استاد "رضوان ابوترابی" متخلص به "حسرت"، شاعر، منتقد، نویسنده و مترجم نامآشنای ایرانیست.
بانو "لیلا فلاحی سرابی" شاعر و پژوهشگر لرستانی، زادهی سال ۱۳۶۴ خورشیدی، در خرمآباد است.
داستان کوتاه بازگشت
هفده سال بیشتر نداشت. ته ریشی درآورده بود و صدایش کمی مردانه شده بود. خودش را مردی میدانست؛ اما به چشم بیبی هنوز همان "محولی" نقنقو بود. حاجی خدابیامرز "محولی" صداش میکرد.
"محولی" بند پوتینهایش را بست و کولهی برزنتیاش را به شانه انداخت. پلاک استیل آویز به گردنش با تابش نور آفتاب، برقی زد و دوباره میان پیراهن خاکیاش جا گرفت.
همدم و یار و یاور بیبی بود. اما با خواهش و التماس بیبی را راضی کرده بود که برود. سه روز لب به آب و غذا نزده بود که بتواند رضایت بیبی را بگیرد.
گلابدون را گرفت و مقداری از گلاب را داخل دستش پاشید و به ریش و صورتش مالید. قرآن را از داخل سینی برداشت و بوسید. نگاهی به آب داخل کاسهی سفالی دست بیبی کرد. مثل حالش مشوش بود.
به چشمان خیس بیبی چشم دوخت. بیبی نگاهش را دزدید. نخواست که ارادهی "محمود" را سست کند.
- رسیدی خبری بهم بده!
- به روی جفت چشام بیبی جون!
- نندازی پشت گوش! دل نگرونتم...
- به محض رسیدن به مقر خبردارت میکنم، خیالت تخت!
از حیاط خانه خارج شد و وارد کوچه شد. چند نفر از همسایهها آمده بودند که بدرقهاش کنند. از همگی حلالیت خواست و خداحافظی کرد. دلش طاقت دیدن اشکهای بیبی را نداشت. راه افتاد. وقتی داشت میرفت؛ به عقب نگاهی انداخت. اشک توی چشمهایش حلقه بسته بود. به عقب برگشت. بیبی با چادر نماز گلگلی و چشمانم بارانیاش داشت دنبالش میآمد.
- محمود جان!...
- تو رو روحه مسعود گریه نکن!
"مسعود" داداش بزرگترش بود؛ پسر بزرگ بیبی، نانآور خانه بود، اما جنگ که شد جبهه رفت. شش ماه بعد جنازهاش برگشت، بیدست، بیپا!
بیبی یاد "مسعود" برایش تازه شد. آهی کشید و قبل از اینکه بخواهد حرفی بزند؛ "محمود" گفت: زود بر میگردم! من مثل مسعود نامرد نیستم! بخدا! قول دادم که!.
- اما...
"محمود" با انگشت، جلوی دهان بیبی را گرفت و نگذاشت دیگر چیزی بگوید. چند تار از موهای سپید بیبی که از چادر بیرون زده بود را با انگشت زیر چادر کرد و گوشه خاکی چادرش را بوسید و رفت.
بیبی همانطور که با چشمان خیسش، رفتن، "محمود" را نظارهگر بود با خود زمزمه کرد: مسعودم نامرد نبود...
***
بعد از ۱۷ سال که خبر برگشتش را دادند. چادرش را سرش انداخت. پاهایش واریس داشت. چشمهایش هم کم سو شده بودند. عصا به دست، به کوچه رفت. از سر خیابان پاکتی شیرینی خرید و برگشت. زنگ تک تک خانههای محله را زد. به اهالی شیرینی تعارف کرد و خبر برگشتن "محمود" را داد.
- محمودم برگشته!
- پسر نازنینم برگشته!
- نگفتم بر میگرده!
***
وقتی استخوانهای بیجمجمهی پسرش در تابوتی تحویل گرفت؛ مثل موقع رفتنش در ۱۷ سال پیش، اشک در چشمانش حلقه بست.
- میدونستم بر میگرده! پسرم، سرش ببره، قولش نمیره!.
و چادر خاکیاش را روی تابوت انداخت.
#زانا_کوردستانی
▪دو شعر کوتاه از لیلا طیبی (رها)
(۱)
تمام دردهایم را،
--به [دریا] سپردم!
گمان بردم؛
گوشی شنوا دارد وُ
محرم اسرار است.
غافل که
معشوقهای دارد؛
به نام [ساحل]...
(۲)
گمم،
—گوشه کناری!
لای ورقهای کتاب و دفترهای تو!
بین پیراهنهای چروکات!
میان افکار مشوشات...
***
کاش به خود بیایی وُ
--پیدایم کنی!
#لیلا_طیبی (رها)
#هاشور_در_هاشور
▪چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی
(۱)
درخت؛
از ترس ذغال شدن؛
کتاب شد!.
(۲)
باران،،،
به نرمی میبارد
بر چتر مولتیمیلیاردر
***
اما،،،
سیلی ویرانگرست
برای مرد کارتن خواب!
(۳)
تنهایی،،،
سربازیست کلافه
که اسمش را
روی دیوارهی برجک،
رج میزند!
(۴)
پا تووی کفش هر کس کردم
باز لنگ میزد...
***
زندگی،،،
هیچگاه همگامم نبود!
(۵)
آفتاب،،،
هدایتگر ما بود اما،
تن به شبپرههائی دادیم که،
دورِ سرمان میچرخیدند!
(۶)
زندهایم اما،،،
بیشک با پُتک جهالتِ طالبان
روزی،
مثلِ تندیسِ بودا
نابود میشویم.
(۷)
دکمههای زندگی را باز میکنم؛
و در میآورم این پیراهن گشاد را.
***
آه،،،
--زندگی به ما نمیآید!
(۸)
فرا میرسد روزی که
در سطرهای یک کتاب
زندگی کنیم...
***
کاش آیندگان
با تبسم یاد ما کنند!
(۹)
فردا،،،
اعلامیهی نصب بر دیوار
مرگِ ما را فریاد میزند.
***
غافل که امروز
ما مردههای
لاشه بر دوشیم!
(۱۰)
پالتوی پدرم را،،،
سخت در آغوش میفشارم...
***
تو؛... همیشه در منی پدر!
(۱۱)
به گمانم اندوه،
پرندهایست،
[غمگین]
در غم جفتاش.
(۱۲)
باغ،،،
در سکوتی غمناک فرورفتهست
***
-- کو زمزمههای باران!؟
(۱۳)
قطاری بر ریل
انتظاری بیهوده را
به دوش میکشد...
***
وقتی،
در ایستگاهی متروک افتادهست!
(۱۴)
مادربزرگ باغچهای داشت؛
که هر روز،
آرزوهای پیر و جوانش را،
-درونش دفن میکرد!
(۱۵)
غرش موشکهایش
گوش جهانی را کر کرد؛
حاکمی که،،،
سکوت کودک گرسنه را
--هرگز نشنید!
#زانا_کوردستانی
#هاشور
استاد زندهنام "نجف آزادبخت" که از شاعران چیره دست، و از پایهگذاران ادبیات شعر لکی بود، از طایفهی آزادبخت شهرستان کوهدشت است.
بانو "الهام سرگلی" شاعر هرمزگانی، زادهی سال ١٣٧٣ خورشیدی، در سیریک است.
زندهیاد "طیفور بطحایی" فعال سیاسی چپ، نویسنده و فیلمساز ایرانی، فرزند پنجم خانوادهای هشت فرزندی ساکن محلهی جورآباد در سنندج دیده به جهان گشود.
استاد "افشین معشوری"، شاعر، نویسنده و روزنامهنگار گیلانی، زادهی سال ۱۳۴۸ خورشیدی، در لنگرود است.
دکتر "یونس شفیعی" با نام هنری "آریا پورفریاد شهرویی" شاعر، نویسنده، پژوهشگر و روزنامهنگار خوزستانی، زادهی یکم مهر ماه ۱۳۵۸ خورشیدی، در اهواز و اکنون ساکن کرج است.
دکتر "کنیاز ابراهیم میرزایف"، نویسنده، محقق و کُردشناس مشهور آسیای مرکزی و رئیس اتحادیەی کُردهای قزاقستان بود.
آقای "ابوالفضل حکیمی" شاعر ایرانی، زادهی سال ۱۳۶۵ خورشیدی، در نیریز استان فارس است.
استاد "حسین نیکسرشت کومله"، شاعر، نویسنده، اسلامشناس، روزنامهنگار، ویراستار، منتقد ادبی برگزیدهی کشور و پهلوان پیشکسوت گیلانی، زادهی چهارم مهر ماه ۱۳۴۴ خورشیدی در املش میباشد.
▪چند شعر کوتاه از رها فلاحی
(۱)
دنیایم،
پر از شعرهای ناگفته است
و من تنها!
(۲)
ساعت دیواری
تیک تاک کنان
فریاد میزد:
وقت طلاست!
(۳)
به گلی خشکیده
سلام کردم و گفتم:
تو چقدر زیبایی!
#رها_فلاحی
#هاشور
استاد "عزیز کلهر" شاعر، نویسنده و مترجم لرستانی، زادهی سال ۱۳۵۳ خورشیدی، در خرمآباد است.
استاد "زانا قزوینه" (ایشان سالهاست که اسم شناسنامهای خود را از قدرت به زانا تغییر دادهاند) شاعر، نقاش، ترانهسرا، محقق و طراح دکور کرمانشاهی، زادهی یکم مهر ماه ۱۳٥۰ خورشیدی در روستای قزوینه واقع در هجده کیلومتری کنگاور است.
▪ برگردان شعرهایی از #هیمن_لطیف شاعر کرد عراقی با انتخاب و ترجمهی #زانا_کوردستانی
بانو "حدیث بداق" متخلص به "غزل بانو"، کارشناس زبان و ادبیات فارسی، شاعر، نویسنده و مجری صدا و سیما زادهی ۱۰ اردیبهشت ماه ۱۳۶۸ خورشیدی، در خرم آباد، از ایل چگنی است.
استاد زندهیاد "محمد شکری"، متخلص به "آرش"، و شهرت یافته با "آرش کرمانشاهی"، شاعر، داستاننویس و روزنامهنگار پیشکسوتِ و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش، زادهی سال ۱۳۲۲ خورشیدی، در کرمانشاه بود.
بانو "عاقله قریشی" فرزند "لاجمیر خان" شاعر افغانستانی، در سال ۱۹۶۸ میلادی، در شهر کابل زاده شد و اکنون در شهر ملبورن استرالیا ساکن است.
استاد زندهنام "محمدرضا ملکپور" شاعر ایرانی و از صاحبنظران طراز اول معاصر ادب و زبان ترکی، متخلص به «ناظر شرفخانهای» زادهی ۲۳ خرداد ۱۳۱۷ خورشیدی در بندر شرفخانه، منطقه گونئی شهرستان شبستر آذربایجان بود.
استاد "فرامرز سهدهی"، شاعر و نویسنده ایرانی زادهی سال ۱۳۴۱ خورشیدی در بهبهان است.
بانو الهام چگنی (جودکی) شاعر لرستانی، زادهی سال ۱۳۵۷ خورشیدی، در دورود است، که سالهاست به اهواز مهاجرت کرده است.