انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

متروکه

#هاشور ۶۰



شهری که تو نباشی،

ویرانه ای متروکه ست.

                           ♡

آوازم کن!           

 

 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#کتاب_چشم_های_تو

فرهود جلالی

فرهود جلالی

فرهود جلالی کندلوسی متولد ۱۶ آبان ماه سال ۱۳۴۴ خورشیدی، در روستای کندلوس از توابع بخش کجور شهرستان نوشهر، شاعر فولکلور، خواننده و نوازنده‌ی نی و للهِ‌وا مازندرانی بود.
مقاطع تحصیلی ابتدایی را در شهرهای نوشهر و چالوس به اتمام رساند و در سال ۱۳۶۶ در رشته علوم اجتماعی به دانشگاه تهران راه یافت. در همان دوران با تشویق "صادق علی کیا" با شعر آشنا شد. نخستین سروده‌هایش در قالب غزل و مثنوی بود. هم‌زمان نزد کیانی‌نژاد به فراگیری ساز نی نیز پرداخت.
در سال ۱۳۷۱ پایان‌نامه خود را در مورد فرهنگ و آداب و رسوم دهکده‌ی کندلوس تدوین کرد.
علاقه او به فرهنگ و هنر مازندران سبب شد تا قریحه شاعری خود را به سمت سرودن اشعار زبان طبری سوق داد.
در ایام تحصیل دانشگاه منظومه شعر مینا و پلنگ را به همان حس و حال روستای زادگاهش به زبان فارسی سرود. که نخستین اثر انتشار یافته با عنوان پارپیرار ۱ در سال ۱۳۷۸ به دست علاقه‌مندان رساند.

▪︎آلبوم‌ها:
- از کپاچین‌های البرز.
- پارپیرار ۱ چراغ موشی.
- پارپیرار ۲ ناری ناری کا.
- پارپیرار ۳ شیوَنگ.
- پارپیرار ۴ اَسری.

در سال ۱۳۷۶ با کمک و همکاری بعضی از هنرمندان منطقه، انجمن فرهنگی کجور را تأسیس نمود که به برگزاری جشنواره، شب شعر و نمایشگاه در خصوص فرهنگ و موسیقی مازندران در داخل و خارج استان مازندران منتهی شد و در حال فعالیت می‌باشد.
در سال ۱۳۸۲ مؤسسه فرهنگی هنری پار پیرار را تأسیس نمود و نیز مدیریت مؤسسه فرهنگی پار پیرار که در زمینه فرهنگ و هنر مازندران فعالیت می‌نماید را در تهران به عهده دارد.
سرانجام استاد جلالی در عصرگاه بارانی ۱۷ تیرماه سال ۱۴۰۰ بر اثر سکته قلبی در ۵۶ سالگی، دارفانی را وداع گفت.
▪︎نمونه شعر:
فقیری
نوم خدا گمه که وی کریمه ... اربابی که فقیرونی  رحیمه
گوش هاده از درد فقیری بوم ... از دلی درد و چشم اسری بوم
دنیا دو دستنه: ارباب و فقیر ... ات عده وشنینه ات عده هم سیر
اته جا که بیی تو اتا سیره ... بدون وه دور و ور چهارتا فقیره
نون دربیاردن اویی چنگازیکه ... اتا ماهی گیرنه اتا وازیکه
اگر اون ماهی هم رصد مونسته ... دنیا ته چشم جور دیگر مونسه
ادم انی تنه منی نکرده ..... مال دنیائه حرص نزو نمرده
هینه ره که فقیری بی درمونه .... چون خوار نویه تی  دلی گمونه
کچیک ویمی بی شلوار چک پرستمی ... اربابونه خنه ی دور گرسمی
همه خربزه خوردنه اما کول ..... امه گناه چی ویه ناشتمی پول
امه سالسر مهر فقیری داشته ... بنویشت وه که نارمی شه شوم و چاشته
شلوار کینگن همه پینک بزه ..... طارم دونه ر امه دل لک بزه
وشنی ویمی باری سر خو شیمی ..... خوی دله چه نقشه ها کشیمی
خمیر لاگ خشک فطیر تاش بزه ..... فقارت امه خنه سره ره دزه
امه صندوق گل با عصا راه شیه ... بیچاره مار چر بدبختی کشیه
مهمون ایمو نخود مییج ناشتمی ... سیلی پشتی دیم ره سرخ داشتمی
فقط معرفتی چراغ سو دائه ..... کمک و کایر غیرتی بو دائه
مهر ومحبت دلی مرحم ویه ... غم وغصه یواش یواش کم ویه
ای فقیری تره عاذا بکوشن ..... سر کوچه سر بهار ماه بکوشن
مردم دست و بال خیلی خالی وه ... کل محل چهارتای وضع عالی وه
اتا چی ره که هرگز یاد نکمه ..... اگر مه وضع خوار بوو باد نکمه
پیر شه رفیقه پول ر رو بزوئه ..... سرخ و سیو چندتا درو بزوئه
رفیق ندا بوته مه دست دنیه ..... جان برار سیر چه غم وشنیه؟
مه پیر چشم بدیمه اسری بیمو ... از نداشتی وه سالسر دی بیمو
گته خدا آخه من هم بندمه ..... چه ؟ شه زن و وچه ی شرمندمه
از بس که اربابون نتراشی وینه ..... مردم اون زمونه ناشی وینه
مردمی عقل و فکره زلفین زونه ..... شه خنه  سره ی دره تزئین زونه
اتا در خنه داشتمه با اتا گوگ ..... مه قرض و مه غصه مه دوشی گدوگ
اتا شو که داشتمه خیلی دردسر ... قرض خواه بیمو امه خنه ی در
با تل تله دلی سوره بورده ..... گوگ ره هیته  آبرو ره بورده
فقیری که وی بخت و شانس فقیره ..... هر جور خمیر هاکنه نون کلیره
از فقیری شیر که واشی شال وونی ..... شه حرف  حق بوتنر لال وونی
ای فقیری وشنی شکم بمیری ..... آرزو به دل کنای دم بمیری
بمرد روز مه اته آخر مستمه ..... معلومه که از فقیری بی کسمه
تا دویمی  کس امه خواهون نوه ..... امه وجود هیچکسی گمون  نوه
خب هارشی زبون مرده شوره ..... خسته وونه  پیر و مار کنه مه گوره
سر و چش نییتی او ره شنه مه سر ..... خیال کنه هستمه ونی دردسر
بشورد نشورد النه کجاوه ی سر ..... اسپه پارچه ره پیچنه مه دور و بر
آقا منی خواره نماز نخونه ..... اربابی جور مه دالی راز نخونه
تابوت منی دو کنه به سمت خاک ..... خسته وونه بوردنر هسته هلاک
بمرد روز هم امه خاک نارنه سو ... ترسمه مه اون دنیا هم همین وو
ای فقیری هله تو ول نکنی؟ ..... بمرد روز اتا آن هم نتونی؟
وقتی اربابونی بمرده روزه ..... تابوتی بن فقیرونی پشت قوزه
مرده شور هم نارنه آروم و قرار ..... بشوردنر درنه صف به قطار
ارباب که هیچ ونی زنا بمیره ..... فقیر سیو کنه عزا بییره
فقیری بلوز ازبرمه شل وونه ..... آدم که خب پی بوره خل وونه
ای فقیری تش دکفه تی دله ..... پولداری سه فقیر همیشه خله
ای فقیری ته ریکا ریکا بمیرن ..... عروسی شو ره ته عزا بییرن
فقیری که زیاد نووه برکته ..... سلامتی بالاترین نعمته
اربابی دل مال و منالی پی ه ..... اون همه عزت و جلال  پی ه
قبرستونی هر دویی وضع یکجوره ... ات گلی جادارننه اون هم گوره
هر دوتایی کفن هم اندازهه ..... خبی بدی مونه که آوازهه
اسکندر که شاه جهانگشا وه ..... حاکم پا قدرت و با قوا وه
وه کاخ اگرچه هفت تا پشت قالی وه .. بمرد روز وه دوتا دست خالی وه
اما علی شاهی که شو نصفه شو ... از غم فقیرون  وه چشم ناشته خو
دوش گیته وه  نصفه شو خرما ونون ... فقیر و بیچاره ره دا بی گمون
همینی سه علی شاه جهونه ..... الگوی هرچی مردو پهلوونه
جان خدا دارمه چندتا آرزو ..... به حرمت فقیرونی آبرو
جوونمرد و بیگ دست خالی نوو ... شرمنده ی ناکس مردی نوو
بی حرمت و بیچاره و زار نوو ..... نامرده محتاج و گرفتار نوو
گت مردی کچیک نوو هیچ زمون ... چونکه همه وه ور دارننه گمون
فقیرون ره دست ایش نامرد نکن ... چشم انتظارونی دل ره سرد نکن.
 ¤ برگردان فارسی:
- نام خدا را گویم که کریم و بخشنده است و تنها اربابی‌ست که برای فقیران مهربان است.
- گوش کن تا از درد فقیری بگویم، از درد دل و اشک چشم بگویم.
- دنیا دو دسته اند: ارباب و فقیر، یک عده گرسنه‌اند و یک عده سیر.
- اگر جایی یک پولدار سیر شکم دیدی، بدان که دور و برش چند فقیر  بی‌پول وجود دارد.
- نان در آوردن سخت است مانند دو ماهیگیر که یکیشان ماهی را بگیرد و دیگری شن و ماسه ته آب را.
- اگر ماهی بین دو ماهیگیر تقسیم می‌شد دنیا به چشم ماهیگیری که شن نصیبش شد نمایی دیگر داشت.
- آدم در قدیم این‌قدر حریص نبود و برای مال دنیا طمع نداشت.
- به خاطر همین است که فقیری درمان ندارد و چون درمان ندارد تو به فکر درمانش افتادی.
- بچه که بودیم با شلوارهای مندرس و کنهه می‌چرخیدیم و دور خانه‌ی ارباب‌ها و پولدارها می‌گشتیم.
- بچه‌های پولدار خربزه می‌خوردند و ما پوست خربزه‌ی آنها را می‌خوردیم تا مزه خربزه را بچشیم و گناه ما این بود که پول نداشتیم.
- روی پیشانی ما مهر فقیر داشت و انگار نوشته بود که  شب‌ها شام برای خوردن نداریم.
- نشیمن شلوار ما پر از پینه بود و دلمان برای برنج طارم و خوب لک زده بود.
- از گرسنگی در ایوان نشسته و می‌خوابیدیم و در خواب نقشه‌های بزرگ می‌کشیدیم.
- خمیر در کاسه خشک می‌شد و خراب می‌شد و فقر همه جای خانه‌ی ما را گرفته بود.
- در صندوق برنج و آذوقه‌ی ما موش با عصا راه می‌رفت و مادر ما از بدبختی و بی‌پولی عذاب می‌کشید.
- مهمان برایمان می‌آمد و ما آجیل نداشتیم و با سیلی صورت خودمان را سرخ نگه می‌داشتیم و آبروداری می‌کردیم.
- فقط چراغ معرفت روشنی داشت و کسانی که به کمک در کارها می‌آمدند با غیرت و بدون چشم داشت کار می‌کردند.
- مهر و محبت مرحم دل می‌شد و غم و غصه کم رنگ  بود.
- ای فقیری الهی بمیری و تو را در سر کوچه‌ی ما بکشند.
- در قدیم دست‌های مردم از پول خالی بود و در محل چند نفر پولدار بودند.
- یک چیزی را هرگز از یاد نمی‌برم و اگر وضع مالی من خوب شود فخر نمی‌فروشم.
- پدرم با خجالت یک بهانه برای بی‌پولی آورد و از دوست پولدارش پول قرض خواست.
- دوستش قرض نداد و گفت پول ندارم ... آری سیر درد دل گرسنه را نمی‌فهمد.
- دیدم که پدرمم از خجالت اشکش جاری شد و از بی‌پولی از پیشانی‌اش دود بلند شد.(عصبی شد(
- پدرم می‌گفت: خدایا من هم بنده‌ی توام، پس چرا شرمنده‌ی زن و بچه‌ام می‌شوم.
- از بس که ارباب‌ها زمین‌های خود را نمی‌تراشیدند. مردم زمانه ناشی و نابلد بودند.
- ارباب‌ها به عقل و عقاید مردم قفل می‌زدند و درب خانه خود را با طلا آراسته می‌کردند.
- دار و ندار من یک خانه‌ی یک در بود و یک گوساله کوچک و غم و غصه‌ام دوش به دوشم وجود داشت.
- یک شب که خیلی دردسر داشتم، شبی بود که طلبکارم آمد جلوی خانه‌ام.
- با داد و بیداد چراغ دلم را خاموش کرد و گوساله و آبروی مرا به جای طلبش برد.
- کسی که بد شانس و فقیر است هر جوری نان درست کند نانش می‌سوزد.
- از فقیری شیر (با فهم و قدرت) هم که باشی روباه (ابله و نادان) خوانده می‌شوی.
- ای فقیری الهی گرسنه و آرزو به دل جلوی خانه‌ات جان بدهی.
- روز مردن که روز آخر زندگی من است؛ معلوم است که باز هم از فقیری بی‌کسم.
- تا بودیم کسی خواهان ما نبود و کسی متوجه وجود ما نمی‌شد.
- اگر به زبان مرده شور نگاه کنی خسته که می‌شود روح من و پدر و مادرم را لعنت می‌کند.
- با دقت مرا نمی‌شورد و فکر می‌کند برایش دردسر هستم.
- کامل و خوب نمی‌شوید و پارچه‌ی سفید را دورم می‌پیچد تا زودتر کارم تمام شود.
- ملای محل آن‌جوری که برای اربابان و پولداران نماز  میت می‌خواند برای من نمی‌خواند.
- تابوتم به سوی قبر می‌دود، دیگر خسته شدم و تن من  برای دفن شدن و مردن هلاک است.
- روز مرگ من هم قبرم مثل خودم خواهان و روشنی ندارد و می‌ترسم در دیار باقی هم همین‌طور باشد.
- ای فقیری این دم آخر هم مرا رها نمی‌کنی؟؟؟ روز مرگم هم باید با تو دست و پنجه نرم کنم؟؟؟
- اما وقتی که روز مردن ارباب و پولدارهاست زیر تابوت پر است از رعیت و پشت مردم زیر تابوت قوز می‌کند.
- مرده شور هم برای شستن پولدار آرام و قرار ندارد و بر عکس روز مرگ من، مردم برای شستن فرد پولدار صف می‌کشند.
- ارباب و پولدار که هیچ، اگر زن‌هایشان هم بمیرند فقرا و مردم برایش سیاه می‌پوشند تا عزادار باشند.
- فقیر و مردم رعیت از گریه برای پولداران تمام بلوز خود را خیس اشک می‌کنند و آدم که به این کار توجه می‌کند دیوانه می‌شود.
- ای فقیری الهی دلت آتش بگیرد؛ چون به خاطر وجود تو پولدارها ما فقرا را خل و دیوانه می‌دانند.
- ای فقیری الهی پسرت بمیرد و یا شب عروسی‌اش شب عزای تو باشد.
- فقیری اگر زیاد نباشد برکت است و سلامتی بالاترین نعمت است.
- دل ارباب و پولدار بعد مرگ دنبال مال و منالشان است و به فکر جاه و جلال خود می‌افتند.
- در قبرستان وضع فقیر و پولدار یکی است و جای هر دو یک وجب خاک است.
- کفن هر دو هم اندازه است ولی خوبی و بدی است که در دنیا و خاطرات می‌ماند.
- اسکندر مقدونی که جهانگشا و با قدرت و عظمت بود.
- اگرچه پول و طلا داشت و در کاخش قالی‌های با ارزش وجود داشت اما روز مرگش دستانش خالی بود.
- اما امام علی(ع) شاهی بود که فقیرانه می‌زیست چشمانش از غم فقیران خواب نداشت.
- نیمه شب نان و خرما به دوش می‌گرفت و به فقرا می‌داد.
- به خاطر همین است که امام علی(ع) شاه دو جهان و الگوی جوانمردان است.
- خدایا چند آرزو دارم که از تو می‌خواهم به آبروی فقرای آبرومند آرزویم را برآورده کنی.
- دستان جوانمرد و پهلوان (بخشنده) از پول خالی نباشد و دستش جلوی ناجوانمردان دراز نشود.
- جوانمرد بی‌حرمت و بیچاره و محتاج به نامرد نشود.
- مرد بخشنده و بزرگ هیچ وقت کوچک نشود چون نیازمندان به دستش نگاه دوخته‌اند.
- خدایا فقیران را محتاج نامردان مکن و دل چشم انتظاران را سرد نکن.

گردآوری و نگارش:
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

منابع
- ویکی پدیا فارسی‌.
- عمادی، اسدالله (۱۳۸۵). نغمه‌های سرزمین بارانی. نشر شلفین ساری. شابک ۹۶۴-۸۷۲۴-۴۳-۱.
http://aliriahinaeij.blogfa.com/post/17

جهانگیر غفاری

جهانگیر غفاری



جهانگیر غفاری با تخلص ئاگرین، شاعر، مترجم و نویسندە‌ی توانای کردستانی کە خیلی زود و نا به هنگام در ۲۴ خرداد ۱۳۷۸ در منزل پدری‌اش در سنندج جاودانه شد. فشار زندگی، گرفتاری‌های روزمره ناشی از بیکاری و مشکلات اقتصادی، استرس‌های اجتماعی و سیاسی که تحمل آن را برای هنرمندی حساس و جوان چون جهانگیر دشوار می‌نمود؛ و ناچار او را شتابزده بسوی خودکشی کشانید.


او در شبی زمستانی سال ۱۳۵۳ خورشیدی به دنیا آمد. از فعالان انجمن های ادبی و فرهنگی کردستان بود، در شب شعرها و برنامه‌های ادبی حضوری پر ثمر و ارزنده داشت.


مجموعە اشعارش بە نام "بەرەو لوتکەی شیدایی" (بسوی قله‌ی شیدایی) چاپ و منتشر شده است. همچنین او، اقدام به ترجمه آثار فروغ فرخزاد و سهراب سپهری از فارسی به کردی در ۴ جلد کرد که از آثار ماندگار اوست.

جهانگیر با مطبوعات داخل کشور مانند آبیدر، ئاسو، کرفتو و سیروان همکاری داشت و مقالاتش چاپ می‌شد و برای مدتی نیز در آن‌سوی مرزها زندگی کرد و با نشریات اقلیم کردستان همکاری قلمی خود را ادامه می‌داد.



▪︎نمونه شعر:

(۱)

هۆ دایەگیان!

پەیمان ئەدەم

چی خەنجەروگولەوگڕە

لەئەندێشەم بشۆمەوە

چی گوڵەهێرۆ وتابلۆی جوانه

بۆشاری نویێ تێکۆشانم 

بانگ بکەمەوە

"ئەگەر ئەمجارە بێمەوە"



(۲)

کاتێ سه‌ر بازی ون ده خوێنمه‌وه

نم........نم

له باره‌گای ئه‌م شه‌هیدستانه

ده توێمه وه!



(۳)

ئارزوومه هه‌رچی ئینسانه به ئازادی بژێ 

چون گه‌لێ داماو و دیل و مات و خه‌مگه‌ینم ده‌وێ؟ 

نامه وێ خوێن برژێ یا بۆنی که لاکی کۆن به‌که‌م 

ره‌نگی مێلا قه‌و گوڵاڵه وبۆنی ئه‌سرینم ده‌وێ.



(۴) 

ئه‌ی وه‌ته‌ن! من ئیسته که‌ش سه‌ربازی توم

ئه‌ی وه‌ته‌ن! من ئیسته که‌ش قوربانی توم

خاکی به‌ر پی و توزی که‌وشی  ون بوکه‌ی  شاخانی توم

ئه‌ی وه‌ته‌ن! ده‌وره گه‌رد و شاعیری شارانی توم

گه‌ر چی پیلاوم دراوه و جل شرم

خوینی مه‌یوی سه‌ر زه‌وی رولانی توم

توره‌یی و ده‌نگی بلیندم

گه‌رچی ده‌یشینی سه‌رت

لیم ببوره! لیم ببوره!

تو ده‌زانی داخ و ده‌ردی گیانی من

خاکی من تینویی ئاوه

کانیاوی خوینی من ویشکی ده‌کا

ماسی ئازادیم له کوی

کوا مه‌له‌ی شادی ده‌کا

تا به‌که‌ی لانکه‌ی خه‌یالم  وا به تالی رابژی

تا به‌که‌ی به‌سته و خه‌یالم وا به یادی ئه‌و بژی

داده داده داده له بزی هه‌ر قسه‌م

ئیشی تویه واله گیانی من  قه‌سه‌م

ئه‌و که‌سه‌ی وا بی خه‌مه

خوی له سوچی ژووره که‌ی

غه‌رقی خوشی خویه‌تی

خوزگه جاریک روله‌که‌ی لی ون ببا

تا بزانی ئیشی من له کویه‌تی.




گردآوری و نگارش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)




منابع

@tajlilkurdistan

http://aweneeme.blogfa.com/post/138

http://diwansara.loxblog.com/posts/archive.php?pmonth=10&pyear=1390


عمران صلاحی

عمران صلاحی

عمران صلاحی شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز، زاده‌ی ۱۰ اسفند ۱۳۲۵ در امیریه‌ی تهران از پدری اردبیلی و مادری مهاجر که از باکو به سمنان و سپس به تهران مهاجرت کرده بودند، به دنیا آمد. خود او در کتاب «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، عمران صلاحی» نشر ثالث صفحه ۱۸ دربارهٔ تاریخ تولدش می‌گوید: «من در سال ۱۳۲۵ در تهران متولد شده‌ام. در محله‌ی امیریه‌ی مختاری. البته آن طور که شناسنامه‌ام می‌گوید باید این اتفاق غیرمنتظره و کمی هم عجیب در اول اسفند اتفاق افتاده باشد. اما خاله‌ی بزرگم می‌گفت ۱۰ تیرماه متولد شده‌ام.»
او تحصیلات ابتدایی را در شهرهای قم، تهران، و تبریز به پایان رسانید. نخستین شعرش در مجله اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ به چاپ رسید.
وی نوشتن را از مجله توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزه طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدی‌پور منتشر کرد که مجموعه‌ای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم می‌سرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجله خوشه به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.
وی با مجله گل‌آقا با نام‌های مستعار ابوقراضه، بلاتکلیف، کمال تعجب، زرشک، تمشک، ابوطیاره،  حلبی، آب حوضی، زنبور، بچه‌ی جوادیه، مراد محبی، جواد مخفی، راقم این سطور و... و نشریه بخارا همکاری داشت.
صلاحی سپس در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به این همکاری ادامه داد. او همچنین سال‌ها همکار شورای‌ عالی ویرایش سازمان صدا و سیما بود.
عمده شهرت صلاحی در سال‌هایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست می‌نوشت و از همان زمان بر اساس این نوشته‌ها، آقای حکایتی لقب گرفت و بعدها توسط انتشارات مروارید به چاپ رسید. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.
صلاحی در سال ۱۳۵۳ با هایده وهاب‌زاده ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های یاشار و بهاره‌ است.
در سال ۱۳۹۸، کتاب «حوا خودش بهشت است» که به زندگی، شعر و طنز عمران صلاحی می‌پردازد توسط داوود ملک‌زاده نگارش شده و از سوی انتشارات آرادمان و انتشارات بلم منتشر شده است.

عمران صلاحی ساعت ۴ عصر ۱۱ مهر ماه سال ۱۳۸۵ با احساس درد در قفسه سینه راهی بیمارستان کسری شد و از آنجا به بیمارستان توس منتقل شد و در بخش سی‌سی‌یو بستری شد. همان شب پزشکان از بهبود وضعیت وی قطع امید کردند و سحرگاه در ۶۰ سالگی، از دنیا رفت. 

▪︎کتاب‌شناسی:
- طنزآوران امروز ایران با همکاری بیژن اسدی‌پور - ۱۳۴۹
- گریه در آب (۱۳۵۳)
- قطاری در مه (۱۳۵۵)
- ایستگاه بین راه (۱۳۵۶)
- هفدهم (۱۳۵۸)
- پنجره دن داش گلیر (۱۳۶۱، به زبان ترکی آذربایجانی)
- رویاهای مرد نیلوفری (۱۳۷۰)
- شاید باور نکنید (۱۳۷۴، چاپ سوئد)
- یک لب و هزار خنده (۱۳۷۷)
- حالا حکایت ماست (۱۳۷۷)
- گزینه اشعار (۱۳۷۸)
- آی نسیم سحری (۱۳۷۹)
- ناگاه یک نگاه (۱۳۷۹)
- ملا نصرالدین (۱۳۷۹)
- از گلستان من ببر ورقی (۱۳۷۹)
- باران پنهان (۱۳۷۹)
- هزار و یک آینه (۱۳۸۰)
- آینا کیمی (به زبان ترکی آذربایجانی، ۱۳۸۰)
- تفریحات سالم.
- طنز سعدی در گلستان و بوستان.
- زبان‌بسته‌ها (منتخبی از قصه‌های حیوانات به نظم)
- عملیات عمرانی.
- خنده سازان و خنده پردازان.
- موسیقی عطر گل سرخ.
- مرا بنام کوچکم صدا کن.
- کمال تعجب.
- پشت دریچه جهان.
- عطر بیدار زمین.
- آن سوی نقطه‌چین.
- سه مرد در قایق (ترجمه)

▪︎نمونه شعر:
)
مست می‌خواهم تو را، من مست می‌خواهم تو را
از قدح سرشارتر، در دست می‌خواهم تو را
با حریفان روشن و با دوست ابرآلوده‌ای
آسمانا! آبی و یک‌دست می‌خواهم تو را
مثل آن شبنم که نورانی شد و پر پر زنان
رفت و با خورشید پیوست، می‌خواهم تو را
مثل آن پیچک که در طوفان جنگل‌های زرد
خویش را بر شاخ سبزی بست، می‌خواهم تو را
مثل آن چشمه که با اندیشه‌ی دریا شدن
ناگهان از خاک بیرون جست می‌خواهم تو را
نیستم قانع به این دیدارهای بیش و کم
قصه را کوتاه کنم، دربست می‌خواهم تو را.

  (۲)
بگذار شبی زلف درازت گیرم
صد بوسه از آن سینه‌ی بازت گیرم
نوشابه گازدار خواهد دل من
بگذار لبت بوسم و گازت گیرم!.

)
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم
صدا بزن!.

)
به زمین و زمان بدهکاریم
هم به این، هم به آن بدهکاریم
به رضا قهوه‌چی که ریزد چای
دو عدد استکان بدهکاریم
به علی ساربان که معروف است
شتر کاروان بدهکاریم
شاخی از شاخهای دیو سفید
به یل سیستان بدهکاریم
مثل فرخ‌لقا که دارد خال
به امیرارسلان بدهکاریم
نیست ما را ستاره ای، ای دوست
که به هفت آسمان بدهکاریم
مبلغی هم به بانک کارگران
شعبه طالقان بدهکاریم
این دوتا دیگ را و قالی را
به فلان و فلان بدهکاریم
دو عدد برگ خشک و خالی هم
ما به فصل خزان بدهکاریم
هم به تبریز و مشهد و اهواز
هم قم و اصفهان بدهکاریم!
به مجلات هفتگی، چندین
مطلب و داستان بدهکاریم
قلک بچه‌ها به یغما رفت
ما به این کودکان بدهکاریم
مبلغی هم کرایه خانه به این
موجر بدزبان بدهکاریم.

▪︎نمونه طنز:
)
«در زمان رضاشاه روی کلمه «کارگر» حساسیت فراوان بود. دستور داده بودند در کتاب‌ها و نشریات، به جای «کارگر» بنویسند «عمله». نویسنده‌ای داستان عاشقانه‌ای نوشته بود و در جایی آورده بود: «آه من در دل او کارگر واقع نشد.» وقتی داستانش چاپ شد، دید آن عبارت به این صورت درآمده است: «آه من در دل او عمله واقع نشد!»»

)
«محمد قاضی به دلیل عمل حنجره با دستگاهی صحبت می‌کرد که خودش اسمش را گذاشته بود «لسانک»، مثل عینک و سمعک. روزی می‌خواست به جایی تلفن بزند، شماره‌ای را اشتباه گرفت. خانمی از آن سوی خط وقتی صدای قاضی را با آن دستگاه شنید، پرسید: «آقا، شما غازی؟» قاضی گفت: «من قاضی هستم اما نه آن غازی که شما فکر می کنید.» حیف که آن خانم ظرافت حرف قاضی را درنیافت.»

)
«از پرویز شاپور پرسیدند: «نفت را با طای دسته‌دار می‌نویسند یا تای دو نقطه؟» گفت: با طای دسته‌دار، برای این که اگر آتش گرفت، آدم بتواند دسته‌اش را بگیرد و از پنجره پرت کند بیرون.»


گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)


منابع
- باژن، کیوان (۱۳۹۰). تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، عمران صلاحی. ثالث. صص. ۱۸.
- جوادی، حسن. (۱۳۸۲). تاریخ طنز در ادبیات‌ فارسی. تهران: کاروان.
 http://www.daftaretanz.com
www.isna.ir/amp/99070907399
@amirnormohamadi1976

گۆڤاری ژمارە ۱٤ی ئێلێکتڕۆنی: #لە_داوێنی_ئاربەباوە

گۆڤاری ژمارە ۱٤ی ئێلێکتڕۆنی:

#لە_داوێنی_ئاربەباوە 

"ئەنجومەنی ئەدەبیی بانە"

 گەلاوێژی ۱٤۰۰ی هەتاوی

@Le_daweni_Arbebawe

سەرنووسەر: #ک_د_ئازاد



نقد داستانک تعارف

این که می‌گویند «آن» بهتر ز حُسن



عنوان داستان : تعارف
نویسنده داستان : سعید فلاحی

- شما اول بفرمایید!
- شما بفرمایید!
- نه، خواهش می‌کنم شما بفرمایید!
- ای بابا! دختر نمی‌فهمی می‌گویم شما بفرمایید!؟
- اِه! بد اخلاق! چته!؟ احترامم حالیت نیست!؟
و با سَر بیرون رفت.
- آخیش راحت شدم! جا باز شد!.
هنوز این جملات را کامل نگفته بود که، پسرک هم با سر بیرون کشیده شد.
صدای گریه‌ی دو قلوها فضای سالن زایشگاه را پُر کرده بود.


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستانک بالا، یک داستانک استاندارد است. ماجرایی داریم که خوب شروع می‌شود و خوب ادامه پیدا می‌کند و در جمله آخر، یکباره گره اصلی گشوده می‌شود و از موقعیت داستان، چیزهای بیشتری می‌فهمیم و درک بیشتری پیدا می‌کنیم. این، یک شیوۀ کاملاً دقیق و قابل قبول برای روایت یک داستان مینی‌مال است. ورود به موضوع از یک زاویه کوچک، گسترش آن و بلاخره رازگشایی پایانی. اما نکته اینجاست که داستان،بجز تکنیک چیزهای دیگری هم می‌خواهد. اهل فوتبال هستید؟ در هر فصل از مسابقات فوتبال انبوهی از بازیکنان خوب بازی می‌کنند که تعداد زیادی‌شان سطح کافی و استاندارد مهارتها را دارند، اما بین این همه، فقط تعدادی هستند که محبوب می‌شوند و از بین همان‌ها هم فقط چندتایی هستند که ستاره می‌شوند و احتمالاً فقط یکی دوتا به مرزهای اسطورگی می‌رسند. این قضیه در مورد داستان‌نویسی - و کلا هر خلاقیت هنری دیگری - هم صادق است. اینکه داستان ما استانداردهای متنی را رعایت کرده باشد کافی نیست. داستان خوب، برای در یادها ماندن، چیزهای دیگر هم می‌خواهد. از جمله نوآوری. مضمونی که نویسنده محترم برای این داستانک انتخاب کرده است، تولد و تشبیه تولد به تعارفی برای ورود به این دنیا، سوژه تازه‌ای نیست. در افواه عمومی هم چنین مضمون پردازی‌هایی را می‌شود شنید. مثلاً بچه‌ای که زودتر از موعد به دنیا می‌اید می‌گویند عجله داشته و طقلی که دوران بارداری‌اش طول بکشد را «خونسرد» خطاب می‌کنند. اگر چنین موضوعی داریم که خودش تکراری است، باید نحوۀ پرداختمان نسبت به آن را تازه و خلاقانه انتخاب کنیم. یعنی ماجرای تولد را طور دیگری ببینیم، تشبیه‌ها و توصیف‌های دیگری پیدا کنیم. تعارف زدن برای دوقلوها، ساده‌ترین ایده ممکن است. به همین راضی نشوید. حرف شاعر را به یاد خودتان بیاورید که گفت: «سخن نو آر، که نو را حلاوتی دگر است».

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.

مجموعه اشعار هاشور ۱۸ #لیلا_طیبی

▪︎مجموعه اشعار هاشور ۱۸ #لیلا_طیبی (رها)

۳۴
دست به سر نمی‌شود
کودک لجباز خیال!!!
یک ریز بهانه می‌گیرد
         --دستانت را...

ــــــــــــــــــــــــــ

۳۵
شبگرد کوچه‌های خیال‌ام اما؛
--مغموم!
در این اندیشه که:
          "کجای خیالت‌ام"؟!

ــــــــــــــــــــــــــ

۳۶
می‌جنگم با تنهایی
پشت خاکریز پر از مین دنیایم
بی‌تو،
هر گوشه‌ای،
پا می‌گذارم
صدای مهیبی دارد
انفجار تنهایی‌ام...


#لیلا_طیبی (رها)
#کتاب_چشم_های_تو 

نقد داستانک بازیگر


کوتاه و رسا‌ به همین راحتی



عنوان داستان : بازیگر
نویسنده داستان : سعید فلاحی

- بهتر از این نمی‌شود! همین را ضبط می‌کنیم!
مَرد در قفسه‌ی سینه‌اش، دردی را احساس کرد. مچاله شد و خود را جمع و جور کرد و از روی سِن بلند شد.
کارگردان دستی روی شانه‌اش زد و گفت: خیلی طبیعی مُردی! همین رو تکرار کن تا صحنه رو ضبط کنیم.
بی‌اعتنا به درد قفسه سینه‌اش، دیالوگ‌اش را تکرار کرد و زمین خورد. صدای کفِ چوبی سِن بلند شد و مَرد بر روی آن آرام گرفت.
صدای تشویق و هورا و آفرین گفتن‌های پشت صحنه فضای سالن را پُر کرد. اما مَرد دیگر بلند نشد. بسیار زیبا و هنرمندانه مُرده بود.


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
جناب سعید خان فلاحی عزیز دلم. درود و دست شما درد نکند. با همین چند سطر، منظور را رسانده‌ای و مخاطب براحتی منظور شما را می‌گیرد. اما چند نکته اساسی:
داستان حرفه‌ای، داستانی است که نویسنده دارند توضیح نمی‌دهد. هرآنچه در سر دارد، با دادن تصویر به خواننده منتقل می‌کند و در واقع این خواننده است که با دریافتن تصویرها، منظور نویسنده را کشف می‌کند. هر داستان وقتی می‌گویید دیگر بلند نشد، غیر مستقیم به مخاطب رسانده‌اید و گفته‌اید که شخصیت اصلی داستان، فوت شده است. پس نیازی به این که توضیح بدهید او مرده است، نیست. بگذاریم خواننده داستان، خودش دریابد و کشف کند که شخصیت داستان دچار چه حالتی شده.
اساسا زبان داستان، زبان غیر مستقیم است و هر گونه توضیح، در داستان، اضافه و اقدامی غیر داستانی است.
نکته دیگر علت ضبط دوباره صحنه است. اگر واقعا صحنه قبلی خوب و طبیعی بوده، چه نیازی به برداشت دوم است؟!
کاش داستان جوری پیش رفته بود که مثلا زمان فیلمبرداری مشکلی پیش آمده باشد و کارگردن حسرت بخورد که اگر مشکل مورد نظر نبود، چه قدر برداشت قبلی طبیعی و باورپذیر بود‌. برای برداشت دوم، منطق داستانی قابل توجهی نمی‌بینم و این ضعف داستان است.
درود و زنده باشید.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.

هاشور ۵۹

#هاشور ۵۹



شاعران،،،

همه‌ی عاشقانه‌های جهان را

سروده‌اند،

    باز؛

ما مانده‌ایم و،

    --دفتری خالی! 



 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#کتاب_چشم_های_تو

هاشور ۵۸

#هاشور ۵۸



 ذهنم زمین بایری‌ست!

حتی رمه‌های گوسفند نیز

در آن نمی‌چرند!



#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#کتاب_چشم_های_تو

منوچهر رضایی

منوچهر رضایی

منوچهر رضایی، در ۲۱ مهر ماه سال ۱۳۱۹ خورشیدی در محله سرخواجه شهر گرگان زاده شد. پدرش، علی، و مادرش، رقیه سعادت، نام داشتند.
پس از طی دوره متوسطه تحصیل در دبیرستان فخرالدین اسعد گرگانی، در دانشسرای مقدماتی، دوره آموزش معلمی را به اتمام رساند و در روستای "قرق" به شغل معلمی مشغول شد. بعدها به شهر گرگان انتقال یافت.
"پرویز رضایی"، نقاش، مترجم و دبیر سرشناس گرگانی برادر بزرگ او و "اسماعیل رضایی"، شاعر و فعال فرهنگی گرگان، متخلص به "روستایی" که در تیر ماه سال ۱۳۹۵ خورشیدی درگذشت؛ برادر کوچکتر اوست.
منوچهر رضایی از پیشگامان شعر نو نیمایی در گرگان بود که از فعال‌ترین و شاخص‌ترین چهره‌های شعر معاصر گرگان در دهه‌های ۳۰ تا ۵۰ به شمار می‌رفت.
مضمون اشعارش اکثرا اجتماعی-سیاسی بود که در نشریات مشهور سراسری وقت از جمله خوشه و فردوسی بچاپ رسیدند.

او با "نرگس علیمی" ازدواج کرد که حاصل ازدواج آنها دختری به نام "ریحانه"، شد.

سرانجام منوچهر رضایی پس از معالجه سرطان حنجره در بیمارستان فلسفی گرگان، چند ماهی در کما به‌سر برد و نهایتا در ششم اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۵، درگذشت. آرامگاه وی در جانب شرقی آرامستان امام‌زاده عبدالله گرگان، حوالی غسالخانه قرار دارد.

- نمونه شعر:
(۱)
یک نگاه اگر در صلابت گلوله‌ای باشد
قلب من هدفی‌ست،
یک دست اگر در لطافت شکوفه‌ای باشد
تن من باغیست.
بیا عزیزم!
در صلابت گلوله
          و لطافت شکوفه
                     آماج هم شویم.

(۲)
اینک
بلند سبز صنوبر را
بنگر که باغ
تا دل دیوار برده است
با سینه‌سرخ کوچک تنها
نگفته‌ایم
آن راز سر به مهر که دلدار گفته است.

جمع‌آوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)

▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎
برگرفته از جستاری به قلم علی بایزیدی و عبدالرحمن فرقانی‌فر منتشر شده در کانال تلگرامی:
@StarbadMagazine

هاشور ۵۷

#هاشور ۵۷


به اشک چشم آبیاری کرده‌ام
مزرعه‌ی انتظار را...
                          ♡
   وعده‌ی دیدارت را،
                        --درو کن!


 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#کتاب_چشم_های_تو

شیرکو بابان

شیرکو بابان


پروفسور شیرکو عبدالکریم توفیق بابان، مشهور به دکتر شیرکو بابان، استاد مکانیک دانشکدە مهندسی دانشگاه صلاح الدین هولیر اقلیم کوردستان و زبان شناس و استاد زبان کوردی، بود..

پروفسور شیرکو در سال ١٣٣٢ شمسی (١٩٥٣ میلادی)، در شهرستان چمچمال اقلیم کوردستان زاده شد، دوران ابتدایی و راهنمایی را در همین شهر بە پایان رساند و برای ادامە تحصیل در دورە دبیرستان، راهی شهر کرکوک شد.

در سال ١٣٥٥ خورشیدی از بخش مکانیک دانشگاه بغداد فارغ التحصیل شد و در سال ١٣٥٩ (١٩٨٠ میلادی) جهت ادامە تحصیل بە فرانسە رفت و در سال ١٣٦٤ موفق بە دریافت درجە دکترا در صنایع فلزی شد و پس از بازگشت از فرانسە، در دانشکدە مهندسی دانشگاه صلاح الدین بە عنوان استاد مکانیک بە تدریس مشغول شد.

پروفسور شیرکو بابان، زبان شناس و تبحر خاصی در دستور زبان کوردی داشت، از ایشان بیش از ٢٠ تالیف در زمینە دستور زبان کوردی چاپ و بسیاری دیگری از آثار وی در زمینە زبان‌شناسی هنوز بە چاپ نرسیدەاند.


▪︎کتاب‌شناسی:

- بەرەو ڕێزمانی کوردی، بەرەو نووسین، ۲۰۰۰

- شرۆڤەکاری ڕێزمانی لە زمانی نووسیندا، ۲۰۰۰

- زمانی نووسینی ڕێزماندار ، ھەولێر، ۲۰۰۸

- ڕستەسازی و شیتەڵکاری زانستی، ۱۹۹۶

- میکانزمە بنەڕەتییەکانی ڕستەسازی، ۱۹۹۷

- ڕێزمانی پاشگری دووپاتی «ەوە»، ۲۰۰۱

- ڕێزمانی کەسی سێیەمی تاک، ۲۰۰۴

- لە مۆرکە تایبەتییەکانی ڕێزمانی کوردی، ۲۰۰۰

- داینامیزمی جێناوی لکاو لە ڕستەسازیدا، ۱۹۹۷

- نەخشەی ڕۆنانی ڕێژەی کار، ۱۹۹۹


او، پنجشنبە، ٢٠ خرداد، ١٤٠٠ خورشیدی، بر اثر بیماری در ۶۸ سالگی درگذشت.


گردآوری و نگارش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)



منابع اینترنتی

https://www.basnews.com

https://www.kurdistan24.net


هاشور ۵۶

#هاشور۵۶



از هر چه که بگذریم،

از چشمانت نمی‎شود گذشت...

...

وقتی که ساکتی،،،

این تیله های جذاب 

مادرزاد شاعرند!

 


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#کتاب_چشم_های_تو

هاشور ۵۵

#هاشور۵۵



دوستم داشته باش،

              --با فعلی تازه!

تا عوض کند 

                 شعرهایم را

بی عشق تو،،،

       خانه نشینم،

                   الی الابد.

 



#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#کتاب_چشم_های_تو

هاشور ۵۴

#هاشور۵۴



به دندان کشیده،

 --بره‌ی خیالم را...

...

"کفتار"،

نامِ دیگرِ تنهایی ست.

 


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#کتاب_چشم_های_تو

هاشور ۵۳

هاشور ۵۳



صبح،

     --یا عصر،

فرقی نمی‌کند!

"دلتنگیِ جمعه"

شروع که می‌شود...

 

 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#کتاب_چشم_های_تو

هاشور ۵۲

هاشور ۵۲


روز مرگی،،،
 دوری از توست که
هر شب در گلویم گیر می‌کند،
--بغض می‌شود وُ
با قطره های اشک،
               فرو می‌ریزد!
 
 
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#کتاب_چشم_های_تو

مهدی شارق

مهدی شارق



دکتر مهدی شارق، شاعر توانای بروجنی در سال ۱۲۵۳ خورشیدی در بوجن متولد شد و تحصیلات خود را در شهر بروجن و اصفهان انجام داد. او در سال ۱۳۱۱ گواهینامه‌ی پزشکی خود را دریافت کرد. مجموع آثار شارق پس از مرگش در سال ۱۳۲۷ توسط شاعر بزرگ بروجنی "مشفق ضرغام" جمع‌آوری و به نام (گلزار شارق) به چاپ رسید.



▪︎نمونه شعر:  

دار محنت دان سرای چرخ وایوان ودرش را

سقف غم شمع الم دان آسمان و اخترش را 

از جهان مهر و وفا هرگز نیابی گر بجویی

هفت باب و چار مام و سه پسر یا دخترش را.


 

گردآوری و نگارش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

 


منابع

- یک قدم تاآسمان، سیدمرتضی فیاضی، ص ۱۲۰، انتشارات افضل ۱۳۸۶.

http://www.borujen.blogfa.com

هاشور ۵۱

هاشور ۵۱


کفِ ماهی‌تابه‌ها،
جای ماهی‌هایِ ترسوست!
ما که شیرماهی‌ایم،،
در عمق اقیانوس‌ها،،،
         --جای داریم.
 
 
 
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
#کتاب_چشم_های_تو

لبخند شیرینت

❆ لبخند شیرین ات:


سکر آور تر از اشعار خیامی

و از لبخند شیرین ات

عاشق های بخت برگشته

مست می شوند و 

مجنون وار

سر به بیابان می زنند.  


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#شعر_کوتاه

#هاشور

هاشور در هاشور ۷۹

هاشور در هاشور ۷۹


خانه‌های رفیع،
خودروهای سریع،
آرزوهای بلند،
خواستن‌های طولانی،
آه‌ه‌ه!!!
ای انسانیت،
تو چرا کوتاه آمده‌ای؟!


#لیلا_طیبی (رها)
#کتاب_اعجاز_عشق

عزت الله فولادوند

عزت الله فولادوند


استاد عزت الله فولادوند دورودی، معلم بازنشسته، نویسنده، شاعر و پژوهشگر ادبی ایرانی زاده ی سال ۱۳۱۵ خورشیدی در دورود لرستان که اکنون ساکن شهر کرج است.



▪︎کتابشناسی:

- بشنو این نی چون حکایت می‌کند. (نیستانی از مثنوی معاصر) - مجموعه‌ای از بهترین مثنوی‌هایی که توسط شاعران معاصر سروده شده است.

- ما فاتحان قلعه‌های فخر تاریخیم: نمادها و نشانه‌هایی از فرهنگ، تاریخ و تمدن ایران باستان, چاپ اول ۱۳۹۹، نشر برسم.

- عالمی دیگر بباید ساخت / انتشارات خوارزمی /سال ۱۳۹۸.

- ای خطه دلیری و دانایی. (مجموعه شعر) 

- مردی که می‌سراید (شعر و زندگی شفیعی کدکنی) - نشر مروارید تهران ۱۳۸۸.

- دیلمیان و امیران فولادوند - نشر بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار ۱۳۸۸.

- عالمی دیگری بباید ساخت (گذری به فرهنگ و تاریخ) - نشر ترنگ تهران ۱۳۹۸.

- نقش فرهنگ جهان‌گرای (ایران در زلال آیینه تاریخ) - یانار _ آیدین تبریز ۱۳۹۵.

- دریچه ای رو به آفاق شعر - نشر اردی‌بهشت جانان خرم‌آباد ۱۳۹۹.

- ستارخان و جنبش مردم غیور تبریز - نشر ابتکار نو تهران ۱۳۹۴.



▪︎نمونه شعر:

(۱)

دورود

به کارگاه دل و جان تنیدم این حله 

کدام حله که آن را نه تار هست و نه پود 

فروغ ماه ندارد چنین لطافت و حسن 

صفای صبح نباشد بدین جمال و نمود 

زمانه گر بگذارد مرا دمی، دانم 

که با چکامه نکوتر ازین چکامه سرود 

دریغ می ندهد یک نفس مجال مرا 

بلا و محنت گیتی، خیال بود و نبود 

مرا ز دامن البرز باز می‌طلبد 

هوای دلکش "دربند" و کوهسار دورود

کنون که می‌نتوانم ز بار محنت ری

ره دیار تو ای قبله گاه جان پیمود 

به پیک آه دهم نامه و همی گویم

الا دیار عزیز من ای دورود، درود.



(۲)

شکسته بال چو از آشیان خویش پریدم 

درون شعله فتادم، به خون لاله تپیدم 

ز چشم پنجره‌ها بود خون حادثه جاری 

که از فراز تو ای شهر شب گرفته پریدم

حریق بود؟ ندانم و یا تهاجم طوفان.



(۳)

تو بهار گل افشان، من گیاه پاییزی 

تو همه دل آرایی، من همه دل آزاری 

رهگذار این  وادی، یادگار من خواند 

این غزل چو بنویسم، بر جبین تو باری.



(۴)

منم تنها درخت این بیابان 

تن لرزان به دست باد و باران 

هزاران آرزوی سبز در دل 

به امید گل و باغ  بهاران.



(۵)

مهربان من!

گوش کن صدای تلخ شیون مرا 

من،

پلی شکسته پیش پای این قبیله‌ی مهاجرم 

کز هجوم رهزنان 

سوخت هر چه دارشان، ندارشان 

کشت گاه زرد وخیمه‌ی سیاه، 

عشق سبز شان، 

مادیان ابلق نجیب، 

اسب‌شان، تفنگشان، سوارشان،

یاد و یادگارشان! 

ای ز من نهفته روی 

در کدام بیشه‌ی غریب!؟



گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها)

هاشور در هاشور ۷۸

هاشور در هاشور ۷۸



هیچ چیز ﺑﻪ ﺣﺠﻢ تنهایی‌ایم ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺷﻮﺩ!

هیچ چیز،

    --جز موهای سپید،

و روزهای کسل کننده‌ی پیش‌رو

و وعده‌ای مرگی،

      که وعده‌ای‌ست،

                      --ناگریز!



#لیلا_طیبی (رها)

#کتاب_اعجاز_عشق

مجموعه اشعار هاشور در هاشور ۲۷ #سعید_فلاحی


۱۲۰
به گمانم اندوه،
پرنده‌ای‌ست تنها،
در غم جفت‌اش،
          [غمگین]
که حدِ فاصلِ دو کوچ،
بال‌هایش را سست می‌کند.

ــــــــــــــــــــــــــ

۱۲۱

سیگارش خیس،
            --بر لب
چترش زیر بغل
یکریز می‌بارد
باران
نه،
شعر
از گلوی بغض گرفته‌‌اش...
ــــــــــــــــــــــــــ

۱۲۲
دوست داشتنت
سواد نمی خواهد؛
که پای حساب و کتابش بنشینم!!!
دل می خواهد؛
یک دل صاف و ساده و بی‌سواد...



#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

هاشور در هاشور ۷۷

هاشور در هاشور ۷۷


قرقاولی تنهایم!

زیبا و جسور،

اما دلشکسته،،،

مزرعه‌ای سبز، خانه‌ام بود

که پاییز راه در آن نداشت

ناگهان دروگرها

تابستان‌م را زمستان کردند...



#لیلا_طیبی (رها)

#کتاب_اعجاز_عشق

قادر قادری

قادر قادری


"حاج عبدالقادر قادری" شاعر، نویسنده و مترجم پیشکسوت مهابادی با تخلص شعری "هیوا"، ۳ آذر ۱۳۹۹ در سن ۸۸ سالگی بر اثر بیماری، دار فانی را وداع گفته و در قطعه هنرمندان این شهر به خاک سپرده شد.

او در سال ۱۳۱۱ خورشیدی در روستای “شیخالی“ مهاباد دیده به جهان گشوده بود. در سال ۱۳۳۷ با مدرک کارشناسی حقوق (فقه اسلامی) به عنوان آموزگار در آموزش و پرورش استخدام شد و در کنار تدریس به نویسندگی و ترجمه نیز مشغول بود.

پیش از انقلاب ایران در سال ١٣٥٧، با نام مستعار "آلوز" آثار خود را می‌نوشت. 


استاد "هیوا" آثار ادبی متعدد و برجسته‌ای از خود به یادگار گذاشت که از جمله می‌توان به عناوین زیر اشاره داشت:

- هه‌ژارنامه.

- باغچه بهشت.

- ئاله کوک.

- چوار چیروک.

- دایه مه‌مده به گورگی.

- تفسیر ۲ سوره از قرآن به نظم.

- گنجینه هیوا.

- گروکاش.

و...


 این شاعر و مترجم مهابادی علاوه بر نویسندگی در زمینه چاپ و نشر هم فعالیت داشت و با تاسیس انتشارات "هیوا" مجوز چاپ ده‌ها کتاب به زبان کردی و فارسی را دریافت کرده بود.

 

جمع‌آوری و نگارش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

هاشور در هاشور

پاریس باشی،
         --یا تورقوزآباد!
یا اصلن،،،
همین وُوری‌یرد(۱) خودمان!
...
عاشق که باشی،
بی‌خوابی،،
آدرست را می‌یابد!!!

(۱) بروجرد در گویش بروجردی
 

#لیلا_طیبی(رها)

مجموعه اشعار هاشور در هاشور ۲۶ #سعید_فلاحی


۱۱۷
عقربه‌های ساعتم--
زیر خروارها جرم و زنگ،
خواب رفته‌اند..
                             ***
در خانه‌ای که چشم‌های تو طلوع نمی‌کند
گذر زمان معنایی ندارد؟!

ــــــــــــــــــــــــــــ

۱۱۸
قاطری لنگم!
عاشق شیهه کشیدن‌های
          مادیانی گریز پا.
...
نه جراتِ تاختنم هست وُ،
    نه یارای دل بریدن!
                         ¤
  --میل سقط شدن دارم!

ــــــــــــــــــــــــــــ
 
۱۱۹
گفتند:
پدرم به آسمان‌ها رفته‌ست؛
توسط ناسا،
شاید هم،
همراه فضانوردان بایکونور،،
                        --نمی‌دانم!
حالا؛
مدتی‌ست،
به ایجاد رابطه با "ترامپ" وُ،
دوستی‌ی با "پوتین"!!
                  --می‌اندیشم!


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

هاشور در هاشور ۱۱۸

#شعر_هاشور_در_هاشور ۱۱۸



قاطری لنگم!

عاشق شیهه کشیدن‌های 

          مادیانی گریز پا.

...

نه جراتِ تاختنم هست وُ،

    نه یارای دل بریدن!

                         ¤

  --میل سقط شدن دارم!

 


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#کتاب_اعجاز_عشق