انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

امید


امید به بازگشتت دارند

این چشم ها،،،

سال‌هاست

پشت سرت آب می‌ریزند.

 


 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

چشمانم


 

۸۹



چشمانت را 

       --نمی دانم!

اما، وقتی می‌رفتی

بدجور گریان بودند؛

          --چشم‌هایم...

 


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

رابرت شپارد

رابرت شپارد


رابرت شپارد، شاعر و منتقد ادبی انگلیسی، از شاعران بحث انگیز شعر پسازبانی بریتانیا است. او استاد شعر و شاعرانه‌شناسی شناختی در دانشگاه "اد هیل" در لنکشایر انگلستان هست، و در مجلات تخصصی شعر خلاق بریتانیا و ایرلند همکاری چشمگیری دارد و طبق نظر پژوهشگران ادبی حاضر در جهان غرب، تجربیات نوآورانه در فرم زبانی شعر پسازبانی و مابعد زبان در آمریکا و انگلستان دارد.

او به صورت آنلاین تجربیات شعر پسازبانی خود را در سایت‌ها و مجلات آنلاین به اشتراک می‌گذارد که مورد استقبال جامعه منتقدان ادبی قرار گرفته است، و چند کتاب موثر در رابطه شعر شناسی شناختی و شاعرانگی و نوشتار خلاق شعر دارد.

چرخش زبان گفتارنویسی با مواجه مفاهیم اصطلاحی علوم سیاسی و نیز گردش اطلاعات و اعتراض ناشی از عملکرد پروپاگاندای سیاست جوامع غربی و شکاف‌ها و گسست‌های فرهنگ بینانسلی، بر باد رفتن ارزش‌های انسانی در جوامع پساتکنولوژی، انسان ابزاری و انسان رسانه‌ای، احترام به زیست طبیعی از دغدغه‌های شاعرانگی اوست.

شاپارد همچنین به نگارش داستان‌های لحظه‌ای می‌پردازد. داستان لحظه‌ای (Flash Fiction) گونه‌ای ادبی است که از بیش از یک دهه پیش به عنوان شکلی از ادبیات معاصر پذیرفته شده است. جیمز توماس و رابرت شپارد، تعدادی از این داستان‌های بسیار کوتاه را از برخی نویسندگان مطرح دنیا گرد آورده‌اند. 



▪︎کتاب‌شناسی:

- ماهی کور، (مجموعه داستان‌های لحظه‌ای یا خیلی کوتاه است) با همکاری جیمز توماس.

- تا شباهتت را به مقتول کم کنی، (مجموعه داستان‌های لحظه‌ای یا خیلی کوتاه است) با همکاری جیمز توماس.

- داستان ناگهان (مجموعه داستان‌ کوتاه) با همکاری جیمز توماس.



▪︎نمونه داستانک‌ها:

(۱)

صبح دوشنبه گرم و بی‌باران شروع شد. آئورلیو اسکوبار دندان‌ساز تجربی سحرخیز مطب را ساعت شش باز کرد. تعدادی دندان مصنوعی را که هنوز توی قالب گچی بود از جعبه‌ی شیشه‌ای بیرون آورد. روی میز مشتی ابزار به ترتیب اندازه ردیف کرد. انگار می‌خواست آن‌ها را به نمایش بگذارد. پیراهن بی‌یقه‌ی راه‌راه به تن داشت که با دکمه‌ی قابلمه‌ای طلایی بسته بود. شلوارش را هم با بند نگه داشته بود. لاغر و راست‌قامت بود، اما حالت کاهش با اوضاع نمی‌خواند. قیافه‌اش به آدم‌های کر شباهت داشت.

وقتی همه چیز را مرتب کرد مته را کشید سمت میز و صندلی کار و دندان‌ها را صیقل داد. گویی موقع کار فکر نمی‌کرد، فقط یکریز می‌چسبید به کار. با پا تلنبه می‌زد، حتی وقتی نیازی به آن نداشت.

[از کتاب داستان ناگهان]



(۲)

هر داستان یک واقعیت و یک دروغ است. مادرم داستانی دارد دربارهٔ عشق زندگی‌اش. داستانی ساده است اما همیشه وقتی تعریفش می‌کند می‌زند زیر گریه و چنان مستقیم به پسِ پشتِ من نگاه می‌کند که انگار من وجود خارجی ندارم. در جزئیات داستان چیزی هست که مرا وامی‌دارد فکر کنم غمی در دنیا هست که تا صور اسرافیل ادامه دارد.

داستانش این‌طوری شروع می‌شود: در دههٔ چهل، وقتی مادرم، دختر نوجوانی بود از تنسی، عاشق پسر همسایه شد. همان سال دولت تصمیم گرفته بود که سدهایی درسراسر ایالت بسازد. گویا چند طوفان شدید باران‌زا آمده و رفته بودند، دریاچه‌های طبیعی تازه، منظرهٔ ناکسویل تا ممفیس را به هم زده بودند. یک دریاچه درست افتاده بود روی زادگاه مادرم و مردم خانه‌هایشان را از دست داده بودند، کارشان را از دست داده بودند، گورستان‌هایشان، مزرعه‌هایشان، و بعضی دل‌شان را. شبی قبل از آنکه دولت همه را از زادگاه مادرم تخلیه کند، او و عشق زندگی‌اش، آن پسر، در تختخواب مادرم عشق‌ بازی کرده بودند. پدر و مادرش به مجلسی رفته بودند برای دعا، گمان می‌کنم دعا برای زمین خشک، مثل نوح.

[از کتاب ماهی کور]



(۳)

نرو بیرون. نرو خرید یا سر قرار. نرو سر قرار با مردا. نرو سر قرار با مردایی که رانندگی می‌کنن. خودت رانندگی نکن تا سر قرار؛ چون ممکنه مردی که باهاش قرار داری فکری بشه که اصلاً لیاقتشو داری که پاتو بذاری تو ماشین رنگ سفارشی مثل عروسش. قرار نذار با مردایی که می‌شینن تو ماشین یا تکیه می‌دن بهش. مبادا بشینی تو ماشین یا ولو شی رو صندلی یا پشت بدی به پوسته فلزی در. شبا قرار نگذار. شبا قدم نزن. شبا تنها قدم نزن. تنها نباش. با یه رفیق دختری، دوستی، کسی قدم بزن. به هیچ مردی اعتماد داری؟ اصلاً با دوستا وقت نگذرون. بیشتر زن‌ها توسط فردی کشته شدن که می‌شناختنشون. بیشتر زن‌ها توسط یکی که باهاش صمیمی بودن کشته شدن.

[از کتاب تا شباهتت را به مقتول کم کنی]



▪︎نمونه شعر:

(۱)

[امضا]


می‌توانم برای شما لیستی بخوانم 

از مواجه سر راست زندگی 

که بارگذاری شده اینجا 

قهر و خروج

از اتحادیه اروپایی 

مصیبت بروکسل 

کناره‌گیری ایرلندشمالی 

بخاطر یک بندرگاه آزاد

فرجام خروج بریتانیا (با)

ضرب یک انگشتی شست  

روی نیمکت عقبی و

فشردن (نه)

روی صفحه نمایش توئیتر 

با نور پس زمینه‌اش

که می‌توانم برای شما 

یک پست بگزارم و 

امضایش کنم 

با آرای مشخص 

معنادار، بی‌معنا 

هیچ قراردادی

برای یک محکوم به اعدام 

در آخرین جزیره امیدها نیست 

من می‌توانم سر آخر 

نام شخص شخیص‌ام را

همین جا امضا کنم 

جایی که جان میلتون 

اثر انگشتش را 

قبل‌ از من زده.



گردآوری و نگارش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)





منابع

https://www.avangard.ir/book

https://www.instagram.com/p/CS8kWd1s24f/?utm_medium=share_sheet

@afarineshdastan


پرنده در قفس


۸۸


پرنده‌ام وُ در قفس،

دلتنگ بام تو!

تا بچینم

دانه‌های عشقت را.

 

 


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

پدر

#هاشور ۸۷


امن‌ترین جای جهان،

شانه‌های "تو" بود...

   ***

آه، پدر!

 


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

آزاد میبدی

عباس آزادی



عباس آزادی فرزند یدالله متخلص به "آزاد میبدی" شاعر و نویسنده‌ی ایرانی زاده‌ی ۸ شهریور ماه ۱۳۴۸ خورشیدی در عباس آباد میبد استان یزد است. او از فعالان سیاسی، فرهنگی، هنری و مذهبی میبد است.

سرودن را از دوره ی راهنمایی شروع نمود. با آشنایی با زنده‌یاد استاد "میرزا حسین زارع ده‌آبادی" متخلص به "شفیق میبدی" دریچه‌های نو در شعر و ادبیات به رویش گشوده شد. تخلص "آزاد میبدی" را استاد شفیق بر او نهاد.

آزاد میبدی چندی به‌عنوان دبیر انجمن شعر و ادب شهرستان میبد فعالیت نمود و در سال ۱۳۸۴ خورشیدی، انجمن شعر و ادب آیت‌الله موسس میبدی را تاسیس کرد.

او در قالب‌های کلاسیک، نیمایی و سپید و..‌ طبع آزمایی نموده و به موففقیت هایی دست یافته است؛ اما بیشتر متمایل به سرودن غزل است.

آزاد میبدی همچنین، فیلم‌های (شعرا و موسیقی دانان میبد) و همچنین (بزم عاشقان) را تهیه‌گنندگی و کارگردانی نموده است.


▪︎کتاب‌شناسی:

- دلم می‌خواست گریه کند. - به همراهی علیرضا زارع میبدی - نشر آرتا کاوا اردکان. ۱۳۹۱.

- تذکره‌ی شعرای میبد. - نشر آرتا کاوا اردکان. ۱۳۹۳.

- قریه‌های عاشقی.

- عشق و عاشقی شعرای ایران.

- گلچین اشعار آزاد میبدی.


▪︎نمونه شعر:

(۱)

آرزوی وصل 


اول طریقِ دلبری آغاز می‌کنی 

آخر برایِ بوسه چنین ناز می‌کنی 

محبوبِ من! ببین که چه با حال و روز من 

با این نگاه خانه برانداز می‌کنی 

پروانه را بپرس که در آتشِ فراق

در آرزویِ وصل که پرواز می‌کنی؟

پیچیده حکمتی است مرا از میانِ خلق 

تشریفِ حُسن بر قدِ ناساز می‌کنی 

"آزادیا" طریقِ محبّت گُزیده‌ای

جان را فدای دلبرِ طناز می‌کنی 

می‌آئی از قبیله‌ی خوبان و خلق را

مفتون آن وجود پر از ناز می‌کنی.



                 (۲)

ای عشق 


مرا حالِ دگر دادی تو ای عشق 

عجب عشقی به سر دادی تو ای عشق 

ز پا افتاده بودم سخت ناکام 

سعادت را ثمر دادی تو ای عشق 

توان و تابِ من کردی مُضاعف 

مرا از غم گذر دادی تو ای عشق 

من و عشق و جنون و راز و مستی 

تو عقلم را هَدر دادی تو ای عشق 

جهان بی عشق مفهومی ندارد

چه جانانه خبر دادی تو ای عشق 

غمین بودم و دل سرد و گرفتار

وجودم را شرر دادی تو ای عشق 

عطا کردی به من طبعِ روان را

به "آزاد" چشمِ تَر دادی تو ای عشق.



                             (۳)

آرزوی وصل 


رفتی و گذشت شادمانی 

بی‌روی تو نیست زندگانی 

ازحور و پری کسی است برتر 

محبوبِ دلم تو آنچنانی 

آن قامتِ دلفریب و رعنا 

زد راهِ من و خلقِ جهانی 

با آن لبِ دلربای جادو

تو فتنه راهِ لا مکانی 

ای غنچه‌ی ناز پرور دهر 

حالِ دلِ عاشقان چه دانی؟

چشمی که تو را ندیده بهتر 

زان دیده که بیندت زمانی 

محصول دعا و اشک و آهم 

در راهِ تو رفت رایگانی 

آتش به وجودِ من فکندی 

زین بیش جفا نمی‌توانی 

شادم که در آرزوی وصلت 

طی شد همه نامه پ‌ی جوانی 

"آزادی" و بوسه بر جمالت 

هیهات، زهی خیالِ فانی.



   (۴)

چشم همگان روشن 


خوش به حالِ انسان

آسمان آرام است 

در زمین همهمه‌ای است 

گویی از مظهر عشق خواهد آمد خورشید 

زندگی منتظر است 

و کسی پشت افق می‌خواند 

زندگی پر شده از احساس 

وقت شادی شده است 

اینک این مژده‌ی وصل، واصل شد 

رسید خاتم 

هفدهم ربیع 

خوش به حال انسان

چشم همگان روشن.

  

  

(۵)

تاریخ خون


وقتی غروب

غم‌زده از راه می‌رسد

دریایی از ملال

در سینه‌ی گرفته‌ی من موج می‌زند 

تنهاتر از خدا

هم سوگ پنجره

روان سرخ حادثه را گریه می‌کنم 

روزان سنگ‌ها و تلاءلو شیشه‌ها 

خورشید، خورشید 

دیری است 

در میان شفق لانه کرده است 

می‌بینم آشکار

چشمان روزگار

منظومه‌ای شناور در خون آفتاب

در عالم خیال

گویی مرا به خلوت تاریخ خوانده‌اند 

اینجا 

میان بستر خون آرمیده‌ست 

آرام و پاک

جان زمان

جان زمین 

جان جهان

حسین.



گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها)

شب


 به گمانم گیر کرده،ست؛

       --شب،

      به موهای سیاهت!

بی تو،

شب‌هایم همه یلداست...

 


 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

 


فصل آخر


 فصل آخر عمرم،

    --زمستان نیست!

هنگامه‌ای‌ست،

         که تو می‌روی.


 


 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

 


خدایار آزادی

خدایار آزادی



استادخدایار آزادی نویسنده و شاعر لرستانی زاده‌ی یکم فروردین ماه ۱۳۳۷ در شهرستان دورود که فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی دارد و در داستان و نمایشنامه‌نویسی فعالیتی دیرینه دارد. 

پایان نامه کار شناسی ارشد ایشان با عنوان نقد رمان « بهشت برای گونگادین نیست از منظر ادبیات داستانی » تهیه شده که در قالب کتاب منتشر خواهد شد.


▪︎کتاب‌شناسی:

- مجموعه شعر "برایم کمی از شکفتن بگو" - ۱۳۸۳.

- مجموعه داستان کوتاه "سرباز ها" - ۱۳۸۶.

- پنجره نگاه - ۱۳۸۶.

- جمهوری هراس - ۱۳۹۴.

- مجموعه شعر نو "خواب مترسک‌ها" - ۱۳۹۵.

- "آقا و خانم پرتقالی" مجموعه داستان کوتاه طنز - ۱۳۹۸.

همچنین دو کتاب مشترک به نام های "طوقی" و "یال"، آثار برگزیدگان جشنواره ادبیات داستانی کشوری به اهتمام زنده یاد امیر حسین فردی و مجید قیصری را نیز در کارنامه ادبی خود دارد.

گفتنی است؛ چهارمین اثر این شاعر و نویسنده به نام: "جمهوری هراس" به عنوان دوسالانه کتاب سال لرستان در اردیبهشت ۱۳۹۶ از طریق اداره ارشاد استان لرستان معرفی شد. همچنین این کتاب در جشنواره بین‌المللی ایثار و شهادت تهران با عنوان "سرخ نگاران "سال ۱۳۹۸ حائز مقام گردید.


▪︎نمونه شعر:

(۱)

معلم


فقط بال تو پروازش بلند است 

طلوع سبز آوازش بلند است 

کسی را دوست می‌دارم که در عشق 

سرانجامش چو آغازش بلند است.


(۲)

بلوط‌ها 


بلوط‌ها از کبریت می‌ترسند.

از دست‌های سفالی ما 

از چشمانی پر از رگ و خون!

باران سال‌ها، راهش را گم کرده است.

برگ‌های تشنه 

با ابروانی پر پشت 

با ابرهای خیالی تمنا، مکاشفه می‌کنند 

چشم‌های‌شان را

سال قبل از دست داده‌اند.

بلوط‌ها با عصاهای سوخته از ما دور می‌شوند.

تپه‌های سیاه خاکستر را به کوه می‌بخشیم.

بدون اینکه  

چشمه آبی در کنارشان بگذاریم.

دل روشن ما 

با کدام صبح آشناست؟

با کدام قله‌ی مهربان؟

بلوط‌ها از مقابل ما می‌گریزند.

رودخانه بر خود می‌لرزد.

لُرها بلوط‌ها را دوست ندارند!

زاگرس به آغوش خدا پناه می‌برد...


(۳)

غریب 


نمی‌خواهند 

یک جرعه آب بنوشی 

یک تکه نان برداری 

حتی یک لحظه 

بر سکوی خانه‌ام بنشینی 

ایستاده‌ام به شماتت چشم‌ها و دست‌ها...

دل اما به غربت تو دادم

گفتم شاید خدا

دوباره به ما نگاه کند 

این شهر تو را نمی‌شناسد 

حتی نمی‌گذارند 

غزلی برایت بخوانم!

لحظه‌ها دارند تاریک می‌شوند 

می‌ترسم نیزه‌ها از راه برسند.

چند خوشه از شعرهایم را

در خورجینت می‌گذارم

پروانه‌ها راه را

به تو نشان خواهند داد.


(۴)

در خیابان واژه‌ها 


اتم را که شکافتند 

من به دنیا آمدم.

هیچ پرنده‌ای

از فلاخنم 

در امان نبود.

هیروشیما را که نواختند!

عاشق دختری شدم

که رد پایش هنوز

در شعرهایم سبز می‌شود.

وقتی شعر را آفریدند 

داشتم 

در خیابان واژه‌ها 

قدم می‌زدم.


(۵)

شعر


گرگدن از راه می‌رسد 

می‌غرّد.

مشتی شعر جلویش می‌ریزم

دستم را می‌بوسد.

حالا می‌توانم 

به سادگی او را تقطیع کنم.


(۶)

کارت


تو کارتت را گم می‌کنی 

می‌جنگی 

تا سهمیه‌ات هدر نرود.

من سال‌هاست 

دلم را گم کرده‌ام

منتظرم گرگی مهربان

آن را برایم پس بیاورد!.


(۷)

بهشت 


بهشت از آن پرندگان زخمی است 

به حواصیل‌های پیر بگویید:

در برکه‌های زمین 

دلخوش کنند!.


(۸)

وطن 


قلبی سبز 

دستی سفید 

و پیراهنی سرخ

این است وطنم.



▪︎نمونه داستان:


ماهی‌ها 

ماهی‌های قرمز، مرتب سرشان را به خاطر به دست آوردن اکسیژن بیش‌تر، بالا می‌آوردند و حباب‌ها را با دهان خود می‌ترکاندند. سراسر حیاط از تشت‌ها و دبه‌های ماهی پر شده بود. کاسبی ایام نوروز است و من هر سال ده‌ها هزار ماهی را در دبه‌های مختلف در حیاط می‌چینم تا آن‌ها را بین مغازه‌ها تقسیم کنم.

چند روز دیگر حال و هوای شهر را عوض می‌شود و ماهی‌های قرمز زیبا در آکواریوم‌ها در پیاده‌رو خیابان، آمدن بهار را نوید می‌دهند و توجه مردم را به خود جلب می‌کنند از این طریق ماهی‌های کوچک روانه‌ی خانه‌ها می‌شوند.

هر دبه تقریبا حالت یک شهر را دارد. دبه‌ی دیگر شهر دیگر، آن‌ها به صورت شهر و کشور و حتی قاره‌ها به وسعت یک دبه‌ی بیست لیتری تقسیم شده‌اند.

ماهی‌ها رها شده در آب و بی‌خبر از دبه‌های دیگر، با مرزهایی از جنس دیوارهای پلاستیکی!.

هزاران چشم ریز به من نگاه می‌کنند با دهان‌های کوچک‌شان منتظر غذا هستند. با معصومیتی عجیب به من زل می‌زنند.

هر چند از زیبایی آن‌ها لذت می‌برم اما ته دلم اندوهی تلخ می‌نشیند. به خوبی می‌دانم این موجودات کوچک عمر بسیار کوتاهی دارند. ما آدم‌ها به خاطر جشن نوروز میلیون‌ها ماهی قرمز را از بین می‌بریم. مادر به سختی از میان دبه‌ها می‌گذرد. نزدیک است دبه‌ای را واژگون کند و ماهی‌ها به سرعت برق وارد راه آب فاضلاب شوند. سریع دبه را چسبیدم و گفتم: «حواست کجاست مامو؟»

از بچگی عادت کرده بودم او را مامو صدا کنم.

همان طور که به دایی خالو و به عمو، عامو می‌گفتم.

مادر با دلخوری گفت: «شگون نداره! این همه ماهی زبون بسته را توی این سرما بزاری تو حیاط»

خندیدم و گفتم: «چطوره برا همشون گرمکن بخرم...؟»

اخم مادر حرفم را برید. نزدیک در به او گفتم: «می‌بینی؟

شده‌ام خدای ماهی‌ها!»

مادر دستش را به دندان گرفت و استغفراله گویان از حیاط بیرون رفت. یک دفعه به ذهنم رسیده بود. خدای ماهی‌ها!، بد چیزی نیست. لوله‌ی آب را روی دبه‌ها باز کردم. مقداری غذا برایشان ریختم. شلنگ هوا را به نوبت گذاشتم توی دبه‌ها تا خیال ماهی‌ها از ادامه‌ی زندگی راحت‌تر شود. از شدت خستگی روی صندلی نشستم.

ده دوازده روز باید صبر می‌کردم تا بازار آماده‌ی خرید ماهی‌ها شود. احساس بزرگی و غرور کردم. خدای این همه موجود، اگر به آن‌ها غذا نمی‌رساندم به زودی تلف می‌شدند.

به خدا فکر کردم که با چه نظم و ترتیبی، رزق همه‌ی موجودات را برای آن‌ها فراهم می‌کند.

البته من همین کار را می‌کردم به آن‌ها غذا و هوا می‌رساندم. زندگی آن‌ها دست من بود. لابد از من ممنون هستند و مرا ستایش می‌کنند. منتهی من زبان آن‌ها را بلد نیستم.

چند روز دیگر حیاط به مرور از دبه‌ها خالی می‌شود و ماهی‌ها در ظرف‌های شیشه‌ای سر سفره‌های هفت‌سین قرار می‌گیرند.

و شادی را به خانه‌های مردم می‌برند و خانه‌ها پذیرای ماهی‌ها می‌شوند و نوروز با وجود آنها رنگ شادی به خود می‌گیرد.

می‌دانستم که اکثر ماهی‌ها سرنوشت خوبی ندارند. کمی احساس گناه کردم. خدای ماهی‌ها مجبور است به خاطر منافع شخصی‌اش مخلوقات خود را بفروشد. خدای نیازمندی که محتاج کاسبی بود... اما خالق هستی چنین کاری را با مخلوقات خود انجام نمی‌دهد. البته من هم ماهی‌ها را دوست دارم ولی چه کنم، گرفتارم و محتاج درآمد. وقتی سایه‌ام روی یکی از دبه‌ها افتاد، یکی از ماهی‌ها سرش را از آب بیرون آورد و گفت: «بالاخره می‌خوای با ما چکار کنی؟»

گفتم: «دارم به شما خدمت می‌کنم.»

ماهی گفت: «بزار راحت باشیم از این آب به اون آب، از این ظرف به اون ظرف!. پاک زندگی مارو به هم زدی.»

ماهی را از دبه بیرون آوردم. آن را مقابل صورتم گرفتم

ماهی دهانش را مرتب باز و بسته می‌کرد. به صورتش

فوت کردم. ماهی جیغ بلندی کشید. 

گفتم: « فضولی موقوف! من تصمیم می‌گیرم که چه کار کنم. هر بلایی که بخوام می‌تونم سر شما بیارم. شما بنده‌اید و من خدای شما هستم.»

ماهی بغض کرد و گفت: «قربونت برم چه خدای بدبخت و مهربونی!»

بدبخت و مهربون!. عجب حرفی زد این موجود خونسرد!. با هم جور در نمی‌آیند. حتما ماهی در به کار بردن این جمله اشتباه کرده بود... مادر لیوان چای را گذاشته بود نزدیکم.

نم بارانی فضا را مطبوع کرده بود. فضا روز به روز بهاری می‌شد. سه چهار روزی طول کشید تا ماهی‌ها به فروش رفتند. بعد از آن دبه‌های خالی را در انبار چیدم تا سال دیگر و نوروزی دیگر... به شدت خسته بودم. خدای ماهی‌ها کارش را به خوبی انجام داده بود. می‌رفت به دخل و خرج و حساب و کتابش رسیدگی کند و به فکر کار جدیدی باشد.



گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها)

چترت را بردار...


 باران 

   بدجور

   پشت پنجره

        قدم می زند،

چترت را بردار

برویم 

با او قدمی بزنیم.


 


 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

 


گمشده


 فرشتگانِ خدا،
 یکی را گم کرده‌اند وُ،
سراغ اش را از من می‌گیرند...
                             *
طفلکی‌ها؛
راه بلدِ خانه‌ام نیستند!
 


#سعید_فلاحی (زانا کۆردستانی)
 

محمد شیدا

محمد شیدا


محمد شیدا  با نام هنری «شیدای دزفولی» شاعر و معلم صاحب نام خوزستانی، موسس و مسئول انجمن شعر شیدا که دارای آثار متعددی در زمینه مدیحه و مناقب است؛ زاده‌ی نهم مرداد ماه سال ۱۳۱۷ بود.

او تا مقطع دیپلم در دزفول (دبیرستان پهلوی) درس خواند و سپس فوق دیپلم و لیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه چمران اهواز گرفت. در همین ایام به شکل مکاتبه‌ای در انجمن شاعران صائب تهران عضو شد.

وی در دوران جنگ مسئول انجمن ادبی شاعران متعهد خوزستان (زیر نظر اداره کل ارشاد خوزستان) شد و در سال ۱۳۷۳ انجمن ادبی شیدا را ثبت نمود.

وی علت علاقه خود به شعر را گرایش درونی به شعر و خواندن رباعیات عمر خیام در کلاس پنجم دبستان، عنوان کرده بود.

شیدای دزفولی از سال ۱۳۴۸ به چاپ آثار شعری خود در مجموعه‌ها و نشریات گوناگون اهتمام ورزید.

سرانجام در دومین روز از اسفند ماه ۱۳۹۵ در اهواز درگذشت.


▪︎کتاب‌شناسی:

- شعله شیرین/ (مجموعه شعر) انتشارات آذروش تهران سال ۱۳۷۱

- فریادی در سکوت / دو جلدی (مجموعه شعر) آذروش تهران سال ۱۳۷۲

- شقایق / دو جلدی (مجموعه شعر) آذروش تهران ۱۳۷۴

- منظومه سجده خونین در مورد نهج‌البلاغه / دو جلدی/ انتشارات آل ایوب (اسلامیه قم) ۱۳۷۷

- آناهیتا / دو جلدی (مجموعه شعر) انتشارات آل ایوب اسلامیه قم.

- لحظه‌های آبی با سهراب (شعرهایی به تضمین و استقبال آثار سهراب سپهری).

- راهیان فردا (مجموعه نثر و قطعه ادبی).

- آشنای ناشناس (مجموعه شعر) نشر کردگار - ۱۳۸۹

        


▪︎نمونه شعر:

(۱)

رویش خورشید 

ما اگر لبیک را پیوسته تمکین کرده‌ایم 

سرفرازی بین، حدیث عشق، تکوین کرده‌ایم 

قصه‌ی شور و شکفتن، قصه‌ی تردید نیست 

رویش خورشید را مبنای تخمین کرده‌ایم 

رهگذار کوچه‌ی کور حقارت را بگو 

ما به همت، توسن ابعاد را زین کرده‌ایم 

نغمه‌ی نای «انالحقی» حضوری از خداست  

با اذان عشق، حد دار، چندین کرده‌ایم 

سر «شیرین» است تلخی، در طریق عاشقی 

«بیستون» داند چرا ما فکر شیرین کرده‌ایم 

شور دریا می‌تواند ناخدا آرد به شور

زین سبب بر موج موج سینه، تسکین کرده‌ایم 

ما عقاب عرصه‌ی عشقیم با خون طلب 

دارمجنونی به سودای تو رنگین کرده‌ایم 

حد خفاشان شب را، باور خورشید نیست 

ما غرور سرخ در چشم فلک بین کرده‌ایم 

ز آسمان دیده‌ها، بارد اگر تسبیح اشک 

شمع‌سان، ما دامن دل، اختر آذین کرده‌ایم 

خاک میدان را به تشریف شهادت‌های خویش 

با جنون جاری جان، رشک پروین کرده‌ایم 

ما زلال شبنم شوریم تا کو‌ی سحر 

شب نخواب بوده، گر خشتی ببالین کرده‌ایم 

جز طریق دوست «شیدا» در طریق ما مجوی

شیوه‌ی شیدا شدن، اینگونه تعیین کرده‌ایم.


(۲)

ای من تو می‌دانی دگر طاقت ندارم

بیهوده گاهی لحظه‌ها را می‌شمارم

دیری‌ست تا در زندگی هر روز، هر شب 

اینجا و آنجا راه غربت می‌سپارم 

چون کودکی‌ها در میان کوچه‌ی عمر 

دیگر خودم را از خودم جا می‌گذارم

از ابتدای کوچه تا تنهایی پیر 

راهی نمی‌ماند به مرز انتظارم

طبق چه یاسایی چرا آن‌هم فقط من 

حق فرار از مسلخ (بودن) ندارم؟

(شیدا) اگر خواهی نشانم، مشکلی نیست 

من آشنای ناشناس این دیارم. 


(۳)

دلم چون پنجره هر جا مکان داشت 

دو چشمی خسته سوی بیکران داشت 

خداوندا تو دانی این زمینی 

چرا در سینه راز آسمان داشت.


(۴)

اگرچه با تو گاهی در تماسم 

تماسم هست طرحی از قیاسم 

ولی با این همه پیوند - دانم 

برایت آشنایِ ناشناسم 


(۵)

به جای آنکه بر حالم بکوشد 

عجب رنگی است بر من می‌خروشد 

بیا بنگر که هر کس زور دارد

به (شیدا) هیزم تر می‌فروشد.



گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها)



منابع

- از حنجره‌ی کارون، مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان خوزستان، به کوشش بهمن ساکی‌.

- صفحه‌ی رسمی اینستاگرام انجمن ادبی شیدای اهواز.

http://honarmandekhoozestan.blogfa.com/post/19

http://www.shaer.ir

https://khouzestan.iqna.ir/fa/news/3576329

خیالات

فرشتگانِ خدا،

 یکی را گم کرده‌اند وُ،
سراغ اش را از من می‌گیرند...
                             *
طفلکی‌ها؛
راه بلدِ خانه‌ام نیستند!
 


#سعید_فلاحی (زانا کۆردستانی)
 

مجموعه هاشور ۲۴ لیلا طیبی

♡ مجموعه اشعار ۲۴ #لیلا_طیبی (رها)



(۵۱)

دلم پُر است!

کاکتوس گلدانم!

نه نوازش می‌شوم،

     نه پناهم می‌شود آغوشی...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ 


(۵۲)

وَ ماهی؛

به قلاب پناه برد

از--

    هجوم ِتنهائی!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ


(۵۳)

پاییز از راه بیاید،

دلتنگی‌ست،

که از دل و جان می‌ریزد!

 


 #لیلا_طیبی (رها)

باریدن

باریدن گرفته شعرهایم
در هوایِ تو،
آسمان گلویم ابری...
میلِ باریدن گرفته
           -تمام شعرهایم.
 

#سعید_فلاحی (زانا کۆردستانی)
 

هاشور ۸۰

#هاشور ۸۰



ﻣﺎﺩﯾﺎﻥِ ﻣﺮﮒﯾﻮﺭﺗﻤﻪ ﻣﯽ‌ﺭﻭﺩ

ﺩﺭ ﻣﻼﺀﻋﺎﻡ.

ﻭ ﻣﺎﺩﺭ،

ﻣﺮﮒ ﻣﯽﺭﯾﺴﺪ؛

ﻣﻮﯾﻪ‌ﻫﺎیش را!

 


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

هاشور ۷۸

#هاشور ۷۹


پیراهن یوسف وُ
انتظار یعقوب،
غافل که زلیخا
ز تن، پیراهن دریده‌ست.

  
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

هاشور ۷۸

#هاشور ۷۸



کانِ فقر ست،

کارگرِ سیاه!

گرچه شب و روز 

در معدن الماس جان می‌کند.


 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

صفدر تقی زاده

صفدر تقی‌زاده



صفدر تقی‌زاده نویسنده، مترجم و منتقد شناخته‌ شده ایرانی، زاده‌ی ۲۷ تیر ۱۳۱۱ خورشیدی در آبادان بود. او تحصیلات خود را تا سطح کارشناسی ارشد  ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران ادامه داد و مدتی در دانشگاه صنعت نفت آبادان زیر نظر استادان انگلیسی به تحصیل پرداخت. تحصیل در دانشکده نفت موجب پیشرفت دانش زبان انگلیسی وی شد.

او عضو هیئت داوران جایزه ادبی مجله گردون، جایزه ادبی پکا، جایزه ادبی گلشیری، و جایزه ادبی یلدا بود ولی هرگز ترجمه را رها نکرد. اگر ادبیات وجود نداشت نوشته دوریس لسینگ و شعر جهان نوشته سی. کی. ویلیامز نمونه‌ای از ترجمه انگلیسی به فارسی تقی‌زاده بودند. او داستان‌های زیادی نوشته و کارشناس نقد داستان بود. وی نویسنده مقاله‌های زیادی در مجله‌های آدینه و سفر بود.

سرانجام صفدر تقی‌زاده، در شنبه ۲۳ مرداد ماه ۱۴۰۰ خورشیدی، بعد از چند روز بستری در بیمارستان، در سن ۸۹ سالگی در آمریکا درگذشت. 


▪︎کتابشناسی:

■ ترجمه‌ها:

- آنا کریستی اثر یوجین اونیل (با همکاری محمدعلی صفریان) 

- مرگ در جنگل اثر شروود اندرسن (با همکاری محمدعلی صفریان) 

- اهریمن پیر اثر پرل باک (با همکاری محمدعلی صفریان) 

- چرخ‌فلک اثر آرتور شنیتسلر (با همکاری محمدعلی صفریان) 

- سفر دور و دراز به وطن (مجموعه نمایش‌نامه کوتاه با همکاری محمدعلی صفریان) 

- تورتیلا فلت اثر جان اشتاین بک (با همکاری محمد علی صفریان) 

- بزرگترین شخصیت‌های قرن بیستم: مهمترین شخصیت‌های قرن و هزاره از دید منتقدان مجله تایم.

- داستان‌های کوتاه از نویسندگان امروز ایران و جهان (با همکاری اصغر الهی) 

- رمان برگزیده معاصر اثر آنتونی برجس.

- داستان‌های کوتاه ایران و جهان.

- تاریخ تمدن: رنسانس اثر ویل دورانت (با همکاری ابوطالب صامری) 

- زائران غریب (دوازده داستان) اثر گابریل گارسیا مارکز.

- یاد و نگاه: چهره‌های هنر و فرهنگ معاصر ایران (ترجمه به انگلیسی) 

- یوجین اونیل اثر جان گسنر.

- اگر ادبیات وجود نداشت اثر اثر دوریس لسینگ.

- شعر جهان اثر سی.کی. ویلیامز.

- غیب گویی: یودیت اثر پیتر هاندکه.

- سینما و موسیقی: فیلمنامه‌نویسی به سبک گودار اثر اومبرتو اکو.

- جهنم روی زمین اثر رابرت جیمز.

- اهانت به تماشاگر: سیل اثر پیتر هاندکه.

- کمال اثر ولادیمیر ناباکوف.

- بعضی چیزها پایدار می‌مانند - دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان.

- روشنایی مثل آب است.

- سه شعر از گونتر گراس.

- سرودی برای بوی هیزم.

- واقعه‌ای سر پیچ خیابان.


■ آثار فارسی:

- سهم من کو؟ مجموعه داستان از نویسندگان جدید ایران.

- کتاب سخن.

- بیست و دو شعر از رابیندرانات تاگور.

- شکوفایی داستان کوتاه در دهه نخستین انقلاب.




گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها)



منابع

- تقی‌زاده، صفدر (۱۳۸۱). «روش‌شناسی نقد ادبیات داستانی». کتاب ماه ادبیات و فلسفه.

- ویکی‌پدیا فارسی.

@ibnaibna 

@afarineshdastan

هاشور ۷۷

#هاشور۷۷



پاییز،،، 

دخترکی است نازک دل.

                              ¤¤

آه!

چه زود،

برگ‌هایش پژمرده می‌شود!

 


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

هاشور ۷۶

#هاشور ۷۶


عاشقانه‌ترین شعرهایم را
در آغوش تو سروده‌ام
آنجا،
دنج‌ترین جای دنیاست،
           --برای این شاعر.


 
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

هاشور ۷۵

#هاشور ۷۵

دهانم،،،
مسلح با رگباری بوسه‌ست...
♡          
تا نبوسمت،،
اسحله را،،،
زمین نخواهم گذاشت!

 
 
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

بکتاش آبتین

بکتاش آبتین



بکتاش آبتین شاعر، فیلمساز و کارگردان معاصر متولد ۱۳۵۳ در شهر ری است. تاکنون کتاب‌هایی با عناوین “و پای من که قلم شد نوشت برگردیم“، “مژه‌ها، چشم‌هایم را بخیه کرده‌اند“، “شناسنامه‌ی خلوت“، “پُتک“، “در میمون خودم پدربزرگم” از وی منتشر شده است. همچنین در سال ۱۳۹۱ مجموعه شعر “پتک”، کتاب برگزیده‌ی هفتمین دوره‌ی جایزه کتاب شعر خبرنگاران شد.

بکتاش آبتین به‌عنوان مستندساز نیز فیلمی درباره‌ی علیشاه مولوی به نامِ “کاملا خصوصی برای آگاهی عموم” را در کنار فیلم و مستندهای دیگر از جمله “۱۳ اکتبر ۱۹۳۷” درباره‌ی لوریس چکناوریان و… در کارنامه‌ی کارگردانی خود دارد.

او در شهریور ۱۳۹۳ به‌عنوان یکی از اعضای هیات دبیران کانون نویسندگان و در ۱۳۹۶ به‌عنوان یکی از بازرسان کانون نویسندگان ایران انتخاب شد. او در دوره‌هایی منشی و عضو هیات دبیران و بازرس کانون بوده است.


▪︎نمونه شعر:

(۱) 

[کلاغ روشن - از مجموعه شعر شناسنامه‌ی خلوت]


سوزن آفتاب

بر چشم ورم‌ کرده‌ی خروس

کلاغی روشن 

کوچه‌ی تاریک را

بیدار می‌کند!



(۲) 

[مرمت انسان]


جهنم است بی‌تو زندگی 

ای شعر! رویای مرمت انسان

تو را می‌نویسم و

در آستین تمام دنیا 

دنبال دستی می‌گردم

که گلوله را

به پرچمی سفید تبدیل کند 

شعبده‌ای چنین را دوست دارم.


 

(۳) 

[پیچیده‌گی]


پیچیده است مرز

پیچیده است جغرافیا 

جهانِ سومِ مظلوم، فقیر، خشن 

پیچیده است خودکشی دسته‌جمعی نهنگ‌ها در ساحل

ساده است اما 

پاسپورت‌های خفه شده‌ی مهاجر در قایق‌ها 

جهانِ سومِ قربانی!

ارزان است نان و مرگ در تو 

ای‌کاش تلسکوپ‌ها به‌جای مریخ 

به کشف تو برمی‌خاستند 

جهانِ سومِ زخمی، غمگین، مرگ‌آلود!


 

(۴) 

از زخم‌های بزرگ

خط کوچکی باقی می‌ماند،

و از چشم‌های تو 

چه بگویم!

خاطره‌ی آرنج‌های تو 

بر تخت من گود افتاده!


 

(۵) 

[کلاهی بر سر آزادی]


کلاه را از سر آزادی بر‌می‌دارم

نگاه کن 

کیست که اینگونه جان خود را به بازی گرفته باشد؟

به آسمان و دریا نگاه می‌کنم 

غم‌انگیز و جذاب است دنیا 

با این‌همه آیا 

اعتصاب شهاب‌سنگ‌ها و

نهنگ‌ها 

شجاعانه نیست؟

 


(۶) 

[وطن]


درختان با چشمانی سبز 

کبوتران با کفن‌هایی سفید 

و تو با گونه‌هایی سرخ!

وطنم!

تابوت خورشید 

اینگونه از شانه‌های آسمان

بالا می‌افتد!



(۷) 

فنجان قهوه‌ای چشم‌های تو و

این ماه نیمه کاره و

موج‌های چسبیده بر جداره‌ی فنجان

نمی‌دانم این خط را بگیرم

به مداد چشم‌های تو می‌رسم یا 

به آینه‌ی شکسته‌ای که خورشید 

در آن برق می‌زند.



(۸)

[مهر باطل]


پاره خط‌هایی سیاه

و چلواری سفید بر خاطره‌ها!

   مهر باطل بر شناسنامه‌ای خلوت

                                کوچه را شلوغ می‌کند!



(۹)

[رویای ماه]


باید حتما صادقانه دروغ بگویم 

چند بام آن طرف‌تر 

ماه را بر بند پهن کرده‌ام 

نگران پلنگی هستم  

که از ناخن هایش رویای ماه می‌چکد.



(۱۰)

[در تابستان برف می‌بارد]


برف می‌بارد

در تابستان برف می‌بارد

وقتی دندان‌های تو می‌خندند!



(۱۱)

[شبیه نامه‌ای عاشقانه]


ما

به‌خاطر هم زندگی کردیم

و به‌خاطر هم

جدا شدیم

شبیه نامه‌ای عاشقانه

که برای خوانده‌شدن

                       از پاکت خود دور می‌شود...



(۱۲)

[دایره]


دهان‌به‌دهان می‌چرخد حرف‌های من و تو 

با دهان من حرف می‌زنی 

این شعر را تو می‌گویی و من می‌نویسم!



(۱۳)

من ، تو 

مقصرِ این جدایی 

ویرگول بود.



(۱۴)

چگونه است حال دستانم

بعد از نوازش

گونه‌های تو…؟



(۱۵)

من،

تو را می خواهم 

و در این نزدیکی 

رویایی دورتر از تو نیست.



(۱۶)

شادی مسافران و

کسالت سوزن‌بان،

افسوس،

ریل‌ها 

شهرها را به هم می‌رسانند، اما 

تو را از من دور می‌کنند.




گردآوری و نگارش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

کتاب لیلایی

#منتشر_شد

#مجموعه_شعر_لیلایی


کتاب #لیلایی مجموعه اشعار سپید کوتاه (هاشور) مهربانو #لیلا_طیبی (رها) چاپ و منتشر شد.

این کتاب شامل ۱۲۰ قطعه شعر کوتاه است و نخستین کتاب مستقل این بانوی شاعر به حساب می‌رود.

پیش از این پنج مجموعه شعر این شاعر جوان به صورت مشترک با همسرش #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) چاپ و منتشر شده بود.

کتاب‌های عشق پایکوبی می‌کند - گنجشک‌های شهر عاشقانه نگاهت می‌کنند - عشق از چشمانم چکه چکه می‌ریزد - اعجاز عشق - چشم‌های تو، کتاب‌های مشترک این شاعر با همسرش است.

همچنین این شاعر بروجردی ویراستار دو کتاب شعر فریاد دل (پریسا کلوندی) و رویای زیبا (الهام سلیمیان) نیز بوده است.

این کتاب در هزار نسخه و ۸۵ صفحه و شماره شابک ۴-۹۵-۷۷۲۶-۶۲۲-۹۷۸ در شهریور ماه ۱۴۰۰ توسط انتشارات گنجور تهران چاپ و منتشر شد.


-نمونه شعر:

مردی عزیز از دست داده

میان بغض ایستاده

هر روز عصر

چایی و پای‌سیب‌اش را

همراه جناب تنهایی

        --سِرو می‌کرد!


فرخنده حاجی زاده

فرخنده حاجی‌زاده



فرخنده حاجی‌زاده در بیستم تیرماه سال ۱۳۳۱ خورشیدی در بزنجان شهر بافت استان کرمان، زاده شد. او از کودکی با ادبیات و موسیقی آشنا شد. پس از پایان دوره ابتدایی خانواده‌اش برای امکان ادامه‌ی تحصیلش به شهرستان بافت مهاجرت کردند و پس از ازدواج، فرخنده به دلیل حرفه‌ی نظامی همسرش، به آذربایجان شرقی رفت. در چهارده سالگی پسرش «پژمان» را به دنیا آورد که همواره همکار او در اداره‌ی انتشارات ویستار و مجله بایا بوده‌ است. (بایا در سال ۱۳۸۷ لغو امتیاز شد). بعد از تولد دومین فرزندش «پیمان»، تحصیلی را که به دلیل ازدواج رها کرده بود از سر گرفت و تا پایان دوره‌ی کارشناسی ادامه داد.

فعالیت ادبی حاجی‌زاده در سال‌های ۱۳۵۳–۱۳۵۴ با سرودن غزل و با عضویت در انجمن ادبی خواجوی کرمان آغاز شد. هر چند حاجی‌زاده در سایت شخصی‌اش به تازگی نوشته که آن غزل‌ها، که در تذکره‌های مختلف هم آورده‌ شده، آن‌قدر به وسیله برادرها به ویژه حمید تصحیح‌ شده که او، آن‌ها را از آنِ خود نمی‌داند و می‌گوید که در انجمن خواجو وقتی شعرهای آزادش را می‌خوانده، پیشکسوتان او را به نوشتن نثر تشویق می‌کردند و جوان‌ترها در شعرهایش به دنبال رسالت می‌گشتند تا جایی که او آن شعرها را پاره‌کرد و تا سال‌ها شعر نگفت و به خواندن پرداخت.

حاجی زاده اولین مطلب ادبی خودش را نقدی می‌داند که در اعتراض به یک مصاحبهٔ استخدامی نوشت و در روزنامهٔ آیندگان در سال ۱۳۵۴ به چاپ رسید. از سال ۱۳۵۷ به عنوان کتابدار به استخدام وزارت علوم و فناوری درآمد و در اول اسفندماه ۱۳۸۷ بازنشسته شد. در سال ۱۳۵۹، بنیانگذار و مسئول کتابخانه‌ی دانشکده ادبیات دانشگاه کرمان شد. انگیزه‌ی گردآوری  کتاب‌ شناسی اساطیر و ادیان این دوره در ذهنش شکل گرفت. 

اولین قصه‌اش را به نام وهم سبز در سال ۱۳۶۷ نوشت. در سال ۱۳۶۸ به دانشگاه تهران منتقل شد. از ۱۳۶۹، در کارگاه شعر و قصه‌ی رضا براهنی، ادبیات را به صورت جدی‌تری پیگیری کرد و همزمان از محضر استادان حسن انوری، سیروس شمیسا، هاشم توفیق‌سبحانی و اصغر دادبه بهره برد؛ و وزن شعر را از شاعر سرشناس هوشنگ ابتهاج آموخت.

از چهار برادر او، سه تن در شعر و موسیقی دستی دارند؛ که یکی حمید حاجی‌زاده از قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای بود. 

فرخنده حاجی‌زاده علاوه بر مدیریت انتشارات ویستار، مدیر مسئول و سردبیر مجلهٔ ادبی- هنری بایا، از سال ۱۳۷۲ به مدت ده سال تا زمانِ لغو امتیاز بایا، گردآورنده  جُنگ ادبی- هنری گفتمان و عضو هیئت مدیره جمع صنفی فرهنگی زنان ناشر بوده و از سال ۱۳۷۹ به عضویت کانون نویسندگان ایران درآمده و از انتخابات تیر ماه سال ۱۳۸۷ تا کنون، عضو هیئت دبیران آن می‌باشد. او نشریه ادبی، هنری، تحلیلی، آموزشی «قال و مقال» را نیز منتشر می‌کند.

انجمن قلم و اتحادیه ناشران آمریکا اولین جایزه جهانی آزادی انتشار خود را به خاطر «تلاش در زمینه چاپ کتاب‌های عالی، شجاعت و پشتکار» به فرخنده حاجی‌زاده اهدا کرد. در مراسم اهدای این جایزه، نویسنگان سرشناسی مانند آرتور میلر، راسل بنکس،  ادوارد سعید، آرتور شلزینگر و توماس فریدمن حضور داشتند. وی همچنین در کنفرانس‌های ادبی متعددی در خارج از ایران شرکت داشته که از آن جمله می‌توان به شرکت در کنفرانس ادبیات معاصر، دانشگاه نیویورک، اردیبهشت ۱۳۷۹؛ دانشگاه کلمبیا؛  انجمن ادبی نیما  در شیکاگو،  ایلینوی؛ کنفرانس ادبیات و موسیقی،  تأتر ادئون پاریس، آذر ۱۳۷۹؛ سمینار ادبیات معاصر ترکیه، «همسایه در را باز کن» در آنکارا و استانبول، ۱۳۸۳، اشاره کرد.

کتابفروشی انتشارات ویستار محل تجمع اهل قلم و علاقه‌مندان به کتاب نیز بود و جلسه‌های شعرخوانی، قصه‌خوانی و گفت و شنود با اهل قلم در محل کتاب فروشی ویستار برگزار می‌شد. اما این کتابفروشی در سال ۱۳۸۶ که به دستور اداره اماکن با کتابفروشی‌هایی که «کافه کتاب» داشتند برخورد شد، پلمپ گردید.

حاجی‌زاده همراه با فعالیت‌های ادبی، فعالیت‌های اجتماعی- فرهنگی خود را نیز گسترش داد. از آن جمله می‌توان به راه‌اندازی کتابخانه دانشکده ادبیات  دانشگاه شهید باهنر کرمان، عضویت در اتحادیه ناشران،  عضویت در تعاونی توزیع‌کنندگان کتاب تهران، عضویت در شورای کتاب کودک و همکاری با فرهنگنامه کودکان، عضویت و همکاری در پایه‌گذاری جمع صنفی فرهنگی زنان ناشر، همکاری با بنیاد فرهنگی زنان و راه‌اندازی کتابخانهٔ اتحادیهٔ ناشران را می‌توان نام برد.


▪︎آثار:

¤ رمان:

- «خالهٔ سرگردان چشم‌ها» (فارسی و ترکی استانبولی)- مترجم به ترکی استانبولی: هاشم خسروشاهی.

- «از چشم‌های شما می‌ترسم» (فارسی، ترکی استانبولی به ترجمهٔ هاشم خسروشاهی)- انتشارات «دنیا» در ترکیه.

- «من، منصور و آلبرایت «قصه‌ای با مقدمه و مؤخره»» (رمان «من، منصور و آلبرایت» در ایران اجازه انتشار نگرفت و انتشارات خاوران در پاریس آن را منتشر کرد. این رمان روایت قتل حمید حاجی‌زاده و پسرش کارون در کرمان است و به قتل‌های زنجیره‌ای و استخاره‌ای اشاره دارد.)


¤ مجموعه داستان کوتاه:

- «خلاف دموکراسی» - از این مجموعه، داستان «خلاف دموکراسی» به زبان‌های انگلیسی، چکی و ترکی استانبولی ترجمه‌ شده‌ است. مترجم انگلیسی  محمدمهدی خرمی، مترجم ترکی استانبولی  هاشم خسروشاهی و مترجم چکی خانم زوزانا است. داستان «وهم سبز» این مجموعه بوسیله مریوان حلبچه‌ای به زبان کوردی ترجمه‌ شده و داستان «ادامه» نیز بوسیلهٔ هاشم خسروشاهی به زبان ترکی استانبولی ترجمه‌شده‌است.

- «تقدیم به کسی که قاتلم نبود» - از این مجموعه داستان «PIR» به همت محمدمهدی خرمی و شعله وطن، داستان «مانع» بوسیله‌ی علی هداوند و داستان «دست‌های تنهایی» بوسیله‌ی منصوره وحدتی به زبان انگلیسی ترجمه‌ شده‌اند و داستان «تقدیم به کسی که قاتلم نبود» بوسیله‌ی لیلا کرمی به زبان ایتالیایی در دست ترجمه است.

- «نامتعارفه آقای مترجم!» - (این کتاب دو زبانه و همراه با سی‌دی صوتی منتشر شده‌ است) مترجم این مجموعه پریا لطیفی‌خواه است. ترجمهٔ این کتاب زیر نظر محمدمهدی خرمی انجام شده‌است.


همچنین از حاجی‌زاده داستان‌های «تصمیم آنی» بوسیلهٔ پریا لطیفی‌خواه و «ژاندارم» زیر نظر  محمدمهدی خرمی ترجمه‌شده‌است.


¤ گزارش قصه:

نامی است که فرخنده حاجی زاده به بعضی از نوشته‌هایش داده و در این رابطه می‌گوید:

- «وقت و بی‌وقت که قصه ببافی و توی بی‌خوابی‌های شبانه سوار بر شاهپرکِ خیال تا تمام قله‌های کشف ناشدنیِ واقعیت بپری و گاه با رقهٔ کوچکی از واقعیت یا آن چیزی را که می‌توانست واقعیتِ تو باشد و نیست چنان بگسترانی که خودت هم ندانی مرز خیال کجاست و واقعیت کجا و مدام در واقعیت پرآشوب قصه‌های ذهنت (قصه‌هایی که بخشی از آن‌ها تنها در ذهنت نوشته‌شده یا می‌شوند) غلت بزنی. اراده هم که کنی گزارشی از لحظه‌ای، وضعیتی، زندگی کسی یا جریانی بنویسی به سمت روایت کشیده می‌شوی و به نوشته‌ات که برگردی می‌بینی نه قصه است به روال آنچه آموخته‌ای و نه طبق تعریف‌های قراردادی گزارش. پس ناچار برای هویت بخشیدنش نامی خود ساخته بر آن می‌گذاری. نامی که تلفیقی از گزارش و قصه است.» «گزارش قصه»


از فرخنده حاجی‌زاده تاکنون ۲ مجموعه گزارش قصه منتشر شده‌است:

- «گزارش قصه ۱- سینهٔ سهراب» - از این مجموعه گزارش قصهٔ «نکند پاره کنم سینهٔ سهرابم را» بوسیلهٔ  محمدمهدی خرمی ترجمه‌شده‌است.

- «زن عجم خوبه یا تی‌ان‌نی؟»


¤ شعر:

- طلعت منم! (مجموعه شعر)


¤ سایر آثار:

- گفتمان ادبی، هنری صِفر (جُنگ ادبی با همکاری نویسندگان دیگر)

- کتاب‌شناسی اساطیر و ادیان (کتابشناسی تحقیقی)

- باز اندیشی ۱ (مجموعهٔ نقد ادبی)




▪︎نمونه شعر:

(۱)

آخر خط

 

اینجا 

     آخر خط است 

و زمین 

با شیهه‌ی کشدار یک اسب بی‌رمق از  

                              حرکت باز می‌ماند 

تابوت‌ها 

          به چشم انتظاری باران

                              دهان می‌گشایند 

و مردی که با شولای ابر 

            بر تمامی کشتزارها گریسته بود 

                    به تلنگر خونین عزراییل از پای می‌نشیند 

**

خدایا 

         اینجا آخر خط است، قبول

اینجا آخر خط است 

                   اما 

                   سهم من این نیست 

                      ببین/ من روح گردبادم

                           افسار گسیخته به شکل جنون

                                 به شکل هر آنچه تو می‌خواهی 

 چهار فصل دوزخ از سرمای تنم گذشته‌اند 

                و حالا من 

                   این قلندر پاپتی 

                                  در خون نشسته‌ام

 و جار می‌زنم 

آی...

        شعر می‌فروشم آقا!

                جنون می‌فروشم  

                                  خون می‌فروشم.

 

(۲)

سر نترسی داشت 

جدا شد 

     بی‌هیچ خصومتی 

                عبرت شیوع پیدا کرد.

   (۳)

همه‌ی اتاق‌ها را به ویرجینیا ببرید 

خودِ خودم را

     به خودم برگردانید.


(۴)

زنی حنجره‌اش را به باد فروخته 

آن‌ وقت من 

نشانی پستی خودم را گم کردم.


(۵)

جهت یادآوری


به طور کلی چشم‌هایت را دوست دارم 

جزئیاتم کنار تو بی‌ربط 

تفاوت می‌پسندی

با طای دسته‌دار 

با تای بی‌دسته؟

کور شود «دریدا» که تفاوت را نمی‌بیند 

وقتی میان پرانتزها کشیده می‌شوم

و می‌شوند کشیده‌تر فاصله‌ها 

جهت یادآوری 

«رای» کنار تفاوت را هم که بر دارم

واو عطفت نمی‌چسبد به کلیتم اما  

به طور کلی بعضی چیزها جزئیاتش قشنگ  

و چشم هایت که دو دو می‌زنند.


(۶)

عمو “باخ”


مُردم

بی‌تو 

به‌ طور اولیه 

با تو 

به‌ طور ثانویه 

با اویِ دیگر 

سلسه به سلسه مرده شدم

من که به‌طور اولیه 

                   ثانویه 

سلسله‌وار مُرده شدم

فرقی نمی‌کند که باشد 

           معشوقِ مادرم

عمو «باخ»

یا 

قلی بیگ.


(۷)

ژست 


برف موها تکان نمی‌خورد

نه این که نباشد باد

یا تکمیل کرده است ژستم را کلاه

غمگین که نیستم!

ریشه‌ها جذب چرک‌ها 

عشق را زیر پوست دفنش کرده‌اند 

دیر نرسیدم

مطلقاً ممنوع است!

تاریخ…..انقضای من.


(۸)

حس ششم 


دخترِ پس از من رفت و به دنیا نیامد 

خواهرکم فریبا یا مثلاّ فتانه 

سرشارِ حس ششم 

جای نیامدنش چه جیغی کشیدند 

اگر می‌دانستم 

اگر می‌دانستم 

من هم خودم را به موش مردگی می‌زدم

تا چالم کنند کُنجِ کَرتِ مرزنجوش

زیرِ درختِ بنه 

کنارِ بازه‌ی باغچه.


(۹)

؟


خلاصه شده‌ام

……………….خیلی

پهلو به پهلوی ایجاز نه

……….ر

……………ی

……….ز

……………ش

……….کرده‌اند 

علائم «سجاوندی»م

شده‌ام شکل این؟

از پهلو 

و پرانتزی که یعنی چه؟


(۱۰)

جا مانده‌ای


از نیم‌کره‌ی چپم می‌ریزی

بطن من از تو فرمان

……………………. شرطی 

…………………………….. منم!

کثرت نمی‌شناسم 

شاعرترم از تو 

که عاشق‌ترم به تو از تو 

مغز باستانی به کنار     جا مانده‌ای

از کلیشه که حرف نزنیم 

نحو و کلام و زبان را که بگذریم 

شاعرترم که عاشق‌ترم به تو از ت.



گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها)




منابع

- ویکی پدیا فارسی 

- اندیشه‌ی آزاد، فصل‌نامهٔ کانون نویسندگان ایران (داخلی)، دورهٔ سوم، شماره‌ی ۱، بهار ۱۳۹۰.

https://farkhondeh-hajizadeh.com/?p=592

http://ovays.blogfa.com/post/7

@StarbaadMagazine

https://t.me/farkhondehhajizadeh

سردرگمی

#هاشور ۷۴


عطروُ طعمت را بگیر؛
 از گل،
      از سبزه،،
           از نان،،،
                 از باران!
سردرگم شده‌ام،
--میان این همه عاشقانِ به "تو"
 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

تفاهم

#هاشور ۷۳


تو برای او،

   موهایت را می‌بافی!

من با تو رویاهایم را...

چه غم انگیزی‌ست،

           --این تفاهم.



#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

ریتوا لووکانن

ریتوا لووکانن 


خانم ریتوا لووکانن (Ritva Luukkanen) شاعر و نقاش فنلاندی است که در شهر تامپره زندگی می‌کند. در نقاشی و به ویژه نقاشی با سنگ (موزاییک) بیشتر شناخته شده است و کارهایش در اکثر کشورهای اروپایی و آمریکا به نمایش در آمده است. از او چند مجموعه شعر چاپ شده است.

از او در ایران مجموعه شعر "روشنایی" با برگردان کیامرث باغبانی و ویراستاری منصور کوشان توسط نشر آفتاب؛ در پاییز ۱۳۹۵ چاپ و منتشر شده است.

او، معتقد است: «خلاقیت در تنهایی زیست می‌کند». او که انسانی صلح‌دوست و در عین حال سیاسی است و حاضر نیست در برابر آنچه در جهان روی می‌دهد، خاموش بماند مانند بیشتر شاعران، در جستجوی آن جهانی است که باید باشد و نه در پی حفظ آنچه هم اکنون هست. 


▪︎نمونه شعر:

(۱)

من در این جا حامله‌ی زمانم 

مولود من 

جهانی جدید با فلک‌هایش 

رشته‌ای به ابد از آسمان

عمق ذهن گشوده می‌شود

زیبایی در آغوشم 

در من مرزی نیست.


(۲)

گاهِ بدرقه دوست به یادت می‌آید 

گاهی که گمان می‌بری باید سالی بگذرد

تا دیداری دوباره

بوقی بلند 

و قطار راهی شد 

ای سدهای زندگی 

– ترمزهای اضطراری –

کجایید 

کوپه‌های قطار پیاپی هم می‌گذرند 

چون روزهای زندگی 

آخرین کوپه 

تیغ قاطع جدایی‌ست 

که به کنده‌ی ابد می‌نشیند

پر شکسته 

روح بی‌حرکت 

در آغوشت 

دیر زمانی خیره می‌شوی به گذشته‌ات

روزها و ماه‌ها را عوض می‌کنند 

خاطره‌ها برگ به برگ.

امروز به آن می‌رسی 

به آنی که دیگر انتظارت نیست 

دوست بر می‌گردد

این ست پذیرش ذهنت 

او بر خط استواست 

همین فرداست که بترسی 

او بر نمی‌گردد هیچ‌گاه

از پیش چشمانت باز می‌گذرند کوپه‌های پر.


(۳)

پروانه‌ای به شیشه می‌کوبد  

در سرمای پاییز 

از پشت پنجره

به شوق نور

چیزی نهان نیست 

آشکارا می‌بینم 

چشم‌ها 

پا‌ها 

بال‌های مخملی 

و شاخک‌های نازک پروانه را

کنجکاوم

چه قدر زیبا 

چه قدر روحانی‌ست

– پروانه‌ی جان من –

در برابر نور

ساعت‌های عمیق شب 

پروانه‌ی ابریشمین 

قصه می‌گوید 

با پیامی نرم

از جهانی دیگر 

شب بخیر 

پروانه‌ی تابستانی.


(۴)

اگر تو واقعی بودی

ای رویای شاعرانه 

ای نقش خیال

من به مقصد رسیده بودم اکنون

گاهی فکر می‌کنم 

حقیقت‌های گوناگونی وجود دارند 

اما نه 

فقط یک حقیقت وجود دارد

– انسانی دیگر –

آن جا هم زمان حاضرند 

زندگیِ، مرگ و فرمانِ

دوست بدار چون خودت

فهمیدن کافی نیست 

به سفر ادامه می‌دهم 

در این نقطه از راه سخت ست گذر کردن

اما می‌گذرم سر‌انجام

از سر سنگ‌های تیز 

از روی بوته‌های خار

ناگهان در برابرم گلزاری و مردمانی نشسته 

ساکت و آرام

از هر سو قصه‌گو 

به تماشا می‌ایستم 

در خواب می‌بینم خواب می‌بینم 

یا این که فقط صور خیال می‌نگارم

و خوشبختم اگر به زیبایی بپیوندم.


(۵)

چراغ آسمان خاموش

روی آفتاب سیاه

تا مغز استخوان می‌رسد سرما 

سفر به نابودی‌ست 

حس تیره شد در عمق 

در جهان زیرین 

در امارت معهود

به خواب دیدم خود را

در کهنه پلاسی 

در گوشه‌ی گهواره‌ای محصور

دزدانه چشم چرخاندم

بدنی سیاه را دیدم

– که مرا زاییده بود –

جسدی لخت 

از سینه‌هایش شیر سپید می‌ریخت

کوچک‌تر از آن بودم

تا به نوشیدن پیش روم

ترسی سیاه

– از خواب خویش –

در ذهنم نشست 

ناگاه تو را یافتم 

با این نشان:

ترک می‌کنیم وادی مردگان را.


(۶)

بشارت به تولدی دیگرست 

سخن گفتن لال‌ها 

تا کران بشنوند 

زاییده شده بودم، آری

اینک 

با باززایشی به ژرفای درک

زاده شدم

به تمنای دل

پنهان از اندیشه 

در گردش فکرها 

ای چشمه‌ی روشنایی 

از دورترین دورها 

ای صفای دل

زاده شدم دیگر بار

باز در حجمی بیکران از روشنایی 

در وجودی نامریی زمان بیکرانگی.

این زایش با تردید از وجود و دانسته‌ها و آموخته‌ها  ادامه می‌یابد:

من، راهنما؟

راهنمای چه کسی؟

تا به کجا راهنما؟…

و در گوشه و کنار جهان به جستجو می‌پردازد:

چه نیک‌بختم من 

واژه‌ای دارم برای دل‌تنگی 

دستی برای فشردن همبستگی 

و کوچه‌ای برای هدایت انسانی.


(۷)

ای کودکان زمین 

هر بهار

در آغوش جنگل 

گل‌های وحشی می‌رویند 

به گاه گوش دهید 

نسیم ملایم حرکت می‌کند 

می‌گوید تابلوی سمت راست جاده:

«به اینجا خوش آمدی»

چون بیشه‌ی سروهای کوهای را دیدی

از آن بگذر

آنجا در انتظار توست 

روشنایی…


* برگردان اشعار توسط کیامرث باغبانی.




گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها)

صبح بخیر

#هاشور ۷۲



برایم کمی عشق بیاور وُ

دو لقمه،

      "دوستت دارم"

و قاچی بوسه

        --از لبهایت،،

      تا صبحم بخیر شود.


 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)