انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

شعر و ادبیات و کمی سیاست

مریم کولیوند شاعر دره شهری

بانو "مریم کولیوند" شاعر لک زبان ایلامی، زاده‌ی پنجشنبه ۱۱ بهمن ماه ۱۳۶۳ خورشیدی در دره‌شهر است.

  ادامه مطلب ...

برگردان شعرهایی از وریا امین

■ برگردان شعرهایی از وریا امین 

(۱)
با پیراهن سفید عروس‌اش کردند،
یار من نه،
سرزمینم را می‌گویم.
  
ادامه مطلب ...

حسن صدیق شاعر الشتری

آقای "حسن صدیق" متخلص به "ریوار" شاعر لرستانی، زاده‌ی یکم تیر ماه ۱۳۵۷ خورشیدی، در روستای درویش‌آباد الشتر است.

  ادامه مطلب ...

برگردان شعرهایی از وریا امین

■ برگردان شعرهایی از وریا امین 


(۱)
دنیا چنین است،
مردها خون می‌ریزند و 
زن‌ها چشم‌هایشان را.
 
ادامه مطلب ...

داستان کوتاه آلزایمر

داستان کوتاه آلزایمر



پرستار سر سوزن سرنگ را داخل کاور گذاشت و توی سطل جلوی تخت انداخت. هر روز برای تزریق سرم و آمپول‌های پیرزن به آنجا می‌آمد؛ یک ساعت می‌نشست و بعد می‌رفت.

امرور پیرزن احساس درد در قفسه‌ی سینه‌اش هم می‌کرد. فشارش را گرفت؛ طبیعی بود. نگاهی به مردمک چشم‌هایش کرد و گفت:

- هیچی نیست حاج خانم!

- هیچی نیست؟!

- نه! خیالتون راحت! احتمالا قولنج کردید.

- قولنج؟!

- به خانم نظافت چی میگم که دیگه در و پنجره‌ها رو باز نگذاره! چند روز دیگه پاییزه و هوا سرد میشه.

پیرزن چشمش به در بود. حیاط شادابی و سرسبزی سابق را نداشت. از وقتی خودش توی جا افتاد بود دیگر کسی نبود به حیاط و باغچه برسد. گلدان‌های شمعدانی لب حوض همه خشک شده بودند. خرمالوهای درخت داخل حیاط آبدار و رسیده بودند. چند تایی از آنها داخل حیاط افتاده و له شده بودند.

- به مریم گفتم بیاد بچینشون!

- چی رو حاج خانم؟!

- خرمالو‌ها رو!

- آها! 

پرستار نگاهی به ساعت کرد و نگاهی هم به سرم انداخت. قطرات آخرش بود. گیره‌ی غلطکی را چرخاند و مایع سرم متوقف شد. با احتیاط سوزن سرم را از آنژیوکت بیرون کشید و در آن را بست.

پیرزن، تک و تنها داخل خانه‌ای ویلایی زندگی می‌کرد. پنجاه سال داشت. موهایش حنایی شده بود. دندان‌های جلویی‌اش مانده بود؛ ولی عقبی‌ها کلا ریخته بودند. به زور می‌توانست جابجا بشود. واکر سبکی داشت با کمک آن چند قدمی اگر لازم بود بر می‌داشت. یک روز در میان، خانمی برای نظافت و پخت و پز به خانه‌اش می‌آمد.

- حاج خانم شنبه باز بهم زنگ بزن برای آمپولت!

- شنبه!

- آره شنبه. امروز سه‌شنبه است!... چهار روز دیگه!

- شنبه!

یادش اومد که آلزایمر دارد. 

- حاج خانم امروز سه‌شنبه است فردا چند شنبه میشه؟!

- شنبه....

- نه حاج خانم امروز سه‌شنبه، فردا چهارشنبه است؟!

- شنبه!

- نه چهار شنبه! بعد چی؟!

- شنبه!

- اوووف! حاج خانم، بعد پنجشنبه، بعد جمعه! بعد از جمعه میشه شنبه...

- شنبه؟!

- آفرین!

- شنبه!!

- حالا چرا اینقد شنبه شنبه می‌کنید؟!

- تا پسرم نیاد همه روزها برام شنبه‌ است!

پرستار یادش افتاد، دو سال پیش پسرش که تازه سربازی‌اش تمام شده بود، اتوبوس‌اش در راه برگشت به شهرشان، چپ می‌کند و او و چند نفر دیگر کشته می‌شوند.

- یاسر قرار بود شنبه بیاد... خودش از پادگان زنگ زد گفت شنبه میام!

یاسر داخل قاب عکس روی طاقچه اشک‌های مادرش را با غصه نگاه می‌کرد.



#زانا_کوردستانی

داستان کوتاه اعلان

داستان کوتاه اعلان



- ندارم بخدا! نیست! والله ندارم! بلله ندارم!ندارم

- ندارم و نیست که نشد جواب! باید یه کاریش بکنی؛ گفته باشم!

- وقتی پول نباشه خوب نیست دیگه! نمیشه، چه گلی به سرم بگیرم تو میگی؟! برم دزدی!؟ برم راهزنی؟!

- آره! برو! هر کاری که نی‌تونی بکن، اصلن برو آدم بکش ولی باید هر طور شده جور کنی!

مرد سر جایش میخکوب شد. انگار که یرک پارچ آب یخ بر رویش ریخته باشند. ساکت و سردرگم مانده بود. مات و مبهوت به زنش و در‌ بسته‌ی اتاق دخترش نگاهی انداخت. لحظاتی بعد، کت رنگ و رو رفته‌اش را از روی رخت‌آویز، به چنگ کشید و بیرون زد. 

دخترک از پشت پنجره، رفتن پدرش را تماشا می‌کرد. دستی به روی سینه‌اش گذاشت و محکم فشار داد. انگار که چیزی راه گلویش را گرفته باشد، برای نفس کشیدنی به تقلا افتاد. قلبش به کندی می‌زد و هر آن امکان ایست داشت. پرده را انداخت و گوشه‌ای کز کرد. موهای شلخته و خرمایی‌اش، تمام صورتش را پنهان کرده بود. در اتاق دیگر، مادرش، سیگاری روشن کرد و تف به بخت و اقبال نحس‌اش انداخت.

***

میانه‌ی راه، مرد چشمش، به اعلانی چسبیده به دیوار، افتاد. این پا و آن پایی کرد و اطرافش را نگاهی انداخت. کسی نبود. کاغذ را از دیوار کند و داخل جیب کت‌اش چپاند.

***

چند روز بعد مرد برگشت. در را باز کرد و وارد حیاط شد. در حالی که یک دستش را به دیوار گرفته بود تا تعادل‌اش را از دست ندهد؛ با خوشحالی فریاد زد: رویا! پول آوردم! پول! دیگه می‌تونیم قلب سحر رو عمل کنیم.

زن و دخترش با خوشحالی به استقبالش رفتند. سحر دست دور کمر پدر انداخت. جای بخیه‌های مرد به درد آمد.


#زانا_کوردستانی


امین شیرزادی شاعر اسلام‌آبادی

استاد "امین شیرزادی"، شاعر و ترانه‌سرای کرمانشاهی، زاده‌ی سال ۱۳۴۷ خورشیدی، در روستای قباد‌شیان از توابع اسلام‌آباد غرب است.

  ادامه مطلب ...

برگردان شعرهایی از وریا امین

■ برگردان شعرهایی از وریا امین 

(۱)
برایت باد را، از وزش باز می‌دارم و
برایت خورشید را، پایین می‌آورم و 
دریای را در حیاط می‌گذارم و 
ماه را داخل پنجره زندانی می‌کنم،
این‌ها حرف‌های قلبمه سلمبه‌ی شاعرهاست!
تو بمان،
من برایت می‌میرم.
 
ادامه مطلب ...

برگردان شعرهایی از وریا امین

"وریا امین" با نام کامل "وریا امین اسماعیل" شاعر کُرد، زادەی سال ۱۹۷۲ میلادی در سلیمانیه مرکز اقلیم کُردستان و از سال ۲۰۰۱ تاکنون، ساکن شهر واستاراس سوئد است.

  ادامه مطلب ...

فرزاد سیاهپوش شاعر سلسله‌ای

استاد "فرزاد سیاهپوش" متخلص به "فردا" شاعر لرستانی، زاده‌ی سال ۱۳۵۰ خورشیدی، در روستای سیاهپوش از توابع شهرستان سلسله است.

  ادامه مطلب ...

سهیلا کاکایی شاعر کرمانشاهی

بانو "سهیلا کاکایی"، شاعر کرمانشاهی، زاده‌ی سال ۱۳۴۹ خورشیدی، در کرمانشاه است.

کتاب "کودتا" مجموعه اشعار اوست که توسط نشر آثار برتر چاپ و منتشر شده است.



▪نمونه‌ی شعر:

(۱)

خسته‌ام از جهانم و چندی‌ست 

توی شب‌هام حس خوبی نیست 

در سرم هی تتق تتق تق تق 

جنگلی هست دارکوبی نیست 

جنگلی کاغذی که قرنی در

خواب‌هایم دوباره می‌سوزد 

وسط شعله‌ها زبانم لال

آسمان شب ستاره می‌سوزد

باز در من زنی پریشان‌ست 

می‌زند چنگ و رخت می‌شوید 

می‌رود باز روی اعصابم 

از کلاغ و درخت می‌گوید 

از کلاغی که حرف آتش را

برده تا نا کجای آبادی

و تمام خسارت آن را

می‌گذارد به پای آزادی 

از نبود درخت و بندی که 

دردها را به آن بیاویزد

بعد از آن سال‌های بی‌خوابی 

کسی از خواب ناز برخیزد

توی این شعرها قدم بزند 

گر‌چه این فصل وقت خوبی نیست 

برسد باز هم به جایی که 

عشق را هیچ چارچوبی نیست 

شاعری عاشق خدای خودش 

اسم او ورد هر زبان بشود

بوسه‌ای عاشقانه هدیه کند 

و شبی باز‌هم جوان بشود

می‌چکاند زنی در آیینه 

خون بی‌رنگ آرزویم را

خسته‌ام از جهانم و بغضی 

می‌جود باز هم گلویم را.



(۲)

گاهی از عالم سخت بیزارم

از شاعران از مردم عادی

از این من جا‌مانده‌ی در من 

از بانیانِ جهل بنیادی

حرفم حدیث غصه و درد است...

روز از لنین سرمشق می‌گیریم 

با آلکویین و گوته هم کیشیم 

شب‌ها شبیه شمس تبریزی

صوفی‌مآب و رند و درویشیم 

درویش مولانای شبگرد است...

فیثاغورث، گالیله، افلاطون

از نامه‌‌هامان، فکس می‌گیرند 

سقراط و نیچه بعد از این بی‌شک 

با ژست‌هامان، عکس می‌گیرند 

پاییز هم نارنجی و زرد است...

مجنون‌ترین عشاق دنیا هم 

در ذهنمان بی‌جنگ می‌بازند 

کم‌ کم مبارز می‌شویم اما 

در خواب‌هامان رنگ می‌بازند 

این خواب‌ها مشمول پیگرد است...

هی اعتراض و اعتراض از قصد 

نارو به همدستان هم‌بندی

با اعتصابی سخت می‌میریم 

مانند بابی‌سانز ایرلندی*

این مرگ‌ها پالایش مرد است...

ما آدم شب‌های تاریکیم 

حتی به‌نوعی عاشق کوری 

دیگر هدایت هم نمی‌خوانیم 

در برج‌های ساکت و صوری

دنیا به شکل تازه‌ای سرد است...

دریادلان عاشق و سرکش 

تک‌بعدیان مغزْ آمیبی 

کشتی‌نشینان برآشفته 

با عشق‌بازی‌های ترکیبی 

تأثیر بنگ و باده و گرد است...

آغوشمان قلابی و خشدار

خمیازه‌هایی مضحک و کشدار

لب‌هایمان لبریز از بوسه 

بر پیکر پوسیده‌ی سیگار

شاعر همیشه کوهی از درد است...


* انتخاب قافیه آگاهانه بوده است.



(۳)

روحم شبیه ساعتی از کار می‌افتد 

نبضم از این تکرار طوطی‌وار می‌افتد 

در انجماد تلخ لب‌هایم هزاران حرف

دق می‌کند یخ می‌زند از کار می‌افتد 

در دفترم ردی به جا می‌ماند از تسلیم 

از دست‌های شاعری خودکار می‌افتد 

آماده‌ی اکران بعدی می‌شود دنیا 

و پرده‌های مرگ بی‌انکار می‌افتد 

من می‌روم از خود شبیه آن غروبی که 

کم کم به پای سایه‌ی دیوار می‌افتد 

اما به جا می‌ماند از شعرم هزاران زن

و اتفاق عاشقی بسیاار می‌افتد.




گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی (رها) 



 منابع 

@soheila_kakaei.poet

www.vaznedonya.ir

www.30book.com

www.tarna.ir



ماندانا زندیان شاعر ایرانی ساکن آمریکا

بانو "ماندانا زندیان" شاعر، نویسنده و پزشک، از اعضای کادر پزشکان پژوهشگر در بیمارستان، سیدر-ساینای، لس‌آنجلس است.

   ادامه مطلب ...

سایروس داوودی شاعر زاهدانی

آقای "محمدعلی داوودی" متخلص به "سایروس" شاعر سیستان و بلوچستانی، زاده‌ی ۱۵ بهمن ۱۳۶۴ خورشیدی، در زاهدان است.

 

ادامه مطلب ...

محمود زند مقدم نویسنده‌ی تهرانی

استاد زنده‌نام "محمود زند مقدم"، نویسنده و پژوهشگر پیشکسوت، زاده‌ی سال ۱۳۱۷ خورشیدی، در تهران بود. 

  ادامه مطلب ...

ادبستان شعر پارسی

#لیلا_طیبی(رها)


سراج الدین بناگر نویسنده‌ی سنندجی

استاد "سراج‌الدین بناگر" فرزند "اسماعیل"، زاده‌ی ۲۲ تیر ۱۳۳۶ خورشیدی، در سنندج، از نویسندگان و شاعران معاصر ایرانی است؛ که سال‌ها در زمینه‌ی تدریس داستان‌نویسی نیز فعالیت دارد. 

  ادامه مطلب ...

سراج الدین بناگر نویسنده‌ی سنندجی

استاد "سراج‌الدین بناگر" فرزند "اسماعیل"، زاده‌ی ۲۲ تیر ۱۳۳۶ خورشیدی، در سنندج، از نویسندگان و شاعران معاصر ایرانی است؛ که سال‌ها در زمینه‌ی تدریس داستان‌نویسی نیز فعالیت دارد. 

  ادامه مطلب ...

دو شعر کوتاه از لیلا طیبی

دو شعر کوتاه از لیلا طیبی (رها) 



(۱)

بگذار،،،

 شعرهایت به پرواز درآیند؛

وُ پر بگیرند

          تا دور دست‌ها.

--آنجا که،

مردانِ سلاخی شده‌اند وُ،

زن‌ها پوست انداخته‌اند!

شاید؛

میان دفترت

[شعر]،،،

کمی از تب جهان بکاهد!

 

 

(۲)

کفرآمیزترین جمله‌ها 

از دهان من و تو بیرون می‌زند؛

 -:[دوستت دارم‌ها]

   -- دوستت دارم‌ها...

آه،،،

هنوز مردمان شهرم

به آیین "عشق‌ورزی"

     ایمان نیاورده‌اند!

 


#لیلا_طیبی (رها)

مازیار معاونی شاعر ایرانی

دکتر «مازیار معاونی» شاعر، پزشک، منتقد سینما و تلویزیون و مترجم آثار نمایشی زاده‌ی ۲۵ مرداد ۱۳۵۳ خورشیدی است.

  ادامه مطلب ...

فرزاد آبادی شاعر ماهشهری

آقای "فرزاد آبادی" شاعر، نویسنده، منتقد، فیلمساز و فعال سینما و روزنامه‌نگار‌‌ خوزستانی، زاده‌ی ۲۳ آذر ماه ۱۳۵۵ خورشیدی، در بندر ماهشهر است.

  ادامه مطلب ...

چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی

▪چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی 



(۱)

با تلفن همراهش درگیرست... 

                             ***

روزهای بیشماری‌ست،

کسی سراغش را 

            نگرفته است!


(۲)

امروزه روز

به قلم پناه آورده‌ام

چرا که سرزمینم

خسته از «خون و جسد»

به تفکری نوین نیازمندست!

  

 (۳)

کلاغ پیروُ،

شانه‌ی مترسک...

                          ***

هم صحبت‌های؛

-روزگارانِ خشکسالی!

 

(۴)

چند گِرَم حنای ناچیز،،،

سالخوردگی‌اش را پنهان می‌کرد...

اما،،،

چروک‌های چهره 

        لو می‌دادندش!

 

(۵)

باران؛

  -- ببار

         -- بباروُ،

تفنگ را خاموش کن!

                        ***

خوزستانِ تشنه‌،

خون نمی‌خواهد!


  (۶)

دلتنگ صدایت هستم...

آه پدر؛

  خوابم را بیفروز!

 

(۷)

پروانه‌ی دلباخته؛ 

با جنونی عاشقانه،

   خودش را به آتش شمع زد...

                              ***

چه انتحار شجاعانه‌ای!

 

 (۸)

من به تو نیاز دارم!

مثل:

 [خوزستان]،

                --به آب!

 

  (۹)

کابوسِ خشکسالی،

گلوی "کارون" را می‌فِشُرَد..

                        ***

آه خوزستان!

 

 

#زانا_کوردستانی

فرشته ساری شاعر تهرانی

بانو "فرشته ساری" شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی، زاده‌ی ۷ تیر ماه ۱۳۳۵ خورشیدی، در تهران است. 

  ادامه مطلب ...

ایرج ضیایی شاعر رشتی

ایرج ضیایی، شاعر اشیاء

  ادامه مطلب ...

راضیه رضایی شاعر زاهدانی

بانو "راضیه رضائی" شاعر سیستان و بلوچستانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۵ خورشیدی، در زاهدان است.

  ادامه مطلب ...

آلاء شریفیان شاعر بهشهری

بانو "آلاء شریفیان" با نام مستعار "آناهیدا"، شاعر، مترجم و کارشناس رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی، زاده‌ی مهر ماه ۱۳۳۷ خورشیدی، در بهشهر است.

  ادامه مطلب ...

پدر

پدرم،
دست‌هایت حرف ندارند!
               -- گرفتن دارند.


#رها_فلاحی

جوجه

جوجه‌ها که مادرشان مرد
از جیک‌جیکشان فهمیدم،
   به من حسودیشان شد.



#رها_فلاحی

عبدالرضا مولوی شاعر نهاوندی

آقای "عبدالرضا مولوی"، متخلص به "ماهور"، شاعر و مردم‌شناس لُر تبار، در هشتم دی ماه ۱۳۵۴ خورشیدی، در نهاوند به دنیا آمد. 

  ادامه مطلب ...