انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

تهران

تهران

زنی است هوس‌انگیز

که به ورطهٔ نابودی می‌کشاند

عاشقانش را

و هر غروب

با زیبایی اش

مسحور می‌کند

می‌رباید دلِ 

از عابران غریبه،

و چون به بر کشید

می‌زند خنجر درد،

بر پشت تک تک عشاق‌اش...


تهران 

زنی است هوس انگیز

که پوشیده،

زیباترین لباس هایش را

اما بر تن دارد

زخمِ چرک و کثافت ها

 تهران

زنی است هوس‌انگیز

تهران

زنی است

از جنون لبریز...

 

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


کسرای پرویزی

کسرای پرویزی:


آن قوس تنت کسرای پرویزی است

خط دو لبت خطوط نیریزی است

چشمان تو یک غزل شراب آلود

گیسوی سیاهت فرش تبریزی است

 


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

نقد داستان سفره ی عشق

ضروری روایت را اندکی آهسته‌تر تنظیم کنید



عنوان داستان : سفرهٔ عشق
نویسنده داستان : سعید فلاحی

سفرهٔ عشق


″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. 
نم‌نم بارانِ بهاری، عابر‌ین را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و تعدادی هم با قبول دست پر لطف و برکت باران، عاشقانه زیر نم‌نم باران قدم بر‌می‌داشتند.
- بزار یه خورده هوایِ اتاق عوض بشه.
و با گفتن این حرف‌ها، ″اوس‌عزیز″ پنجره را باز کرد. موجِ خنک و مطبوعی از هوای بیرون، وارد اتاق شد.
″اوس‌عزیز″ پکی دیگر به سیگارش زد و بعد بقیه‌اش را داخل زیر سیگاریِ روی طاقچه له کرد. در حالی که دود سیگارش را از بینی خارج کرد، کنار ″فاطمه‌خانم″(همسرش) نشست و دستی بر روی موهای سیاه و ژولیده اش کشید و گفت: هوایه خوبیه! نه!؟
″فاطمه‌خانم″ توانایی تکلم نداشت. با اشارهٔ چشمان‌اش، به شوهرش پاسخ داد.
″اوس‌عزیز″ دستی به سبیل‌ کلفت و خوش فرم‌اش آورد و باز گفت: نخواستم هوایِ به این خوبی رو برای تو خراب کنم! حیفِ این هوا نیس که با دود سیگار خراب شه؟!
و ″فاطمه‌خانم″ دوباره با چشمان زیبا اما بی‌روح‌اش جواب‌اش را داد.
″اوس‌عزیز″ سال‌ها بود به این روش پرسش و پاسخ عادت داشت. دقیقأ شش سال بود که ″فاطمه‌خانم″ سکته کرده و از سر به پایین فلج شده بود و ″اوس‌عزیز″ هم عاشقانه از او مراقبت می‌کرد. لباس‌هایش را عوض می‌کرد. حمام می‌برد. غذا می‌پخت و با حوصله به همسرش می‌داد. گاهی که حوصله هم داشت، ناخن‌هایش را لاک، می‌زد. موهایش را شانه می‌کرد و صورت‌اش را سرخ‌آب، سفید آب می‌کرد. خلاصه دیگه تموم وقت و غم و هم ″اوس‌عزیز″ فقط عشق‌اش، فاطمه خانم شده بود.
سردی هوا سرِ طاس و لخت از مویِ ″اوس‌عزیز″ را اذیت می‌کرد و اما بخاطر همسرش پنجره رو باز گذاشت. پتو را روی ″فاطمه خانوم″ کشید و خودش کنارش، روی تخت نشست. ″اوس‌عزیز″ به یادِ روزهای خوشِ گذشته افتاد. به یاد روزی که آخرین بار، همراه ″فاطمه ‌خانم″ برای زیارت ″شاه‌عبدالعظیم″ رفتند. انگار قرار نیست دیگر آن روزها تکرار بشود. چند سال است که همسرش منتظره که خدا، مرگ را به او ارزانی بدهد. حتی خودش بر خلاف میل باطنی‌اش، آرزو دارد که خدا این هدیه را به همسرش بدهد تا که از این نوع زندگی پر رنج و مشقت رها گردد. در همین افکار و خیالات، یک دفعه با صدای در، از جا پرید و رفت در را باز کرد. ″حمید″ پشت در بود.
- به‌به! سلام حمید جان! خوبی پسرم؟! بیا تو عزیزم... بفرما!
″حمید″ پسر همسایهٔ قدیمیِ آنها بود که شش سال می‌شد که از هم دور شده بودند. بعد از سکتهٔ ″فاطمه خانم″، ″اوس‌عزیز″ ترجیح داده بود که به جای خانهٔ بزرگ و ویلایی به یک آپارتمان کوچک و جمع و جور بروند. 
″حمید″ تقریبأ هر روز به دیدن آنها می‌آمد و ساعتی در کنارشان بود و اگر کار یا خریدی داشتند انجام می‌داد بعد می‌رفت. دیدار و ملاقات ″حمید″ برای ″اوس‌عزیز″ هم اهمیت پیدا کرده بود. اگر روزی نمی‌آمد، شب خواب به چشمان ″اوس‌عزیز″ نمی‌نشست.
″حمید″ طبق معمول هر روز ″اوس‌عزیز″ را در نظافت و مرتب کردن خانه کمک کرد و بعد از کمی استراحت از آنها خداحافظی کرد و رفت.
دوباره ″اوس‌عزیز″ با ″فاطمه خانم″ تنها ماند. سیگاری روشن کرد و با لب‌های قهوه‌ای رنگ‌اش پک عمیقی به آن زد. باورش شده بود که سیگار غم و اندوه‌اش را کاهش می‌دهد.
با صدای آه و نالهٔ همسرش، توجه‌اش به او جلب شد و خودش را به او رساند. کنارش نشست و سرش را به معنایِ چیه؟ تکان داد.
- تشنته؟!
با هر حرکت چشمان همسرش، خواسته و منظورش را درک می‌کرد. از جا بلند شد و سراغ یخچال رفت و پارچِ آب را بیرون آورد و لیوانی پر کرد و به آرامی به او داد.
•••••
نزدیک سحر بود و ″اوس‌عزیز″ هنوز در رختخواب‌اش بیدار بود. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. به زور عقربه هایش قابل تشخیص بود. ساعت چهار و نیم بود. دستش را تکیه‌گاه گردنش کرد و به سقف نگاه‌اش را دوخت. روی سقف را ترک‌های ریز و درشت پوشانده بوده، اما به آنها توجه‌ای نداشت، بلکه در فکر و خیالات خود غرق بود. به یاد گذشته‌های دور افتاد. زمانی که برای نخستین بار همسرش را دید و دل به مهرش بسته بود...
از رختخواب بلند شد و سراغ پاکت سیگارش رفت. فندک‌اش را از روی میز تلفن برداشت و سیگاری روشن کرد و به رختخواب برگشت. دیگر سیگار هم توهمات و افکار مشوش‌اش را آرام نمی‌کرد. فکرهای گوناگون به ذهن‌اش خطور می‌کرد. بدون اینکه به سیگارش پک بزند، سیگار می‌سوخت و ذره ذره از خاکستر آتشین‌اش بر روی پتو می‌افتاد و غافل از آن در افکار خود غوطه‌ور بود.
با برخاستن بویِ پتویِ سوخته، ″اوس‌عزیز″ از خیالات پرید و دستپاچه با کف دست، قسمت سوختهٔ پتو را خاموش کرد. 
بی‌خیال سیگار شد و پتو را روی خود کشید و خوابید. چشمانش هنوز گرم نوازش خواب نشده بود که با صدایِ ناله های ″فاطمه خانم″ از جا برخواست. به طرف همسرش رفت. 
دست سفید و بی‌رمق همسرش را در دستان‌اش گرفت و پرسید: کجات درد میکنه عزیزم؟!
صورت‌اش همچون برف، سفید و سرد شده بود. چشمانِ کم سویش که هر شب با اشک می‌بست، درشت و گشاد شده بود. 
حالت صورتش از وضعیت وخیم درونش حکایت می‌کرد. ″اوس‌عزیز″ با ترسی که به درونش راه پیدا کرده بود، سریع سراغ داروهایش رفت. چند قرص و کپسول مختلف به خوردِ همسرش داد به این امید که معجزه ای بشود و حال وخیم‌اش، تسکین یابد‌.
از وضع و احوالش، سردرگم و دیوانه شده بود. کاری از دست‌اش بر نمی آمد و همسرش از درد در عذاب بود. عاجز از هر کاری، کنار عزیزش نشست. روایت چشمان‌اش، حکایت مرگ و رفتن بود. همسرش را در آغوش گرفت و به سینه می‌فشرد. نگاهش را به چشمان معشوق‌اش دوخته بود. چشمان پر از اشک ″فاطمه خانم″ خانهٔ مرگ شده بود. 
″فاطمه خانم″ با چشمانش از شوهرش خداحافظی کرد و آرام و سرخوش در آغوش یارِ با وفایش آرام گرفت. 
•••••
در مراسمِ خاکسپاری، بعد از رفتن همهٔ حاضرین، ″آقا رسول″ پدر ″حمید″، ″اوس‌عزیز″ را از روی قبر بلند کرد و با خود برد و سوار بر ماشین کرد و رفتند. 
هرچند همهٔ اطرافیان با ابراز تأسف و ناراحتی، خود را در غمِ ″اوس‌عزیز″ شریک می‌دانستند اما غم و غصهٔ درگذشت ″فاطمه خانم″ بر او بسیار سخت و جانگداز بود.
•••••
سیگارها یکی بعد از دیگری دود می‌شد اما غم و غصهٔ ″اوس‌عزیز″ همچنان پا بر جا بود. خیالات و خاطرات ″فاطمه خانم″ لحظه ای او را تنها نگذاشته بود‌.
از غمِ از دست دادن یار و همدم زندگی اش، بسیار بر او سخت رفته بود. هر لحظه همسرش را پیش رویش می‌دید که دست‌اش را به طرفش گرفته و او را صدا می‌زند.
غروب لباس پوشید و آرام و با وقار به طرف پارکِ محله رفت. کمتر از پنج دقیقه با خانه‌اش فاصله داشت. پارکی خلوت و دنج که بیشتر بچه‌ها در آن به فوتبال می‌پرداختند. 
″اوس‌عزیز″ بر روی یکی از نیمکت‌های سیمانی که دور از هیاهوی بچه‌ها بود، نشست و عصایش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و به فکر فرو رفت. 
قلب کوچک و خسته و شکسته اش طاقت و تحمل غم از دست دادن همسرش را نداشت. احساس کرختی در پشت گردن‌اش می‌کرد. سمت چپ سینه اش تیر می‌کشید. ″فاطمه خانم″ کنارش بر روی نیمکت نشست و با لبخندی که شش سال می‌شد از روی صورتش محو شده بود، گفت: پیرمرد! نمیگی میچایی که دم غروب زدی بیرون؟!
″اوس‌عزیز″ مست از لبخند همسرش، بدون اینکه جوابی بدهد عاشقانه به تماشایش ادامه داد. 
ساعتی دو نفری آنجا نشستند و بعد هر دو دست در دست هم از روی نیمکت برخواستند و رفتند...
•••••
از آن پس هر وقت ″حمید″ به درِ خانهٔ ″اوس عزیز″ می‌رفت، کسی در را به رویش باز نمی‌کرد.


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- با سپاس از اوس عزیز که خیلی مرد بود!
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سعید فلاحی
بدون شک یکی از توانایی‌های به خوبی گسترش یافته شما، توصیف‌های کاملاً ملموس، دقیق و جزءپردازانه شما است که این امکان را برای مخاطب اثر فراهم می‌کند تا وارد فضای توصیف شده داستانی شما بشود و رخدادهای روایت را به خوبی تصور کند، طبعاً چنین دقت‌نظری که موجب ملموس‌تر شدن بخش‌هایی از این روایت شده است: «...، کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت...، عده‌ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان‌هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند...، موجِ خنک و مطبوعی از هوای بیرون، وارد اتاق شد..، پکی دیگر به سیگارش زد و بعد بقیه‌اش را داخل زیرسیگاریِ روی طاقچه له کرد..، به زور عقربه هایش قابل تشخیص بود..، دستش را تکیه‌گاه گردنش کرد و به سقف...، بر روی یکی از نیمکت‌های سیمانی..، عصایش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و به فکر فرو رفت...»، آفرین بر شما
همچنین بدنه اصلی داستان از زبان معیار تقریباً سالمی برخوردار است، البته به جز چند مورد که در یکی از پاراگراف‌ها به صورت محاوره‌ای نوشته شده‌اند: «...، دیگه...، تموم..، رو..، منتظره...» که احتمالاً اشتباه تایپی دلیل چنین اتفاقی در داستان شما است، از سویی دیگر، در جاهایی از همین پاراگراف، زمان افعال با یکدیگر مطابقت ندارند و بعضی از افعال زمان حال را نشان می‌دهند: «...، نیست...، بشود...، دارد...» که به راحتی قابل ترمیم شدن هستند.
از آن‌ جایی که معمولاً هر داستان برنامه‌ریزی شده و موفقی از خود اسمش شروع می‌شود، پیشنهاد می‌کنم که علی‌رغم جذابیت ظاهری و احساسی بودن اسم انتخابی «سفره عشق» (که چندان تکمیل کننده و پیشبرنده سیر منطقی روایت نیست)، در صورت صلاحدید و پس از دوباره‌خوانی دقیق‌ترِ داستان‌تان، اسمی مؤثرتر و تأمل‌برانگیزتر برایش تنظیم و انتخاب کنید.
با این که اسم‌های انتخابی دو کاراکتر اصلی روایت، کمترین مشکلی در نحوه شکل‌گیری روایت ایجاد نمی‌کنند، اما در عین حال چندان هم موجب مفهومی‌تر و مؤثرتر شدن روایت ارائه شده نمی‌شوند و بدون به کارگیری این اسامی هم داستان به راحتی در مسیر روایی خودش قرار می‌گیرد؛ البته تصمیم‌گیری در چنین موردی بستگی به صلاحدید خود شما دارد.
داستان با این که به خوبی توصیف شده است، اما از «سیر توالی حوادثِ» چندان برنامه‌ریزی شد‌ه‌ای برخوردار نیست و طبعاً مطابق چنین وضعیتی، پیرنگ ارائه شده هم از رابطه علت و معلولیِ چندان مستحکم و رخنه‌ناپذیری بهره‌مند نشده است، درواقع بخش‌هایی از توصیف‌های کاملاً دقیق این داستان، به صورتی صرفاً جذاب و مستقل تنظیم شده‌اند و در خدمت انسجام روایی نیستند، به ویژه بخش‌هایی که به تکرار روی عملکردهای نسبتاً غیرضروری کاراکتر اصلی متمرکز شده‌اند (البته منظور از غیرضروری بودن، صرفاً در خدمت پیشبرد سیر منطقی روایت قرار نگرفتنِ برخی از عملکردها است).
همچنین از سویی دیگر، سیر شتابزده وقایع ضروری داستان، موجب عدم شکل‌گیری حس همراهی و همزادپنداری در مخاطب شده است، در حالی که سوژه انتخابی شما از ظرفیت بسیار بالایی جهت ایجاد وضعیت‌های همزادپندارنه روایی برخوردار است. البته همان‌طور که خودتان هم به خوبی می‌دانید، هر اثر موفق و تأمل‌برانگیزی نیاز به بازنویسی دقیق‌تری دارد تا به بهترین نحو ممکن به مرحله اجرایی برسد، پس لطفاً در هنگام بازنویسی نهایی، موارد اشاره شده را بیشتر مورد توجه قرار بدهید و داستان‌تان را با حداکثر «هشتصد» واژه بُرش داده شده و طبعاً مدیریت شده‌تر (توصیه مکرری که احتمالاً در داستان‌های قبلی شما هم تقدیم حضورتان شده است)، دوباره نویسی کنید.
داستان از این فرصت تأویل‌پذیرانه روایی برخوردار بود که در بهترین بخش ممکن خودش به پایان برسد: «...، ساعتی دو نفری آنجا نشستند و بعد هر دو دست در دست هم از روی نیمکت برخواستند و رفتند...»، اما روایت برای یک سطر ادامه پیدا کرد تا با توضیحی واضح و غیرضروری به پایان برسد.
آقای فلاحی عزیز، ارتقاء سطح کیفیتی توصیف‌های جزءپردازانه شما به خوبی مشهود است که چنین عملکرد دقیقی و تحسین‌برانگیزی در کنار پرداخت هرچه دقیق‌تر سایر عناصر مهم داستانی و رعایت هر چه صحیح‌تر «اقتصاد واژگانی»، موجب مؤثرتر شدن وجه روایی آثارتان می‌شود. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...

نقد داستان جواب رد



عنوان داستان : جوابِ رد
نویسنده داستان : سعید فلاحی

احمد از اداره به خانه زنگ زد و خبر موافقت چندین‌بارهٔ خانوادهٔ میهن‌دوست برای خواستگاری از دخترشان را به مادرش داد. قند توی دلِ سوسن خانم(مادر احمد) آب شد. با خود فکر کرد که الحمدالله دیگه این‌بار زری(دختر مورد علاقهٔ احمد) جواب بله را می‌دهد و خلاص!.
احمد که کشته و مردهٔ زری است، قبل از این شش مرتبهٔ دیگر به خواستگاری زری رفته بود، اما هر بار به بهانه‌ای جواب رد می‌شنید.
در اولین خواستگاری، به‌خاطر ریشِ احمد، جواب رد شنیده بود. احمدِ عاشق هم برای سری بعد ریش‌اش را سه تیغه کرد و رفت که اینبار زری بهانه تراشید که محل کار احمد دور است و شغل درست و حسابی ندارد. احمد کارمند یک شرکت خصوصی در یکی از شهرهای اطراف تهران بود و به خاطر مشکلات در تردد فقط پنجشنبه و جمعه‌ها بر می‌گشت. او با مشقت و پارتی‌بازی توانست به عنوان دفتردار در یکی از اداره ها استخدام بشود و برای سومین بار به خواستگاری رفت. هنوز داخل نشده، بیرون آمدند. بهانهٔ اینبار زری، سپید شدن تارهایی از موی سر احمد بود. بیچاره احمد، این سفید شدن موهایش از خدابیامرز پدرش به او ارث رسیده بود.
در برگشت، بیتا خواهر احمد در حالی که به حیاط خانه وارد میشد با عصبانیت گفت: این دخترهٔ سر تق نمی‌خواد باهات ازدواج کنه، سر می‌دوونه تورو! میدونی چیه احمد جان، راست و پوست کنده، اون تو رو دست انداخته! داره مسخره ات میکنه!!!
اما گوش احمد به این حرف‌ها بدهکار نبود. او کماکان عاشق و دلبستهٔ زری بود. با شنیدن نام‌اش نفسش بند می‌آمد و نمی توانست به این زودی میدان را خالی کند. پس برای چهارمین، پنجمین و ششمین مرتبه هم به خواستگاری زری اژدها (لقب اعطایی سوسن خانم به زری) رفت؛ اما باز به بهانه های مختلف جواب رد شنید.
بگذریم! ولی انگار که خواستگاری هفتم نتیجه‌بخش خواهد بود. به دل سوسن خانم برات شده بود!. از قدیم و ندیم هم گفتن: 
تا هفت نری خواستگاری عروس نشه سوار گاری
به قول سوسن خانم: هفت عدد مقدسیه! پسر یکی یه دونم، گوش شیطون کر، اینبار جواب بعله رو می‌گیری!.

ساعت سه عصر احمد به خانه برگشت. ابتدا دوش گرفت و بعد به پیرایشگاه طلوع رفت و به سر و وضع خود رسید. موهایش را رنگ کرد تا آن چند تار موی سپید هم همرنگ جماعت بشود. بعد دستور داد ریش‌اش را سه تیغه کنند و باز به خانه برگشت. از کشو کمد لباسش، شیشه عطر بورد ال.جی را برداشت و خودش را خوش بو کرد و سپس پیراهن قرمز رنگ مورد علاقه زری را زیر کت و شلوار زرشکی پوشید و خود را برای خان هفتم آراسته و پیراسته کرد. ساعت پنج عصر قرار خواستگاری گذاشته بودند و کمتر از نیم ساعت به وعده دیدار روی دلبر مانده بود.
بیتا که به خانهٔ خاله سیما رفته بود و اصلا دلش نمی‌خواست که هفتمین مرتبه سنگ روی یخ بشود. احمد تنهایی با مادرش به طرف میعادگاه معشوقه به راه افتاد.
از گلفروشی آقا رضا، دسته گل با روبان فیروزه ای را که سفارش داده بود، گرفت و سوار ماشین آژانس شدند و به راهشان به طرف خانهٔ زری ادامه دادند.
•••••
ساعت دقیقأ پنج عصر بود که احمد انگشت بر روی آیفون خانهٔ آقای میهن‌دوست گذاشت و بعد از یک سری فعل و انغعالات مختصر، در بر روی آقای خواستگار و مادر مکرمشان گشوده شد.
آقای میهن‌دوست خانه نبود و این برای برای احمد و مادرش قابل تأمل نبود، که یک پدر در زمان خواستگاری تنها دخترش چرا باید حضور نداشته باشد!. احمد غرق در این افکار بر روی مبل لم داده بود و در خیالات خوش خود سیر می‌کرد. جواب بله را از زری گرفته بود و داشتند می‌زدند و می‌رقصیدند و...

سوسن خانم پرسید: کبریٰ خانوم، آقا رحمت کجا تشریف دارن؟!
کبریٰ خانم تکانی به خود داد و خیلی خونسرد جواب داد: والا رفته درِ حجره، امروز بار اومده براشون... از شما عذر خواستن که نتونستن بمونن...
احمد برای خود شیرینی رو به کبریٰ خانم کرد و با لبخندی بر لب گفت: چه عیبی داره! کارشون مهمتره!
در این حین، زری با سینیِ چای در دست، وارد پذیرایی شد. ابتدا زیر چشمی نگاهی به احمد انداخت و چشم غرّه ای به او رفت و در حالی که سینی را روی میز می‌گذاشت به جمع سلام کرد.
سوسن خانم زورکی لبخندی بر لب نشاند و گفت: سلام به روی ماهت عروس گلم!
هنوز کلمه‌ای دیگر به زبان نیاورده بود که زری مثل آتش گُر گرفت و فریاد زد: عروسِ کی؟! من اصلأ قصد ندارم با این دست و پا چلفتی ازدواج کنم! از ریختش بیزارم! از کل خانوادهٔ شما متنفرم، فقط از بس شب و روز در خونمون میومد و زنگ میزد قبول کردیم بیاد که آب پاکی رو روی دستتون بریزیم!.
با شنیدن این حرف‌ها، سوسن خانم هم دیگه نتونست جلوی دهانش را بگیرد و شروع به فحاشی و بد و بیجا گفتن کرد. یک کلمه سوسن خانم می‌گفت و ده تا جواب از کبریٰ خانم و زری اژدها می‌شنید.
اتاق جلوی چشمانِ احمد تیره و تار شد. در کله‌اش احساس دوّران و چرخش می‌کرد. پیشانی اش را عرق سردی پوشاند و به نفس نفس افتاد. 
•••••
وقتی احمد به خودش آمد که مادرش دستِ او را تکان می‌داد و می‌گفت: هی احمد آقا! بلند شو دیگه!؟ دیر شد! ساعت پنجه! کی رو دیدی تو مسیر خواستگاری رفتن بگیره بخوابه!!!
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستان، ماجرای مصایب یک پسر جوان عاشق است که تاکنون شش بار جواب رد از خواستگارش شنیده و حالا برای بار هفتم قرار است به خواستگاری برود که می‌رود و باز هم جواب منفی می‌شنود و مادرش که از این وضع خسته شده به دعوا با دختر و مادردختر می‌پردازند، اما یکباره متوجه می‌شویم که همۀ اینها خواب و خیال بوده و پسر اینها را خواب می‌دیده. به نوعی «پایان شگفت» که یکی از پایان‌بندی‌های مورد علاقۀ آنتون چخوف بود. اما نکته اینجاست برای رسیدن به یک غافلگیری و ضربۀ پایانی باید مسیری را طی کرد و تمهیداتی را در داستان پیش‌بینی کرد که وقتی خواننده متوجه این غافلگیری انتهایی شد، به عقب برگردد و متوجه معانی دوگانۀ کلمات و صحنه‌ها در متن که از زیر چشمش رد شده هم بشود، آن وقت است که این غافلگیری لذتبخش خواهد بود. این کاری است که نویسندگان داستان‌های پلیسی (یا به عبارت درست‌تر: جنایی) هم انجام می‌دهند و سرنخ‌هایی در متن قرار می‌دهند که بعداً خواننده کشف کند نکاتی در کار بوده که نویسنده با هوشمندی از چشم او پنهان کرده. اما در متن ارسالی شما، این کشف که شخصیت اصلی داستان این به هم خوردن خواستگاری را به خواب دیده، چندان چیز غریبی نیست. اینکه خواستگاری که شش بار قبلی به هم خورده، برای بار هفتم هم سر نگیرد بسیار محتمل است و بنابراین طرف این ماجرا را به خواب هم دیده باشد، باز احتمال وقوعش بالاست و خواننده شگفت‌زده نمی‌شود. پس چندان غافلگیری در کار نیست.
نکتۀ دیگر، لحن داستان است که بین یک متن طنز و جدی، مردد مانده. علاوه بر کلمات طنزآمیزی که جای جای متن هست (مثل شعری که مادر پسر می‌خواند: تا هفت نری خواستگاری عروس نشه سوار گاری)، منطق رفتاری شخصیتها هم یک‌دست نیست. دلایلی که دختر برای رد کردن خواستگار در شش بار قبلی آورده، بعضی منطقی است (مثل دور بودن محل کار پسر که به صورت منطقی باعث نگرانی همسر آیندۀ او از اینکه فقط دو روز آخر هفته در خانه است شده) و بعضی بی‌منطق و طنزآمیز (مثل رد کردن دفعۀ سوم به خاطر چند تار موی سفید). بنابراین تکلیف متن مشخص نیست که آیا ما با متنی طنزآمیز مواجه هستیم که قصد دارد با بزرگنمایی مشکلات بر سر راه ازدواج جوان‌ها، داستان طنز بگوید یا متنی جدی؟ این یکسره شدن تکلیف از آنجا مهم است که اگر متن طنز باشد، مثلاً به عبارت «بگذریم» یا دیالوگ انتهایی داستان که مادر می‌گوید «کی رو دیدی تو مسیر خواستگاری رفتن بگیره بخوابه؟» نمی‌شود اعرتاض کرد، اما اگر متن جدی باشد باید بگوییم در داستان واقعگرا، «بگذریم» معنی ندارد و هیچ کس به دیگری نمی‌گوید «در مسیر خواستگاری»! پس تکلیف متن را مشخص کنید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.

لبخند بابا

- بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟!

- نه دختر خوشکلم! یادمه!

- با مامان میریم برات کیک می‌گیریم!

- مرسی عشقِ بابا!

- زود برگرد؛ دیر نکنی، ها!

″علی″ پیشانی دخترش را بوسید و گفت: باشه بابا جون، زود میام!

″نرگس″ با شوق و ذوق بسیار، پدرش را در آغوش کشید و گونه های سوخته و بی روح اش را غرق بوسه کرد. دخترک سه ساله، عاشق پدرش بود و امشب که شبِ تولد پدرش است، او بیشتر ذوق زده و خوشحال بود تا کسی دیگر، به همین خاطر اصرار داشت که پدرش در بازگشت از کار دیر نکند.

″علی″ دستی بر موهای حنایی و بلندِ ″نرگس″ کشید و بلند شد. دل اش نمی‌آمد که دستان زبر و خشن‌اش را بر پوست لطیف صورت دخترش بکشد.

″نرگس″ عاشق لبخندهای پدرش بود. در پاسخ لبخند زیبای بابا علی، خندید و خودش را به دامان مادرش انداخت و گوشه ی پیراهن مادرش را در دست گرفت.

″علی″ با همسر و دخترش خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. او یکی از ده‌ها کارگر معدن شهر بود و روزانه بیش از ۱۲ ساعت در دل آن معدن عمیق مشغول به کار بود. ″علی″ و هفت نفر دیگر از کارگرها در عمق ۱۳۰۰ متری ″معدن البرزگان″ در سایت تخریب و حفاری لاشه سنگ ها مشغول بودند.

ساعت هفت صبح، مینی‌بوسِ سرویس معدن در ایستگاه محله ی آنها توقف می‌کرد تا که ″علی″ و چند نفر دیگر از کارگران معدن را سوار کند. باید عجله می‌کرد که زودتر به سرویس برسد.

داخل مینی‌بوس، تعدادی از کارگرها چرت می‌زدند و تعدادی دیگه با هم پچ‌پچ می‌کردند، برخی هم بدون هیچ عکس‌العملی فقط جلو را نگاه می‌کردند و کاری به هیچ چیز نداشتند. ″سجاد″ یکی از همکاران صمیمی ″علی″، سر شوخی را با او باز کرده بود و سر به سر ″علی″ می‌گذاشت.

- قیافه ات چه نورانی شده علی!

...

- انگار رفتنی شدی داداش!

″علی″ جز لبخند شیرین و زیبایش پاسخی برای حرف های سجاد نداشت. 

پنجشنبه بود و طبق روال پنجشنبه‌ها، معدن یک ساعت زودتر تعطیل می‌شد.  

از لحظه ای که ″علی″ پا از خانه بیرون گذاشته بود دلشوره ای غریب وجودش را گرفته بود. چهره های معصوم و نگران همسر و دخترش در ذهن‌اش نقش می‌بست. دست و دلش به کار نمی‌رفت. تند تند به ساعت مچی‌اش نگاه می‌انداخت. تا ساعت نهار یک ساعت دیگر باقی مانده بود. تصمیم داشت که حتمأ سر نهار به خانم‌اش تلفن کند تا از دلنگرانی خلاص شود. دلشوره و اضطراب او را کلافه کرده بود. خیالات و توهمات گوناگون در ذهن‌اش می‌گذشت.

کار تراش و تخلیهٔ نخاله‌های سایت تمام شده بود. برای بعد از نهار کار چندانی نداشتند. همکارانش زودتر از سایت خارج شدند. او و ″مش‌رجب″ برای جمع آوری وسایل اضافی مانده بودند. وسایل کار را از عمق معدن بیرون می‌کشیدند تا بعد ظهر آنجا را تخلیه و آماده انفجار کنند. ″مش‌رجب″ بیست متری از ″علی″ فاصله داشت که ناگهان تخته سنگی بزرگ از بدنهٔ معدن جدا شد و بر روی ″علی″ افتاد. ″مش‌رجب″ دست‌پاچه و ترسیده، خود را به محل ریزش رساند. نه اثری از علی پیدا بود و نه صدایی از او می‌شنید. بلافاصله به مسئولان ایمنی و بهداری معدن بیسیم کرد و اتفاق را برایشان تعریف کرد. بعد از دقایقی کارگران برای رهاسازی ″علی″ وارد سایت شدند. با تلاش فراوان سنگ‌های بیشمار را از روی ″علی″ برداشتند و پیکر نیمه جانِ غرق در خون و خاک او را بیرون کشیدند و سوار بر آمبولانس به بیمارستان منتقل کردند.

•••

هوا تاریک شده بود و چند ساعتی بود که ″نرگس″ منتظر بازگشت پدرش بود. مادر ″نرگس″ چند بار شمارهٔ موبایل پدرش را گرفته بود اما جوابی دریافت نکرده بود. دلشوره در وجودش راه پیدا کرده بود. 

حدود ساعت ده شب، ″رضا″ دایی ″نرگس″ به خانه ی آنها آمد و ماجرا را برای خواهرش تعریف کرد و آنها را با خود به بیمارستان برد.

″نرگس″ با دیدن لبخند سردِ نقش بسته بر لب‌های پدرش، غمگین شد. آرزو کرد که پدرش از جا برخیزد و او را در آغوش بکشد. قطره ای اشک از چشم اش سُر خورد و از گونه هایش لغزید و بر زمین افتاد. لبخند ″نرگس″ هم مانند لبخند پدرش پژمرد و هاله ای از غم و اندوه بر صورت زیبایش پرده کشید.

شدت جراحات و شکستگی‌هایِ ″علی″ بالا بود. تا آن ساعت چند عمل جراحی شده بود. درصد میزان هوشیاری اش پایین و تنفس‌اش مشکل داشت. فقط خدا می توانست بابا علی را دوباره به نرگس باز بگرداند...

•••

″علی″ همان شب پیش‌روی چشم‌های اشک آلود ″نرگس″ و مادرش با همان لبخند زیبایش که همیشه بر لب‌های سردش نقش داشت، جان داد.

معدن روزهای بعد باز به تولیدش ادامه داد اما دیگر کسی لبخند ″علی″ را ندید، همانند لبخند محو شده ی ″نرگس″.


سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


- تقدیم به علی کوهساری کارگر ۳۵ ساله ی معدن البرزگان که روز پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸ در اثر حادثه ی سقوط سنگ در عمق ۱۳۰۰ متری معدن درگذشت. (یادش گرامی)


دندان درد

 ناخودآگاه و از شدت دندان درد، در جواب سوال دختر کوچکم که پرسید: مامان جون کجا میری؟

با عصبانیت و فریاد جواب دادم: میرم دندون بکشم!

رها، ناراحت و سرخورده، بدون اینکه حرفی بزند، به اتاقش رفت‌.

من که از درد دندان کلافه بودم، توجه ای به او نکردم. مشغول بستن بند کفش‌هایم بودم که رها با کاغذی در دست پیش من برگشت و گفت: بیا مامان جون، ناراحت نباش من برات کشیدم!

نگاهی به برگهٔ کاغذ انداختم، یک دندان را نقاشی کرده بود. با شرمندگی نگاهی کوتاه به دختر کوچکم انداختم و بغل‌اش کردم. 

دردِ دندانم به کلی فراموشم شد. انگار اصلأ درد نداشته است.


 لیلا طیبی (رها)

می‌ترسم من!


 من از تنهاییِ این مرد

و این احساسِ دل‌مُرده

و شاید نمانی پیشم

که از یادم تو رو بُرده

هزاران بار می‌ترسم من

 من از تکرارِ این غربت

به طعمِ تلخِ یک وحشت

از شب های پر تنهایی

بدونِ گرمای آغوشت

هزاران بار می‌ترسم من

 من از تو، از خودم، از شب

و پَرسه زیرِ نورِ ماه

میانِ کوچه، تنهایی

و رفتن به راهی بی راه

هزاران بار می‌ترسم من

 من از آوارِ تنهایی

به رویِ تنِ نحیفم

و باختن به میدان عشق

و حذف به دست حریفم

هزاران بار می‌ترسم من

 من از احساسِ مَردی که

تمومِ شب رو بیداره

نمی‌خوابه و بی تابه

تنش سالم نه بیماره

هزاران بار می‌ترسم من

 هزاران بار می ترسم من

تواَم باشی به‌جای من

هزاران بار می ترسی تو

از این شبهای اهریمن

هزاران بار می ترسم من.

 

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

نقش عشق

ای نقش آبی عشق

مغرورِ مو شرابی

لبریز شعر و مستی

پایانِ هر عذابی

 

چشمان وحشی تو

درنده، بی ترحّم

ما را کشیده امشب

در آغوشِ توهّم

 

شورِ شراب شیراز

سر ریز از لبِ تو

لحنِ داوود نبی

موسیقیِ شبِ تو

 عطر تن تو نرگس

بابونه و یاسمن

باغی گویا پر از گل

مدهوش بوی تو من 

 

تو معنای تبسم

به حال من قرینی

در لحظه های خوب

با هم و شب نشینی

 دست و دلم که رو شد

با قهر تو شکستم

لیلای مهر و آبان

من عاشق تو هستم

 

بسیار دوری گمانم

خوابی، خیالی انگار

کو آن مهِ حضورت

بر شب های منِ زار

 

لطفا نشین کنارم

با ناز و با اشاره

جانم به لب رسیده

از دوریِ دوباره

 

#سعید_فلاحی(زانا کوردستانی)

دختر بابا

 دختر زیبای بابا رها

تو آمدی و بهاران خندید

از پا قدم خوبت ای جانا

هر ثانیه، روزگاران خندید

 تو شبنم روی گل نشسته

در موعود با شکوه زایش

ما را به عشق نوید داده ای تو

ای زمزمه ات همه نیایش

 تو مطلع خورشید هستی، جانا

در تقویم خوش روزگاران

حوری و خدا تو را به ما داد

ای رفع عطش روزه داران

 مفهوم تمام مهربانی

از توست درخت جوانه رویید

بر شاخه ی خشک اشعار من

صدها غزل و ترانه رویید

 سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

بتِ ناون...


 ❆ بُتِ ناوَن:


بُتِ ناوَن فِدایِ رقص و لَرزِد 

وه قوروانِ قد و بالای بَرزِد

نهاون و وروگرد که دی هیچِن

کُلِ لورستانگَم کَم وه نَذرِد.

 

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


مجموعه دوبیتی ۰۰۵


- فریاد بلند:

آخر ﺗـﻮ  ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ ﻭ  ﻣﻦ ﺗﺐ  ﮐﺮﺩﻡ

ﺍﺯ داغ ﺗـــﻮ ﺳﯿﻨــﻪ‌ ﺭﺍ  ﻟﺒﺎﻟﺐ ﮐﺮﺩﻡ

ﻓﺮﯾـــﺎﺩ  ﺑﻠﻨﺪ "ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ"  ﺑﻮﺩ

آن ﺳﮑﺘﻪ‌ی‌ناﻗﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐﮐﺮﺩﻡ.

 

- ای کاش:

 ای کاش  مرا  پیر  کنی در بغلت

از عشق،  مرا سیر کنی در بغلت

ای کاش که با حلقۀ گیسوهایت

آزاد کنی و زنجیر کنی در بغلت

 

- ساعت دیدار:

منِ  پریشانْ  حالِ  همیشه   بیدار

تو و بر این  غربتِ ناگزیرت اصرار 

من و قلبی  شکسته از فراغت، یار

کی شود آخر ممکن، ساعتِ دیدار؟

 سعید فلاحی

سفرهٔ عشق


″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. 

نم‌نم بارانِ بهاری، عابر‌ین را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و تعدادی هم با قبول دست پر لطف و برکت باران، عاشقانه زیر نم‌نم باران قدم بر‌می‌داشتند.

- بزار یه خورده هوایِ اتاق عوض بشه.

و با گفتن این حرف‌ها، ″اوس‌عزیز″ پنجره را باز کرد. موجِ خنک و مطبوعی از هوای بیرون، وارد اتاق شد.

″اوس‌عزیز″ پکی دیگر به سیگارش زد و بعد بقیه‌اش را داخل زیر سیگاریِ روی طاقچه له کرد. در حالی که دود سیگارش را از بینی خارج کرد، کنار ″فاطمه‌خانم″(همسرش) نشست و دستی بر روی موهای سیاه و ژولیده اش کشید و گفت: هوایه خوبیه! نه!؟

″فاطمه‌خانم″ توانایی تکلم نداشت. با اشارهٔ چشمان‌اش، به شوهرش پاسخ داد.

″اوس‌عزیز″ دستی به سبیل‌ کلفت و خوش فرم‌اش آورد و باز  گفت: نخواستم هوایِ به این خوبی رو برای تو خراب کنم! حیفِ این هوا نیس که با دود سیگار خراب شه؟!

و ″فاطمه‌خانم″ دوباره با چشمان زیبا اما بی‌روح‌اش جواب‌اش را داد.

″اوس‌عزیز″ سال‌ها بود به این روش پرسش و پاسخ عادت داشت. دقیقأ شش سال بود که ″فاطمه‌خانم″ سکته کرده و از سر به پایین فلج شده بود و ″اوس‌عزیز″ هم عاشقانه از او مراقبت می‌کرد. لباس‌هایش را عوض می‌کرد. حمام می‌برد. غذا می‌پخت و با حوصله به همسرش می‌داد. گاهی که حوصله هم داشت، ناخن‌هایش را لاک، می‌زد. موهایش را شانه می‌کرد و صورت‌اش را سرخ‌آب، سفید آب می‌کرد. خلاصه دیگه تموم وقت و غم و هم ″اوس‌عزیز″ فقط عشق‌اش، فاطمه خانم شده بود.

سردی هوا سرِ طاس و لخت از مویِ ″اوس‌عزیز″ را اذیت می‌کرد و اما بخاطر همسرش پنجره رو باز گذاشت. پتو را روی ″فاطمه خانوم″ کشید و خودش کنارش، روی تخت نشست. ″اوس‌عزیز″ به یادِ روزهای خوشِ گذشته افتاد. به یاد روزی که آخرین بار، همراه ″فاطمه ‌خانم″ برای زیارت ″شاه‌عبدالعظیم″ رفتند. انگار قرار نیست دیگر آن روزها تکرار بشود. چند سال است که همسرش منتظره که خدا، مرگ را به او ارزانی بدهد. حتی خودش بر خلاف میل باطنی‌اش، آرزو دارد که خدا این هدیه را به همسرش بدهد تا که از این نوع زندگی پر رنج و مشقت رها گردد. در همین افکار و خیالات، یک دفعه با صدای در، از جا پرید و رفت در را باز کرد. ″حمید″ پشت در بود.

- به‌به! سلام حمید جان! خوبی پسرم؟! بیا تو عزیزم... بفرما!

″حمید″ پسر همسایهٔ قدیمیِ آنها بود که شش سال می‌شد که از هم دور شده بودند. بعد از سکتهٔ ″فاطمه خانم″، ″اوس‌عزیز″ ترجیح داده بود که به جای خانهٔ بزرگ و ویلایی به یک آپارتمان کوچک و جمع و جور بروند. 

″حمید″ تقریبأ هر روز به دیدن آنها می‌آمد و ساعتی در کنارشان بود و اگر کار یا خریدی داشتند انجام می‌داد بعد می‌رفت. دیدار و ملاقات ″حمید″ برای ″اوس‌عزیز″ هم اهمیت پیدا کرده بود. اگر روزی نمی‌آمد، شب خواب به چشمان ″اوس‌عزیز″ نمی‌نشست.

″حمید″ طبق معمول هر روز ″اوس‌عزیز″ را در نظافت و مرتب کردن خانه کمک کرد و بعد از کمی استراحت از آنها خداحافظی کرد و رفت.

دوباره ″اوس‌عزیز″ با ″فاطمه خانم″ تنها ماند. سیگاری روشن کرد و با لب‌های قهوه‌ای رنگ‌اش پک عمیقی به آن زد. باورش شده بود که سیگار غم و اندوه‌اش را کاهش می‌دهد.

با صدای آه و نالهٔ همسرش، توجه‌اش به او جلب شد و خودش را به او رساند. کنارش نشست و سرش را به معنایِ چیه؟ تکان داد.

- تشنته؟!

با هر حرکت چشمان همسرش، خواسته و منظورش را درک می‌کرد. از جا بلند شد و سراغ یخچال رفت و پارچِ آب را بیرون آورد و لیوانی پر کرد و به آرامی به او داد.

•••••

نزدیک سحر بود و ″اوس‌عزیز″ هنوز در رختخواب‌اش بیدار بود. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. به زور عقربه هایش قابل تشخیص بود. ساعت چهار و نیم بود. دستش را تکیه‌گاه گردنش کرد و به سقف نگاه‌اش را دوخت. روی سقف را ترک‌های ریز و درشت پوشانده بوده، اما به آنها توجه‌ای نداشت، بلکه در فکر و خیالات خود غرق بود. به یاد گذشته‌های دور افتاد. زمانی که برای نخستین بار همسرش را دید و دل به مهرش بسته بود...

از رختخواب بلند شد و سراغ پاکت سیگارش رفت. فندک‌اش را از روی میز تلفن برداشت و سیگاری روشن کرد و به رختخواب برگشت. دیگر سیگار هم توهمات و افکار مشوش‌اش را آرام نمی‌کرد. فکرهای گوناگون به ذهن‌اش خطور می‌کرد. بدون اینکه به سیگارش پک بزند، سیگار می‌سوخت و ذره ذره از خاکستر آتشین‌اش بر روی پتو می‌افتاد و غافل از آن در افکار خود غوطه‌ور بود.

با برخاستن بویِ پتویِ سوخته، ″اوس‌عزیز″ از خیالات پرید و دستپاچه با کف دست، قسمت سوختهٔ پتو را خاموش کرد. 

بی‌خیال سیگار شد و پتو را روی خود کشید و خوابید. چشمانش هنوز گرم نوازش خواب نشده بود که با صدایِ ناله های ″فاطمه خانم″ از جا برخواست. به طرف همسرش رفت. 

دست سفید و بی‌رمق همسرش را در دستان‌اش گرفت و پرسید: کجات درد میکنه عزیزم؟!

صورت‌اش همچون برف، سفید و سرد شده بود. چشمانِ کم سویش که هر شب با اشک می‌بست، درشت و گشاد شده بود. 

حالت صورتش از وضعیت وخیم درونش حکایت می‌کرد. ″اوس‌عزیز″ با ترسی که به درونش راه پیدا کرده بود، سریع سراغ داروهایش رفت. چند قرص و کپسول مختلف به خوردِ همسرش داد به این امید که معجزه ای بشود و حال وخیم‌اش، تسکین یابد‌.

از وضع و احوالش، سردرگم و دیوانه شده بود. کاری از دست‌اش بر نمی آمد و همسرش از درد در عذاب بود. عاجز از هر کاری، کنار عزیزش نشست. روایت چشمان‌اش، حکایت مرگ و رفتن بود. همسرش را در آغوش گرفت و به سینه می‌فشرد. نگاهش را به چشمان معشوق‌اش دوخته بود. چشمان پر از اشک ″فاطمه خانم″ خانهٔ مرگ شده بود. 

″فاطمه خانم″ با چشمانش از شوهرش خداحافظی کرد و آرام و سرخوش در آغوش یارِ با وفایش آرام گرفت. 

•••••

در مراسمِ خاکسپاری، بعد از رفتن همهٔ حاضرین، ″آقا رسول″ پدر ″حمید″، ″اوس‌عزیز″ را از روی قبر بلند کرد و با خود برد و سوار بر ماشین کرد و رفتند. 

هرچند همهٔ اطرافیان با ابراز تأسف و ناراحتی، خود را در غمِ ″اوس‌عزیز″ شریک می‌دانستند اما غم و غصهٔ درگذشت ″فاطمه خانم″ بر او بسیار سخت و جانگداز بود.

•••••

سیگارها یکی بعد از دیگری دود می‌شد اما غم و غصهٔ ″اوس‌عزیز″ همچنان پا بر جا بود. خیالات و خاطرات ″فاطمه خانم″ لحظه ای او را تنها نگذاشته بود‌.

از غمِ از دست دادن یار و همدم زندگی اش، بسیار بر او سخت رفته بود. هر لحظه همسرش را پیش رویش می‌دید که دست‌اش را به طرفش گرفته و او را صدا می‌زند.

غروب لباس پوشید و آرام و با وقار به طرف پارکِ محله رفت. کمتر از پنج دقیقه با خانه‌اش فاصله داشت. پارکی خلوت و دنج که بیشتر بچه‌ها در آن به فوتبال می‌پرداختند. 

″اوس‌عزیز″ بر روی یکی از نیمکت‌های سیمانی که دور از هیاهوی بچه‌ها بود، نشست و عصایش را تکیه‌گاه چانه‌اش کرد و به فکر فرو رفت. 

قلب کوچک و خسته و شکسته اش طاقت و تحمل غم از دست دادن همسرش را نداشت. احساس کرختی در پشت گردن‌اش می‌کرد. سمت چپ سینه اش تیر می‌کشید. ″فاطمه خانم″ کنارش بر روی نیمکت نشست و با لبخندی که شش سال می‌شد از روی صورتش محو شده بود، گفت: پیرمرد! نمیگی میچایی که دم غروب زدی بیرون؟!

″اوس‌عزیز″ مست از لبخند همسرش، بدون اینکه جوابی بدهد عاشقانه به تماشایش ادامه داد. 

ساعتی دو نفری آنجا نشستند و بعد هر دو دست در دست هم از روی نیمکت برخواستند و رفتند...

•••••

از آن پس هر وقت ″حمید″ به درِ خانهٔ ″اوس عزیز″ می‌رفت، کسی در را به رویش باز نمی‌کرد.



سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

- با سپاس از اوس عزیز که خیلی مرد بود!

دل‌تنگی



دڵم ته‌نگه‌!

بەڵام هیمای،

    --هەر پێ ئەکەنم!



نیستی و...

 نیستی و 

ایت شــبــهــا بــا قــرص هم

خــواب 

نــمــے آیــد بــه چــشــمــانــم

مــســکــن بــے خــوابــے هــایــم بود

آغــوشــت...


#لیلا_طیبی (رها)

#هاشور

پاییز دلتنگی


 من که می دانم

این پاییز

به این سادگی ها

از سر دلتنگی هایم 

دست بر نمی دارد،

شاید از انبوه برگ‌های خزان

بر تن کوچه های عریان شهر

این را

تو فهمیده باشی

که اینچنین عاشقانه

از آن سمت خیابان

دست تکان می‌دهی

و من دل!.

 

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

مجموعه چامه ۰۰۶


 ❆ بهانه:

نارنگی بهانه است

بوی عشق می‌دهند

دستان تو

پوست بگیر این فاصله ها را

من به فصل فصل آغوش تو محتاجم.

 

❆ مرهم:

تمامِ خیابان های شهر را هم که قدم بزنم،

باز به بازوان تو محتاجم...

به آغوشت،

که دردم را تسکین می‌دهد!

مرا بی تو بودن را

هیچ کاری نیست!

 

❆ راه:

کدامین راه

تو را 

به کلبهٔ قلبم می رساند؟ 

من، کلبه ای متروکم 

منتظر آمدنت

از پای در آورده مرا

انتظار.

 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#شعر_کوتاه

مجموعه پریسکه ۰۱۸


❆ فاصله:

تو در طلب خدایی 

و من به رهِ میخانه

چنین فاصله باشد و، 

کجا ما به هم برسیم؟!

 

❆ جا مانده:

سالهاست رفته ای از کنارم

اما 

تمامت جا مانده است

کنارِ من...

 

❆ تنهایی من:

آن جغد شوم

که بر پرچین شب 

می‌خواند آواز

تنهاییِ من است. 

 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#شعر_پریسکه

@ZanaKORDistani63

@mikhanehkolop3

https://www.instagram.com/zanakordistani?r=nametag

http://mikhanehkolop3.blogfa.com

مترسک


مترسکی هستم

در جالیزاری دور و بی ثمر

همه ی کلاغ ها

با لبخند به کنارم می نشینند

گاهى خیره مى‌شوند

به دکمه های پیراهن پر از دلتنگی ام

و گاه می کوبند

منقار بر کلاه پوسیده ام

و من فارغ از چیستی ام!

خوشحالم به این معاشرت.

 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

مجموعه اشعار کوتاه لیلا طیبی


- مهر:

با هم بودیم

چند صباحی در مهر

حالا که مهر تمام شد

مبادا بی‌مهریت گل کند.

 

- دستهای ما:

محکمترین قفل دنیاست

دست‌های من و تو

نمی‌گشاید آنرا،

هیچ شاه‌کلیدی!

 

- پناه:

پناهت منم

بارها گفته ای این را!

اما اکنون دلگرم شده ای

در پناه شعر هایت...

 

#کوله:

وقتی کوله ات را می‌بندی

بر روی دوشم سنگینی میکند

کوله باری از غم!

 

- پرواز بر ابرها:

بودنت در کنارم

محالی بود عجیب

مانند پرواز بر ابرها

آمدی تو

و پرواز را برایم ممکن ساختی.

 

- دوست داشتنت:

دوست داشتنت برایم

مانند دانه های تسبیح است

آه، نشود روزی 

که این بند

پاره شود

 

- جزیرهٔ خوشبختی:

دوستت دارم 

عمیق...

چنان دریا!

با ترسی مبهم

که مبادا غرقم کنی

آه، ای جزیرهٔ خوشبختی

می‌برم پناه به آغوشت.

 

- برایم بمان:

بمان برایم

گرچه ماندنت را تضمینی نیست

بودن تو راز 

تحمل سختی زندگی است.

 

#لیلا_طیبی(رها)

بغض

غمگینم

اما عکس هایم، هنوز لبخند میزنند...

و این شعر

سندی است از دلتنگی هایم

در این شب های بی پایان

ماه من!

 بانوی مهربانم

تو را با تمام خویش،

دوست دارم

تو تنها مضمونِ 

عاشقانه های جهان هستی

ای دلیل بهارهای هر ساله

ای سبزِ پر طراوت

ای آب، آفتاب، ای خاک!

زندگی،

لای انگشت هایِ تو پیچیده

و پرندگان عاشق،

بر شانه های تو آواز میخوانند

اما افسوس

اینجا،

هیچ چیز از آن من نیست 

جز نبودنت!

 حیف دلتنگی زبان ندارد

تا بگوید تو را، 

دوری ات چه ها بر سرم آورده

و کاش تو شاعر بودی

شعر می خواندی!

میدانی؟

شعر به قافیه نیست 

بغض است انباشه، 

درون گلو!

 

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

پدرم شاعر نیست...

پدرم شاعر است 

گرچه از اوج غزل آگاه نیست  

شعر او موی سپید 

شعر او 

تنی نحیف 

خسته از تنهایی و غم

 پدرم شاعر نیست

اما رنج هایش را

بیت بیت گریسته


پدرم شاعر نیست 

اما 

از وزن فراق آگاه است 

او خودش می داند 

درد با مرد 

هم قافیه است


پدرم حافظ نیست 

گرچه که می داند

خون دل 

از شاخه ی گل می ریزد...

 

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)


برندگان نوبل ادبیات ۲۰۱۹

برندگان نوبل ادبیات 2019

آکادمی ادبیات سوئد نویسندگان برجسته‌ی سال ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ را اعلام کرد. سال گذشته نوبل ادبیات به دلیل شایعات و رسوایی‌ها اهدا نشده بود و به تعویق افتاد و به جایش امسال دو نفر، پیتر هانتکه اتریشی و اولگا توکارچوک لهستانی برندگان نوبل ادبیات ۲۰۱۹ شدند.

انتخاب این دو نفر و به خصوص هانتکه حاشیه‌های زیادی به دنبال داشت. انتخاب این دو نفر بعد از آن صورت گرفت که آکادمی نوبل قول داده بود تا از جوایز «مرد محور» و «اروپا محور» دوری کند و در انتخاب‌هایش گروه گسترده‌تری را در نظر بگیرد.

اولگا توکارچوک شمایل روشنفکری، رمان‌نویس و فعال فمینیست است و همیشه از منتقدان سیاست‌های لهستان بوده است. کمیته‌ی ادبیات نوبل به خاطر «روایت خیالی که با شور جهانی مخلوط می‌شود و به عنوان شکلی از زندگی مرزها را درمی‌نوردد» او را شایسته‌ی دریافت جایزه‌ی نوبل ۲۰۱۸ دانستند. توکارچوک جزو نویسنده‌های پرکار در لهستان است و از وقتی که برای ششمین رمانش یعنی «پروازها» (Flights) جایزه‌ی بین‌المللی بوکر را برد در انگلستان هم تبدیل به نامی مشهور شد.

به گفته‌ی آکادمی نوبل کارهای او روی مهاجرت و تفاوت‌های فرهنگی متمرکز است و سرشار از تیزهوشی است که ماهرانه نوشته می‌شود.

از توکارچوک تا به حال کتابی به فارسی ترجمه نشده و به رسم هر سال انتظار می‌رود که بعد از اعلام جایزه‌ی نوبل انتشارات ایرانی سریعا به دنبال ترجمه‌ی کتاب‌های او بروند.

از آن طرف انتخاب پیتر هانتکه حسابی جنجال‌برانگیز شد. نمایشنامه‌نویس و رمان‌نویس اتریشی که از طرف مادری ریشه‌های اسلوونی دارد، سال ۲۰۰۶ در مراسم تشییع جنازه‌ی اسلبودان میلوشویچ جنایتکار جنگی صرب شرکت کرده بود و در آن مراسم گفته بود: «من حقیقت را نمی‌دانم. اما نگاه می‌کنم. گوش می‌کنم و حس می‌کنم. به یاد می‌آورم. دلیل این که امروز این جا هستم همین است. نزدیک به یوگسلاوی، نزدیک به صربستان و نزدیک به اسلبودان میلوشویچ.»

بعد از این که حمایت او از جنایتکار جنگی صرب که علیه مردم بوسنی حملات وحشیانه‌ای را مرتکب شده بود انتقاد‌های زیادی به دنبال داشت، او نامزدی جایزه‌ی هاینریش هاین را خودش رد کرد. پیش از آن که سیاستمداران بتوانند به خاطر دیدگاه‌های سیاسی‌اش او را از بازی کنار بگذارند.

وقتی سال ۲۰۱۴ برنده‌ی جایزه‌ی بین‌المللی ایبسن شد در اسلو تجمعات اعتراض‌آمیزی برگزار شد. این انتخاب برای آکادمی نوبل هم احتمالا آزاردهنده است. هانتکه سال ۲۰۱۴ گفته بود که جایزه‌ی نوبل ادبیات باید منسوخ شود. او گفته بود که نوبل یک محوریت اشتباه می‌سازد. اسلاوی ژیژک فیلسوف اسلاونیایی گفته است که انتخاب امسال نوبل نشان می‌دهد که هانتکه درست گفته بود!

ژیژک ادامه داد: «این سوئد امروز است. یک مدافع جنایت‌های جنگی جایزه‌ی نوبل می‌برد در حالی که کشور به قهرمان واقعی دوران ما یعنی ژولیان آسانژ وقعی نمی‌نهد. درستش این بود که به هانتکه جایزه‌ی ادبیات نوبل نمی‌دادند اما به ژولیان آسانژ جایزه‌ی صلح نوبل می‌دادند.»

هانتکه به جز ادبیات البته در سینما هم شخصیت تاثیرگذاری است. او فیلمنامه‌ی «بهشت بر فراز برلین» را برای ویم وندرس نوشته است. آکادمی ادبیات نوبل گفته است که او یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان معاصر ادبیات داستانی از سال ۱۹۶۶ به این طرف است.

آکادمی ادبیات نوبل البته به جنجال‌های هانتکه هم اشاره کرده اما گفته است: «او را نباید نویسنده‌ی درگیر سیاست مثل ژان پل سارتر دانست. او هیچ برنامه‌ی سیاسی در زندگی‌اش نداشته است.»

مسئول فرهنگی اکونومیست و مسئول جایزه‌ی بین‌المللی بوکر گفته که هر دو برنده‌ی نوبل را باید در «بستری کنار هم» سنجید. به این معنا که هر چند سبک‌های نوشتاری آن دو کاملا با هم متفاوت است اما هر دویشان درباره‌ی منطقه‌های مورد بحث و نزاع می‌نویسند. درباره‌ی نیاز اصلی انسان به این که قصه تعریف کند.

از هانتکه آثاری چون «ترس دروازه‌بان از ضربه‌‌ی پنالتی» به فارسی ترجمه شده است. او نویسنده‌ای آوانگارد است که انتخاب او از طرف اهالی نوبل ادبیات که بیشتر به ادبیات کلاسیک روی خوش نشان می‌دهند هم عجیب بود.