انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

پرنده

♡ پرنده:

▪به آزادگان میهن:


گرچه در قفس نشسته اند

اما از همه پرندگان

رهاتر اند.


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#هاشور

داستان - یک عاشقانهٔ بی پایان

″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. 

نم‌نم بارانِ بهاری، مردمِ عابر را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و تعدادی هم با قبول دست پر لطف و برکت باران، عاشقانه زیر نم‌نم باران قدم بر‌می‌داشتند.

- بزار یه خورده هوایِ اتاق عوض بشه.

و با گفتن این حرف‌ها، ″اوس‌ عزیز″ پنجره را باز کرد. همراه با صدای خشک و گوش خراش باز شدن پنجرهٔ آهنی، زنگ زده، موجِ خنک و مطبوعی از هوای بیرون، وارد اتاق شد.

″اوس‌ عزیز″ پکی دیگر به سیگارش زد و بعد بقیه‌اش را داخل زیر سیگاریِ روی طاقچه له کرد. دود ضعیف و ملایمی از ته ماندهٔ سیگار له شده در هوا به رقص در آمد و با ناز و به ظرافت خود را بالا کشید و چند ثانیه بعد محو و ناپیدا شد. ″اوس‌ عزیز″ در حالی که دود سیگارش را از بینی خارج می‌کرد، کنارِ ″فاطمه‌ خانم″(همسرش) نشست. با لبخندی بر لب، دستی بر روی موهای سیاه و ژولیده اش کشید و گفت: هوایه خوبیه! نه!؟

″فاطمه‌ خانم″ با اشارهٔ چشمان‌ اش، به شوهرش پاسخ داد.

″اوس‌ عزیز″ دستی به سبیل‌ کلفت و خوش فرم‌اش آورد و باز  گفت: نخواستم هوایِ به این خوبی رو برات خراب کنم! حیفِ این هوا نیس که با دود سیگار خراب شه؟!

و ″فاطمه‌ خانم″ دوباره با چشمان زیبا اما بی‌روح‌اش جواب‌اش را داد. مدت‌ها بود که چشمان‌اش وظیفهٔ زبانش را بر عهده گرفته بود!.

″اوس‌ عزیز″ سال‌ها بود به این روش پرسش و پاسخ عادت داشت. دقیقأ شش سال بود که ″فاطمه‌ خانم″ سکته کرده و از سر به پایین فلج شده بود و دیگر توانایی سخن گفتن، نداشت. طی این سال‌ها ″اوس‌ عزیز″ هم عاشقانه، بدون گله و خستگی، از او مراقبت و تیمار می‌کرد. لباس‌هایش را عوض می‌کرد. حمام می‌بُرد. برایش موسیقی می‌گذاشت و گاهأ اگر دل و دماغی هم داشت، برای همسرش آواز سر می‌داد. نهار و شام می‌پخت و با حوصله به همسرش می‌داد. هفته ای یکبار در هر عصر جمعه، ناخن‌های دست و پایش را با ناخن‌گیر کوتاه می‌کرد و اگر حوصله اش را داشت، ناخن های بی رنگ‌اش را لاک، می‌زد. دو سه روز، یکبار موهایش را شانه می‌کرد و صورت‌اش را سرخ‌آب، سفید آب می‌کرد. شب های پنجشنبه بلااستثنا او را به رستوران می‌برد و شام را بیرون می‌خوردند. همیشه برای همسرش سوپ سفارش می‌داد. خلاصه چند سالی می‌شد که تمام وقت و غم و هم ″اوس‌ عزیز″ فقط عشق‌اش، فاطمه خانم شده بود. عشق به او آموخته بود که صبور باشد. برای اوس عزیز عشقِ فاطمه خانم، بهاری بود که هیچوقت پاییز نمی شد. 

سردی هوا سرِ طاس و لخت از مویِ ″اوس‌ عزیز″ را اذیت می‌کرد و اما بخاطر همسرش پنجره را باز گذاشت. پتو را روی ″فاطمه خانوم″ کشید و خودش کنارش، روی تخت نشست. ″اوس‌ عزیز″ به یادِ روزهای خوشِ گذشته افتاد. به یاد روزی که آخرین بار، همراه ″فاطمه ‌خانم″ برای زیارت ″شاه‌ عبدالعظیم″ رفتند. انگار قرار نیست آن روزها دیگر بار تکرار بشود. چند سال است که همسرش منتظر است که خدا، مرگ را به او ارزانی بدهد. حتی خودش بر خلاف میل باطنی‌اش، آرزو دارد که خدا این هدیه را به همسرش بدهد تا که از این نوع زندگی پر رنج و مشقت رها گردد. دیگر تحمل غم و غصه خوردن همسرش را نداشت. هر روز جلوی چشمانش ضعیف تر و نحیف تر از روز گذشته می‌شد. این ماه نسبت به ماهِ قبل حدود چهار کیلو وزن کم کرده بود.

در همین افکار و خیالات، با صدای زنگِ در، یک مرتبه از جا پرید و رفت در را باز کرد. ″حمید″ پشت در بود.

- به‌به! سلام حمید جان! خوبی پسرم؟! بیا تو عزیزم... بفرما!

″حمید″ پسر همسایهٔ قدیمیِ آنها بود که شش سال می‌شد که از هم دور شده بودند. بعد از سکتهٔ ″فاطمه خانم″، ″اوس‌ عزیز″ ترجیح داده بود که به جای خانهٔ بزرگ و ویلایی به یک آپارتمان کوچک و جمع و جور بروند. ″اوس‌ عزیز″ حاضر نبود برای همسرش پرستار بگیرد و دوست داشت خودش شخصأ کارهای او را انجام بدهد. و به نظرش نظافت و مرتب کردن‌ِ خانهٔ آپارتمانیِ نقلی، راحت تر از یک خانهٔ ویلایی و بزرگ بود. 

″حمید″ تقریبأ هر روز به دیدن آنها می‌آمد و ساعتی در کنارشان بود و اگر کار یا خریدی داشتند انجام می‌داد، بعد می‌رفت. دیدار و ملاقات ″حمید″ برای ″اوس‌ عزیز″ هم اهمیت پیدا کرده بود. اگر روزی نمی‌آمد، شب خواب به چشمان ″اوس‌ عزیز″ نمی‌نشست.

″حمید″ طبق معمول هر روز ″اوس‌ عزیز″ را در نظافت و مرتب کردن خانه کمک کرد و بعد از کمی استراحت از آنها خداحافظی کرد و رفت. با رفتنِ حمید، دوباره ″اوس‌ عزیز″ با ″فاطمه خانم″ تنها ماند. غمی سنگین بر سینه اش نشست و بغضی غریب راهِ گلویش را گرفت. سیگاری روشن کرد و با لب‌های قهوه‌ای رنگ‌اش پک عمیقی به آن زد. باورش شده بود که سیگار غم و اندوه‌اش را کاهش می‌دهد. اما این تنها یک خوش‌خیالی محض بود. هرگز با کشیدنش آرامش نیافته بود، تنها برای دقایقی به فراموشی دست می‌یافت.

با صدای آه و نالهٔ همسرش، توجه‌اش به او جلب شد و خودش را به او رساند. کنارش نشست و سرش را به معنایِ چیه؟ تکان داد.

- تشنته؟!

با هر حرکت چشمان همسرش، خواسته و منظورش را درک می‌کرد. از جا بلند شد و سراغ یخچال رفت و پارچِ آب را بیرون آورد و لیوانی پر کرد و به آرامی به او داد.

•••••

نزدیک سحر بود و ″اوس‌ عزیز″ هنوز در رختخواب‌اش بیدار بود و غلط می‌خورد. گاهی گردن و شانه هایش را می خواراند و گاهی پاهایش را تکان می‌داد. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. به زور عقربه هایش قابل تشخیص بود. ساعت چهار و نیم بود. دستش را تکیه‌گاه گردنش کرد و به سقف نگاه‌اش را دوخت. با انگشتان پاهایش بازی می‌کرد. روی سقف را ترک‌های ریز و درشت پوشانده بوده، اما به آنها توجه‌ای نداشت، بلکه در فکر و خیالات خود غرق بود. خیالی جز روزهای شیرینِ سلامتی همسرش در ذهن نداشت. آرزو داشت همسرش بهبودی بیابد تا دوباره آن روزهای شاد و شیرین متولد شوند. به یاد گذشته‌های دور افتاد. زمانی که برای نخستین بار همسرش را دید و دل به مهرش بسته بود. دخترکی خجالتی با چادری گُل‌گلی با حیایی پیدا در صورت و چهره اش. آن حیا و شرم را هنوز در چشمان و چهرهٔ همسرش می‌دید.

آهی بلند از عمق سینه کشید و از رختخواب برخواست و سراغ پاکت سیگارش رفت. گاهی آدمی همهٔ دلتنگی هایش را در یک آه خلاصه می کند. و اوس عزیز بعد از وفات فاطمه خانم بارها این آه را سر کشیده بود. در وجودش یک حسرت همیشگی ریشه دوانده بود که تنها با اندیشه به یادِ مهربان معشوقهٔ سفر کرده اش، از بین می‌رفت. 

سیگارهایش رو به اتمام بود. فندک‌اش را از روی میز تلفن برداشت و سیگار را به آتش کشید و با سیگارِ روشن، به رختخواب برگشت. دیگر سیگار هم توهمات و افکار مشوش‌اش را آرام نمی‌کرد. فکرهای گوناگون به ذهن‌اش خطور می‌کرد. از تنِ علیل همسرش گرفته تا قسط‌های عقب افتادهٔ وام معیشتی بازنشستگان و اینکه فرزندی ندارند در این دوران سخت و تنهایی، عصای دستشان بشود. یادش افتاد که سالهاست به سرِ قبر پدر و مادرش نرفته است. دلتنگشان شد. در دل فاتحه‌ای برای هر دویشان فرستاد و با خود عهد بست که هفتهٔ آینده به اتفاق فاطمه خانم به روستایشان برود سرِ خاک آنها. فکرهای جورواجور دیگری به سراغش می‌آمد. بدون اینکه به سیگارش پک بزند، سیگار می‌سوخت و ذره ذره از خاکستر آتشین‌اش بر روی پتو می‌افتاد و غافل از آن، در افکار خود غوطه‌ور بود.

با برخاستن بویِ پتویِ سوخته، ″اوس‌ عزیز″ از خیالات پرید و دستپاچه با کف دست، قسمت سوختهٔ پتو را خاموش کرد. سوزش دردناکی در دستش احساس می‌کرد اما توجه ای به آن نکرد. دیگر بی‌خیال سیگار شد و پتو را روی خود کشید و خوابید. 

چشمانش هنوز گرم نوازش خواب نشده بود که با صدایِ ناله‌های ″فاطمه خانم″ هوشیار شد. پتو را از روی خود کنار زد و چهار دست و پا به طرف همسرش رفت. 

ناله های ضعیف اما دردناکی از فاطمه خانم بلند می‌شد. ″اوس‌ عزیز″ دست سفید و بی‌رمق همسرش را در دستان‌اش گرفت و پرسید: کجات درد میکنه عزیزم؟!

نگاهی به چهرهٔ زیبای همسرش انداخت. صورت‌اش همچون برف، سفید و سرد شده بود. چشمانِ کم سویش که هر شب با اشک می‌بست، درشت و گشاد شده بود. 

حالت صورتش از وضعیت وخیم درونش حکایت می‌کرد. ″اوس‌ عزیز″ با ترسی که به درونش راه پیدا کرده بود، سریع سراغ دارو هایش رفت. چند قرص و کپسول مختلف به خوردِ همسرش داد به این امید که معجزه ای بشود و حال وخیم‌ اش، تسکین بیابد‌ اما فایده ای نداشت. ناله های فاطمه خانم بلند و ممتد می‌شد.

از وضع و احوالش، سردرگم و دیوانه شده بود. عاصی و پریشان دور و بر فاطمه خانم می‌چرخید. کاری از او ساخته نبود و همسرش همچنان از درد در عذاب بود. شمارهٔ اورژانس را گرفت و از آنها کمک طلبید و خود عاجز از هر کاری، کنار عزیزش نشست. روایت چشمان‌اش، حکایت مرگ و رفتن بود. رفتنی که سال ها فاطمه خانم منتظر پیش آمدش بود. ″اوس‌ عزیز″ با چشمانی اشکبار و دلی اندوهگین، همسرش را در آغوش کشید و به سینه فشرد. نگاه بارانی اش را به چشمان معشوق‌اش دوخته بود. چشمان پر از اشک ″فاطمه خانم″ خانهٔ مرگ شده بود. 

قبل از اینکه اورژانس برسد، ″فاطمه خانم″ با چشمانش از شوهرش خداحافظی کرد و آرام و سر خوش در آغوش یارِ با وفایش آرام گرفت و سالها درد و محنت اش پایان یافت.

با رفتنش، ″اوس‌ عزیز″ دلشکسته ترین مرغِ عاشق شد. همچون مرغِ عشقی که جفتش را از دست داده باشد زبان بست و آرام و بی حرکت خیره به کنجِ اتاق شد.

•••••

در مراسمِ خاکسپاری، بعد از رفتن همهٔ حاضرین، ″آقا  رسول″ پدر ″حمید″، ″اوس‌ عزیز″ را از روی قبر بلند کرد و با خود برد و سوار بر ماشین کرد و رفتند. 

هر چند همهٔ اطرافیان با ابراز تأسف و ناراحتی، خود را در غمِ ″اوس‌ عزیز″ شریک می‌دانستند اما غم و غصهٔ درگذشت ″فاطمه خانم″ بر او بسیار سخت و جانگداز بود.

•••••

سیگارها یکی بعد از دیگری دود می‌شد اما غم و غصهٔ ″اوس‌ عزیز″ همچنان پا بر جا بود. خیالات و خاطرات ″فاطمه خانم″ لحظه ای او را تنها نگذاشته بود‌.

از غمِ از دست دادن یار و همدم زندگی اش، بسیار بر او سخت رفته بود. هر لحظه همسرش را پیش رویش می‌دید که دست‌اش را به طرفش گرفته و او را صدا می‌زند.

غروب لباس پوشید و آرام و با وقار به طرف پارکِ محله رفت. کمتر از پنج دقیقه با خانه‌اش فاصله داشت. پارکی خلوت و دنج که بیشتر بچه‌ها در آن به فوتبال می‌ پرداختند. 

″اوس‌ عزیز″ بر روی یکی از نیمکت‌های سیمانی که دور از هیاهوی بچه‌ها بود، نشست و عصایش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و به فکر فرو رفت. 

قلب کوچک و خسته و شکسته اش طاقت و تحمل غم از دست دادن همسرش را نداشت. احساس کرختی در پشت گردن‌اش می‌کرد. سمت چپ سینه اش تیر می‌کشید. ″فاطمه خانم″ کنارش بر روی نیمکت نشست و با لبخندی که شش سال می‌شد از روی صورتش محو شده بود، گفت: پیرمرد! نمیگی میچایی که دم غروب زدی بیرون؟!

باور کردنی نبود، فاطمه خانم حرف می زد!.

″اوس‌ عزیز″ مست از لبخند و حرف های همسرش، بدون اینکه جوابی بدهد عاشقانه به تماشایش ادامه داد. 

ساعتی دو نفری آنجا نشستند. بعد هر دو، دست در دست هم، از روی نیمکت برخواستند و رفتند...



سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

- «بازنویسی بر داستان سفرهٔ عشق»

جمعه گذشت...

- به امام زمان(عج)



 جمعه گذشت

و تو از نیامدنت نگذشتی

تصدقت

صبح صادق حضورت را

طلوع کن.


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#هاشور_در_هاشور

بیا...


- به امام زمان(عج)



بیا تا صبح هایم را

با تو به خیر کنم،

بگذار صبحِ حضورت را

فرجی شود.


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#هاشور

مجموعه سه‌گانی‌هایی برای حضرت معصومه(س)


- خواهر شه خراسان:

حرفهای نگفته بسیارند،

بغضهای نهفته بی پایان؛

دریاب خواهر شه خراسان(ع)

 

- خاک قم:

قم را که مدفن دخت کاظم است

خاک اش بوی گل یاس می دهد

معصومه حسی پر احساس می دهد

 

- معصومه(ع):

معصومه با عصمت عجین است

از غربت اخو اندوهگین است

او خواهر نور هشتمین است

 

- خواهر خورشید:

او خواهر خورشید و ماه است

شیعه را قم قبله گاه است

از لطف و مهر معصومه

 

- قطعه ای از بهشت:

بانو! تو از اهل کریمان بهشتی؛

از برکت وجود نازنین ات

قم را قطعه ای از بهشت نوشتی

 

- کلید قفلها:

میان این همه درهای بسته،

کلید قفلهای آسمانی:

تو خواهر رضا جانی.


 

- پناه:

خواهم بدانند اهل حجاز

در قم شیعه بودن گناه نیست

جز بارگه فاطمه هیچ پناه نیست

 

- قبر بانو:

چون ماه می درخشد

زد روی دست خورشید

گنبد و قبر بانو

 

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


مجموعه اشعار سایفایکو ۲


 - یورتمهٔ مرگ:

درون تختخواب خاموش 

چشم دوخته ام به مرگ  

که چهارنعل به سویم 

می تازد 

 

- جهان موازی:

ریل های راه‌آهن

خیره هستند به هم

در جهانی موازی

 

- ناهید:

اینجا هیچکس

به دروغ عاشق نمی‌شود

عشق در ناهید مقدس است

زمین را نمی‌دانم!

 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)


دلنوشته‌ای برای حاج قاسم سلیمانی

سلام بر تو ای سردار دلها...

از وقتی که پدرِ شهیدم از پیش ما رفت، تو تمام نبودن‌هایش را برایم پر کرده بودی... اکنون با غمِ رفتنِ تو چه کنم؟!!

حاج قاسم، ای قاصم جباران، به خدا سوگند من و همهٔ همسالانم، نخواهیم گذاشت خون پاک تو به هدر برود و تا قصاص ترامپ تروریست و نوکرهایش، راحت نخواهیم نشست.

ای سردار رشید اسلام، مطمئن باش در گذار عمر و گذر ایام، ماه‌ها، فصل‌ها، سال‌ها و قرن‌ها، هیچ حادثه ای، یادت را از دل و جان و ذهن ما پاک نخواهد کرد.

یاد و خاطر تو، همچون تندبادی سخت بر پیکرهٔ دشمنان اسلام و ایرانِ عزیز می‌وزد و در همشان خواهد کوبید.

ای شهید سرافراز،

ای ای مدافع وطن،

ای پاسدار اسلام،

ای که تمام وجودت لبخندِ مهربانی بود و رنگ سبز لباست آرامش بهار... راه تو تمام همرزمانت تا پیروزی حق بر کافران ادامه دارد.

ما اینجا تنها به این امید نفس می‌کشیم که با هر نفس گامی به شهادت و دیدار دوباره‌ات نزدیک‌تر بشویم.

دعا کن در راه راستین و صراط مستقیم‌ات، مغضوب و گم کرده راه نشویم.

آمین.


 بهناز طیبی

دوسه‌گه‌م

 من دووسی دیرم له شاره‌ی ناون

وه ناو بیکسی من کیده خاون

 مه‌ن دووسی دیرم لوڕسانیه‌

وه پاکی جوری، ئاوێ کانیه‌

 مه‌ن دووسی دیرم لوڕی لوڕسان

وه کیسی نییه‌م وه ‌مفت و ئه‌رزان

 بومه وه خه‌یری که به‌س نازاره‌

مانگێ دلی من له شه‌وه‌ ‌تاره

 بـاڵای چیو چنار، ژنی سه‌رفراز

نازگ، نازنین، پڕ له‌ عشوه‌و ناز

 پی لی ئه‌که‌فی هرچی کید له‌وه‌ر

ئاگاداری بوو خودای بانێ سه‌ر

 جور دشت و دیلان فه‌ره ڕه‌نگینه‌

زاده‌ی وه‌هاره و زه‌ڕه‌ی شیرینه‌

 له‌ زه‌ره و شیوا، مینیده‌ گوڵێ

ماڵـم وه‌ نه‌زر بـاڵاگه‌ی کوڵێ

 

سه‌ئید فه‌لاحی (زانا کوردیستانی)


دوبیتی ۰۱۰


- یاد مادر:

مادر به یاد تو چه شب های سیاه

در گوشه ای نشسته ام و گریستم

شاید دگر ببینی، نشناسی که مرا

دریغ دگر سعید گذشته نیستم.

 

- دامن مادر:

مادر اگر دستم رسد به دامنت باز

ببوسم آن دامن پاک نازنین را

به اشک شوق شویم غبار صورتت را

به لب ببوسم خاک پایت و زمین را.

 

- چشم انتظاری:

چشم انتظار تواند دو دیده ی ترم

بازآیی تا مرگ نکوبیده حلقه ی درم

بی ماه رخ تو شب و روزم یکی است

خشکیده است باغ پر سرو و صنوبرم.

 

 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)


دلنوشته - بشکن چینی نازک تنهایی من را...

بشکن چینی نازک تنهایی من را...


اگر بتوانم تو را در یک کلمه توصیف کنم، بی تأمل خواهم گفت: «عشق»!

آری، ای عشق هر بار در قنوت نمازهایم می خوانم: «ربنا آتنا فی دنیا لیلا و فی الآخرة لیلا و قنا عذاب دوری لیلا»

باور کن، از اینکه عاشق توام احساس غرور می‌کنم.

هر وقت یادِ تو می‌اُفتم؛ در ذهنم مهربانی خطور می‌کند. چگونه می‌توانم تو را تصور کنم و حسرتی غریب بند بندِ بدنم را نلرزاند؟!

خودت بهتر می‌دانی که لحظات انتظار چقدر سنگین می‌گذرند. اگر گذرت به این حوالی افتاد؛ نزد من بیا، شاید بشکنی چینی نازک تنهایی من را...


 سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

سردار سلیمانی

- سردار سلیمانی:


 ای شهیدِ راه حق، تو حافظ قرآنی!

تو قاصم جبّاران، سردار سلیمانی!

تو نور دل رهبر! تو شیر چون حیدر!

تو یاور زینب بودی در شام پریشانی!


 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)


چند شعر هاشور از #لیلا_طیبی


(۱)

حرف هایم را همه گفتم

تو بگو برایم

از ناگفته هایت


(۲)

از من نگیر بهانه ام را

ای تو تنهاترین

بهانه ی من


(۳)

❆ سرما:

چنان سرد شده ای با من

که گمان می برم

چله ی زمستان است.


(۴)

❆ وقت دیدار:

برای دیدنم 

ساعتش را کوک میکرد 

اما وقت دیدار را

زنگ نمی خورد

هیچوقت


(۵)

❆ داشتنت:

حس بدی دارم

دارمت

کنارمی

اما

خیلی وقت است

ندارمت


(۶)

❆ دلتنگی:

این روزها که دلتنگ می شوم

حرف هایم

از چشم هایم سرازیر می شوند.



#لیلا_طیبی (رها)

#هاشور

آقای شهردار

آقای شهردار

- (این یک داستان است - تقدیم به شهید مهدی باکری)




هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، از خانه بیرون می‌زدم تا با پای پیاده بتوانم سر وقت به اداره برسم. کارمند فنی یکی از سازمان‌های دولتی بودم. فاصلهٔ خانه‌ام تا اداره، با پای پیاده حدود نیم ساعت بود.

همین که پا از خانه بیرون گذاشتم، سوزش هوای سرد، صورتم را آزرد. خودم را جمع کردم. شال‌ گردنم را دور گردنم محکم‌ تر کردم. کلاه پشمی ام را تا پسِ گردنم پایین کشیدم. دست‌هایم را که با دستکش پوشانده بودم از شدت سرما، داخل جیب‌های بغل کاپشنم چپاندم. 

چاره ای نداشتم، باید سرما را تا رسیدن به محل کار تحمل می کردم‌. چندان پس‌اندازی از حقوق‌ام باقی نمی‌ماند که بتوانم هر روز با تاکسی به محل کار بروم؛ به ناچار برای صرفه جویی در مخارج روزمره، بیشتر روزها را با پای پیاده به اداره می‌رفتم.

سر کوچه که رسیدم، به جوانی سی و چند ساله، قد بلند و چهارشانه با موهای جو گندمی برخوردم. از روبرو طرف من می‌آمد. قامتی راسخ و رشید داشت با چشمانی نافذ و صورتی نورانی و لبخند بر صورت.

با عجله از کنار هم گذشتیم. آشنا به نظرم آمد. یک لحظه به یاد مهندس باکری افتادم. خیلی شبیه او بود. 

مهدی را بعد از پایان دانشکده، دیگر ندیده بودم اما کاملأ به یاد داشتم. من به استخدام دولت درآمده بودم. به عنوان ناظر فنی، پروژه های عمرانی را نظارت داشتم. مهدی هم شهردار ارومیه شده بود. به نظرم نمی توانست این جوان مهدی باشد. شهردار که راننده و ماشین دارد، با پای پیاده و صبح به این زودی، اینجا چکار دارد؟!. با این حال برگشتم و از پشت سر نگاهش کردم. با شک و دو دلی، بی اختیار صدا زدم: «آقا مهدی!» 

جوان ایستاد و به عقب‌اش نگاهی انداخت و دنبال کسی که صدایش کرده بود، گشت.

باور نکردنی بود، خودش بود. چند قدمی به طرفش رفتم و او هم به من نزدیک شد. شوق و ذوق زدگی دیدار مهدی بعد از چندین سال دستپاچه‌ام کرده بود. نمی دانستم از بهت دیدار و ابهت او بود که زبانم بند آمده بود یا از شدت سرما. بریده بریده و با لکنت پرسیدم: «خودتی مهدی؟!»

- قهرمانی؟!

تبسمی بر لبم نشست و با ذوقی که آقای شهردار من را شناخته بود، جواب دادم: «آره، خودمم، غلامرضا! شما کجا، اینجا کجا؟!»

لبخندی تحویلم داد و گفت: به شهرداری می‌روم... دارد دیر می‌شود!

نگاهی به سر تا پایش انداختم. اورکت نظامی رنگ و رو رفته ای به تن پوشیده و صورت اش از شدت سرما سرخ شده بود. دست های بی دستکش‌اش را به هم می‌مالید و این پا و آن پا می‌کرد.

پرسیدم: چرا با پای پیاده؟ شنیدم که شهردار شدی!؟ راننده؟ ماشین؟! خبری نیست؟!

بخار گرم دهانش را به دستان یخ زده اش، ها کرد و جواب داد: ماشین که هست اما می خواهم مثل رزمنده هایی که در جبهه بدون هیچ وسیله ی گرمایشی و با پای پیاده ده ها کیلومتر پیاده راه می روند تا عملیاتی رو انجام بدهند و از من و تو دفاع کنند، باشم و با پای پیاده به شهرداری می‌روم تا از سرما بلرزم و پاهایم به سختی پیاده روی عادت کنند اما پشت میزنشینی و تکبر جاه و مقام بر من غلبه نکند.

از خلوص نیت و بی ادعا بودنش، مبهوت مانده بودم. دستی بر شانه ام زد و با لبخند گفت: «شرمنده! عجله دارم باید سر وقت به شهرداری برسم!... وقت کردی سری به ما بزن»

و رفت...


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

مجموعه دوبیتی های علوی


- نام علی:

با نام علی زبان ما گویا شد

از نور علی دیده ی ما بینا شد

از بوته ی مصطفی، علی گل کرده

دل ها همه بر روی علی شیدا شد

 

- مهر علی:

از عشق محمدی جهان شیدا شد

با مهر علی کامل دین خدا شد

شیعه چون خواست جمال حق را ببیند

مدهوش روی علی و هم زهرا شد

 

- علی:

گاهی ز غلو خدایش دانند

وز جهل که گاه مثل مایش دانند

و الله علی نه آن است و نه این

لیسَ کمثلهِ در رثایش دانند

 

- غفلت از علی:

یا رب مهر علی و اولادش بر ما باد

با دعای خیر فاطمه و آل حیدرم

ای آسمان بنگر که هیچ زمان و عهدی من

غافل نبوده است به علی والله باورم.

 

- لولاک علی:

منظور حدیث قدس لولاک علی است

مقصود خطاب ما عَرفناک علی است

والله نفس محمدی است خطاب اما

لولاکَ لَما خَلقتُ  الاُفلاک علی است

 

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

دوبیتی ۰۰۸


 - پدر:

تا بود مرا امید دیدار پدر

بر هر غمی باشد دلم صبر و صبور

گرچه که نبود سایه اش بر سرم

دلخوشم من به دعای خیرش از دور.

 

- تباهی:

من و این دل عمری است پا به راهیم

بگیر ای عشق، دستم که بی پناهیم

اگر گردد کامم از فراقت تلخ

بی عشقِ تو، دوست حتما ما تباهیم

 

- تندرسی:

آدمی تا نیوفتد به پستی

نداند ارزش تندرستی

ای مرد بیا و چاره جو باش

تا جان نیفتاده به سستی.

 

 #سعید_فلاحی (زانا کوردستان#

دلنوشته - به امید دیدار تو زنده ام

عزیزترینم!

تا وقتی عطر نفس‌های تو در هوا جاری است، حالِ من و گنجشککان خیابان خوب است.

خوب که می‌گویم نه آنچنان که آرامشی در زندگی باشد؛ نه! بلکه آن اندازه که به امید دیدار تو زنده ام، وگرنه این شهر و آدم‌ها با خیابان‌های تکراری اش هیچ لطفی برای زندگی ندارند.


 سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

داستان - روز اول مدرسه


دوشنبه اولین روز رفتنم به مدرسه ی جدیدم بود. برای روز اول مدرسه، شب قبلش، تمام کتاب و دفترهام رو طبق برنامه ی کلاسی که از مدرسه گرفته بودم، توی کیفم چپوندم و به فکر و خیال مدرسه ی جدیدم پلک هامو رو روی هم گذاشتم تا خوابم ببره. اما از شوق و ذوق و یا شایدم از استرس مدرسه، تا نیمه شب خوابم نبرد و از این دنده به اون دنده می چرخیدم.

اون روز حدود ۱ ساعت دیر بیدار شدم و با سرعت نور لباس پوشیدم و سوار موتور سیکلت داداشم شدم و رفتیم طرف مدرسه.

رسیدم در مدرسه دیدم کیفم باهام نیست!. هیچی دیگه دوباره برگشتیم خونه. مسیر هم زیاد بود. خونه ی ما شهرک بود و مدرسه ام وسط شهر. رسیدم خونه با سرعت کیفم رو برداشتم و بردم باهام.

رسیدیم مدرسه کلاس اول تموم شده بود. تا کلاس بعدی شروع شد رفتم سر کلاس و با خیال راحت کتابم رو در بیارم. اما دیدم تو کیفم برنامه روز شنبه توشه یعنی دیگه اعصابم داغون شده بود. 

به معلم گفتم برنامم رو اشتباه آوردم. گفت: تو کی برنامت رو درست میاری! حالا که رفتی خونه کتابتو آوردی میفهمی!

اجبارأ سوار تاکسی شدم و به خونه برگشتم و با ذهن مشغول و خستگی شدید، کتاب های روز دوشنبه رو گذاشتم تو کیفم و برگشتم مدرسه و فکر کنم به نیم ساعت آخر کلاس رسیدم.

کلاس دوم هم تموم شد. کلاس سوم ورزش داشتیم. رفتم دیدم ای داد، لباس ورزشیم رو نیاوردم. هیچی دیگه تو زنگ تفریح با سرعت دوباره برگشتم خونه لباسم رو برداشتم و مادرم از دیدنم دیگه نتونست جلوی خندشو رو بگیره. گفت: په! چیکار میکنی هی میری هی میای!

منم هیچ جوابی ندادم. اعصابم داغون بود. سوار آژانس شدم و به راننده التماس میکردم که سریعتر بره. تو راه چون سرعت داشتیم یه ماشین پیچید جلوی ما و تصادف شد و من با کله رفتم تو شیشه و درب و داغون شدم!!!!

منم که دیگه داغون بودم. سریع از ماشین پیاده شدم و سوار تاکسی دیگه ای شدم و به مدرسه رفتم.

رفتم مدرسه و ورزشم رو کردم و برگشتم خونه. رسیدم خونه لباسام رو در آوردم. اومدم شلوار تو خونه بپوشم که دیدم شلوارم نیست. شلوارم رو تو مدرسه جا گذاشته بودم.  دوباره سوار ماشین شدم و با پدرم رفتم مدرسه شلوارم رو آوردم.

وقتی رسیدم خونه دیگه یادم نیست چی شد احتمالا فشارم افتاده بوده و غش کردم. تا صبح خواب بودم.


سعید فلاحی

سه شعر هاشور از لیلا طیبی



(۱)

امروز را 

بدون صبح بخیرت شروع کردم

خدا بخیر کند

بقیه روزم را



(۲)

❆ ساحل تنت:

مثل موج دریا شده ای

گاهی میزنی مرا

و گاهی می بری

از این خروش بیزارم

مرا به ساحل تنت برسان



(۳)

❆ ترس:

نه از آدم ها میترسم

نه از ترس هایشان

من فقط

از بی تو بودن ترس دارم


#لیلا_طیبی (رها)

#هاشور

سه شعر هاشور از لیلا طیبی



(۱)

امروز را 

بدون صبح بخیرت شروع کردم

خدا بخیر کند

بقیه روزم را



(۲)

❆ ساحل تنت:

مثل موج دریا شده ای

گاهی میزنی مرا

و گاهی می بری

از این خروش بیزارم

مرا به ساحل تنت برسان



(۳)

❆ ترس:

نه از آدم ها میترسم

نه از ترس هایشان

من فقط

از بی تو بودن ترس دارم


#لیلا_طیبی (رها)

#هاشور

دلنوشته ای برای حاج قاسم سلیمانی

سلام بر تو ای سردار دلها...

از وقتی که پدرِ شهیدم از پیش ما رفت، تو تمام نبودن‌هایش را برایم پر کرده بودی... اکنون با غمِ رفتنِ تو چه کنم؟!!

حاج قاسم، ای قاصم جباران، به خدا سوگند من و همهٔ همسالانم، نخواهیم گذاشت خون پاک تو به هدر برود و تا قصاص ترامپ تروریست و نوکرهایش، راحت نخواهیم نشست.

ای سردار رشید اسلام، مطمئن باش در گذار عمر و گذر ایام، ماه‌ها، فصل‌ها، سال‌ها و قرن‌ها، هیچ حادثه ای، یادت را از دل و جان و ذهن ما پاک نخواهد کرد.

یاد و خاطر تو، همچون تندبادی سخت بر پیکرهٔ دشمنان اسلام و ایرانِ عزیز می‌وزد و در همشان خواهد کوبید.

ای شهید سرافراز،

ای ای مدافع وطن،

ای پاسدار اسلام،

ای که تمام وجودت لبخندِ مهربانی بود و رنگ سبز لباست آرامش بهار... راه تو تمام همرزمانت تا پیروزی حق بر کافران ادامه دارد.

ما اینجا تنها به این امید نفس می‌کشیم که با هر نفس گامی به شهادت و دیدار دوباره‌ات نزدیک‌تر بشویم.

دعا کن در راه راستین و صراط مستقیم‌ات، مغضوب و گم کرده راه نشویم.

آمین.


 بهناز طیبی

نقد چند شعرم توسط صابر ساده

جنگ



عنوان مجموعه اشعار : شهید مفقودالاثر
شاعر : سعید فلاحی


عنوان شعر اول : مستجاب + پرنده
۱
• مستجاب:

پوتین‌هایت
خواب رفته اند
میان خاک و خون
و قامت تا شده ی مادرت
سالهاست
چشم به راه آمدنت
راه ها را می‌نگرد
بلکه روزی
میان قنوت های نمازش
استجابت شوی.

۲
• پرنده:

ای پرنده ی رها
سالهاست
پرنده‌ها
بر ته مانده ی پوتین ات لانه دارد!


عنوان شعر دوم : تفحص
• تفحص
:
ای بازمانده ی محرم
در کربلای چهار
چنین محجور چرا مانده ای هنوز؟!
سکوت ممتد تو
عذاب می‌دهد گروه تفحص را
و در کشاکش خاک و خاشاک
دست هایشان،
طعم تاول گرفته.


عنوان شعر سوم : منتظر
• منتظر:

چهار سهل است
چهل سال هم بیاید
در انتظار بازگشتت، می مانم
تا استخوان هایت را
از لوث ترکش های زنگ زده ی بیالایم
و بذر گل های سوسن و یاس را 
در چشم های خشک ات بکارم
و پیشانی بند سرخ یا حسین(ع)
بر پیشانی ات
گره زنم.

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
نقد این شعر از : صابر ساده
امروز با نقد چند شعر از دوست عزیز و نادیده ام جناب اقای سعید فلاحی درخدمتم.
جنگ به عنوان موضوعی که زندگی انسانها را درگیر خودش می کند می تواند سوژه ی خوبی باشد برای نوشتن.خوب نه به معنای تایید جنگ بلکه خوب به این تعبیر که فرصت های زیادی را برای نوشتن خلق می کند.اصولا می توان شعرهای جنگ را به سه دسته ی زمانی تقسیم کرد.یک دسته به پیش از آغاز جنگ برمی گردد یعنی زمانی که هنوز خبری از جنگ نیست و شاعر با اشراف به موضوعی به اسم جنگ ممکن است از جنگی که هنوز رخ نداده بنویسد.شاید این جن جنگی درونی باشد.یک دسته به شعر موازی با زمان جنگ باز می گردد و دسته ی سوم به شعر پس از جنگ باز می گردد.در هر سه دسته گاه به تقبیح جنگ می رسیم و گاه به تکریم آن.یعنی سه زمان با دو رویکرد که هر دو رویکرد می تواند حالتی رادیکال گونه نیز داشته باشد یعنی ممکن است به شدت تقبیح شود تا جایی که به حالت انزجار برسد و ممکن است به شدت تکریم شود تا جایی که به حالت تقدس برسد و این نوع رفتار با جنگ فقط به شعر ایران برنمی گردد بلکه به هرجایی که جنگ در آن بوده و یا سایه ی جنگ را همراه داشته و یا اصلا به طور فیزیکی با جنگ هم طرف نبوده اما ب صورت معنوی جنگ را در جهان دیده یعنی به زبانی بهتر در همه جای جهان.نوشتن از جنگ به شاعر این فرصت را می دهد که هر بار زاویه دید دوربین خود را بچرخاند و مدام از یک سوژه عکاسی کند و آنقدر این کار را شاعر می تواند ادامه دهد که تعداد شعرهایش به بی نهایت برسد.خود رفتار شاعرانه با جنگ را نیز می توان به سه دسته تقسیم کرد.شعر جنگ،شعر صلح و شعر ضد جنگ.در شعر جنگ اصولا شاعر به تکریم جنگ می پردازد.در شعر ضد جنگ همانگونه که از اسمش مشخص است شاعر به تقبیح جنگ می پردازد و در شعر صلح شاعر صلح را سرلوحه ی خود قرار می دهد.تقریبا شعر صلح چیزی ست مابین این دو.البته گونه ای دیگر از رفتار وجود دارد که شعر صلح را نیز به دو زیربخش تقسیم می کند.یکی طرفداری از صلح و دیگری کوبیدن صلح.زیرا هستند شاعران و متفکرانی که رسیدن به صلح را عامل اصلی جنگ ها می دانند و یا حتی سیاستمدارانی که معتقدند برای برقراری صلح تن به جنگ می دهند.
اما جنگ در ایران و نحوه ی برخورد شاعران با مقوله ی جنگ بخش اعظمی از شعر معاصر را به خود اختصاص داده است.اصولا شاعری نیست که به موضوع جنگ نپرداخته باشد زیرا جنگ ایران و عراق در آن هشت سال تقریبا تمام خانواده ها را یا به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم درگیر خود کرده است و ترکش های جنگ آنقدر زیاد بوده که به جرات می توان گفت همه ی مردم ایران را مورد اصابت خود قرار داده است فلذا کافی ست با داشتن کمی خمیرمایه ی شعری و یا علاقه و یا کینه از جنگ به آن پرداخت.
با این مقدمه به سراغ نقد و بررسی آثار ارسالی از دوست عزیز و شاعرمان جناب آقای سعید فلاحی می روم.البته ذکرر این نکته نیز لازم است که بنده نیز به عنوان یکی از شاعرانی که شعر با محوریت جنگ می نویسم علاقه ی خاصی به این دسته از شعرها داشته و با اشتیاق خاصی پیرامونشان صحبت می کنم و امیدوارم حرف هایم راهگشا باشد.قبل از اینکه به شعر اول بپردازم به سراغ دو شعر دیگر می روم.در نوشتن از شعر به طور کل و شعر جنگ به صورت اخص توجه به یک نکته بسیار مهم است و آن اینکه شاعر باید بتواند نهایت ایجاز را رعایت کند.البته ایجازی که مخل نباشد.اما چرا بر این نکته تاکید دارم؟به این دلیل که معتقدم ایجاز در مقوله ی جنگ می تواند سریع ترین مسیر را از شعر به مخاطب و عکس آن تولید کند.شعر جنگ همین طور زخم زننده است و باید این زخم ها پی درپی بر پیکره ی شعر و ذهن مخاطب وارد شود تا هم شعر و هم مخاطب به اهمیت موضوع پی ببرد.پس باید شاعر مدام در حال ادیت شعرش باشد و حشویاتش را حذف کند.قبل از اینکه بخواهم حشویات این سه شعر را حذف کنم باید بگویم از این شعرها لذت بردم و اگر از این به بعد پیشنهادی ارائه می کنم به جهت بهتر شدن شعرهاست زیرا معتقدم شعرها خمیرمایه ی لازم را دارند. یک نکته که همینک به ذهنم رسید این است که در شعرهایی اینچنین بهتر است شاعر همان لحظه ی اول دستش را برای مخاطب رو نکند و قصه ای را روایت کند و بعد در میانه و یا آخر شعر مخاطب بفهمد که در دام شعر افتاد است.
حال به این شعر دقت کنیم:


ای بازمانده ی محرم
در کربلای چهار
چنین محجور چرا مانده ای هنوز؟!
سکوت ممتد تو
عذاب می‌دهد گروه تفحص را
و در کشاکش خاک و خاشاک
دست هایشان،
طعم تاول گرفته.


حال به عنوان پیشنهاد بخش هایی از شعر را حذف می کنم تا به این واسطه به سپیدی متن اضافه کنم و متن شعر را در لایه های درونی اش بسط داده و سعی بر عمیق شدنش داشته باشم.


سکوتت
عذاب می‌دهد گروه را
و در کشاکش خاک و خون
دست هایشان طعم تاول گرفته
چنین محجور چرا مانده ای هنوز؟

به نظرم با این حذفیات شاید بی رحمانه هم ذهن مخاطب را از جنگ در ابتدای کار دور کردم و آنرا شیفت کردم به میانه و انتهای اثر و هم اینکه به نفوذ پذیری شعر اضافه کردم و هم اینکه به مخاطب این اجازه داده شد تا شعر را از منظرهای دیگر نیز بتواند خوانش کند.البته اینها پیشنهاد برای بهتر شدن است و شاعر می تواند نپذیرد.
حال به سراغ شعر سوم می روم.با هم شعر سوم را بخوانیم : 

چهار سهل است
چهل سال هم بیاید
در انتظار بازگشتت، می مانم
تا استخوان هایت را
از لوث ترکش های زنگ زده ی بیالایم
و بذر گل های سوسن و یاس را
در چشم های خشک ات بکارم
و پیشانی بند سرخ یا حسین(ع)
بر پیشانی ات
گره زنم.

و حال پیشنهادات بنده به این شعر : 



چهل سال هم بگذرد (چهل سال گذشته و من هنوز منتظرم)
منتظرت می مانم
تا نفست را
لبخندت را
استخوان هایت را
از لوث ترکش های زنگ زده ی بیالایم
و در چشم هایت سوسن و یاس بکارم
و پیشانی بند سرخ یا حسینت را 
دوباره گره بزنم.

در این شعر هم حذف صورت گرفت و هم اضافه کردن.این ویرایش هم بار حسی شعر را بالاتر می برد و هم اینکه کار را از حشویاتی که خیلی تابلو هستند دور می کند.به طور مثال پیشانی بند را بر پیشانی می بندند و شاعر نباید بگوید پیشانی بندت را بر پیشانی ات می بندم این یعنی حشو.اگر می گف پیشانی بندت را بر پیشانی خودم می بندم و یا بر دستت می بندم و یا بر کفنت می بندم و یا بر دستم می بندم و یا هرجای دیگر جز پیشانی آن وقت حشو نبود اما وقتی چیزی را در جای خودش قرار می دهیم و این را تکرار می کنیم حشو صورت گرفته است.مثل این است که بگوییم من لباس هایم را پوشیدم و شلوارم را نیز پوشیدم و پیراهنم را نیز پوشیدم تا به سرکار بروم.در اینجا حشو صورت گرفته است.وقتی می گوییم لباس هایم را پوشیدم دیگر نیاز نیست اجزا را دوباره تکرار کنیم مگر اینکه از شلوار و پیراهن بخواهیم ایفادی دیگر از شلوار و پیراهن و کارکرد آنها داشته باشیم.مثلا پیشانی بندت را کجای پیشانی نداشته ات ببندم نه تنها حشو نیست بلکه بار شعر را نیز افزایش می دهد.
و اما به سراغ اثر اول می روم.اولا متوجه نشدم که شعر اول یکی ست در دو اپیزود یا واقعا دو شعر مختلف است.همین باعث می شود نتوانم نقدی درست بر این قسمت بنویسم زیرا هنوز تفکیک نشده است که با یک اثر روبرو هستم یا دو اثر مختلف هرچند واژگان مشترک دارد ولی این اشتراک دلیلی بر یکی بودن و یا دو تا بودن ندارد.الغرض فقط به صورت کدوار نکاتی را اشاره می کنم.

- بخش پرنده از بخش مستجاب قوی تر است.
- استفاده ی جالبی از پوتین شده است.پوتینی که به خواب رفته است.
- مادر همان مادر تکراری قدیمی ست و بهتر است شاعر مادر را دوباره خلق کند.گاه در شعر باید چرخ را هزاران بار از نو اختراع کرد.
- بخش اول یعنی مستجاب به شعار بسیار نزدیک تر است تا شعر 

در انتها لازم می دانم این نکته را عرض کنم که از خوانش این شعرها لذت بردم اما باید بگویم لذت بردن بنده بیشتر به سلیقه ی سرایش خودم برمی گردد و معتقدم این شعرها هنوز نیاز دارند تا پرورش یابند و در قیاس با شعرهای جنگ مطرح که توسط شاعران دیگر سروده شده از اعتبار بالایی برخوردار نیستند ولی شاعر عزیزمان استعداد خوبی در این حیطه دارد و امیدوارم در آینده ی نه چندان دور شعرهای بهتر و بیشتری از ایشان بخوانم و کیفور شوم.
و من الله توفیق

منتقد : صابر ساده

صابر ساده متولد 30/7/1366 صادره از تهران شاعر – نویسنده – منتقد ادبی سوابق تحصیلی : - کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی - کارشناسی زبان و ادبیات فارسی - کاردانی مدیریت بازرگانی سوابق تدریس : - مدرس ادبیات در دانشگاه آزاد اسلامی به صورت حق ...

پروانگی



- پروانگی:


پیله وار

در تنهایی خود می پیچم

تا برسد آن روز

پروانه ام کنی.

 

#لیلا_طیبی