انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

منصوره محمدی شاعر روشندل خرم‌آبادی

بانو "منصوره محمدی" شاعر لرستانی، زاده‌ی دومین روز اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۴ خورشیدی، در روستای حکومتی بخش پاپی خرم‌آباد است.

ایشان وقتی به دنیا آمد؛ دچار معلولیت شدید چشمی بود، در اسفند ۱۳۸۳ چشم راستش ضربه خورد و کامل تخلیه شد، چشم چپ‌اش هم بینایی ندارد. وی در سال ۱۳۸۷ با دنیای نابینایان آشنا و خط بریل را یاد گرفت. 

مجموعه اشعار سپید او با نام «سایه‌های دور» در سال ۱۳۹۹ از سوی انتشارات آنان منتشر شد. همچنین کتاب «زندان کاغذی» که اکثر اشعار آن رباعی و چهارپاره هست؛ در دست انتشار است. 

به غیر از شعر، در رشته‌های تئاتر، بازیگری و صنایع دستی فعالیت دارد، یک تله‌فیلم کار کرده، به همراه دو مستند (کوله‌پشتی) و یک فیلم سینمایی (دختری شبیه درخت). مستند "کوله‌پشتی" با بازی او، به عنوان بهترین مستند جهان اربعین شناخته شده است.

 


▪︎نمونه شعر:

(۱)

نه چینی بند زده شبیه قبلش می‌شود

نه من اگر برگردی

شبیه زنی خواهم شد که پیش از رفتنت بود

عشق می‌‌آید و زنده می‌کند 

می‌رود و می‌میراند

این تمام ماجرای ماست 

من قصه‌ی زنان جهانم

قصه‌ی تکراری 

که به تمام زبان‌های زنده دنیا ترجمه می‌شود.


(۲)

گوش‌هایم را می‌گیرم 

چشم‌هایم را می‌بندم 

اما هنوز، سرم پر است از صدای پاهای تو 

که هی می‌روی و دور می‌شوی 

بی‌تو از چشم زندگی افتادم 

مثل برگ‌های پاییزی  

این روزها شبیه درخت خشک و پیر توی حیاطم 

بهار و تابستان فرقی به حالم نمی‌کند 

تو که بیایی  

زمستان ‌هم که باشد، شکوفه می‌دهم... 


(۳)

خدا دور دست‌ها را ساخت 

تا غم نزدیک‌ها ما را از پا در نیاورد

همیشه آنکه نیست 

از آنکه هست 

به رویای تو نزدیک‌تر است 

من پشت پنجره جهان ایستاده‌ام

خیره به دور دست‌ها 

با این امید 

که شاید 

یکی از آن سایه‌های دور تو باشی. 


(۴)

ای شاهد غم‌های من 

ای شب تیره تو بگو  

غیر کمی رویای پوچ 

از من چه مانده بعد او 

از من بجز مشتی جنون 

با چند فصل خاطره  

یک سایه در دستان باد 

رقصان، پشت پنجره

یک جفت چشم خون چکان

یک بغض سختُ بی‌امان 

سهم من از این عشق بود 

ای شب تیره تو بدان

مردی اگر پرسید ز من 

از تو شبی نامو نشان 

تنها بگو تا به ابد 

دیده به راه او بمان. 


(۵)

من اولین باران پاییزی

من اولین بغض خدا بودم

یک اتفاق تلخِ دائم که

عمری به لعنت مبتلا بودم

افتادم از چشم فلک روزی

تقویم شومم رنج و ماتم شد 

آن شاعری که قامتش یک آن

در زیر بار عاشقی خم شد 

دنیا پر از اندوه پاییز است 

وقتی که دلتنگ کسی باشی 

عاشق شدن مفهوم زندان است 

وقتی که در چنگ کسی باشی 

دنیا چه دارد جز غم و حسرت

وقتی گرفتار خودت باشی 

وقتی که دیگر اعتمادی نیست 

باید خودت یار خودت باشی 

اصلا به دنیا پشت خواهم کرد

از هر چه دارم چشم می‌پوشم 

یک بمب ضامن دار را یک‌روز 

ول می‌کنم آخر در آغوشم. 


(۶)

هنام کو تا دواره جو بئیرم  

بیا تا که سرو سامو بئیرم 

مه هر شو وا غمِ تو هومنشینم 

بمو تا که گری میمو بئیرم 

نرو دردت وِ جونِ آرزویام 

مه اورم که میهام بارو بئیرم. 



گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها) 




منابع 

- گفتگوی نگارنده با شاعر.

@Mansooreh_mohammadi

https://www.instagram.com/p/CFkgaIOHjwa/?igshid=c21tlrg852m2

www.yaftenews.ir/interview/art-culture/37230-artist8.html


شاعری یک‌لاقبا

#هاشور ۱۴۷

شاعری یک لاقبایم وُ،
شعرهایم،
کفاف دوست داشتنت را،
                        نمی‌دهد!

 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

دلتنگی‌هایم!

#هاشور ۱۴۶

دلتنگی‌هایم،
    --قد کشیده‌اند!
پا گرفته‌اند وُ،
         راه می‌روند.



 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

تقدیر صنوبر

#هاشور ۱۴۵


در تقدیر صنوبرها

        مرگ نیست؛

به روایتِ نیمکت‌ها 

           گوش کنیم،

  که عشق را می‌فهمند!


 

 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

بساط


هر شب حوالی یادت
       --بساط می‌کنم!
گاهی بیا وُ
عشقی،
    لبخندی،،
          چیزی،،،
               بخر !



 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

برزان هستیار ؛ شاعری از اقلیم کوردستان

"برزان هستیار" شاعر و نویسنده‌ی کُرد در سال ۱۹۶۳ میلادی، در شهر سلیمانیه عراق زاده و همان‌جا تحصیلاتش را به اتمام رساند. 
از دهه‌ی هشتاد میلادی آثار خود را در روزنامه‌ها و ماهنامه‌های کرد زبان در عراق منتشر کرده و در زمینه‌ی ترجمه عربی به کردی نیز دستی دارد. نخستین مجموعه شعر خود را در سال ۲۰۰۰ در سلیمانیه و دومین مجموعه را در هولیر توسط نشر آراس منتشر کرد. در سال ۲۰۰۸ همان ناشر مجموعه شعر «یک سال در تشویش» او را منتشر کرده و چهارمین مجموعه شعر او توسط انتشارات سه‌رده‌م(زمان) به سرپرستی شیرکو بیکس در سلیمانیه چاپ شده است.
برزان هستیار از سال ۱۹۹۵ در کلن آلمان به سر می‌برد و تاکنون چندین همایش شعری برای او در کشورهایی چون سوئد، انگلستان و هلند بر پا شده است. 
شعر برزان، شعری ست که خواننده را در ابهام‌های قرن از هم گسیختگی با تصویرهایی ناب که از مولفه‌های شعری اوست همراهی می‌کند.


▪︎نمونه شعر:
(۱)
وطنی اندوهگین، چون من 
اندیشیدن به وطن...
نیش آن عقرب ناامیدی‌ست 
که مابین شراره‌های آتش 
آن‌را در مغز خود فرو می‌کند،
اندیشیدن به وطن...
دست در زلف دلاویز زنی‌ست...
بالا بلند
به زیر تابش مهتاب در شبی تابستانی،
اندیشیدن به وطن 
زهری‌ست 
که از بوسه‌ی معشوق شیرین کام‌تر است 
و تکه قندی‌ست که از فراقش 
کشنده‌تر 
و من چون یک کودک
که دلخوش از آمدن اولین روز عید است 
همان گونه به وطن می‌اندیشم 
به جنگ‌هایی که با هم داشتیم 
به آن «دام»هایی که به اسم و رسم عشق‌ورزی
به روی برف «تزویر» از برای هم جا گذاشتیم 
و به آن تهمت‌هایی که به بهانه‌های زشت به هم زدیم 
و آن «مین»‌هایی که بر سر راه هم کاشتیم 
مین عشق و خیانت و
گمراهی و
مین همه چیزها، همه چیز...............!
 ***
خوب می‌دانم که خواب، مرگی‌ست لحظه‌ای
اما اندیشیدن به وطن، زندگانی جاودانی‌ست 
مرگی‌ست بسیار بلند 
وطن، با قلبی زلال
و با همه‌ی هیبت ژولیده و بویناکش
در کرانه‌ی رود «راین»
پرسه می‌زند با من 
و با تعدادی از لوله شکسته‌های فاضلابش 
با من به کلیسای پُرهیبِ «دُم» می‌آید 
و در خیابان‌های پر چاله چوله 
دست احساس وطن 
دست در بازوی من انداخته و
به سوپر مارکت‌ها می‌رویم 
با کت و شلواری مندرس...
پیش از من خود را به باری پر ازدحام می‌رساند 
و با آن زبان نیمه جانش...
دو نوشیدنی سفارش می‌دهد 
آه که چه زیباست وطن 
بدون آنکه آرایشی کند...
همراهم به جشن می‌آید و
می‌رقصد و می‌خواند،
از صفا و سادگی 
از بی‌کسی و تنهایی 
و از زشتی‌اش خجل نیست،
از آن زمان که وطن، وطن بوده
چون مادرم
هر دم و همیشه مشغول زاد و ولد 
شستن و روبیدن و سابیدن
و مهمانان را راه انداختن بوده،
و مانند مادربزرگم 
دست‌هایش می‌لرزند و
چشمانش دیگر سو ندارد،
در هیاهوی خیابان پر ازدحام
بوق ماشین‌ها سر سام‌اش کرده‌اند 
و کسی نیست دستش را گرفته، به پیاده رو برساند.
 ***
وطن بی در و پیکرم،
وطن آس و پاسم،
وطن فرشته و نازم،
وطن تابناکم،......
هر روز و همیشه تا آستانه‌ی بهشت می‌برند و
اجازه داخل شدن به او نمی‌دهند 
و هیچ روزی نبوده، او را تا دم دوزخ نکشند و
سوزاندنش را نشانش ندهند 
وطن وحشی‌ام، چه ساده و نزار است 
که حتی نام و نشانی‌اش را نمی‌داند 
هر روز در محله‌های خودمان گم می‌شود
و همسایه‌های فاسد 
او را باز می‌گردانند. 
▪︎برگردان: بابک صحرانورد


(۲)
سرشار از بیزاری،
تهی از باران نگاهم امشب 
در آن سوی پالیزهای عشق به انتظارم بمانید 
می‌آیم و چون خنده‌ای شهاب آسا...
از کوچه‌ی غربت می‌گذرم
شاید که نبینید مرا اینچنین 
با سبد اشک‌های نیمه سرخ‌ام.
چگونه است که پیری سرشارم کرده از شکوفه‌های دلاویز خود
***
به زیر سایه درختان آبستن از بیهودگی 
کاسه مرگی را بر سر این زندگی رو به باد می‌شکنم 
و لیوانی از روح فشرده‌ی دلمرده‌گی را
می‌خشکانم،
دیگر ای درخت‌های خشک شده‌ی عشق 
شما نیز آن ترانه‌ها را به یادتان بسپارید 
که تمام جوانی‌ام را به پاس‌اش آوازی کردم
و کسی نخواندش،
گردن آویز آن منظومه‌ها را از هم بدرید 
که در گردن دخترک نازنینی به زنگار نشست 
و خطی به پاس‌اش از بر نکردند،
ای درخت‌های به زشتی نشسته از محبت 
هیچ‌گاه چون امشب مست و خراب‌تر نخواهم شد 
و چونان امشب پاک و معصوم نخواهم شد 
و هیچ‌گاه چون امشب غمناک‌تر،
فرو ریزید ای ستاره‌های به زردی در آمده
و بریزید ای شاخه‌های تلخ خشنودی
این شکار
پاهایش نمی‌رساندش
به آن سوی آبی‌های رهایی 
به پرواز در آیید، ای عقاب‌های ناجوانمرد مرگ
آن نوک‌های تیزتان
فرو کنید به چشم‌هایی که دیر زمانی 
دریایی بودند برای آب تنی 
آرزوهای عریان خامی و جوانی 
چشم‌هایش امشب در حسرت ریختن خون جوانی‌ام
خود را کشتند و تا سوی خارهای تاریکی جاری شدند...
شب یلداست، یلدا 
قدحی شراب ریخت 
من نمی‌توانم برای تمام این سال‌های ویران زندگی‌ام 
با شمشیری کُند، بستیزم
و این لشکر اندوه را نخواهم توانست که بتارانم 
ای خواب، ای پاکترینِ سوختن‌ها 
خانه‌ای دارم از شیشه، شکستنی 
با سکوتت ویرانش مکن 
جا خوابی دارم از خار پرچین 
جایی برای سکوت نیست در آن بیتوته کند؛
امشب... امشب... امشب 
رودی‌ام که با موج‌های سهمگین در هم می‌شکنم 
غباری سپید و دیگر هیچ،
گیاهی‌ام خموده به زیر پای حسرتی و
خون سبز رنگی و دیگر هیچ،
قناری تنهایم در بی‌آسمانی 
ترانه‌ای برای یأس می‌خوانم و
و به هنگام مرگم، نغمه‌ای به یادگار می‌گذارم و دیگر هیچ،
فرو ببارید ای تگرگ‌های خون گرم نابودی
ساقه‌ی یادواره‌هایم را بشکنید 
که به ریشه‌ی خنده می‌رسند 
غنچه‌ی آن یادگارها را فرو بریزید 
که از پهن دشت‌های سپید امیدواری
به فصل‌های شکوفه دادن نگاهی برق‌آسا می‌اندازند؛...
هیچ‌گاه چون امشب شیداتر نخواهم شد و
هیچ‌گاه چون امشب خالی‌تر نخواهم شد 
و هیچ‌گاه چون امشب با حسرت
به زیر چتر شکسته‌ی هق هق گریه‌ای نخواهم رفت 
و تک تک خانه‌های
رقص شیدایی و عشق و هم آغوشی را باز نشان نخواهم داد.
▪︎برگردان: بابک صحرانورد



گردآوری و نگارش:
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) 



منابع 
http://www.poem24.ir
http://www.rendaan.com/2010/11/barzan-hastyar.html?m=1
https://piadero.ir
http://www.matneno.com/?p=765

اسماعیل رها؛ شاعر تهرانی

زنده‌یاد "اسماعیل رها" شاعر ایرانی در دوم اسفند ماه ۱۳۱۰ خورشیدی، در تهران به دنیا آمد. او در دانشگاه افسری تحصیل کرد و با این حال در شعرهایش هرگز  نشانی از نظامی‌گری و خشونت حس نمی‌شد و هرگز کسی از شعرهایش نمی‌توانست شغل او را حدس بزند. 

در سال ۱۳۳۴، دوستانش آثارش را جمع‌آوری و بدون اطلاع او، نخستین مجموعه شعرش را با عنوان "خوشه‌ی تلخ " چاپ کردند. همچنین در همان سال به علت درگیری با ضد اطلاعات اجازه چاپ و خواندن شعر از او سلب می‌شود به همین دلیل به مدت ده سال شعر نوشتن و شعرخوانی را کنار می‌گذارد و در سال ۱۳۴۴ به تشویق دوستانش در شیراز سرودن شعر را از سر می‌گیرد.

ویژگی آثار این شاعر کم حاشیه و طبیعت گرا، نوعی عدم صراحت و پرهیز از آرمان‌گرایی و طرح مسایل در لفافه بود و به همین خاطر خاطرش اشعارش در فضای پر التهاب فرهنگی طنینی آن چنان که باید نداشت.

"رضا براهنی" در کتاب "نسل بی‌سن" در نقد مجموعه شعر "شعر به دقیقه اکنون" به شعرهای اسماعیل رها ایرادهایی گرفته بود.

اسماعیل رها روز پنجشنبه ۳۰ شهریور ماه ۱۳۹۶، بر اثر کهولت سن درگذشت و روز جمعه ۳۱ شهریور، به خاک سپرده شد. 



▪︎کتاب‌شناسی:

- خوشه تلخ.

- لب‌ تلخی و فنجان.

- کوتاه، مانا، بلند.

- طلایه‌‌ای بر پاییز.

- طلایه و باران.

- بیراهه خورشید (شعر بلند) 

- جرقه‌‌ای در باد (شعر کوتاه) 

همچنین سه جلد کتاب نیز آماده چاپ دارد که چاپ نشده است.



▪︎نمونه شعر:

(۱)

نام تو را نوشتم 

بر سنگ قصه‌ای

گل‌سنگ‌ها 

فریاد می‌زدند: صبوری

دیدم ترک، به پشت ترک سنگ را شکافت.

 


(۲)

دیدار را

پلکی زدیم 

اما به سینه‌ام

یادش ز عمر نوح نشان دارد.

 


(۳)

ز میله‌های قفس 

هزار باغ معلق اگر کنی آویز 

پرندگان حصاری هنوز دلتنگ‌اند 

مکش به طاق قفس بال

که مرغکان

بشکافند آسمان از شوق.


 

(۴)

ذهن درخت نام تو را می‌خواست 

ناخن مرا نبود

لختی با برگ‌های سبز 

نام تو را به زمزمه بنشستم 

دیری است مرغکان بهاری

نام تو را به هلهله پرواز می‌دهند.


  

(۵)

در من زنی به ریشه نشسته 

یک غنچه مانده است 

تا بشکفد به شاخه 

فراموشی... 



(۶)

بیگانه نیست  

ما را تبر به باغ صنوبر 

در این دیار تلخ 

زخم تبر به باغ جوان زود می‌رسد. 



(۷)

سیبی  

در انتظار آمدن حوا

در زیر چتر ابر  

خمیازه می‌کشد.



(۸)

چشمان تو 

      فنجان قهوه‌ای‌ست که می‌نوشم 

                      یک شب از آن نگاه تو را تلخ.

شاید 

          خط بلند عشق 

پیچیده و شکسته نباشد 

                                 در فال قهوه‌ام.




گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها) 




منابع

www.asriran.com

www.delneveshtehpoet.blogfa.com

www.rain135.blogfa.com

www.poem135.blogfa.com




انتظار


کشنده‌تر از گلوله 
نبودن توست! 
وقتی،
تمام روزهای سال را 
به انتظار نشستم وُ 
نمی‌آیی!
 

 

 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

ابراهیم احمدی نیا

ایشان دانش آموخته‌ی کارشناسی ارشد مهندسی کشاورزی از دانشگاه بوعلی سینای همدان است. 
احمدی‌نیا از اعضای هیات مؤسسین انجمن ادبی «آبیدر» است که در سال ۱۳۶۹، در سنندج شکل گرفت و همچنین از اعضای هیات مؤسس انجمن ادبی «اندیشه» است که در سال ۱۳۷۷، در مریوان راه اندازی شد. 
او از شاعران و امضا کنندگان مانیفیست جریان موسوم بە شعر “داکار” است. داکار مانیفیستی شعری بود کە در دوران خود نقطە عطفی در شعر کوردی بە شمار می‌آمد.
از ابراهیم احمدی‌نیا یک مجموعه شعر به اسم ”مدار سرماریزه” در سال ۱۳۸۰، بە چاپ رسید کە از لحاظ فرمی و ساختاری و زبانی همچون دیگر شاعران داکار تلاشی بود برای برون رفت شعر کوردی کوردستان ایران، از تاثیر شعر کوردستان عراق و همچنین موج شعری چریک‌نویسی و شعارگونه‌ی دو دهه قبل از خود. 
همچنین فرم شعر دیگری نیز از داکار در همان سال‌ها به اسم شعر ”چرکانه” یا “لحظه نوشت‌ها” از طرف ابراهیم احمدی‌نیا و اعضا داکار تجربه گردید و رد پای آن نوع از تجربه‌ی فرمی را در یک دهه‌ی اخیر می‌شود ردگیری کرد. شایان ذکر است که پروژه‌ی شعر داکار از لحاظ فرم، ساختار و فرم تصویری اشعار تجربه‌ای نزدیک به تجربه‌ی شعر حجم می‌باشد.  
احمدی‌نیا از شاعران پیشرو شعر کوردی بوده و همیشه سعی در تجربه‌ی فرم‌ها و ساختارهای جدید شعری داشتە و در سال‌های اخیر نیز دو مجموعه‌ی شعر جدید که حاصل تجارب سال‌های هشتاد به بعد است؛ را   آماده‌ی چاپ نموده و نمونه‌های چاپ شده‌ی این دو اثر نشان دهنده‌ی نرم گریزی وی در حوزه‌ی زبان و فرم شعری و تجربه‌ای تازە‌تر به نسبت کتاب قبلی‌اش است. احمدی‌نیا در حوزه‌ی نشریات ادبی نیز همواره چهره‌ای فعال بودە که بخشی از رزومه‌ی کاری وی به شرح زیر می‌باشد:
- عضو شورای نویسندگان مجله ادبی- فرهنگی «زریبار» از شماره ۶ تا ۱۰.
- سرپرستی و انتشار فصلنامه تخصصی کشاورزی «کشت و کال» به زبان‌های کوردی و فارسی در تیراژ بالا از سال ۱۳۸۷ از شماره ۱ تا شماره ۱۴ که پس از آن برای همیشه تعطیل گردید.


▪︎کتاب‌شناسی:
- چاپ مجموعه شعر «مه‌داری زوقم» (مدار سرماریزه) - ۱۳۸۰
- چاپ ده‌ها شعر، داستان و مقاله علمی و ژورنال در مجلات و مطبوعات گوناگون.
- آماده نمودن دو مجموعه شعر و یک مجموعه داستان برای چاپ.


▪︎نمونه شعر کوردی:
(۱)
[کریستاڵه‌ ژیان و خائینه‌ ئاو] 
پێچه‌وانه‌ی سه‌وزی مانتۆ 
ژنێ رژایه‌ سافبوونی سرامیک 
ئه‌وپه‌ڕی چلاوچلی 
هه‌وه‌س بوو و ئه‌لکه‌هوول
پاساژ به‌شی ئاوپرژێنم ناکا 
زرقوبرق و نهۆمه 
کریستاڵه‌ ژیان و خائینه‌ ئاو
سه‌نگه‌ره‌کان
پڕ له‌ سروودی نیشتمانی و وێنه‌ی سێکسی 
زه‌وی داگیره‌ به‌ قه‌برستان
خودایه‌ کامپیۆتر بۆ بده‌م به‌ شانا و
چه‌تر که‌ی چه‌قیه‌‌ چاوی به‌فر؟
یا به‌فر له‌ خۆڕا
چه‌رمووتر له‌ هه‌رچی سورمه‌یی 
با بچمه‌ نیشتمانی سه‌نگه‌ر
حاجی له‌قله‌ق بکه‌مه‌ پێشه‌وا و
شایه‌تیمانم به‌ شانی له‌رزۆکی تاریکی!


▪︎نمونه شعر فارسی:
(۱)
از کدام اهریمن پری‌زاده‌تر که من نیستم؟
غرق وسوسه باد 
عمر در پرسش و نعناع
در شهرستان آجر  
لبالب از زرق و برق یقین 
مرید آسمانی 
آلوده با پرواز خفاش!
نابیناست رفیق!
آینده در اتوبان لاقیدی
کدامین هدف برفین 
از فتح کوهستان‌های بیهودگی 
تا بازیافتن سرنوشت کافور؟
از کدام اهریمن پری‌زاده‌تر  
                      که من نیستم؟
شباهنگام
دور از قوانین آشوب
اره‌ی شبح 
            بر گردن عقیق!
تا اطمینان از آن‌سوی کوهساران مه گرفته 
بسی روشن‌تر از چشمان اعور تردید!
پرتو با نیزه‌ی افق 
غرق در رودخانه‌ی زمان.
بلغزد پای کبوتر 
بر مناره‌ی کاشی،
تا رسیدن به ملکوتی مه آلود
چند بار دیگر، باید این‌گونه؟!
بگذار من امپراطور گمراهی 
یا من امپراطور گمراهی 
یاغی از قامت ترد آب
از رقص ناموزون برگ‌ها  
                      خشمناک!
من خانه خراب
وسوسه‌تر از ترانه‌های شبانگاهان
در سن تپل چهارده سالگی!
-: "چراغ ستمی است بر ظلمت" 
قدم زدنم  
            در خیابان‌های قیر و تنهایی…
انسان رفیع است 
تا انزجار گنجشک!
نتوانستم شماره‌ی همراه هیچ پیامبری
یا حضور در آدرس خدا
لامپ، ستم زردی بود بر شب!
پشیمان نیستم 
که چراغ را نفرستادم
       به نبرد با سیاهی!
تا این ۴۵ ویران
عمیق اما تا آن سوی وسوسه!
کجا پنهان شده است  
بوی نان و ترس از غروب؟
افسوس از این پایان زرد زودرس
تلگراف تبریکی نفرستادم برای درخت 
یا ایمیلی به سوی گرازی پرتاب…
پایان یافت 
راهپیمایی نهر در تاریکی 
بسته شد آن پنجره
اسمش افق است  
  و زرد است در سپیده‌دمان!


(۲)
[خیانت‌های آب] 
دور از نگرانی‌های سراب
آمیخته با حقیقت‌های نارس توهم 
شبی بسیار تاریک 
به ماراتن زندگی در آمدیم.
آیا آب گمراه بود یا لاقید 
که با لهجه‌ی توفان
گیسوی گندم را ویران کرد
          و چهچهه‌ی کبک را؟
به سوی کوه‌های ویران می‌تازیم 
جانمان را بر نوک نیزه‌ها می‌رهانیم 
در هیات سیلاب،
سراب 
دستاری از خزه می‌پیچد 
             بر فرق خشکیده‌ی درخت!
از هر گونه، نر و ماده 
به عرشه‌ی آن کشتی‌ها می‌رویم  
ناپیدا و سوراخ‌اند 
ملوانی هرگز پای بر آن ننهاده است 
نوح هم 
نرسیده هنوز
           به کوچه‌های شریعت!‌.
[برگردان اشعار: عزیزی ناصری] 


گردآوری و نگارش:
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
 

زهرا رستمی شاعر لرستانی

مهربانو "زهرا رستمی زرین‌آبادی" شاعر لرستانی، زاده‌ی یکم فروردین ماه ۱۳۶۹ خورشیدی در شهرستان رومشکان است. وی در زادگاهش، رشد و نمو یافت و تحصیلاتش را تا کارشناسی آموزش ابتدایی ادامه داد.

ایشان از اعضای فعال و رسمی انجمن ادبی چرداخ شهرستان رومشکان است و لقب غزل بانوی رومشکان را دارا است. همچنین وی نخستین بانوی رومشکانی است که به چاپ و انتشار اشعارش اهتمام ورزیده است.

ایشان در سال ۱۴۰۰، برگزیده‌ی نخستین جشنواره‌ی هنر و ادبیات امید استان لرستان در بخش دانشجویان، شد.



▪︎کتاب‌شناسی:

- دورهمی قلم‌ها (کتاب مشترک) 

- نغمه‌های پالیز (کتاب مشترک) 

- آرزوهای بی‌طلوع (مجموعه غزل و نثر مستقل) 



▪︎نمونه شعر:

(۱)

[خوش چهره] 

ای یار بلند قامت و خوش چهره و اندام

خوش باد صبایی که بیارد ز تو پیغام 

ای سر به فراز آفاق کشیده

بیهوده مگردان تو مرا در بر ایام 

گر میل وصال تو به ما نیست چه باشد 

از من ز تو خوش گفتم لیک از تو به دشنام

آن خون دل ماست که جوشد ز لبانت  

آتش زند آن‌کس که بگیرد ز لبت کام

با ما ننشینی و چنان نیست که دانی 

آخر برسد عمر گران‌مایه به فرجام.



(۲)

[پرستار] 

نامش پرستارست و هر کس را پرستاری کند 

هر بی‌کس و بیچاره‌ای را دائما یاری کند 

جانش گذارد در کف دستان بی‌منت ولی 

شب تا سحر بیمار را باید پرستاری کند 

از خواب شیرین می‌زند تا تلخ نباشد کام ما 

عمر گرانش را فدای درد و بیماری کند 

در جانفشانی‌ها نباشد هیچکس امثال او

تا که برای حفظ جان مردمش کاری کند 

این‌ها فرشته گشته‌اند اندر جلد آدمی 

با هر مریض بی‌کسی احساس غم‌خواری کند 

در خدمت این جامعه حافظ جان‌ها بوده‌اند 

بی‌آنکه بشناسد کسی با هر که همکاری کند.



(۳)

[وصال میل سرد تو]

خوشا آن کام شیرینی که می‌گیرم ز لب‌هایت 

که رخم دل دوا گردد به بوی زلف پیدایت 

من از درد درون خود نهانی آتشی دارم

میان این همه یاران؛ نگار مه‌وشی دارم 

من از جور فلک گریم و می‌داند که من چونم 

خدایا این چنین تا کی اسیر چرخ گردونم 

من از بخت سیاه خود ندارم نکته‌ای گفته 

و آهی که نمی‌داند خدای من کجا رفته 

منم چون شیر در بندی به حال خویش می‌مویم 

و دور از هستی و مستی سخن با خویش می‌گویم 

منم و ناله‌ی شب‌ها و او در های‌هوی خود

دلا تا کی ننوشم من خنک آب از سبوی خود 

تو آن سنگی که سنگینی کند دردش درون من 

چگونه تو نمی‌خوانی غزل‌های جنون من 

خدا داند به پلک من تو همچون خواب سنگینی 

در آغوشم بیا که تو همان خواب شیرینی 

همه از دیگران نالند من خویشان هم خونم 

گمان تو هم از خویشی که می‌سوزد غمت بالم 

همه از آن شبی گویند که تو دیگر نمی‌آیی  

بیا هم درد و درمانم که تو مجنون و شیدایی  

من از زخم تن از دوری ندارم غم در جانی 

و می‌دانم تو آن عشقی که با من نیک می‌مانی 

خیالم روز و شب گشته وصال میل سرد تو 

بیا آغوش خود بگشا که باشم هم نورد تو 

خزان دوری رویت نبینم چون تو در جانی 

که تا تو چون منی داری به دور از میل بارانی.



(۴)

[جان من را بستان] 

خوش باش که ما هم خدایی داریم 

در خیال تلخ خود شور و نوایی داریم 

چون بگوئیم و بخندیم جهان جز این نیست 

در گلستان ادب نیز هوایی داریم 

چشم تو نیز به رخساری چون من روشن باد

که به محنت گه دنیا خدایی داریم 

جان من؛ لب بر لب یار بنه که نوشت باد

به تو بد نگذرد چون نیک سرایی داریم 

لامروت؛ درد و رنج و غم را یکجا داده‌ای!!!

ما ز پیمانه‌ی لبریز عبایی داریم 

نا امیدی به سرای دل ما راهش نیست 

به هر زخم نمک خورده‌ای دوایی داریم 

سفرت رو؛ به سلامت بروی که نوشت باد

ما ز میخانه‌ی خود نیز همایی داریم 

جان من را بستان یا رب اگر خوش این است 

ما که چون جان، ز تن به میل جدایی داریم.



(۵)

[بصیرت] 

رهبرم، راه من از روضه‌ی رضوانی توست 

موج تکبیر و اذان؛ واژه‌ی روحانی توست 

گلشن از رنج خزان با دل بیمار چه کرد

که دل آرامی من، گفته‌ی بارانی توست

روح اقدس که دمد همچو صبا واله و مست 

گوشه‌ای از کرم شوکت ربانی توست 

مهر لبیک، زنم ساده روم کوی بسیج 

مست و مجنون شدن از جرعه‌ی عرفانی توست 

نه دی با همه از روح خدا می‌گویم  

که بصیرت سخن ساده‌ی سبحانی توست 

گوشه چشمی نظری کن ز کرامات وجود

که ولایت به همه؛ مطلق یزدانی توست  

روز میثاق است و من جان را نثارت می‌کنم  

زینت ایران زمین گلزار ایمانی توست 

زرینا چون عسس نتوانی‌اش مدح و ثنا 

چفیه بر گردن همی آیت مهمانی توست.




گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها) 





منابع

- گفتگوی نگارنده با شاعر.

- رومشکان نیوز.


شعرهایم...

هر شب؛
شعرهایم را می‌بوسم،
به امیدی که
زیر لب زمزمه‌اش می‌کنی!


 #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

مجموعه اشعار هاشور ۱۰فاطمه عسگرپور

سه شعر سپید کوتاه (هاشور) از فاطمه عسگرپور



(۱)

دل است دیگر؛

گاهی پروانه‌ام می‌کند وُ،

           دور تو می‌گردم.


 


 (۲)

سال‌هائی درازست،

شعرهایم می‌بارند...

                        ***

موهایم سپید شده‌اند.!

 


 

(۳)

نیمه شب‌ می‌بوسد

شیشه‌ی پنجره‌ی احساسم را

رویای تو...

                           ***

              -یادت مهتابی‌ست!


 

 #فاطمه_عسگرپور

ایرج صف شکن شاعر و نویسنده‌ی اصفهانی

استاد "ایرج صف‌شکن" نویسنده و شاعر ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۲۶ خورشیدی، در اصفهان و فارغ‌التحصیل دوره دکترای داروسازی است. ایشان تحصیلات خود را در دانشکده داروسازی دانشگاه اصفهان ادامه داد و در سال ۱۳۵۱ دکترای داروسازی گرفت. 



▪︎کتاب‌شناسی:

- نبض اتفاق - ۱۳۷۴

- صلیب مهیا 

- صبح هیاهو 

- قاب برهنه 

- رأس ساعت گل 

- مرا به خاطره باد مسپار

- شکل سکوت

- واژه‌های معاف

- لبان اعتراف

- سطر آخر 

- برداشت تنها 

- پنجره‌های پنهان

- شکوفه‌های خوش‌پوش

- دخترانه‌ترین شب ماه 




▪︎نمونه شعر:

(۱)

ما قافیه‌ در قافیه سر باخته‌ایم 

از هر سرِ بی‌تن بدنی ساخته‌ایم 

دیدیم که سر به‌ سر همه اندامیم  

از خاصیتِ خویش تو را بافته‌ایم.



(۲)

از من سخنی شنید و، پرواز گرفت 

می‌دید مرا ولی دلش باز گرفت 

دیدم دَمِ صبح سایه‌ام می‌رقصید 

وقتی به دو بال دسته‌ی ساز گرفت.



(۳)

در پرده یکی نقش هویدا شده بود

یک غنچه درونِ آینه وا شده بود

در زیرِ نگاهِ تیزِ شبنم دیدم

یک ماه کنارِ پرده پیدا شده بود.



(۴)

می‌خوانیم و

تلمبار می‌شویم گوشه‌ای

چون گوشواری

رها شده از یاد

می‌دانیم و

نمی‌داند 

حجره‌ای غریب 

که به خواندن کتابی 

دریغ می‌شود

و جا می‌ماند تنها 

نگاهِ رهگذر و نقطه‌ای سیاه

پس چه می‌ماند 

گلی چیده شده از نگاه او

آن‌گاه پر پر شده

در نگاهی دیگر.



(۵)

می‌خواهم به کف دستی حتی 

نامم را در نشان تو بجویم 

صدایت را بر می‌دارم

و خورشید را تکه تکه می‌کنم و

می‌دوزم به سرانگشتی 

که تو بر ژاکتم بافته‌ای،

حیران می‌شوی

شانه‌ات می‌کنم 

بغل در بغل و لالایی‌ات را

می‌پوشانم بر تن عریان باغچه،

سبز می‌شوی

می‌نشینم و پرپر می‌شوم

حاشیه‌ی باغچه‌ای را که تو کاشته‌ای.



(۶)

که می‌گوید 

بادها می‌مانند و

سپیدارها نه؟

پس انعکاس تو در من 

چه‌گونه 

آینه‌ای می‌سازد

که از حضور خویش غافلم می‌کند 

و تشنگی 

برهان قاطع زبانی می‌شود

که به خصلت عصایی 

در خود تعبیرم می‌کند 

پس باید 

چیزی در من نشسته باشد 

وقتی تو 

بر تارهای بسته‌ی موهایت 

فریاد می‌زنی:

من 

آری من 

شکل غریق خویشم 

تا تو سپید بمانی.



(۷)

آدمی، سنگ تراشِ رویایی باید باشد 

رها شده از دهان باد،

شاید هم که آدمی 

خود باران باشد 

وقتی 

آسمان آبی را نگاه می‌کند 

و کنارِ مهتابی 

پر ستاره می‌شود.


 

(۸)

از خویش می‌پرسم و تو پاسخ می‌گویی 

چیست کف دستانت کاین چنین عباراتی را

چشمک زنان جا می‌گذاری

و از هر که می‌پرسم پاسخی نمی‌آید؟

نزدیک نشو.





گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها) 





منابع

www.iranketab.ir/profile/12424

www.fa.m.wikipedia.org/wiki

www.poempersian.ir

@adabiatjonoob



جبار شافعی زاده شاعر و نویسنده‌ی کامیارانی

استاد "جبار شافعی‌زاده" شاعر، نویسنده‌، مترجم و منتقد ادبی کردستانی، زاده‌ی کامیاران است.

ایشان مشاور فیلمنامه‌ی فیلم "چیدن سپیده دم" ساخته‌ی "تیمور قادری" در سال ۱۳۸۸ بوده است.



▪︎افتخارات ادبی و هنری:

- دبیر جشنواره‌ی داستان شوناس - ۱۳۹۹.

- کتاب "سمفونی باد" ایشان، اثر شایسته‌ی تقدیر در بخش داستان و برنده‌ی جایزه‌ی دومین دوره‌ی کتاب سال کردستان شد. - ۱۳۹٨.



▪︎کتاب‌شناسی:

- دیوار (این کتاب در زمینه‌ی کودکان معلول نوشته شده و در سال ۱۳۸۲، به عنوان کتاب برتر کشور معرفی شد. کتاب "دیوار" به صورت داستان کوتاه در مورد زندگی کودکان معلول است که به صورت بریل، (کتاب گویا) و فیلمنامه برای ساخت تصاویر انیمیشن منتشر شده است.)

- رقص سایه‌ها در باران (مجموعه داستان)

- سمفونی باد.

- ترجمه‌ی کردی کتاب "هانا، قهرمان ما" اثر علی‌اصغر سعیدآبادی.

- ترجمه‌ی کردی کتاب "هفت روز هفته دارم" نوشته احمدرضا احمدی.

- سنت فرهنگ واژگان‌نویسی برای کودکان از «نصاب الصبیان» ابونصر فراهی تا «نوبهارا بچوکان» احمد خانی - ناشر: کتابک.

و...



▪︎نمونه شعر:

(۱)

[پرتقال در زنبیل خورشید] 

دریاوار

ریخته‌ای در پاییز 

با ماهی کوچک غمگینی 

از سرآغاز زمستان لبریز 

پیراهنت 

موج در موج مسافری  

نشسته در ایستگاه بنفشه 

چمدان اگر بگشاید 

انار می‌روید از زمین 

انگشتانت 

ده حرف 

از آخرین نامه‌ی باد

که به درخت نرسید 

لبخندت

پرتقالی در زنبیل خورشید 

موهات 

اضافه‌ی استعاری

که نیافتاده است در تصویر.



(۲)

در حضور تو  

دهانم پر از واژه می‌شود 

من شعر می‌گویم 

ترانه می‌خوانم 

بی‌تو اما 

تمام واژه‌ها از من می‌گریزند 

من برای عشق حتا واژه ندارم.



(۳)

داس‌اش را برای کدام مزرعە 

تیز کرده‌است 

ماە.



(۴)

[عکس دیگری در این آلبوم بگذارید] 

دست بردە در دیگری

زنی 

دست کشیدە از خود


خوابیده بر استوا

دست می‌کشد از خلیج 

بی‌‌شناسنامه آفریقا 

انداختە روی صورت‌


نمی‌رسد به آلبوم 

از عکس می‌افتد برعکس 

پلنگی از استوا

گریە می‌کند در عکس 

روی پل  

دنبال چە کسی چه کسی می‌گردد؟


تیک خورده ماتیک 

‌رفتە از عکس پلنگ 

خون بالا می‌زند از خلیج 

آمبولانس دیرتر از حادثه ‌رسیده

همیشه 


لطفن این پل را بردارید از عکس 

سر بە قطب بگذارد پلنگ 

بگرید بر جنازه‌‌ی نهنگ 

افتاده بر خلیج 


دست انداخته خودش را زنی  

دست انداخته در دیگری


آفریقا برف

از آلبوم خلیج رفت 

عبور نمی‌کند استوا

از مدار زن


چه ریختە در عکس پل 

خوابیده با جنازه‌ی نهنگ  

عکس می‌گیرد از خودش پلنگ 


افتاده بر برانکارد

دست در آمبولانس برده پلنگ 

لطفن از این کادر برانکارد را بردارید 

و قایقی در آمبولانس...


(۵)

[کبوتر صلح]

تا که قفس برای هر 

پرنده سخت می‌شود

توی کویر بی‌بهار 

تنت درخت می‌شود


صلح کبوتری سفید 

جهان قفس قفس سیاه

با تو خیال آسمان

همیشه تخت می‌شود


و پنجه‌هات اگر چه زرد

ساقه‌ی شعر گندم است 

خالی سفره‌ی دلم 

سفره‌ی بخت می‌شود


پیراهنی از آفتاب

در این سیاه شب بپوش

سربی هر ستاره‌ای

طناب رخت می‌شود


نگاهت آخرین سرود

خاطره‌ی شقایق است 

به رنگ خون ارغوان

ترانه سخت می‌شود



(۶)

[نیست]

هر چه رفتیم سهم‌مان یک ناکجا 

هر چە هست بیراهە است و راە نیست 

قلعه‌ زندان، اسب و سرباز هم اسیر 

توی این صفحه بە غیر از شاه نیست 

کوه گور یک پلنگ زخمی است 

توی این برکه صدای ماه نیست 

لاکپشتیم و بە لاک همدگر سر بردە‌ایم 

هیچ کس از درد خود آگاه نیست 

بند بازان فریب و حقه و نیرنگ و رنگ  

این همه تقصیر یک روباه نیست 

من نمی‌فهمم که می‌آید که رفت 

توی مغز من به غیر از کاه نیست 

من چه گویم شرح درد و رد خون

گوش خسته قصه هم کوتاه نیست 

مانده تنها در حصار گرگ‌ها 

یوسف‌ام اما برای‌ام چاە نیست.

(۷)

سردرد گرفته

آسمان

بی قرص ماه


(۸)

[برف نو سلام]*

سلامت نمی‌کنم 

که دانه از پس دانه 

کفن می‌شوی

بر جنازه‌ی یارانی که نمی‌شناسم 


هر زمستان

تنها خون راضی‌ات می‌کند 

تا اگر عکسی شدی در تقویم 

زیباتر باشی از بهار

و دلفریب‌تر از پاییز 


گرگ‌ها خیره گشته‌اند 

به تابستان

و آفتاب جرات ندارد 

بتابد بر سنگ 

تا خون هم‌چنان خشکیده بماند در یخ 


گلوله از پی گلوله 

سیاچه‌مانه‌ای می‌افتد از کوه

حیران‌ی سقوط می‌کند در دره

لالایی دوری زخمی می‌شود در اشک 

و هیچ اسبی مست نمی‌کند در برف


کجاست پیامبری که بگوید 

به نام خدا

کویر شو ای کوه!

تا هیچ پایی نلغزد بر سنگ 

هیچ اسبی شیهه نکشد  

در خون

و هیچ جنازه‌ای کبود نشود در سرد


برف نو  

سلام

بنشین 

که خوش نشسته‌ای 

بر سرزمین بی نام

کە خوش گریستە‌ای 

بر جنازه‌ی گمنام

بنشین  

همه آلودگی است  

این ایام



* عنوان شعری از احمد شاملو 

* سیاچه‌مانه و حیران دو گونە آواز کُردی.



▪︎نمونه‌ی نوشته‌ها:

(۱)

اسم من باران است. پنج سالم است و هنوز به مدرسه نرفته‌ام. مادرم می‌گوید وقتی به مدرسه بروم می‌توانم برای پدرم نامه بنویسم و از او بخواهم که برگردد و ما را با خودش به دریا ببرد. امروز پنج‌شنبه است. مادرم همه‌ی پنج‌شنبه‌ها آینه و شمعدان و قرآن خانه‌مان را با خودش به جایی می‌برد که هیچ وقت اسمش را به من نمی‌گوید. وقتی می‌رود مرا توی خانه تنها می‌گذارد. مداد رنگی‌هایم را می‌دهد تا توی دفترم برای پدرم یک نقاشی تازه بکشم. در را قفل می‌کند و می‌رود. وقتی می‌آید نقاشی‌ام را به او نشان می‌دهم، می‌گوید خیلی قشنگ است. نقاشی را لای قرآن می‌گذارد تا پنجشنبه‌ی دیگر ببرد به پدر نشان بدهد.

[از متن کتاب سمفونی باد] 


(۲)

کبوتر توی لانه‌ای که پدرم درست کرده بود نشست. حالا دو تخم کوچک هم دارد. پدرم می‌گوید باید برای کبوتر سفید و تخم‌هایش فکری بکنیم. می‌گوید این جنگ لعنتی نمی‌گذارد بچه‌های کبوتر به دنیا بیایند.

[از متن کتاب سمفونی باد] 



گردآوری و نگارش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) 


یه‌عقووبم



-یەعقووبم:


 ئه من

وەک یەعقووبم!

گەرچاوەکانیشم

                  کوێربن 

نائومێد نابم

بۆ دیتنی تۆ....!!


 ₪ برگردان فارسی:


من

مثلِ یعقوبم!

حتا اگر چشمانم کور شوند

از دیدار تو نا امید نخواهم شد...

 


#سه‌عید_فه‌لاحی (زانا کوردستانی)

#هاشور

#هاشور_کوردی

اشعاری عاشقانه از لیلا طیبی

سه شعر کوتاه از #لیلا_طیبی (رها)



(۱)

 پنجره‌ام،،،

 بُغض کرده‌ست!

گمانم؛

 آسمان هم 

   هوس باریدن دارد!


 

(۲)

طاقت دل به سر آمد!

یادگاری‌هایت را جمع کرده‌ام...

   --یا بیا ببر،

           --یا بیا بمان!

بی تو، هیچ چیز دنیا

                     --مفهومی ندارد.


 

(۳)

جای خالی‌ی تو را 

با چه می‌توان پر کرد؟!

                                                       ***

قاب عکس؟

یا بغض‌های شبانه؟!

 


#لیلا_طیبی (رها)


باران


چتر،

     به چکارم می‌آید؟

                                                                ***

باران،،،

از چشم‌هایم می‌بارد!



 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#انجمن_شعروادب_رها (میخانه)

https://t.me/mikhanehkolop3

شعر کوتاه

سه شعر سپید کوتاه (هاشور) از #لیلا_طیبی (رها)



(۱)

فلاکت‌ داشت

حالِ کارگرِ سیاه...

...

میان ثروتی بی‌پایان

در معدن الماس!

 

ــــــــــــــــــــــــ

 

(۲)

آسمان که دلش می‌گیرد،

--ابری می‌شود

نمی‌دانم

چرا من،

     هوای گریه دارم! 

 

ـــــــــــــــــــــــ

 

(۳)

 برو!

 ماندن بی‌فایده‌ست،،،

 اگرچه؛

      دلِ رفتن 

             نداری!

        

  

#لیلا_طیبی (رها)

غم هجران


دیروزهای رفته وُ

امروزهای کسل

و فرداهای در راه مانده،

همگی متفق‌القول،

غم هجرانت را لبریز اند!




 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#انجمن_شعروادب_رها (میخانه)

https://t.me/mikhanehkolop3

رویای پرواز

کبوتری غمگین‌ام،

محصورِ میله‌های قفس...

که هر شب، 

رویای شیرین پرواز می‌بینم!


 


 

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

#انجمن_شعروادب_رها (میخانه)

https://t.me/mikhanehkolop3

پگاه احمدی

پگاه احمدی، شاعر، منتقد ادبی و مترجم شعر ایرانی، زاده‌ی زاده سال ۱۳۵۳ خورشیدی، در تهران است. او لیسانس زبان و ادبیات فارسی خود را از دانشگاه آزاد تهران اخذ کرده‌ است.
نخستین شعر او در ۱۷ سالگی در نشریه ادبی تکاپو به چاپ رسید؛ و تاکنون سه مجموعه شعر در ایران به نام «روی سل پایانی»، «کادنس» و «این روزهایم گلوست» را به چاپ رسانده‌ است. منظومه بلند تحشیه بر دیوار خانگی از مهم‌ترین آثار اوست.
چاپ بیش از ۶۰ عنوان مقاله در زمینه‌ی نقد شعر، مباحث نظری مرتبط با شعر و ترجمه‌ی شعر در ماهنامه‌های ادبی و هنری از جمله دوران، کارنامه، کِلک، جهان کتاب، بخارا، بیدار، سبک نو، فیلم، زنان، عصر پنجشنبه، آذرنگ، نافه، شوکران، آزما، نگاه نو، پیام شمال، پاپریک و... از جمله فعالیت‌های وی به شمار می‌رود.
پگاه احمدی که چندین سال است در آلمان اقامت گزیده، مجموعه شعر اخیرش به نام «سردم نبود» را در آلمان به  چاپ رسانده است. 



▪︎کتاب‌شناسی:
- مجموعه شعر روی سُلِ پایانی. ۱۳۷۸، انتشارات نگاه سبز.
- مجموعه شعر کادِنس، ۱۳۸۰، انتشارات نگاه سبز.
- این روزهایم گلوست. - تهران: نشر ثالث، ۱۳۸۳.
- صد و یک هایکو: از گذشته تا امروز - جکی هاردی - تهران: کتاب خورشید، ۱۳۸۷.
- آوازِ عاشقانه‌ی دخترِ دیوانه - سیلویا پلات - تهران:، ۱۳۸۷.
- شعر زن، از آغاز تا امروز - تهران: نشر چشمه، ۱۳۸۴.
- آنتولوژی جامع شعر زنان ایرانی.
- آهو خوانی (مجموعه شعر)، انتشارات آهنگ دیگر.
- سردم نبود - انتشارات سوژه (برمن آلمان).


▪︎فعالیت‌های ادبی و هنری:
- شرکت در سی و هفتمین فستیوال جهانی شهر در رتردام هلند به عنوان تنها میهمان برگزیده ایرانی، ۲۰۰۶.
- شاعر میهمان بنیاد ایرانی فرهنگ و شناخت رتردام، ۲۰۰۶.
- شاعر شرکت‌کننده در نخستین کاروان شعر ایران و فرانسه.
- عضو هیئت داوران نخستین دوره جایزه شعر فراپویان در کنار شادروان محمد حقوقی شاعر نام‌آور اصفهانی، بیژن الهی، کیومرث منشی‌زاده، آیدین آغداشلو و منصور اوجی، ۱۳۷۹.
- عضو هیئت داوران دومین جشنواره شعر و ادب دانشجویی دانشگاه‌های کشور، ۱۳۸۲.
- عضو هیئت داوران نخستین دوره جایزه شعر والس، ۱۳۸۵.
- عضو هیئت داوران نخستین دوره جایزه ادبی دریا، ۱۳۸۵.
- عضو هیئت داوران جشنواره پیام آوران صلح و دوستی به همراه علی باباچاهی و علیرضا بهنام.
- عضو هیئت تحریریه نشریه الکترونیکی تاسیان.


▪︎نمونه شعر:
(۱)
خواب بودی که سینه‌خیز نوشتم  
تاریکیِ اتاق، تمام‌اش نکرد
خواب بودی وَ روی کاغذها،
تکرارِ قتل‌ها وُ آینه‌ها بود
اما،
این گوشه از جهان که بی‌خبرم می‌کند 
اینجا که با تو گُل می‌اندازم،
خطّی از خونِ این خیابان‌ها،
برای چند لحظه فراموش می‌شود
در را می‌بندیم 
تا نشنویم، نبینیم 
چند سالمان شده آخر که هرچه غمگین‌تریم 
کمتر می‌شود بتوانیم، درست حسابی، تمیز، گریه کنیم...
جایی در پوست‌ات مثل گوزن، فرو می‌روم
وَ فکر می‌کنم که سرنوشت‌مان این نیست 
باید به فکرِ تعمیرِ ساعتی باشیم 
که از بس به فکر ماست،
صبح‌ها 
بیدار باش‌اش را
نمی‌زند.

(۲)
مثل زنی که از عبور وُ شیشه می‌ترسد 
می‌ترسم از جدا شدن‌ام
وَ ترسم از اشیاء،
ترس از  زوالِ دهانی‌ست 
که در محاق تن‌ام ساختی 
عادت کرده‌ایم یا 
عادت کرده‌ایم؟
که قطعه قطعه می‌افتم 
در آئینه‌ای که آب‌های زمین را
وارونه کرده است 
آبشش را
در لیوانی پُر آب، رها می‌کنم 
وَ  ترسِ خواستن‌ات در سرزمینِ بی‌ماهی 
شعری را به گریه‌های‌مان متقاعد می‌کند.
وَ مرد، توی تاریکی 
آهسته گفت: "نرو!"

(۳)
هوای سینه پهلو 
پهلوی ماست 
تا سِل که سقفمان را گرفته می‌خوابد 
وَ آسمانی که سرفه‌هایش را 
مثل می‌ل، روی دستِ هوا برده‌ام...
حالا هوای کلنگی پهلوی ماست 
از شهرِ سرِ کوچه باد می‌آید 
تا می‌له، دوباره چیزی را
با تُف به هم بچسباند 
ملافه‌ای که به دیوار، پیچیده‌تر شود
مثلثی که سرِ راه را
دنیا بیاورد
روزنامه‌ای که ننویسد 
وَ یک مسافرخانه پشتِ در
که با سیمانش نمی‌شود کشتی گرفت 
اما می‌شود شهادت داد:

کثیف، کفشِ پشتِ در هم نیست 
چون با مترو وَ با مشقّت آمده بود
وَ سینه‌هایش را
بی‌وقفه می‌سپرد.

پشتِ این دهانه‌ی بی‌خانمان که پُر از پشتِ چاله میدان است 
خیلی نمی‌شود جنگید 
چون وکیل نداشت 
خیلی نمی‌شود زائید 
چون
تحریف شد 
خیلی نمی‌شود پرسید 
چون، تیزی می‌کشند.

من از خودم نمی‌ترسم 
چون از سِل، عجیب ترسیده‌ام 
وَ از خودم نمی‌ترسم 
چون پای زندگی انگشت داده‌ام 
تن‌ها نگاه کنم.

(۴)
[بیاتِ تُرک]  
نشسته‌ام ماه، روی دستم نماز می‌خوانَد 
پُشت 
سیلِ سلیطه می‌ریزد
کاشی 
صدا
وَ در که مسجد را
با چادرهای پاره پشتِ هوا می بَرَد

عکس‌های تاریخی 
که از گلو خفه‌تر می‌شوند 

پُشت،
نیشابورِ پاره می‌ریزد
نور آنقدر می‌چرخد، می‌تابَد، می‌پژمُرَد که می‌ریزد
وَ من آنقدر عاشقِ این ماهوتِ کهنه‌ام
که نمی‌دانم با این دست‌های جوان چکار کنم 
با این هوای رفته تا تهِ حوض
با این پوشیه 
که گوشه‌های رضاشاه می‌رود
زمانِ گمشده در ساعتی که هر شب، لال
لالاییِ مرا خوانده‌ست 
هر صبح، کر،
بالای کرکره رفته‌ست!.

هوا
هوا که هر شب، بیشتر گم می‌شود
صدا
صدا که لای درهای گرفته می‌گیرد
وَ شب که هرگز مرا به حالِ دیوارِ روبه رو نگذاشت!

هوا
هوای پُشتِ اذان
هوای بلند شده از پُشتِ خاکِ چادرها 
دست‌های نَشُسته‌ام را بُرد
به این صدا که از بس به مهربانیِ درها فشار داد
زیرِ پنجره افتاده‌ایم!

هوا
هوا که از بیاتِ تُرک، قدیمی‌تر است 
وَ از چهارگاه، قدیمی‌تر است 
وَ مثلِ "نقشِ رست" به طاق می‌چسبد 

نشسته‌ام ماه، روی دستم نماز می‌خوانَد
نشسته‌ام وَ توی دستم ماه
ماه
شکلِ آی با کلاه. 
 
(۵)
[یا مُجیب]  
زانوهایم را در ماهِ کامل بغل کنم 
همه‌چیز از حالا نزدیک است 
وَ "شمس و طغری" هم،
زیرا من از کناره‌ی سینی‌ها می‌ریزم اگر دروغ بگویم 
زیرا من 
مثلث‌ام را در خون، پرت کرده‌ام 
دریا از ایوانم تا زیتون می‌آید 
زیرا حالا، همه‌چیز از حالا نزدیک است 
وَ من 
که تمامِ سلسله‌ام تاریک شد،
تاریخ‌ام!
با موهایم مشکی، زیرا
خاکم مشکی، زیرا
ایوانم، مشکی 
با طلسم وُ جدولِ سنجاق‌های لایقراء!
زیرا او
الواسع، المهیمن، المحصی، البصیر وُ سمیع است!
زیرا من او را در دایره‌های شکسته‌ام تکان تکان دادم!
زیرا کتابِ "خافیه" یعنی رساله‌ای در بابِ علمِ جفر!
پس ما زن‌های همسایه،
با سینی‌هامان بر ایوان وَ سینه‌هامان لای کبوتران،
به هم نگاه نکردیم 
زیرا من بلند گریه می‌کردم
وَ چانه‌ام از سنگ وُ باد، پر شده بود
زیرا من 
باید همیشه چیزی برای رطوبت پیدا کنم 
زیرا من 
از کناره‌ی سینی‌ها می‌ریزم اگر دروغ بگویم 
من -سرُّالمستتر- با زن‌های همسایه گفته‌ام 
یکی از ما هزار تن زیباتر است 
یکی از ما،
فاحش‌ترین دروغِ درختانِ سردسیر، در برجِ ابتر است 
زیرا من اگر نگویم می‌ترکم مثل النگوهای تنگ، بریده می‌شوم از حلق 
زیرا من باید کنار چاقوها برنج بکارم
پس ما زن‌های همسایه، زیرِ چادرمان تاریخ می‌زدیم 
زیرا یکی از ما هزار تن، درها را با درد وُ جفر، بغل کرده بود
زیرا من بر پله‌های شکسته‌ی "سید موسا موسوی"- دعا نویس قلعه‌حسن‌خان- نشسته بودم
وَ فکر می‌کردم هنوز امیدی هست...
پس با زانوهایم سینه زدم وَ با صورتم نشستم زیرِ  آب‌های چهل‌تاس!
زیرا من باید از" پیشدادیان" تا کنارِ سینی نعنا درنگ می‌کردم 
زیرا که آفتاب می‌تابید 
وَ یکی از ما هزار تن، زیباترین زنِ همسایه بود
حالا نزدیک است 
دایره‌های سرگیجه را دورِ سرم می‌پیچم با نورِ سردِ مایل به آبی کمرنگ 
زیرا من باید لای خیزران نفس بکشم 
پس می‌رویم از نِی در گردنم 
زیرا مثل خاک منقلبم مثل خاک منقلبم مثل خاک
زیرا فکر می‌کنم که اجابت شدم
وَ چیزی حک شد برای همیشه بر" شرفِ شمس".


گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها) 

مرتضی ملکشاهی

اُستاد "مرتضی ملکشاهی" فرزند کربلایی مراد، با تخلص شعری "اسیر کُرد" شاعر و معلم لرستانی، زاده‌ی سال ۱۳۴۳ خورشیدی در خرم‌آباد در میان خانواده‌ای اصالتا کُرد، است.

ایشان دبیر بازنشسته‌ی آموزش و پرورش، در ناحیه‌ی ۲ شهر خرم‌آباد، محقق و پژوهشگر آثار حضرت مولانا جلال‌الدین (مولای روم) مخصوصا کتاب عظیم مثنوی معنوی، معروف به قرآن پارسیان، نیز هستند.



▪︎کتاب‌شناسی:

- مثنوی در مثنوی (برگرفته از اثر عرفانی مثنوی حضرت مولانا) 

- تلنگر (مجموعه اشعار آیینی، اجتماعی و انتقادی) 



▪︎نمونه شعر:

(۱)

[کتاب] 

کیست پرسد از کتاب آن دوست خوب        تو چرا وامانده‌ای صبح تا غروب؟

تو که می‌گویی سخن از هر دری           تو هدایت می‌کنی هر نوع سری 

تو که داری از درون اندرزها                          یاد دادی قصه‌ی گودرزها  

پهلوان ارداشتیم نامش ز توست     هم شه و شهنامه پیغامش ز توست 

ذهن ما خاموش بود، هوشیار شد         روح ما درخواب بود، بیدار شد 

سودمندی ای کتاب، صاف و روان             بی‌ریا، صادق، و یاری مهربان 

از چه رو بی‌کس شدی بی‌سرپرست         ارزشت تخفیف گرفت، پایین نشست 

یا که بدتر، گرد و خاکی بس ظریف               صورت ماهت نمایان شد، شریف 

بی‌توجهی به نامت غصه است                 آفت فرهنگ ما این نکته است 

من چه گویم از بلند قامتت                            ای بنازم بر توان و همتت 

شرمسارم بر وجودت ای کتاب                   نارفیقم، ناشناس و دیریاب 

آنچه گفتم، یک تلنگر، درد دل                 وصف سرو نازنین را من خجل 

صحبت از نام تو و فریاد من                 مثنوی می‌خواهد آن هفتاد من.


(۲)

[گلایه‌ای نه از روی مهر] 

من از فرهنگیاڹ شاد بودم                         ز قید زندگی آزاد بودم

چو از شغلم شدم من بازنشسته                مهیا گشتم و آباد بودم

برای علم و دانش در تلاشم                    گدای نکته ها،صیاد بودم

سرودم ساده ی آن مثنوی را                سراسر مولوی را یاد بودم

به خود گفتم که شعرم بی بدیل است     ولیکن بی‌خودی استاد بودم

ز شهر و این دیار فضل و دانش        ز دست مردمان فریاد بودم

چشیدم من مصیبت ها که انگار          یکی غمگین مادر زاد بودم

ندیدم هیچ خیری از زمانه               که از این روزگار، بیداد بودم

من از فرهنگیان، دلگیرم اکنون      که خود فرهنگی و ناشاد بودم

چو گفتم آن حکایت‌ها پر از پند          شنیدم خالی و پر باد بودم

نگفتند این اثر آرام جان است              برای عشق او فرهاد بودم

بهل کن مرتضی؛ کی چاره سازست؟        برو گردو فروشی!، داد بودم

ز برخی این «اسیری» خسته گشته    یکی نه بلکه تا هفتاد بودم

خدایا لطف خود جاری بگردان             فقط با یاد تو  دلشاد بودم.

[مصرع دوم بیت اول، تضمیتی از یکی از شعرای گمنام است.]


(۳)

[قاف عشق] 

ای نشسته در افق، نیکوترین          ای درخشان نام تو، ای گوهرین 

ای ز ایمان پر، ز تقوا پر اثر          ای به خالق وصل، به دنیا بی‌نظر 

ای که با خونت، گناهت نرم‌تر               ای بهشتی، جایگاهت را نگر 

ای که از رنج قیامت بر حذر                 از عذاب گور، راحت در گذر 

خوب قرآن وصف کرده در خطاب     در مقامت، نکته‌ها دارد کتاب 

اینکه در پیش خدا روزی خورند          اینکه الآن زنده‌اند و سربلند 

کیست گوید؟ حاج قاسم مرده است           رفته است پیش خدا، او زنده است 

عند ربی یرزقون یرزقون          اینکه پاک است قطره خونش قطره خون 

جایگاهت در بهشت است در بهشت         وادخلی جنت، عبادی را نوشت 

ای که نامت، شد گواه مسلمین     آن که با خوبان حق شد همنشین 

او که در اوج کمال از ما برید        او که در پیش خدا شد رو سپید 

او که در راه خدا کشته شده         او که در خون خود آغشته شده

ای که جان دادی برای وطنت          دست و پایت کو، جدا از بدنت 

مردن اینان درخشان‌تر بود                بستگان را او، شفاعت‌گر بود

بی‌کفن بی‌غسل، او پرواز کرد         بی‌سؤال و بی‌جواب آغاز کرد 

درب جنت، در ورودت باز باز            کشتگان راه حق بس سرفراز 

او دفاع کرد از حریم و از حرم         یک کلامی گفت، من مفتخرم 

هیچ می‌دانی چه می‌گفت آن شهید؟      این ندا از آسمان ها سر رسید:

حفظ دین و مذهب و اسلام ناب      حفظ دست آورد پاک انقلاب 

ذکر آرمان و مرامت ای امام                 رو به آیین ولایت در نظام 

ای مسلمان ای که مهدی باوری          ای به روز سخت یارو یاوری 

اهل ایمان اجرشان مستحکم است     آنکه با آل محمد(ص) همدم است 

رفته‌اند آنها شهید مرده‌اند         نفس خود همراه دشمن کشته‌اند 

حاج قاسم گفت من در زیر خاک   زنده گر بودم هنوزم سینه چاک 

حال بشنو ای تو مسؤول عزیز                    التیام مادران اشک‌ریز 

هر که در راه حقیقت گام برداشت     اجر او مثل شهید است، پر بهاست 

عاشقم اینگونه مردن،ای "اسیر"      رو طلب کن،سخت باشد این مسیر 



گردآوری و نگارش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی) 



منابع

- مصاحبه‌ی نگارنده با شاعر.

- پیج اینستاگرامی شاعر.


بهزاد بهلولی

مهندس "بهزاد بهلولی" با تخلّص "بهیاد" شاعر ایرانی زاده‌ی سال ۱۳۴۸ خورشیدی در شهرستان میانه در استان آذربایجان‌ شرقی و اکنون ساکن تهران است.
 
ادامه مطلب ...

ارمغان سیدین

بانو "ارمغان سیدین" شاعر ایرانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۰ خورشیدی در تهران است.  ادامه مطلب ...

قدیسه


دهان گل را می‌بویم،

جیب افرا را می‌کاوم

عقاید آقاقی را می‌پرسم؛

آه،،،

عجیب‌ست،

همه و همه

 --به قداست تو؛ 

            معترف‌اند!



#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

مجموعه اشعار هاشور ۳۰ #لیلا_طیبی

سه شعر سپید کوتاه (هاشور) از #لیلا_طیبی (رها)



(۱)

وقتی،

کنارم نیستی؛

هر ثانیه کش پیدا می‌کند

به قدرِ یک قرن!

                                 

درکم می‌کنی؟!


  

 (۲)

اتاقی تاریک وُ

حجمی از تنهایی

با خود درگیرم

از سقف

جز یاد تو

چه چیز می‌تواند پایین بیاید؟!



(۳)

می‌روی؟!

--مرا هم با خودت ببر...

من بی تو،،،

 از خودم،

         بیزارم! 


 

#لیلا_طیبی (رها)

قبرستان


کاش می‌دانستی

این خانه بی‌تو

قبرستانی‌ست

که هر شب 

میان آن دفن می‌شوم.

 



#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

تیام گودرزی

بانو "فاطمه معظمی‌گودرزی" فرزند "حسین" و مادرش "کبری"، متخلص به "تیام" شاعر، نویسنده، گوینده، مجری و از فعالان عرصه‌ی فرهنگ و هنر لرستانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۴ خورشیدی در روستای گلچهران بروجرد است که پس از ازدواج به تهران رفت و اکنون ساکن کرج است.

  ادامه مطلب ...

امجد ویسی

استاد "امجد ویسی"، معلم و شاعر کردستانی، در یکم مهر ماه ۱۳۵۵ خورشیدی، در روستای شیخ وجیم سنندج دیده به جهان گشود.

  ادامه مطلب ...