکستری
در خیابانهای سردِ بی تو بودن را
که بارها از آن عبور کردهام
محبوب من
به یاد تو شعرهایم را
در باغچه
در صحرا
در دشت میکارم
و نام مقدست را بر تن تمام سپیدارها
حک کرده ام
و با باد میرقصم
با رود میخوانم
و با لکلک ها پر میگیرم
محبوب من
بی دلیل دلتنگ تو میشوم
بیدلیل گریه میکنم
بیدلیل به کوچه میزنم
قلب من به شکستنهای بیدلیل عادت دارد
نگران نباش!
تو مقصر نیستی!
من بیدلیل به پر و بال دل
گیر داده ام.
محبوب من
من بیبهانه عاشق میشوم
بی بهانه دوست میدارم
جوانه میزنم
رشد میکنم
و میشکنم
از پژمردن گلبوته های لبخندت
از ندیدن های مکرر
از نشنیدن ناگهان صدایت
محبوب من
به یاد داشته باش
من عاشقترین مرد روزگار تو هستم.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
❆ حور بهشتی:
تو ای بانو چَنی شیرین سرشتی
چاو شین ترین حور اهل بهشتی
مِن خوم پِرِم له پاییز و له حسرت
توو عروس مانگِ اردیبهشتی
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
❆ بهشت آدم:
اخراج از بهشت،
چه تنبیه بی فرجامی بود
برای آدم
غافل از اینکه
بهشت آدم،
همان حوا بود!
❆ اجماع دنیا:
عشقِ تو
تنها میراثی است
که در قلبم،
"آرامش زایی" می کند!
شک نکن،
برای من
تو اجماعِ معنایِ دنیایی!
❆ تو:
دستت را که می گیرم
پر از شعر میشود گلویم
و واژه به واژه میچکد از ذهن
شاعر که می شوم
بسیار دوست دارم
پایان هر شعرم
به " تو "
ختم شود.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#شعر_کوتاه
┏
اقبال لاهوری
شاعر ملی پاکستان
محمد اقبال لاهوری یا علامه اقبال (۱۸ آبان ۱۲۵۶ سیالکوت تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷ لاهور) شاعر، فیلسوف، سیاستمدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود که اشعار زیادی نیز به زبانهای فارسی و اردو سروده است. اقبال نخستین کسی بود که ایدهٔ یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور بهطور رسمی «شاعر ملی» خوانده میشود.
اقبال در سیالکوت، که امروزه در ایالت پنجاب پاکستان واقع شدهاست، به دنیا آمد. نیاکان او از قبیله سپروی برهمنان کشمیر بودند و در سده هفدهم میلادی، حدود دویست سال پیش از تولد او، اسلام آورده بودند. «محمد رفیق» پدر بزرگ اقبال، یکی از ساکنان روستای «لوهار» بود که به اتفاق ۳ برادرش از «کشمیر» زادگاه آبا و اجدادی خویش هجرت کرد و در شهر سیالکوت هند اقامت گزید. «نور محمد» پدر اقبال که در زمان تولد فرزندش در شهر سیالکوت مشغول امور بازرگانی بود، به جهت علاقه شدیدی که به اسلام داشت فرد بسیار متدینی شناخته میشد. اقبال قرآن را در یکی از مساجد سیالکوت آموخت و دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در کالج میسیونری اسکاتلند (Scotch Mission Collegee) گذراند. تحصیلات او در رشته فلسفه در دانشگاه لاهور آغاز شد و مدرک کارشناسی ارشد فلسفه را در سال ۱۸۹۹م با رتبه اول از دانشگاه پنجاب دریافت کرد. وی پس از آن از دانشگاه کمبریج و دانشگاه مونیخ مدرک دکترای خود را در رشتهٔ فلسفه گرفت.
اقبال در دورهٔ کارشناسی ارشد با توماس آرنولد ارتباط نزدیکی پیدا کرد و در اروپا نیز با با ادوارد براون و رینولد نیکلسون مراودات علمی داشت.
اقبال در دوران جنگ جهانی اول در جنبش خلیفه که جنبشی اسلامی بر ضد استعمار بریتانیا بود، عضویت داشت. وی با مولانا محمد علی و محمد علی جناح همکاری نزدیک داشت. وی در سال ۱۹۲۰ در مجلس ملی هندوستان حضور داشت اما از آنجا که گمان میکرد در این مجلس اکثریت با هندوها است پس از انتخابات ۱۹۲۶ وارد شورای قانونگذاری پنجاب شد که شورایی اسلامی بود و در لاهور قرار داشت. در این شورا وی از پیشنویس قانون اساسی که محمد علی جناح برای احقاق حقوق مسلمانان نوشته بود حمایت کرد. اقبال در ۱۹۳۰ به عنوان رئیس اتحادیه مسلمانان در اللهآباد و سپس در ۱۹۳۲ در لاهور انتخاب شد.
در سال ۱۹۳۳ دولت افغانستان از اقبال دعوت کرد که برای مشاوره در تجدید سازمان دانشگاه کابل به این کشور سفر کند. اقبال که برای مردم و دولت افغانستان به خاطر به دست آوردن استقلال کشور خود و آزادی از زیر یوغ استعمار انگلیس احترام خاصی قائل بود، این دعوت را پذیرفت و به شهرهای مختلف افغانستان سفر کرد و در شهر غزنی بر مزار «سلطان محمود غزنوی» اشک ریخت.
اقبال همواره کوشیدهاست که مردم را آگاه کرده و از بند استعمار برهاند؛ از این رو نگاهی ژرف به کشورهای استعمار شدهٔ اسلامی پیرامون خود داشت و با نظر به ویژگیهای سیاسی آن زمان و اندیشههای اسلامی، او پذیرش ویژهای پیدا کرد. دلیل دیگر چهرهٔ فرامرزی وی را میتوان در پیوستگی فرهنگی و تاریخی و مذهبی کشورش با برخی کشورهای همسایه مانند ایران و افغانستان دانست.
اقبال علاقهای خاص به مولانا داشت. دلبستگی و وابستگی اقبال به مولانا را میشود از جنس همان عشق پرسوز و گدازی دانست که خود مولانا را به شمس تبریزی مجذوب کردهاست:
به کام خود دگر آن کهنه میریز که با جامش نیرزد ملک پرویز
ز اشعار جلالالدّین رومی به دیوار حریم دل بیاویز
سراپا درد و سوز آشنائی وصال او زباندان جدائی
جمال عشق گیرد از نی او نصیبی از جلال کبریائی
بهروی من در دل بازکردند ز خاک من جهانی ساز کردند
ز فیض او گرفتم اعتباری که با من ماه و انجم ساز کردند
خودی تا گشت مهجور خدائی به فقر آموخت آداب گدائی
ز چشم مست رومی وامکردم سروری از مقام کبریائی
در حالیکه در حوزه زبانی اردو از او به عنوان شاعری بزرگ یاد میشود ولی باور عمومی بر اینست که اشعار اردوی اقبال نسبت به آثار اولیه فارسی او ضعیفترند و الهامبخشی، نیرو و سبک لازم را دارا نیستند.
نالهٔ یتیم نخستین اثر اقبال بود. وی آن را در سال ۱۸۹۹ در جلسه سالیانه انجمن حمایتالاسلام در لاهور خواند. آثار اقبال بهطور کلی عبارتاند از:
علمالاقتصاد: نخستین کتاب دربارهٔ اقتصاد به زبان اردو، چاپ ۱۹۰۳ در لاهور. - تاریخ هند. - اسرار خودی (منظوم، فارسی) - رموز بیخودی (منظوم، فارسی) - پیام مشرق (منظوم، فارسی) - بانگ درا (منظوم، اردو) - زبور عجم (منظوم، فارسی) - جاویدنامه (منظوم، فارسی) - پس چه باید کرد ای اقوام شرق (منظوم، فارسی) - احیای فکر دینی در اسلام (انگلیسی) - توسعهٔ (سیر) حکمت در ایران (انگلیسی) - مثنوی مسافر - بال جبرئیل - ضرب کلیم - ارمغان حجاز - یادداشتهای پراکنده - حقیقت و حیرت: مطالعهٔ بیدل در پرتو اندیشههای برگسون.
مهمترین اثر علامه اقبال کتاب تجدید بنای اندیشه دینی در اسلام (ترجمهٔ فارسی توسط محمد مسعود نوروزی) است که از ۷ فصل با نامهای زیر تشکیل شدهاست:
فصل ۱: «دانش و تجربه دینی»
فصل ۲: «آزمون فلسفی جهت رازگشایی از تجربه دینی»
فصل ۳: «تصور خدا و معنای نیایش»
فصل ۴: «خودانسانی:آزادی و جاودانگی اش»
فصل ۵: «روح فرهنگ اسلامی»
فصل ۶: «اصل حرکت در ساختار اسلام»
فصل ۷: «آیا دین امکانپذیر است؟»
کتاب «سخنرانیها، مقالات و نامههای علامه اقبال» اثری است که از انگلیسی در سال ۱۳۹۴ ش به فارسی در ۴۵۰ صفحه توسط محمد مسعود نوروزی ترجمه شدهاست. مقالات این کتاب عبارتند از: وحدت وجود از نگاه جیلانی، تثلیث مسیحی، دیدگاه اسلام دربارهٔ جهان و انسان، اصل برابری و نفی برده داری در اسلام، دموکراسی آرمان سیاسی اسلام، تئوری سلطنت انتخابی، نیچه و مولوی، رد حقالهی برای حکومت، فلسفه مگ تاگارت، معاد جسمانی، مقام زن در شرق، اسلام و قادیانیسم، پاسخی به نهرو دربارهٔ ارتداد، و… که شامل مصاحبهها و نطقهای سیاسی اقبال در مجلس نمایندگان نیز هست.
بیماری کلیه در سال ۱۹۲۴ به سراغ اقبال آمد، اما طبیب مشهور هندی حکیم «عبدالوهاب انصاری» اقبال را معالجه کرد و حدود ۱۰ سال دیگر اقبال از سلامتی برخوردار بود، ولی از سال ۱۹۳۴ به بیماریهای مختلفی مثل کمشنوایی و کمبینی چشم دچار شد و به تدریج دچار کسالت ممتدی شد و سر انجام در ۲۱ آوریل ۱۹۳۸ در سن ۶۶ سالگی از دنیا رفت و پیکرش در جوار «مسجد پادشاهی لاهور» به خاک سپرده شد.
اقبال نیم ساعت قبل از مرگ این ابیات را سرود:
سرور رفته باز آید که ناید نسیمی از حجاز آید که ناید
سر آمد روزگار این فقیری دگر دانای راز آید که ناید
نمونههایی از اشعار اقبال:
(۱)
آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرّ آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن جهانبینان که خود را دیدهاند خود گلیم خویش را بافیدهاند
ای امین دولت تهذیب و دین آن ید بیضا برآر از آستین
خیز و از کار اُمم بگشا گره نقشه اَفرنگ را از سر بنه
نقشی از جمعیت خاور فکن واستان خود را ز دست اهرمن
ای اسیر رنگ، پاک از رنگ شو مؤمن خود، کافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زیان در دست توست آبروی خاوران در دست توست
اهل حق را زندگی از قوّت است قوّت هر ملّت از جمعیت است
دانی از افرنگ و از کار فرنگ تا کجا در بند زُنّار فرنگ؟
زخم از او، نشتر از او، سوزن از او ما و جوی خون و امید رفو؟
گر تو میدانی حسابش را درست از حریرش نرمتر، کرباس توست
بوریای خود به قالینش مده بیدق خود را به فرزینش مده
هوشمندی از خُم او مِی نخورد هر که خورد، اندر همین میخانه مُرد
(۲)
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت به دین ما حرام آمد کرانه
به موج آویز و از ساحل بپرهیز همه دریاست ما را آشیانه
(۳)
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطهها زد در خمیر زندگی اندیشهام تا به دست آوردهام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت ریختم طرح حرم در کافرستان شما
فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق پاره لعلی که دارم از بدخشان شما
میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند دیدهام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
(۴)
دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش!
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش!
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش!
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد!
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش!
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش!
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش!
جمعآوری و نگارش: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
منابع:
- رادفر، ابوالقاسم، گزیده اشعار فارسی اقبال لاهوری، تهران: مؤسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۹۹خ، صص۱۲–۱۴۴.
- کیفی، زینت، سیمای علامه اقبال لاهوری در آثار دکتر آنهماری شیمل، فصلنامهٔ «نقد و تحقیق»، شاپا: ۲۵۶۳–۲۴۵۴، مدیر و سردبیر: سید نقی عباس (کیفی)، جلد ۱، شماره ۱، صص ۶۷–۵۸، دهلی نو، ۲۰۱۵م.
- دانشنامه آزاد ویکیپدیا.
- نابودی زولمت:
ای دل طاقت بار، شه وار چیده سهر
زولمت نابود بؤد، وه پرشهٔ خوهر
هوهو بایهقش، وهی خاکه لاچود
وه حول و قوهٔ خدای بانهسهر
∞ برگردان:
دل من طاقت داشته باش، که شب به پایان خواهد رسید
تاریکی با طلوع خورشید نابود خواهد شد
صدای نحس جغد شوم از این سرزمین برچیده میشود
به خواست و ارادهٔ خداوند بزرگ
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#داستان_کوتاه
♡ یادبود آفریقای گرسنه
قار و قور شکمم
♡ عشق خاموش
اسیر لب های دوخته
♡ رد پای گذر عمر
چروک صورت مادر
♡ سوراخ سنگ زندگی ام
از چکه ی مشکلات
♡ لبخند تلخ کودکی ام
به دهه ی شصت
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
بازار صابر
شاعر ملی تاجیکستان
در شعر تاجیکستان کمتر شاعری ظهور کرده است که بتواند خود را به اوج شعر و محبوبیت "بازار صابر" نزدیک کند.
او از جهات مختلف بیشتر به "اخوان ثالث" شباهت دارد. چه اینکه هم از منظر زیباییشناسی و هنری و هم در داوریِ محتوایی و اندیشهای، در میان سرایندگان فارسیزبان این منطقه بینظیر است. "بازار صابر" را شاعر ملی تاجیکستان نامیدهاند به خاطر شعرهای شجاعانه و دردمندانهاش در همراهی با رنجهای بیشمار تاجیکستان، اما این اهمیت محتوایی چیزی از ارزشهای هنری بازار صابر کم نمیکند. شاهد بر این دعوی، شعرسرایی او در ساختارهای ادبی گوناگون و قالبهای شعری متفاوت و نیز موفقیت در آنهاست.
"بازار صابر" با "مومن قناعت" و "لایق شیر علی" از پایهگذاران نهضت ادبی-فرهنگی پس از سالهای فراموشی و خاموشی تاجیکاناند. ولی تفاوت آشکاری که میان "بازار صابر" و دیگران وجود دارد، در این است که شاعران دیگر وقتی از وطن حرف میزنند، گوشه چشمی هم به کشور شوراها دارند اما "بازار صابر" خواسته است تا با شعرش مرزهای راستین سرزمینش را در آوان بیگانگیها برای تاجیکان ترسیم کند. در شعر او از هیچ کشور دیگری به جز تاجیکستان سخن نمیرود.
معروف است که او چندین بار و در حضور "استالین" از حق خود مختاری سیاسی و فرهنگی تاجیکان به شجاعت دفاع کرده است:
خلق همچون پیکری و پیکری چون خلق خیست
کوه خارا پیکری در هیکلی بیدار شد
روی او بر سوی ما و روی ما بر سوی اوست
خلق در تمثال عینی خلق منبردار شد
هیکل او را به حکم هیکل فرهنگ بین
ننگ را در سنگ بین و سنگ را در ننگ بین
هرکه او را دید اگر، فردوسی، نادیده دید
بار رستم را هنوز از رخش نافتیده دید...
عمر عینی از برای خلق صرف خامه شد
خلق ما را دفتر عینی شهادت نامه شد
سرزمین ما خود از آثار او سر می شود
این زمین با او به دنیایی برابر می شود. (آتشبرگ)
"بازار صابر" فرزند "صفر" در سال ۱۹۳۸ میلادی در روستای صوفیان، ولسوالی کافر نهان متولد شد. او خیلی زود پدر را از دست داد و در یتیم خانه شهر حصار مکتب را تمام کرد.
در سال ۱۹۵۶ میلادی، اولین شعر "بازار" با نام "اسب" به چاپ رسید.
اولین مجموعه اشعارش با نام "پیوند" در سال ۱۳۵۱ خورشیدی منتشر شد. بعد مجموعههایی با نامهای "مژگان شب"(۱۳۶۰) و "باران طلایی"(۱۳۶۱) منتشر شدند. یکی از پر خوانندهترین کتابهای او مجموعهای است که تحت عنوان "چشم سفیدار" منتشر شد. این کتاب بدلیل مضامین عالی شعریاش در استقلال خواهی و تاکید بر هویتیابی تاجیکان در سال ۱۳۷۰ مورد استقبال گسترده مردم قرار گرفت. این کتابها جملگی با الفبای سیرلیک منتشر شد. اما نخستین مجموعه اشعار "بازار صابر" به خط فارسی کتاب "آتشبرگ" بود که سال ۱۳۶۱ منتشر گردید. علاوه بر این مجموعهای از اشعار او زیر عنوان "برگزیده اشعار بازار صابر" در سال ۱۳۷۵ به همت انتشارات الهدی در تهران زیر چاپ رفت.
در سال ۱۹۶۲، دانشگاه دولتی تاجیکستان را در رشته زبان و ادبیات فارسی تاجیکی به پایان برد.
طی سالهای ۱۹۷۹-۱۹۷۵، روزنامههای معارف و مدنیت و نیز بخش شعر ماهنامه صدای شرق را مدیریت و سرپرستی کرد و همچنین مشاور شاعران اتحادیه نویسندگان تاجیک بود.
در سال ۱۹۸۹، جایزه ادبی رودکی را دریافت کرد و نیز در همین سال، سازمان مردمی رستاخیز را تشکیل کرد.
در سال ۱۹۹۰، او با همکاری "شادمان یوسف"، "عبدالنبی ستارزاده" و دیگران از پایهگذاران و فعالان حزب دموکرات تاجیکستان شد. با برخورداری از حمایت تشکیلاتی حزب دموکرات و محبوبیتی که در بین مردم کسب کرده بود در انتخابات پارلمانی تاجیکستان در سال ۱۹۹۰ وارد مجلس تاجیکستان شد اما پس از مدتی به عنوان اعتراض به شرایط بد آن روزگار و نارضایتی از حکومت وقت تاجیکستان از عضویت در پارلمان استعفاء داد.
در سال ۱۹۹۳، به اتهام "ایرانی گرایی" محاکمه و زندانی شد، و پس از ۹ ماه و یک روز، در ۲۹ دسامبر، با حمایت روشنفکران بینالمللی از زندان آزاد گردید و دوشنبه را به قصد مسکو ترک کرد.
این فقط دو سطر از سطرهای بسیاری است که "بازار صابر" برای ایران سروده:
ایران من، ای ایران، گهوارهی ناز من
ایران من، ای ایران، محراب نماز من
من مهرهی مهرت را از مهر تو در بازو
بستم که دگرباره هرگز نشود باز او!
او در یکی از مقالههای خود پس از فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۲(۱۳۷۱) با عنوان «زبان مادری» به صراحت میگوید: «آیندهٔ ما ایران است. دیگر هیچچیز سد راه نخواهد شد. نه گندم و مال و پول آمریکا، نه نفت ترکمنستان، نه ماشین و عسکر روسیه و نه...». یک سال بعد از این مقاله و در کمال شگفتی جامعه تاجیکستان، بدون هیچ گناهی "بازار صابر" به زندان میافتد. بسیاری معتقدند سخنان "بازار صابر" در حمایت از ایران و انقلابش دلیل اصلی به زندان افتادن او در ابتدای حکومت "امامعلی رحمانف" بود. پس از یک سال با فشار و اعتراضهای فراوان نخبگان و فرهیختگان کشورهای مختلف، حکومت تاجیکستان مجبور میشود "بازار صابر" را آزاد کند و از همان دوره شاعر ملی تاجیکستان مجبور به جلای وطن میشود.
جالب آنجاست که "صابر" در اواخر سکونت در آمریکا به یکباره تغییر رویه داد و به شدت به ایران و ایرانیان تاخت.
در سال ۱۹۹۵، به سبب رفتار ناشایست ماموران امنیتی، از روسیه به آمریکا رفت و در آنجا، پس از ۶ ماه آسودگی، سرانجام برای تامین معیشت خود، ناچار به بارکشی برای آمریکاییان شد.
سرانجام در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ در سن ۷۹ سالگی در اثر بیماری ریوی در سیاتل آمریکا درگذشت.
بعد از مرگش، "امامعلی رحمان" رییس جمهور تاجیکستان، در پیامی رسمی به بستگان او تسلیت گفته و به وزارت خارجه، سفارت و نمایندگی تاجیکستان در آمریکا دستور داد که پیکر "بازار صابر" را به تاجیکستان انتقال دهند. در سایت ریاست جمهوری تاجیکستان از قول آقای رحمان در توصیف "بازار صابر" آمده است: «بازار صابر از زمره شاعران وطنسرایی بود که در تربیت حس وطندوستی و خویشتنشناسی و هویت ملی زحمتهای زیادی کشید. تمام آثار بازار صابر، بخصوص اشعار زمان صاحب استقلالیاش، از احساس گرم وطنداری و خودشناسی ملی سرشار است. یاد او، سخن والا و ناتکرار شاعر خلق- بازار صابر تا ابد در یاد مردم باقی خواهد ماند.»
♣ شعرهای بازار صابر:
(۱)
ای جوانی ای جوانی
صدقه این زندگانی...
میتراود زرحل مهتاب از رویش
از بیاض گردنش
از دست و بازویش
بوسه های عاشقی در آب زر تر می شوند
بوسه های عاشقی زر می شوند(عشق طلایی-آتشبرگ)
(۲)
مانده مثل جزیره گمنام
بین دریای خاطرات کهن
وطن عشق من، جوانی تو
وطن عشق تو، جوانی من(آتشبرگ)
(۳)
ابرها مشت پُر اند
ابرها از دختران یاد آورند
پارههای ابر آزاد خیال انگیز را
در زمینها دیده میگویم که خواهرهای من (آتشبرگ)
(۴)
هر سحر از خنده خورشید خاور
من تولد می شوم یک بار دیگر
سینه را وا می کنم چون صبح صادق
دیده را وا می کنم چون غنچه تر (آتشبرگ)
(۵)
سیر دارد ابر آذر
گاه جمع و گه پریشان
چون خیال موسفیدان
سیله گنجک ها را
میزند با تیر باران (آتشبرگ)
(۶)
خیال دیهه بوی دیهه دارد
برای همچو من فرزند دهقان
چو یاد کشت و صحرا می کنم من
خیالم می شود ابر بهاران (آتشبرگ)
(۷)
نگاه گرم من از فرق کوهستان
به سویت چون زرافشان روز و شب جاری است
بخارا با غم و افسوس می بینم
که جای بس عزیزانت
در آغوش تو همچون جای سینا جاویدان خالی است.(آتشبرگ)
جمعآوری و نگارش: سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
#داستان_کوتاه
کولبر
صدای هراسآور گلوله بار دیگر در دل کوهستان پیچید. "ادریس"، کارتن سنگین ماشینلباسشویی را که باید میبرد به دوش گرفته بود و زیر فشار بار، از راه مالروی باریکی گذشت. صدای آه و نالهٔ یکی از دوستانش پشتبند، صدای شلیک گلوله، بلند شده بود؛ امّا "ادریس" از ترس سقوط به دره جرأت نکرد، برگردد، که بفهمد کدام یک از کولبرها هدف تیر قرار گرفته است.
چند نفر از کولبرها زخمی شده بودند. خون سرخشان، برف سفید کوهستان را آغشته کرده بود. تعدادی بر زمین افتاد بودند و تعدادی هم هراسان و مضطرب به راه خود ادامه میدادند. یکی از کولبرها به دره سقوط کرد. صدای گلوله و زجهٔ زخمیها از گوشه و کنار به گوش میرسید. از ترس گلولهها و برای حفظ جان کسی به فکر کسی نبود.
سربازی پشت تخته سنگی، سنگر گرفته بود. خشابِ خالیاش را در آورد و خشاب پری را به اسلحهٔ کلاشینکفاش انداخت و دوباره کولبرها را هدف قرار داد. او تنها به این فکر میکرد که کی فرمانده مدال افتخار را بر سینه اش خواهد کوبید؟!.
"ادریس" یکبار دیگر از چنگال مرگ گریخت، اما کولبرهای بسیار از مرگ شکست خوردند.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)