- سردار سلیمانی:
ای شهیدِ راه حق، تو حافظ قرآنی!
تو قاصم جبّاران، سردار سلیمانی!
تو نور دل رهبر! تو شیر چون حیدر!
تو یاور زینب بودی در شام پریشانی!
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
(۱)
حرف هایم را همه گفتم
تو بگو برایم
از ناگفته هایت
(۲)
از من نگیر بهانه ام را
ای تو تنهاترین
بهانه ی من
(۳)
❆ سرما:
چنان سرد شده ای با من
که گمان می برم
چله ی زمستان است.
(۴)
❆ وقت دیدار:
برای دیدنم
ساعتش را کوک میکرد
اما وقت دیدار را
زنگ نمی خورد
هیچوقت
(۵)
❆ داشتنت:
حس بدی دارم
دارمت
کنارمی
اما
خیلی وقت است
ندارمت
(۶)
❆ دلتنگی:
این روزها که دلتنگ می شوم
حرف هایم
از چشم هایم سرازیر می شوند.
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور
آقای شهردار
- (این یک داستان است - تقدیم به شهید مهدی باکری)
هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، از خانه بیرون میزدم تا با پای پیاده بتوانم سر وقت به اداره برسم. کارمند فنی یکی از سازمانهای دولتی بودم. فاصلهٔ خانهام تا اداره، با پای پیاده حدود نیم ساعت بود.
همین که پا از خانه بیرون گذاشتم، سوزش هوای سرد، صورتم را آزرد. خودم را جمع کردم. شال گردنم را دور گردنم محکم تر کردم. کلاه پشمی ام را تا پسِ گردنم پایین کشیدم. دستهایم را که با دستکش پوشانده بودم از شدت سرما، داخل جیبهای بغل کاپشنم چپاندم.
چاره ای نداشتم، باید سرما را تا رسیدن به محل کار تحمل می کردم. چندان پساندازی از حقوقام باقی نمیماند که بتوانم هر روز با تاکسی به محل کار بروم؛ به ناچار برای صرفه جویی در مخارج روزمره، بیشتر روزها را با پای پیاده به اداره میرفتم.
سر کوچه که رسیدم، به جوانی سی و چند ساله، قد بلند و چهارشانه با موهای جو گندمی برخوردم. از روبرو طرف من میآمد. قامتی راسخ و رشید داشت با چشمانی نافذ و صورتی نورانی و لبخند بر صورت.
با عجله از کنار هم گذشتیم. آشنا به نظرم آمد. یک لحظه به یاد مهندس باکری افتادم. خیلی شبیه او بود.
مهدی را بعد از پایان دانشکده، دیگر ندیده بودم اما کاملأ به یاد داشتم. من به استخدام دولت درآمده بودم. به عنوان ناظر فنی، پروژه های عمرانی را نظارت داشتم. مهدی هم شهردار ارومیه شده بود. به نظرم نمی توانست این جوان مهدی باشد. شهردار که راننده و ماشین دارد، با پای پیاده و صبح به این زودی، اینجا چکار دارد؟!. با این حال برگشتم و از پشت سر نگاهش کردم. با شک و دو دلی، بی اختیار صدا زدم: «آقا مهدی!»
جوان ایستاد و به عقباش نگاهی انداخت و دنبال کسی که صدایش کرده بود، گشت.
باور نکردنی بود، خودش بود. چند قدمی به طرفش رفتم و او هم به من نزدیک شد. شوق و ذوق زدگی دیدار مهدی بعد از چندین سال دستپاچهام کرده بود. نمی دانستم از بهت دیدار و ابهت او بود که زبانم بند آمده بود یا از شدت سرما. بریده بریده و با لکنت پرسیدم: «خودتی مهدی؟!»
- قهرمانی؟!
تبسمی بر لبم نشست و با ذوقی که آقای شهردار من را شناخته بود، جواب دادم: «آره، خودمم، غلامرضا! شما کجا، اینجا کجا؟!»
لبخندی تحویلم داد و گفت: به شهرداری میروم... دارد دیر میشود!
نگاهی به سر تا پایش انداختم. اورکت نظامی رنگ و رو رفته ای به تن پوشیده و صورت اش از شدت سرما سرخ شده بود. دست های بی دستکشاش را به هم میمالید و این پا و آن پا میکرد.
پرسیدم: چرا با پای پیاده؟ شنیدم که شهردار شدی!؟ راننده؟ ماشین؟! خبری نیست؟!
بخار گرم دهانش را به دستان یخ زده اش، ها کرد و جواب داد: ماشین که هست اما می خواهم مثل رزمنده هایی که در جبهه بدون هیچ وسیله ی گرمایشی و با پای پیاده ده ها کیلومتر پیاده راه می روند تا عملیاتی رو انجام بدهند و از من و تو دفاع کنند، باشم و با پای پیاده به شهرداری میروم تا از سرما بلرزم و پاهایم به سختی پیاده روی عادت کنند اما پشت میزنشینی و تکبر جاه و مقام بر من غلبه نکند.
از خلوص نیت و بی ادعا بودنش، مبهوت مانده بودم. دستی بر شانه ام زد و با لبخند گفت: «شرمنده! عجله دارم باید سر وقت به شهرداری برسم!... وقت کردی سری به ما بزن»
و رفت...
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- نام علی:
با نام علی زبان ما گویا شد
از نور علی دیده ی ما بینا شد
از بوته ی مصطفی، علی گل کرده
دل ها همه بر روی علی شیدا شد
- مهر علی:
از عشق محمدی جهان شیدا شد
با مهر علی کامل دین خدا شد
شیعه چون خواست جمال حق را ببیند
مدهوش روی علی و هم زهرا شد
- علی:
گاهی ز غلو خدایش دانند
وز جهل که گاه مثل مایش دانند
و الله علی نه آن است و نه این
لیسَ کمثلهِ در رثایش دانند
- غفلت از علی:
یا رب مهر علی و اولادش بر ما باد
با دعای خیر فاطمه و آل حیدرم
ای آسمان بنگر که هیچ زمان و عهدی من
غافل نبوده است به علی والله باورم.
- لولاک علی:
منظور حدیث قدس لولاک علی است
مقصود خطاب ما عَرفناک علی است
والله نفس محمدی است خطاب اما
لولاکَ لَما خَلقتُ الاُفلاک علی است
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- پدر:
تا بود مرا امید دیدار پدر
بر هر غمی باشد دلم صبر و صبور
گرچه که نبود سایه اش بر سرم
دلخوشم من به دعای خیرش از دور.
- تباهی:
من و این دل عمری است پا به راهیم
بگیر ای عشق، دستم که بی پناهیم
اگر گردد کامم از فراقت تلخ
بی عشقِ تو، دوست حتما ما تباهیم
- تندرسی:
آدمی تا نیوفتد به پستی
نداند ارزش تندرستی
ای مرد بیا و چاره جو باش
تا جان نیفتاده به سستی.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستان#
عزیزترینم!
تا وقتی عطر نفسهای تو در هوا جاری است، حالِ من و گنجشککان خیابان خوب است.
خوب که میگویم نه آنچنان که آرامشی در زندگی باشد؛ نه! بلکه آن اندازه که به امید دیدار تو زنده ام، وگرنه این شهر و آدمها با خیابانهای تکراری اش هیچ لطفی برای زندگی ندارند.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
دوشنبه اولین روز رفتنم به مدرسه ی جدیدم بود. برای روز اول مدرسه، شب قبلش، تمام کتاب و دفترهام رو طبق برنامه ی کلاسی که از مدرسه گرفته بودم، توی کیفم چپوندم و به فکر و خیال مدرسه ی جدیدم پلک هامو رو روی هم گذاشتم تا خوابم ببره. اما از شوق و ذوق و یا شایدم از استرس مدرسه، تا نیمه شب خوابم نبرد و از این دنده به اون دنده می چرخیدم.
اون روز حدود ۱ ساعت دیر بیدار شدم و با سرعت نور لباس پوشیدم و سوار موتور سیکلت داداشم شدم و رفتیم طرف مدرسه.
رسیدم در مدرسه دیدم کیفم باهام نیست!. هیچی دیگه دوباره برگشتیم خونه. مسیر هم زیاد بود. خونه ی ما شهرک بود و مدرسه ام وسط شهر. رسیدم خونه با سرعت کیفم رو برداشتم و بردم باهام.
رسیدیم مدرسه کلاس اول تموم شده بود. تا کلاس بعدی شروع شد رفتم سر کلاس و با خیال راحت کتابم رو در بیارم. اما دیدم تو کیفم برنامه روز شنبه توشه یعنی دیگه اعصابم داغون شده بود.
به معلم گفتم برنامم رو اشتباه آوردم. گفت: تو کی برنامت رو درست میاری! حالا که رفتی خونه کتابتو آوردی میفهمی!
اجبارأ سوار تاکسی شدم و به خونه برگشتم و با ذهن مشغول و خستگی شدید، کتاب های روز دوشنبه رو گذاشتم تو کیفم و برگشتم مدرسه و فکر کنم به نیم ساعت آخر کلاس رسیدم.
کلاس دوم هم تموم شد. کلاس سوم ورزش داشتیم. رفتم دیدم ای داد، لباس ورزشیم رو نیاوردم. هیچی دیگه تو زنگ تفریح با سرعت دوباره برگشتم خونه لباسم رو برداشتم و مادرم از دیدنم دیگه نتونست جلوی خندشو رو بگیره. گفت: په! چیکار میکنی هی میری هی میای!
منم هیچ جوابی ندادم. اعصابم داغون بود. سوار آژانس شدم و به راننده التماس میکردم که سریعتر بره. تو راه چون سرعت داشتیم یه ماشین پیچید جلوی ما و تصادف شد و من با کله رفتم تو شیشه و درب و داغون شدم!!!!
منم که دیگه داغون بودم. سریع از ماشین پیاده شدم و سوار تاکسی دیگه ای شدم و به مدرسه رفتم.
رفتم مدرسه و ورزشم رو کردم و برگشتم خونه. رسیدم خونه لباسام رو در آوردم. اومدم شلوار تو خونه بپوشم که دیدم شلوارم نیست. شلوارم رو تو مدرسه جا گذاشته بودم. دوباره سوار ماشین شدم و با پدرم رفتم مدرسه شلوارم رو آوردم.
وقتی رسیدم خونه دیگه یادم نیست چی شد احتمالا فشارم افتاده بوده و غش کردم. تا صبح خواب بودم.
سعید فلاحی
(۱)
امروز را
بدون صبح بخیرت شروع کردم
خدا بخیر کند
بقیه روزم را
(۲)
❆ ساحل تنت:
مثل موج دریا شده ای
گاهی میزنی مرا
و گاهی می بری
از این خروش بیزارم
مرا به ساحل تنت برسان
(۳)
❆ ترس:
نه از آدم ها میترسم
نه از ترس هایشان
من فقط
از بی تو بودن ترس دارم
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور
(۱)
امروز را
بدون صبح بخیرت شروع کردم
خدا بخیر کند
بقیه روزم را
(۲)
❆ ساحل تنت:
مثل موج دریا شده ای
گاهی میزنی مرا
و گاهی می بری
از این خروش بیزارم
مرا به ساحل تنت برسان
(۳)
❆ ترس:
نه از آدم ها میترسم
نه از ترس هایشان
من فقط
از بی تو بودن ترس دارم
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور
سلام بر تو ای سردار دلها...
از وقتی که پدرِ شهیدم از پیش ما رفت، تو تمام نبودنهایش را برایم پر کرده بودی... اکنون با غمِ رفتنِ تو چه کنم؟!!
حاج قاسم، ای قاصم جباران، به خدا سوگند من و همهٔ همسالانم، نخواهیم گذاشت خون پاک تو به هدر برود و تا قصاص ترامپ تروریست و نوکرهایش، راحت نخواهیم نشست.
ای سردار رشید اسلام، مطمئن باش در گذار عمر و گذر ایام، ماهها، فصلها، سالها و قرنها، هیچ حادثه ای، یادت را از دل و جان و ذهن ما پاک نخواهد کرد.
یاد و خاطر تو، همچون تندبادی سخت بر پیکرهٔ دشمنان اسلام و ایرانِ عزیز میوزد و در همشان خواهد کوبید.
ای شهید سرافراز،
ای ای مدافع وطن،
ای پاسدار اسلام،
ای که تمام وجودت لبخندِ مهربانی بود و رنگ سبز لباست آرامش بهار... راه تو تمام همرزمانت تا پیروزی حق بر کافران ادامه دارد.
ما اینجا تنها به این امید نفس میکشیم که با هر نفس گامی به شهادت و دیدار دوبارهات نزدیکتر بشویم.
دعا کن در راه راستین و صراط مستقیمات، مغضوب و گم کرده راه نشویم.
آمین.
بهناز طیبی
اکسیژن حیات:
در گوشه ای از کیهان
منتظر مانده ام
تا به آغوش بکِشَمت
ای اکسیژنِ حیات!
مریخ ناامن:
انسان ها با لباس مبدل
برای کشتن می آیند
مریخ دیگر جای امنی نیست!
خلاء:
در ایستگاهٍ فضایی
در خلاء هوای نبودنت
به سختی می کشم
نفس!
زهره:
در مسیر کهکشان نور
به آغوش می کشند زهره را
سحابی ها
انسان بازیافتی:
در مرکز رویان
از طریق شبیه سازی
بازیافت می کنند
انسان را.
آواز اشباح:
در ایستگاهی متروک
به قعر فضا
می آید به گوش فضانوردی تنها
آواز اشباح
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#سایفایکو
(سایفایکو ملهم از هایکوی ژاپنی است و از واقعیات علمی, ژانرهای علمی تخیلی (سایفای)، فانتزی و وحشت بهره می برد.)
اکسیژن حیات:
در گوشه ای از کیهان
منتظر مانده ام
تا به آغوش بکِشَمت
ای اکسیژنِ حیات!
مریخ ناامن:
انسان ها با لباس مبدل
برای کشتن می آیند
مریخ دیگر جای امنی نیست!
خلاء:
در ایستگاهٍ فضایی
در خلاء هوای نبودنت
به سختی می کشم
نفس!
زهره:
در مسیر کهکشان نور
به آغوش می کشند زهره را
سحابی ها
انسان بازیافتی:
در مرکز رویان
از طریق شبیه سازی
بازیافت می کنند
انسان را.
آواز اشباح:
در ایستگاهی متروک
به قعر فضا
می آید به گوش فضانوردی تنها
آواز اشباح
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#سایفایکو
(سایفایکو ملهم از هایکوی ژاپنی است و از واقعیات علمی, ژانرهای علمی تخیلی (سایفای)، فانتزی و وحشت بهره می برد.)
جهان بی زوال:
کاش جهان بی زوالم بشوی
پرنده باشم تا بالم بشوی
یا اُفتم ز غمت درون بستر
تا تو جویای احوالم بشوی
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
کاش من و تو به جای زمین؟!
در زهره،
مریخ
و یا اورانوس زندگی میکردیم
که به جای هفت سال عاشقی
هفتاد سال
هفتصد سال
سالهای سال میتوانستیم
عاشقی کنیم.
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه دهها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند.
هیچ فروشگاهی حاضر به پذیرش تولیدات او نبود تا اینکه یک روز صاحب فروشگاهی به او گفته بود: تو که لب مرز زندگی میکنی اگه بتونی برام چادرهای ایتالیایی بیاری، همه رو میخرم!
فردا وقتی وارد کارگاه کوچکاش شد، شروع به کندن مارکهای Made In Iran کرد و مارکهای itali را روی آنها دوخت.
تمام چادرهای مسافرتی تولید شده را همان رو بفروش رساند.
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
احمد از اداره به خانه زنگ زد و خبر موافقت چندینبارهٔ خانوادهٔ میهندوست برای خواستگاری از دخترشان را به مادرش داد. قند توی دلِ سوسن خانم(مادر احمد) آب شد. با خود فکر کرد که الحمدالله دیگه اینبار زری(دختر مورد علاقهٔ احمد) جواب بله را میدهد و خلاص!.
احمد که کشته و مردهٔ زری است، قبل از این شش مرتبهٔ دیگر به خواستگاری زری رفته بود، اما هر بار به بهانهای جواب رد میشنید.
در اولین خواستگاری، بهخاطر ریشِ احمد، جواب رد شنیده بود. احمدِ عاشق هم برای سری بعد ریشاش را سه تیغه کرد و رفت که اینبار زری بهانه تراشید که محل کار احمد دور است و شغل درست و حسابی ندارد. احمد کارمند یک شرکت خصوصی در یکی از شهرهای اطراف تهران بود و به خاطر مشکلات در تردد فقط پنجشنبه و جمعهها بر میگشت. او با مشقت و پارتیبازی توانست به عنوان دفتردار در یکی از اداره ها استخدام بشود و برای سومین بار به خواستگاری رفت. هنوز داخل نشده، بیرون آمدند. بهانهٔ اینبار زری، سپید شدن تارهایی از موی سر احمد بود. بیچاره احمد، این سفید شدن موهایش از خدابیامرز پدرش به او ارث رسیده بود.
در برگشت، بیتا خواهر احمد در حالی که به حیاط خانه وارد میشد با عصبانیت گفت: این دخترهٔ سر تق نمیخواد باهات ازدواج کنه، سر میدوونه تورو! میدونی چیه احمد جان، راست و پوست کنده، اون تو رو دست انداخته! داره مسخره ات میکنه!!!
اما گوش احمد به این حرفها بدهکار نبود. او کماکان عاشق و دلبستهٔ زری بود. با شنیدن ناماش نفسش بند میآمد و نمی توانست به این زودی میدان را خالی کند. پس برای چهارمین، پنجمین و ششمین مرتبه هم به خواستگاری زری اژدها (لقب اعطایی سوسن خانم به زری) رفت؛ اما باز به بهانه های مختلف جواب رد شنید.
بگذریم! ولی انگار که خواستگاری هفتم نتیجهبخش خواهد بود. به دل سوسن خانم برات شده بود!. از قدیم و ندیم هم گفتن:
تا هفت نری خواستگاری عروس نشه سوار گاری
به قول سوسن خانم: هفت عدد مقدسیه! پسر یکی یه دونم، گوش شیطون کر، اینبار جواب بعله رو میگیری!.
ساعت سه عصر احمد به خانه برگشت. ابتدا دوش گرفت و بعد به پیرایشگاه طلوع رفت و به سر و وضع خود رسید. موهایش را رنگ کرد تا آن چند تار موی سپید هم همرنگ جماعت بشود. بعد دستور داد ریشاش را سه تیغه کنند و باز به خانه برگشت. از کشو کمد لباسش، شیشه عطر بورد ال.جی را برداشت و خودش را خوش بو کرد و سپس پیراهن قرمز رنگ مورد علاقه زری را زیر کت و شلوار زرشکی پوشید و خود را برای خان هفتم آراسته و پیراسته کرد. ساعت پنج عصر قرار خواستگاری گذاشته بودند و کمتر از نیم ساعت به وعده دیدار روی دلبر مانده بود.
بیتا که به خانهٔ خاله سیما رفته بود و اصلا دلش نمیخواست که هفتمین مرتبه سنگ روی یخ بشود. احمد تنهایی با مادرش به طرف میعادگاه معشوقه به راه افتاد.
از گلفروشی آقا رضا، دسته گل با روبان فیروزه ای را که سفارش داده بود، گرفت و سوار ماشین آژانس شدند و به راهشان به طرف خانهٔ زری ادامه دادند.
•••••
ساعت دقیقأ پنج عصر بود که احمد انگشت بر روی آیفون خانهٔ آقای میهندوست گذاشت و بعد از یک سری فعل و انغعالات مختصر، در بر روی آقای خواستگار و مادر مکرمشان گشوده شد.
آقای میهندوست خانه نبود و این برای برای احمد و مادرش قابل تأمل نبود، که یک پدر در زمان خواستگاری تنها دخترش چرا باید حضور نداشته باشد!. احمد غرق در این افکار بر روی مبل لم داده بود و در خیالات خوش خود سیر میکرد. جواب بله را از زری گرفته بود و داشتند میزدند و میرقصیدند و...
سوسن خانم پرسید: کبریٰ خانوم، آقا رحمت کجا تشریف دارن؟!
کبریٰ خانم تکانی به خود داد و خیلی خونسرد جواب داد: والا رفته درِ حجره، امروز بار اومده براشون... از شما عذر خواستن که نتونستن بمونن...
احمد برای خود شیرینی رو به کبریٰ خانم کرد و با لبخندی بر لب گفت: چه عیبی داره! کارشون مهمتره!
در این حین، زری با سینیِ چای در دست، وارد پذیرایی شد. ابتدا زیر چشمی نگاهی به احمد انداخت و چشم غرّه ای به او رفت و در حالی که سینی را روی میز میگذاشت به جمع سلام کرد.
سوسن خانم زورکی لبخندی بر لب نشاند و گفت: سلام به روی ماهت عروس گلم!
هنوز کلمهای دیگر به زبان نیاورده بود که زری مثل آتش گُر گرفت و فریاد زد: عروسِ کی؟! من اصلأ قصد ندارم با این دست و پا چلفتی ازدواج کنم! از ریختش بیزارم! از کل خانوادهٔ شما متنفرم، فقط از بس شب و روز در خونمون میومد و زنگ میزد قبول کردیم بیاد که آب پاکی رو روی دستتون بریزیم!.
با شنیدن این حرفها، سوسن خانم هم دیگه نتونست جلوی دهانش را بگیرد و شروع به فحاشی و بد و بیجا گفتن کرد. یک کلمه سوسن خانم میگفت و ده تا جواب از کبریٰ خانم و زری اژدها میشنید.
اتاق جلوی چشمانِ احمد تیره و تار شد. در کلهاش احساس دوّران و چرخش میکرد. پیشانی اش را عرق سردی پوشاند و به نفس نفس افتاد.
•••••
وقتی احمد به خودش آمد که مادرش دستِ او را تکان میداد و میگفت: هی احمد آقا! بلند شو دیگه!؟ دیر شد! ساعت پنجه! کی رو دیدی تو مسیر خواستگاری رفتن بگیره بخوابه!!!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
- یار:
«در بغضِ هوا، نفس کشیدن سخت است»
دوری از یار و او را ندیدن سخت است
من دل در گرو تو نهاده ام یار
در هجر تو یار جامه دریدن سخت است.
- معجزه ی روسری ات:
روسری باز کردی ولوله آغاز شده
سرِ هر کوی و برزن همه آواز شده
به گمانم تو رسول معجزه گری
به اشاره ات گبر با شیعی دمساز شده
- دلبر:
تا که بر میداری از سر روسری
میشوی زیباتر از هر چه پری
میکنی عشوه با لبخندِ قشنگ
اینچنین است از من، تو دل می بری.
- دربدر میکده ها:
«از من غزلی مانده و از تو اثری نیست»
چندیست که رفتی و دیگر از تو خبری نیست
عمریست که من دربدر میکده هایم اما
افسوس که تو ای یار به می، میل و نظری نیست
- ای عزیز:
«شهر دل را با قدم هایت منور کن، ای عزیز»
عشق من را با نگاهت شعله ور تر کن ای عزیز
زندگی با تو برایم حکم باغ پر گلی است
عاشقی های بی پایانم را باور کن ای عزیز
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
مانند ساعت کوکی میمانی
به تو امیدی نیست
یا خواب میمانی
یا سر وقت زنگ نخواهی خورد
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور
![]()
عنوان مجموعه اشعار : سپید
شاعر : سعید فلاحی
عنوان شعر اول : دنیا اگر تو را نداشت
دنیا اگر تو را نداشت
چگونه می شد خندید؟
آفتاب کسل طلوع میکرد!
پرنده در قفس میمرد
و جنگل همیشه در مه جا میماند
دنیا اگر تو را نداشت
گلی نبود
چشمه ای نمیجوشید
و آواز قناریها را
هیچکس جدی نمیگرفت.
دنیا اگر تو را نداشت
عطرها بو نداشتند!
گلفروشها پژمرده میشدند
و خاک، کتابها را میخورد!
دنیا اگر تو را نداشت
"فاصله" غمگین نبود
هیچکس دلتنگ نمیشد
و سخت میشد، دلِ من
سرد میشد، دستهایم
و بوسه و آغوش
فراموشم!
دنیا اگر تو را نداشت...
دنیا جهنم میشد
آدمها را افسرده میدیدی!
نسلها منقرض
و درد و زخم و تنهایی
همه را از پای در میآورد.
عنوان شعر دوم : حق با چشمهای توست
حق با چشمهای توست
و لبهای گس ات
و نگاهت که مزین است به غم
حق با چشمهای توست
تو با آن مربای لبخندت
و شکوه زیبای تخت جمشیدی ات
در غربتی تلخ
در آغوش مادر
حق با چشم های توست
اما در این شهر سیمانی
رویا، وهم و خیال
به کار نمی آید
زیر برف یادت،
تنی را گرم نمی کند
و دستان مهربانت
چتری خوب برای روزهای بارانی نیست
حق با چشم های توست
اما اینجا حق تقدم با چشم و ابرو نیست
اختیار و انتخاب بر باد شد
و از گلویمان
جز اندوه نمیبارد
حق با چشم های توست
اما اکنون
در این زمستانِ لال
حرفی
حقی
چاره ای نمی ماند.
عنوان شعر سوم : بغض
غمگینم
اما عکس هایم، هنوز لبخند میزنند...
و این شعر
سندی است از دلتنگی هایم
در این شب های بی پایان
ماه من!
بانوی مهربانم
تو را با تمام خویش،
دوست دارم
تو تنها مضمونِ
عاشقانه های جهان هستی
ای دلیل بهارهای هر ساله
ای سبزِ پر طراوت
ای آب، آفتاب، ای خاک!
زندگی،
لای انگشت هایِ تو پیچیده
و پرندگان عاشق،
بر شانه های تو آواز میخوانند
اما افسوس
اینجا،
هیچ چیز از آن من نیست
جز نبودنت!
حیف دلتنگی زبان ندارد
تا بگوید تو را،
دوری ات چه ها بر سرم آورده
و کاش تو شاعر بودی
شعر می خواندی!
میدانی؟
شعر به قافیه نیست
بغض است انباشه،
درون گلو!
سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
خدایش بیامرزاد دوست نازنین هنوز و همیشهام، غلامرضا، تصویرهایی در شعرهایش داشت که هرگز نمیشد از آنها لذت نبرد، در واقع اجرای بینظیری از نوشتار استادانهی متن و خلق تصویر ارائه میکرد، به قدری استادانه که حتا مخاطب معمولی را هم به شگفتی وامیداشت، مثلا این تصویر؛ «و من گوزنی/ که میخواست قطار را با شاخهایش/ نگه دارد» غلامرضا «بروسان» با همین تصاویر، مورد تحسین جامعه ادبی بود و هست، یادش روشن باد که هم در شعر و هم در دوستی، بیمانند بود.
معتقدم اگر تعداد تصویرهایی که یک شعر ارائه میکند، بیش از انگشتان یک دست باشد، دیگر نمیشود آن شعر را شعر گفت بلکه انگار یک کتاب مصور دست گرفتهای، یک کتاب کمیک استریپ که شعر را در آن تصویر کردهاند. در «صور خیال» علامه شفیعی کدکنی پیرامون تصویرگرایی شاعران فرموده است؛ مرحلهای از شاعری، هنگام تثبیت تصاویر شعری و دور شدن از تجربه ها ی حسی است. در این دوره چند گونه کوشش شعری وجود دارد: نخست توجه بیش از پیش به تصویرهای انتزاعی و تجریدی و دیگر توجه به مسایل قراردادی و استفاده از علوم در خلق تصویرها و دیگر اینکه دورهی مضمون سازی است و از نظر شکل تصویر، صور خیال خلاصه و فشرده می شود و تشبیهات جای خود را به استعاره می دهند.
با این جملات تشریحی به شرح شعرهای جناب «سعید فلاحی» میرویم که سه شعرشان را پیش رو دارم، شعرهایی که هر کدام را به کتابی مصور میتوان تشبیه کرد ، این که شاعر تمام تلاشش را معطوف به توصیف کند، و از کلام صرفا در جهت نشان دادن مناظری عاشقانه و شبه عاشقانه سود ببرد، جای تانی دارد، گمانم گمکردهی تمام تصاویری که جناب شاعر بر آنها تاکید دارد، خیال باشد، و نیز به گفتهی جناب کدکنی، خبری از مضمونسازی در این همه صورتبندی نیست، تصاویری که در شعرها آمده عمدتا فاقد درک بصری هستند و این یعنی انتزاع بر اجتماع غالب است، یعنی برای شعر شدن، آنقدرها تلاش نشده که برای تصویرسازی. به تعدد تصاویر هر سه شعر نگاه کنید؛
یک/
آفتاب کسل طلوع میکرد!
پرنده در قفس میمرد
و جنگل همیشه در مه جا میماند
#
گلفروشها پژمرده میشدند
و خاک، کتابها را میخورد!
#
دلِ من
سرد میشد، دستهایم
و بوسه و آغوش
فراموشم!
دو/
نگاهت که مزین است به غم
حق با چشمهای توست
تو با آن مربای لبخندت
و شکوه زیبای تخت جمشیدی ات
در غربتی تلخ
در آغوش مادر
حق با چشم های توست
#
زیر برف یادت،
تنی را گرم نمی کند
و دستان مهربانت
چتری خوب برای روزهای بارانی نیست
#
از گلویمان
جز اندوه نمیبارد
سه/
عکس هایم، هنوز لبخند میزنند
#
ای دلیل بهارهای هر ساله
ای سبزِ پر طراوت
ای آب، آفتاب، ای خاک!
زندگی،
لای انگشت هایِ تو پیچیده
#
پرندگان عاشق،
بر شانه های تو آواز میخوانند
تصاویری که متاسفانه یک وجه مشترک دارند، هیچکدام دل را نمیلرزاند، هیچیک ناب و بکر نیستند، گمان میکنم تاثیر شاعر از دیگران، در این خصیصه بیشتر از سایر تقلیدهاست، از دیگر معایب کارها، تکرار ناشیانهی یک ترجیع گفتاریست، در شعر نخست این ترجیع، از شدت بازگفتن، نوعی ابتذال روایی را باعث شده «دنیا اگر تو را نداشت» نه تنها باعث فرمسازی و قوام گرفتن شعر نشده (خاصیت تکرار در شعر، فرم بخشیدن است) بلکه سبب به سخره غلتیدن متن نیز، شده است، در شعر دوم نیز ترجیع، آزار دهنده است «حق با چشمهای توست» با دلایلی که برشمرده میشود، همگرایی و همپوشانی معنایی و حتا کلماتیک ندارد، این تکرار نیز به دلیل عدم فضاسازی ذهنی، متن را به چالهای برای پریدن مخاطب تبدیل کرده و تکراری که مثلا در شعر «پنج عصر، لورکا» موجب جار زدن و چالش مخاطب و درگیری عاطفی با لحظهی اعدام در «ساعت پنج عصر» میشود. در این شعرها اما به راستقامتی آن شعر، علیرغم تکرارهای مدام یک جمله، نشده و فراوان دوری و دیری بین این دو شعر ایجاد کرده است.
«زانا کردستانی» عزیز، مداومت در سرودن و بهرهگیری از عنصر زبان به جای تصویر، به مراتب میتواند شخصیت شعری شما را ارج ببخشد و فضل باریتعالی امیدوارم پشت و پناه شما و واژههای از این به بعدتان باشد، رنجتان اندک و گنجتان افزون باد
با سپاس و احترام
ارادتمند، مجتبا صادقی
شیراز / آذر ۹۸
![]()
منتقد : مجتبا صادقی
شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برنده کنگرهها، نشستها و جشنوارههای مختلف ادبی از 1375 تا هنوز/ داوری بیش از پنجاه مسابقه و رقابت ادبی، از دانشآموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....
■ به جایم نمی آورد زندگی هنوز
روی دست دنیا مانده ام انگار!
ای زندگانی از تو بیزارم بیزار.
■ در طول عاشقی
همیشه تو مرد باش؛
منحصر به فرد باش!
■ عشق، دریایی است عمیق
پر از بوسه است
هوس، کوسه است.
■ ما هی زندگی کردیم،
اما نفهمیدیم،
کی زندگی کردیم؟!
■ وعده ی دیدار رسید
تا که چشمم به رخ یار افتاد،
ساعت قلب من از کار افتاد!.
■ گرچه از باغ، براند خدا مرا،
در هوایت حوا پست نشدم
بوسه هایت که چشیدم، مست نشدم.
■ بازی را بیا که به هم بزنیم،
من عاشق بشوم و تو دلبر بشوی
زیر باران کمی قدم بزنیم!.
#سه_گانی
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
@ZanaKORDistani63
@mikhanehkolop3
http://mikhanehkolop3.blogfa.com
کاش تو شادم کنی؛
هر شب با بوسه ای،
از غم آزادم کنی.
عشق یعنی گفتگو،
شب تا سحر با خدا؛
غرق باشی در دعا.
شکرت خدا! در این زندگانی،
لطف لیلاست شامل حالم،
داده با عشق پر و بالم.
دانی که خرداد چرا زیباست؟
زیرا در این ماه؛
میلاد لیلاست.
ماه از روی تو، نور گرفت
و خورشید به روی تو دلالت دارد!
صبح، بی خنده تو کسالت دارد.
#سعید_فلاحی(زانا کوردستانی)
#سه_گانی